---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 158: [بدون عنوان] • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 158: [بدون عنوان]

0

دنیایی متفاوت با هر دنیای دیگری‌لیرا​ که یو ایل‌هان می‌شناخت. دنیای درون‌داره​ دروازه پیش رویش، چنین جایی بود.

آسمان به رنگ سرخ تیره درآمده بود، زمین سیاه بود و همه‌جا پر از‌می‌توانست​ درختان عجیبی بود که او را به یاد درختان بائوباب می‌انداخت. مانای مورمورکننده‌ای که از‌نمی‌تواند​ دروازه بیرون می‌زد، به‌طرز مضحکی غلیظ و کدر بود و حس خفگی به او می‌داد.

یو ایل‌هان در حالی که یک قدم به‌شکل​ عقب برمی‌داشت، با خودش فکر کرد: اگه جهنمی وجود‌حالا​ داشته باشه، نباید یه چیزی تو همین مایه‌ها باشه؟

«...خب؟ این دیگه چیه، فرشته‌ها؟»

[یه دروازه‌ست.] (لیرا)

[یه دروازه‌ست...] (اسپیرا)

یو ایل‌هان فریاد زد: «این با‌قبل​ چیزی که شنیده بودم فرق داره!» او‌این‌طور​ اصلاً نمی‌توانست این پدیده را درک کند.

او می‌توانست بپذیرد که به خاطر کمبود قدرتش نتوانسته کار‌اگر​ گرداب را تمام کند. این درس را هم گرفته بود‌می‌آمد​ که بدون قدرت آتش دژش نمی‌تواند آن را نابود کند.

تا اینجای کار مشکلی نبود، اما چرا دروازه‌ای که‌شنیده​ به دنیایی وصل می‌شد که قیافه‌اش داد می‌زد «قطعا»‌می‌توانست​ قراره توش یه اتفاقی بیفته، باید یهو ظاهر می‌شد؟

«ولی من‌لیرا​ که به هیچ‌شنیده​ دنیایی وصل نیستم.»

[آره، این که قطعیه. حتی دنیاهایی‌قبل​ که قبلاً بهشون رفتی رو هم‌حداقل​ نمی‌شه گفت بهت «وصل» شدن.] (لیرا)

به همین دلیل هم بود که یو ایل‌هان با تمام قوا و بدون هیچ تردیدی‌قبل​ به گرداب حمله کرده بود. اگر پای هر شخص دیگری روی زمین در میان بود، قبل‌کوفتیه​ از نابودی گرداب، دروازه‌ای شکل می‌گرفت، اما برای یو ایل‌هان نباید هیچ دروازه‌ای به وجود می‌آمد!

حداقل خودش این‌طور فکر می‌کرد و‌لیرا​ خیالش راحت بود، اما حالا ناگهان‌داره​ با این وضعیت روبه‌رو شده بود.

«این دیگه چه کوفتیه؟ با این حجم از‌داره​ مانایی که داره ازش بیرون می‌زنه، حتی نزدیک‌خاطر​ به سطح دنیاهایی که تا الان رفتم هم نیست.»

[هه هه. خیلی بدی، خودت‌میان​ می‌دونی که جوابش رو نمی‌دونم‌برای​ ولی بازم ازم می‌پرسی ته‌هه.] (لیرا)

«آره جون خودت!»

یو ایل‌هان به دنیای ناآشنای آن سوی دروازه خیره‌شنیده​ شد و کمی به این فکر کرد که چه‌می‌توانست​ کار کند، و در نهایت با آهی عقب کشید.

«انگار مجبورم بیست‌اسپیرا​ و چهار ساعت‌بودم​ آینده رو همین‌جا بمونم.»

[نمی‌ری داخل؟ با شناختی که از‌قبل​ شخصیتت دارم، فکر می‌کردم دلت بخواد‌حداقل​ خودت از نزدیک تجربه‌اش کنی.] (اسپیرا)

دقیقاً. راستش را بخواهید، یو ایل‌هان‌قوا​ هم دلش می‌خواست رفتن به دنیای‌شخص​ آن سوی دروازه را امتحان کند.

اما در شرایط فعلی،‌فرشته‌ها​ این کار چیزی فراتر‌فریاد​ از یک حماقت محض بود.

«اگه هر جای دیگه‌ای بود امتحان می‌کردم، ولی الان اطلاعاتم خیلی کمه. تازه، حتی اگه برم داخل، این دروازه تا‌کار​ وقتی که ماناش تموم بشه باز می‌مونه، مگه نه؟ حتی اگه برای خودم مشکلی پیش نیاد، اگه یهو سر و‌داد​ کله یه رده چهارم پیدا بشه اوضاع خیلی پیچیده می‌شه، اگه طرف از یه دنیای دیگه باشه که دیگه واویلاست.»

نه می‌توانست وارد دروازه شود، و نه می‌توانست با وجود آن هاله مورمورکننده‌ای که از آن‌راحت​ ساطع می‌شد، آن را نادیده بگیرد و به خانه برگردد. به همین خاطر، تنها گزینه‌ای که برای‌بدی​ یو ایل‌هان باقی می‌ماند این بود که همان‌جا بماند و تا زمان بسته شدن دروازه کشیک بدهد.

وسط تلاش برای‌بهت​ ارتقا سطح، بدجوری پایش‌تردیدی​ رفته بود روی گند.

[کیهییییک!]

[کیاوووو! کیاهاااااک!]

اما با گذشت زمان، به نظر می‌رسید که اوضاع آن‌قدرها هم بد نیست. انگار‌می‌کرد​ دروازه‌ای که ایجاد کرده بود به شدت جذابیت داشت و تمام هیولاهای اطراف، درست‌سطح​ مثل زمان استفاده از پرسونای تلخ و شیرین، داشتند به سمت آن سرازیر می‌شدند!

[باورم نمی‌شه هنوز این‌شدن​ همه هیولا تو این‌حمله​ دور و اطراف باشن...] (لیرا)

[انگار حتی هیولاهایی که تو اعماق دریا‌اسپیرا​ قایم شده بودن هم دارن میان. فکر کنم‌پدیده​ بشه به این گفت یه توفیق اجباری.] (اسپیرا)

«اسپیرا، می‌شه لطفاً بری‌فریاد​ معنی کلمه "توفیق" رو‌داره​ تو لغت‌نامه چک کنی؟»

یو ایل‌هان در حالی که زیر لب غرولند می‌کرد، نیزه اژدهای هشت‌دم را بیرون کشید.‌خیالش​ از آنجایی که به هر حال کار دیگری برای انجام دادن نداشت، این فرصت خوبی‌رفتم​ بود. می‌توانست هم‌زمان با کشتن هیولاها، تکنیک نیزه شکافنده کیهان کبیر را هم تمرین کند.

«بسیار خب.‌گفت​ یه کم‌شدن​ خودمو گرم کنم؟»

یو ایل‌هان یک بطری «نفس» از‌لیرا​ جیبش بیرون آورد و قبل از هجوم‌اصلاً​ به دل نبرد، آن را سر کشید.

با این کار، همه‌چیز برای شروع بی‌نقص بود. تنها چیزهایی که در حال حاضر باید حواسش‌خاطر​ را به آن‌ها جمع می‌کرد این بود که هر وقت لازم شد از مهارت بازسازی متعالی برای‌نبود​ رفع خستگی استفاده کند، و مراقب باشد که با خوردن «نفس» مست نکند. فقط همین دو مورد.

[یه ذره خوشحال به‌روی​ نظر می‌رسی، بگو که‌شکل​ دارم اشتباه می‌کنم؟] (لیرا)

[من حواسم به دروازه هست.‌دلیل​ هر چقدر دلت می‌خواد برو گرد‌پای​ و خاک به پا کن.] (اسپیرا)

«می‌سپارمش به تو، اسپیرا!»

یو ایل‌هان به سمت گله هیولاها یورش‌فرق​ برد. هیولاها هم انگار که بخواهند پاسخش‌می‌توانست​ را بدهند، غرش‌کنان مستقیماً به پیشوازش آمدند.

بیست و‌پای​ چهار ساعت از‌میان​ آن زمان گذشت.

یو ایل‌هان که مثل دیوانه‌ها هیولاها را تکه‌تکه می‌کرد، موفق شد به‌شخص​ سطح ۱۶۰ برسد. با این حال، درست همان‌طور که انتظار داشت، در‌خیالش​ میان هیولاهایی که با آن‌ها جنگیده بود، هیچ رده چهارمی به چشم نمی‌خورد.

«واقعاً یه جای کار می‌لنگه...»

او در حالی که در هوا پرواز می‌کرد و مواد مفید‌پدیده​ و سنگ‌های جادویی هیولاها را جمع‌آوری می‌کرد، پس از اطمینان از‌تمام​ اینکه دیگر هیچ هیولایی باقی نمانده، این را زیر لب زمزمه کرد.

[فکر کنم بیشتر از سی تا هیولای‌نابودی​ بالای سطح ۱۹۰ دیدیم، با این حال‌می‌کرد​ عجیبه که هیچ رده چهارمی بینشون نبود...] (لیرا)

[رده چهارم‌ها همین‌طورن. خودتم باید‌دلیل​ بدونی که اختلاف فقط یک سطح،‌پای​ چه تفاوت عظیمی ایجاد می‌کنه.] (اسپیرا)

«آره، می‌دونم. ولی دقیقاً به خاطر همینه که‌فریاد​ می‌دونم و چون این یه چیز طبیعیه، حس می‌کنم‌کند​ یکی داره بهم می‌گه "اوضاع باید همین‌طوری پیش بره".»

البته حتی اگر هم می‌دانست، چیزی تغییر‌فرق​ نمی‌کرد. وقتی هر چقدر هم که می‌گشت‌می‌توانست​ پیدایشان نمی‌شد، دیگر چه کاری از دستش برمی‌آمد؟

یو ایل‌هان در حالی که غرولند می‌کرد، برگشت. او عزمش را‌می‌آمد​ جزم کرد تا آن‌قدر قوی شود که بتواند هر چیزی و‌کوفتیه​ هر کسی را که سر راهش سبز می‌شود، از دم تیغ بگذراند.

[انگار دروازه‌گفت​ داره بسته‌شدن​ می‌شه.] (لیرا)

لیرا این را گفت. دروازه‌ای که بیست و چهار ساعت تمام مانای مورمورکننده‌ای از‌نمی‌توانست​ خود ساطع می‌کرد، حالا داشت با حرف‌گوش‌کنی تمام، کوچک و کوچک‌تر می‌شد. یو ایل‌هان که‌بدون​ از احتمال ظاهر شدن موجودات برتر واهمه داشت، با دیدن این صحنه نفس راحتی کشید.

«راست می‌گی. پس‌اسپیرا​ بیاین بریم خونه و‌فرق​ یه خواب حسابی... اوه!؟»

[کیاک!] (لیرا)

[هوم!؟] (اسپیرا)

درست در همان لحظه‌ای که فکر می‌کرد همه‌چیز تمام‌شنیده​ شده، به طور غریزی لیرا و اسپیرا را در‌می‌توانست​ آغوش کشید و با بیشترین سرعت ممکن به عقب پرید.

بلافاصله پس از آن، مانای تشکیل‌دهنده‌بودم​ دروازه در یک نقطه متمرکز و‌درک​ فشرده شد و سپس منفجر گردید!

انفجار وحشتناکی بود که اصلاً با انفجار بیست و چهار‌برای​ ساعت پیش قابل قیاس نبود، اما از آنجایی که یو‌روبه‌رو​ ایل‌هان تا ارتفاع زیادی به هوا پریده بود، آسیبی ندید.

«دروازه‌ها همیشه این‌جوری بسته می‌شن؟»

[عمراً این‌طوری باشه.] (لیرا)

[واقعاً که یه‌اسپیرا​ لحظه هم نمی‌شه‌بودم​ غفلت کرد.] (اسپیرا)

اسپیرا بلافاصله به حالت مینیاتوری درآمد و روی سر‌می‌گرفت​ یو ایل‌هان خزید، اما لیرا همچنان به یو ایل‌هان‌ناگهان​ چسبیده بود، انگار که می‌خواست بگوید "بیا همین‌جوری برگردیم."

اما یو ایل‌هان با‌شدن​ بی‌رحمی تمام او را‌حمله​ از خودش جدا کرد!

[چرا آخه!] (لیرا)

یو ایل‌هان در حالی که‌شنیده​ نیزه‌اش را بالا می‌آورد، با‌نمی‌توانست​ لحن خشکی جواب داد: «یه هیولا!»

بالاخره لیرا هم نگاهش را به زمین دوخت و با ابر مانایی‌حداقل​ مواجه شد که از انفجار گرداب شکل گرفته بود و داشت تمام‌مانایی​ اجساد هیولاهایی را که در اطراف پخش شده بودند، به درون خود می‌کشید.

[واو!] (لیرا)

[شانس آوردیم که حداقل جسد و سنگ‌اسپیرا​ جادویی هیولاهای قوی‌تر رو برداشتیم. خب، اگه می‌دونستیم‌پدیده​ قراره این‌طوری بشه، همه‌چیز رو جمع می‌کردیم...] (اسپیرا)

«می‌ترسم اگه الان‌اسپیرا​ برم پایین، منم‌بودم​ قاطی اونا بشم.»

این صحنه به شدت شبیه به زمان تولد اوروچی بود. یک دروازه طبیعی، جریان مانا را‌راحت​ تا نقطه مشخصی کنترل کرده بود، و بعد با یک انفجار، مانا را در یک لحظه‌خیلی​ تغییر داده و با جمع‌آوری آن مانای تغییریافته، چیزی شبیه به یک طغیان به وجود آورده بود!

«دروازه‌های دیگه‌گفت​ که این‌جوری واکنش‌دلیل​ نشون نمی‌دادن، درسته؟!»

[اگه این‌جوری بود که تا الان فهمیده بودیم.‌فریاد​ به جای اینکه مشکل از خود دروازه باشه،‌درک​ احتمالاً مشکل از دنیاییه که بهش وصل شده!] (لیرا)

لیرا هم که متوجه جدیت اوضاع‌بودم​ شده بود، به حالت مینیاتوری درآمد‌درک​ و روی سر یو ایل‌هان نشست.

در همین حین، اسپیرا در حالی که به‌شکل​ حل شدن اجساد هیولاها در جریان کدر و‌راحت​ سیاه مانا نگاه می‌کرد، خنده تلخی سر داد.

[خوشحال باش یو ایل‌هان. انگار‌دلیل​ اون رده چهارمی که این‌قدر دلت‌پای​ می‌خواست ببینیش، بالاخره پیداش شد.] (اسپیرا)

«من که‌دیگه​ دلم نمی‌خواست این‌جوری‌دروازه‌ست​ باهاش روبه‌رو بشم...!»

یو ایل‌هان نیزه را محکم در دست فشرد و مرکز جریان‌پدیده​ مانای سیاه را نشانه گرفت. او کاملاً آماده بود تا به محض‌درس​ تولد هیولا، در یک چشم به هم زدن بدنش را سوراخ کند!

سرانجام، هیولایی که پس از بلعیدن‌قبل​ تمام چیزهای اطراف متولد شده بود، خودش‌این‌طور​ را نشان داد. یک هیولای دوپای غول‌پیکر.

[گواووووووه...]

یک بدن عضلانی و عظیم‌الجثه، به رنگ سیاه با خطوط قرمز خونی که مثل خط‌خطی‌های بچگانه در‌کند​ همه‌جایش پراکنده شده بود، به‌خودی‌خود ظاهر زننده‌ای داشت، اما سطح پوستش هم بی‌وقفه می‌لرزید و موج‌هایی روی‌نابود​ بدنش ایجاد می‌کرد؛ و گل سرسبد همه این‌ها، صدها رشته شاخکی بود که از پشتش بیرون زده بود!

این هیولایی بود که انگار‌شنیده​ از ترکیب تمام عناصر پلید‌نمی‌توانست​ این دنیا متولد شده بود.

«این دقیقاً شبیه...»

[یادم اومد! شبیه اون هیولاهای‌دلیل​ توی انیمه‌های منحرفانه‌ایه که ایل‌هان‌اگر​ تو کامپیوترش ذخیره می‌کنه!] (لیرا)

«هی!؟»

باورش سخت بود که او گنجینه‌هایی که برای همیشه در‌نمی‌توانست​ قلبش مهر و موم شده بودند را لو داده باشد!‌کار​ وایسا، قبل از اون، یعنی محتویاتش رو چک کرده بود؟!

[زودتر بکشش، یو ایل‌هان. می‌ترسم اگه با‌نابودی​ آدم‌های دیگه روبه‌رو بشه، واقعاً همون کارایی رو‌خیالش​ بکنه که تو اون انیمه‌ها نشون می‌دن.] (اسپیرا)

«تو هم در موردش می‌دونی!؟»

هیولا در همان لحظه ظهور، آسیب روانی شدیدی به‌شنیده​ یو ایل‌هان وارد کرد! یو ایل‌هان در حالی که‌می‌توانست​ اشک‌های خونین از گونه‌هایش سرازیر بود، به هیولا خیره شد.

«آخ، نمی‌تونم ببخشمت!»

[چه خوب‌پای​ تقصیرها رو گردن‌میان​ اون انداختی!] (لیرا)

یو ایل‌هان قدرت مهارت قدرت مافوق‌بشری را تا جای ممکن بالا‌پای​ برد و نیزه‌اش را با تمام شرم و خشمش، و ترکیب‌این‌طور​ اضافی شعله بنفش، حریق، شعله ابدی و خون اژدها پرتاب کرد.

لحظه‌ای که نیزه از دستش رها شد،‌اسپیرا​ عنصر اضافی وزن تمام اینونتوری‌اش را که پر‌پدیده​ از اجساد هیولاها بود، به آن اضافه کرد!

[ضربه مهلک!]

[کواااااه!]

لحظه‌ای که نیزه به هدف خورد، «آن چیز» جیغ وحشتناکی کشید. قدرت‌داره​ نیزه واقعاً عظیم بود و با وجود اینکه هیولا ده‌ها متر قد داشت،‌گرداب​ بدنش را مثل پنیر توفو سوراخ کرد و در اعماق آن فرو رفت.

علاوه بر این، شعله‌های قدرتمند روی نیزه اژدهای‌داره​ هشت‌دم داشت آن را از درون می‌سوزاند، بنابراین‌خاطر​ نیازی به گفتن نبود که چه درد وحشتناکی می‌کشد!

[کیهیک، کوهاااااک!]

نه‌تنها به خاطر غافلگیرانه بودن حمله، قدرت آن افزایش یافته‌اگر​ بود، بلکه آسیب اضافی عنصر آتش از حریق، شعله بنفش و‌حداقل​ انواع و اقسام آتش‌های دیگر هم به آن اضافه شده بود.

و مهم‌تر از همه، مگر یو ایل‌هان الان یک متخصص سطح ۱۶۰ نبود؟‌اصلاً​ این حمله‌ای بود که تمام توانایی‌های او را در خود جای داده بود،‌تمام​ بنابراین اصلاً عجیب نبود اگر حتی یک رده چهارم هم درجا کشته می‌شد.

و دقیقاً به همین دلیل،‌شنیده​ شوکه‌کننده بود که هیولا توانسته بود‌پدیده​ در برابر چنین ضربه‌ای دوام بیاورد.

«نمی‌شد یه کم راحت‌تر باشه...»

[گووووووووه!]

هیولا در حالی که نیزه اژدهای هشت‌دم هنوز در بدنش‌بودم​ فرو رفته بود، به یو ایل‌هان در آسمان خیره شد.‌خاطر​ تک‌چشم سرخ‌رنگ و دهان پاره‌اش، به چندش‌آور بودن آن می‌افزود.

[هیییک! داره این‌ور‌اسپیرا​ رو نگاه می‌کنه!‌بودم​ ایل‌هان، نجاتم بده!] (لیرا)

[عجله کن، یو ایل‌هان.‌روی​ دیگه نمی‌خوام به اون‌شکل​ چیز چندش‌آور نگاه کنم.] (اسپیرا)

«اوووووه!»

حرف‌های آن‌ها که به حس خجالت یو ایل‌هان دامن می‌زد، فوراً سرعت‌داره​ واکنش او را به بالاترین حد ممکن رساند! او نیزه‌های استخوانی اژدها را‌گرداب​ از اینونتوری‌اش بیرون ریخت و به صورت عمودی به سمت پایین شیرجه زد.

بارانی از نیزه‌های استخوانی از آسمان بارید که هر کدام چند هزار تن وزن داشتند. با این حال، هیولا حتی‌کار​ به فکر جاخالی دادن هم نیفتاد و با سینه سپر کرده آن‌ها را پذیرفت، اما چیزی که شوکه‌کننده بود این بود‌قطعا​ که هیچ‌کدام از نیزه‌های استخوانی در حال بارش نتوانستند بدنش را سوراخ کنند و فقط کمانه کردند و به عقب برگشتند!

«چی!؟»

[خدای من. به پوستش نگاه کن.‌قوا​ داره با لرزش با سرعت دیوانه‌وار در‌روی​ لحظه برخورد، نیزه‌ها رو دفع می‌کنه!] (لیرا)

«این‌طوری که پیش‌چیه​ بره بابت کپی‌رایت‌لیرا​ ازش شکایت می‌کنن!»

هیولا در میان باران نیزه‌های استخوانی یکی از دست‌هایش را بالا برد و‌کند​ در همان لحظه، یک موج ضربه‌ای قوی از انرژی از نوک دستش ساطع شد.‌آتش​ احتمالاً این هم همان توانایی از نوع لرزش بود که روی پوستش اتفاق می‌افتاد!

[گوووووووه!]

«هوپ!»

با این حال، از آنجا که یو ایل‌هان انتظار ضدحمله آن را داشت، با حرکاتی حیرت‌انگیز‌درک​ در هوا چرخید تا بال‌هایش رو به جلو قرار بگیرند و یک موج ضربه‌ای مانا آزاد‌دژش​ کرد. برخورد این دو موج ضربه‌ای با قدرت برابر، صدای مهیب و انفجار عظیمی به همراه داشت!

بلافاصله پس از آن، یو‌شنیده​ ایل‌هان از میان انفجار عبور کرد‌پدیده​ و به سمت هیولا یورش برد.

[گووههههههه!]

«بهت یاد می‌دم...!»

معلوم نبود کِی آن را بیرون آورده، اما در حال حاضر، هر دو دست یو ایل‌هان چکش رعد‌می‌توانست​ را محکم گرفته بودند. با وجود اینکه تمام نیزه‌های استخوانی کمانه کرده بودند، نیزه اژدهای هشت‌دمی که در ابتدا‌نبود​ پرتاب کرده بود هنوز داخل بدن هیولا بود. به همین دلیل بود که داشت این کار را امتحان می‌کرد.

بله، استخوان‌های اوروچی هم در محدوده تشدید چکش رعد قرار داشتند. شاید به‌کند​ این دلیل بود که اوروچی در واقع یک اژدها بود، یا شاید به‌قدرت​ این دلیل که تشدید چکش رعد شامل تمام انواع استخوان‌های اژدهازاد هم می‌شد.

می‌توانست با لرزاندن پوستش، هر شیئی را به عقب برگرداند؟‌برای​ ایل‌هان از این کار استقبال می‌کرد. لرزشی که هیولا برای‌روبه‌رو​ محافظت از خودش ایجاد می‌کرد، بدنش را کاملاً متلاشی می‌کرد!

«این، یعنی کشتن یک موجود!»

[می‌دونستم اینو می‌گی!] (لیرا)

لحظه‌ای که به سر هیولا که به خاطر نیزه‌اصلاً​ اژدهای هشت‌دم سوراخ شده بود نزدیک شد، یو ایل‌هان اندازه‌نتوانسته​ چکش رعد را بزرگ کرد و آن را محکم کوبید!

[گوااااااااان!]

لحظه‌ای که چکش با آن برخورد کرد، لرزش کوبنده‌ای از سرش ساطع شد. لحظه‌ای‌میان​ که لرزش به چکش منتقل شد، یو ایل‌هان تمام وزن اینونتوری‌اش را به چکش‌وضعیت​ منتقل کرد و به عقب پرید تا از هرگونه آسیب به بدنش جلوگیری کند!

[گووووووووه!]

[ضربه مهلک!]

در آن لحظه، هیولا سعی کرد شاخکی را به سمت یو‌پای​ ایل‌هان که در حال فرار بود شلیک کند، اما به خاطر‌این‌طور​ لرزش دیوانه‌وار نیزه اژدهای هشت‌دم در بدنش، مجبور شد زانو بزند.

[گوهاک، کیاهاااااااه...!]

به نظر می‌رسید که نمی‌توانست لرزش داخلی را تحمل کند. تمام‌پدیده​ بدنش شروع به لرزیدن کرد، و قبل از اینکه رشته‌های شاخک‌ها به‌درس​ یو ایل‌هان برسند، دیگر نتوانستند لرزش را تحمل کنند و متلاشی شدند!

[کووههههههه!]

[کوهووووووو...]

در حالی که اوروچی فریاد پیروزی سر می‌داد، هیولا‌شنیده​ برخلاف قدرت وحشتناکی که با آن ظاهر شده بود،‌می‌توانست​ بی‌جان روی زمین افتاد. این یک خودتخریبی بی‌نقص بود.

این پایان کارش بود. اگر در هر جای دیگری از زمین ظاهر می‌شد، یک آخرالزمان‌بپذیرد​ به پا می‌کرد، اما از بخت بدش، یو ایل‌هان اولین کسی بود که با آن‌نابود​ روبه‌رو شد و هیولا حتی بدون اینکه بتواند توانایی‌هایش را به درستی به نمایش بگذارد، مرد.

[??????????? تجربه به دست آوردید.]

[??????????? سطح ??? ??????????]

«آه، آره. می‌دونستم این‌طوری می‌شه.»

یو ایل‌هان با تکان دادن سرش پیام‌های پر از علامت سؤال را‌شخص​ پس زد و نیزه اژدهای هشت‌دم، چکش رعد و استخوان‌های اژدهای پراکنده در‌راحت​ اطراف را جمع‌آوری کرد و سپس جسد هیولای وحشتناک را داخل اینونتوری‌اش گذاشت.

او قصد داشت در صورت‌دروازه‌ست​ امکان، وقتی اسپیرا و لیرا‌بودم​ آنجا نبودند، آن را تجزیه کند.

«اوف، زهره‌ترک شدم. اگه‌فریاد​ با یه حمله غافلگیرانه شروع‌اصلاً​ نمی‌کردم، کار خیلی سخت می‌شد.»

[اسم اون هیولا...‌شخص​ آره. بیا بهش بگیم‌نابودی​ «شیطان لرزان منحرف».] (لیرا)

[به طرز عجیبی اسم‌شدن​ رک و راستی‌ـه. اگه تو‌کرده​ خوابم بیاد واقعاً می‌ترسم.] (اسپیرا)

«خب اینم‌دیگه​ از این،‌فرشته‌ها​ بریم خونه!»

[آووو، آخرین‌لیرا​ حمله لرزشی ایل‌هان‌شنیده​ معرکه بود.] (لیرا)

«بس کن.‌پای​ امتیاز عقلم همین‌میان​ الانشم نزدیک صفره!»

اگرچه این فقط یک هیولای فرعی بود که مثل باد‌اگر​ آمد و رفت، اما به نظر می‌رسید آسیب روانی که روی‌حداقل​ یو ایل‌هان به جا گذاشته بود به این زودی‌ها درمان نمی‌شد.

یادداشت نویسنده:

این، یعنی کشتن یک موجود: یک دیالوگ معروف از قهرمان داستان «تسوکیهیمه»‌درک​ از شرکت تایپ-مون، «تونو شیکی». و بالاترین سطح کوتوداما که به خاطر سندرم‌بدون​ چونیبیو (سندرم سال دوم راهنمایی) قلبش می‌شکند و می‌میرد (البته این یه دروغه).

(یادداشت مترجم انگلیسی:‌شخص​ ببخشید، من این‌قبل​ یکی رو نمی‌دونم)

امتیاز جان همین الانشم صفره: یه دیالوگ مناسب برای‌کرده​ گفتن به آدم بی‌رحمی که حتی بعد از زانو‌می‌گرفت​ زدن و شکست خوردن حریف هم به حمله‌اش ادامه می‌ده.

(یادداشت مترجم انگلیسی: ظاهراً اشاره به کارت‌اسپیرا​ «روح برزرکر» تو بازی یو-گی-او داره، بازم‌نمی‌توانست​ می‌گم، من از این چیزا سر درنمیارم).

یادداشت مترجم:

چمبر امروز پست می‌ذاره و من همیشه‌نابودی​ از حامیان مالی استقبال می‌کنم! (هنوز ۸ چپتر‌خیالش​ تو ذخیره هست که فردا بیشتر هم می‌شه!)

ناولها | novelha.net