---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 173: 173 • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 173: 173

0

فیتوروآ دنیایی بود که هفتصد و نود و چهار نفر از مردم زمین به آن‌همگی​ مدیون بودند. مثل سایر دنیاها پس از سومین فاجعه بزرگ، آن‌ها نیروهای رده سوم و رده‌ولی​ دوم زیادی داشتند و به هر طریقی که بود، در برابر هیولاهای رده چهارم مقاومت می‌کردند.

[با این حال، معمولاً‌اگه​ فروپاشی یک دنیا فقط‌مبارزه​ یک لحظه طول می‌کشه.] (لیرا)

لیرا آهی کشید.

[اول یه شکست سیاه‌چال رخ می‌ده. بعد تو یه چشم به هم زدن، تبدیل می‌شه به موج سیاه‌چال. اگه بینشون هیولاهای‌دیدن​ رده چهارم باشه، مردم موقع مبارزه باهاشون توانشون رو از دست می‌دن... و از قضا، سیاه‌چال‌های خالی همگی فعال می‌شن و‌می‌خواد​ طغیان رخ می‌ده. این‌طوری، تعداد هیولاهای رده چهارم هی بیشتر می‌شه... و اگه مردم نتونن جلوش رو بگیرن، دیگه کارشون تمومه.] (لیرا)

«این یه‌موج​ چرخه واقعی‌بینشون​ از جهنمه.»

[ولی به خاطر این موضوع که‌باشه​ نمی‌تونیم نصب سیاه‌چال‌ها رو متوقف کنیم،‌می‌دن​ برای همین دردسرش خیلی بیشتره.] (ارتا)

[این یه روند عادی برای نابودی یه دنیاست.‌مبارزه​ این‌جوری، هیولاهای جهش‌یافته تبدیل می‌شن به بزرگترین نژاد اونجا‌فعال​ و درهای اون دنیا برای همیشه بسته می‌شه.] (اسپیرا)

[و ارتش شیاطین‌نژاد​ نابودی هم سراغ‌اون​ همچین دنیاهایی می‌رن.] (لیرا)

فرشتگان امروز کاملاً با هم هماهنگ بودند. شاید از‌توانشون​ دیدن دنیاهای بی‌شماری که به چنین سرنوشتی دچار شده‌طغیان​ بودند، غصه می‌خوردند. یو ایل‌هان با لبخند تلخی جواب داد.

«اگه اینو‌می‌شه​ می‌دونید، پس یه‌بینشون​ کاری براش بکنید.»

[هر کسی دلش می‌خواد یه کاری بکنه، اما نیروهای ارتش بهشت که بی‌نهایت نیستن. ما‌خالی​ نمی‌تونیم بیشتر از حد نیاز دخالت کنیم، برای همین در نهایت، ساکنان هر دنیا باید خودشون‌جهنمه​ به تنهایی در برابر بحرانی که باهاش روبه‌رو می‌شن پیروز بشن. این یه قانون مطلقه.] (لیرا)

«نه.»

یو ایل‌هان در حالی که‌باشه​ اعلان «پشتیبانی فیتوروآ» را در برنامه‌می‌دن​ گوشی هوشمندش می‌بست، پرید وسط حرفش.

«یه زمانی قانون مطلق‌اگه​ بود. اما الان، ممکنه‌مبارزه​ اوضاع فرق کرده باشه.»

چه می‌شد اگر وقتی یک دنیا‌باشه​ در وضعیت وخیمی قرار می‌گرفت، افراد‌می‌دن​ قدرتمند از دنیاهای دیگر برای پشتیبانی می‌آمدند؟

آن دنیا فرصتی پیدا می‌کرد تا بر بحران غلبه کند و دوباره روی پای‌دنیاهایی​ خود بایستد، و کسانی هم که برای کمک آمده بودند، آن‌ها را مدیون خود‌غصه​ می‌کردند. به این ترتیب، وقتی خودشان هم دچار بحران می‌شدند، متقابلاً پشتیبانی دریافت می‌کردند.

حالا همه این‌ها به لطف زمین امکان‌پذیر شده بود.‌توانشون​ متخصصانی که در دنیاهای مختلف پراکنده بودند، اکنون می‌توانستند‌طغیان​ از طریق زمین، روی یک دنیای واحد تمرکز کنند.

اگر با این فرصت، اتحاد قدرتمندی‌باشه​ بین دنیاها شکل می‌گرفت، آن‌وقت امکان کمک‌قضا​ به یکدیگر و پیشرفت بی‌نهایت فراهم می‌شد!

[اگه همچین چرخه‌موج​ خوبی بتونه شکل بگیره،‌موقع​ که عالی می‌شه.] (لیرا)

[احتمالاً غیرممکنه. ما داریم درباره آدم‌هایی حرف می‌زنیم که نه خانواده‌ان، نه فامیل،‌همچین​ نه هم‌وطن، و حتی مال یه دنیا هم نیستن. آخه کی می‌تونه به‌دچار​ بقیه اعتماد کنه و قدرتش رو در اختیارشون بذاره؟ اینا همش توهمه.] (اسپیرا)

«این‌قدر منفی بهش نگاه نکنید. شاید این فرصتی برای‌توانشون​ گونه‌های هوشمند باشه تا بر دیوار بین دنیاها غلبه‌طغیان​ کنن و واقعاً به یک جامعه بزرگ تبدیل بشن.»

[و به عنوان یکی‌اگه​ از اون «گونه‌های هوشمند»،‌مبارزه​ الان داری چیکار می‌کنی؟] (ارتا)

یو ایل‌هان ساکت شد. دلیلش این بود که‌مبارزه​ او در همان لحظه داشت خرده‌ریزهای کشنا را داخل‌فعال​ کوره‌ای می‌ریخت که شعله ابدی در آن زبانه می‌کشید.

تجزیه کردن گولم کار خوبی بود، اما از آنجا که عملکرد درایور مرگ و پیچ استخوانی بیش از‌کاملاً​ حد عالی بود، فلز به پودر نرمی تبدیل شده بود و نمی‌توانست به آن شکل از آن استفاده‌می‌دونید​ کند. نتیجه‌اش هم صحنه فعلی بود؛ جایی که او داشت یک فرآیند ذوب و تصفیه را پشت سر می‌گذاشت.

«دارم کار خودم رو می‌کنم.»

[آره. در حالی که همه دارن «کار‌موقع​ خودشون رو می‌کنن»، فیتوروآ نابود می‌شه. البته منظورم‌خالی​ این نیست که کار تو ایرادی داره.] (ارتا)

اینکه آدم خودش را ناکافی بداند اصلاً چیز بدی نبود، و اینکه به‌قضا​ جای تمرکز روی محافظت از دنیای خودش، با رفتن به یک دنیای دیگر خودش‌کارشون​ را به خطر بیندازد هم کار بهتری نبود. در واقع، این دیدگاه واقع‌بینانه‌تر بود.

فقط مسئله این بود که اگر کسی توانایی‌اش را داشت و باور داشت دنیایی که به‌فرشتگان​ آن کمک کرده بعداً لطفش را جبران می‌کند، کمک کردن اصلاً کار بدی به حساب نمی‌آمد. هسته‌جواب​ اصلی این ماجرا، اعتماد بود. اگر مردم می‌دانستند که می‌توانند به یکدیگر اعتماد کنند، آن‌وقت معجزه می‌آفریدند.

«اما می‌دونی چیه. به‌بینشون​ معجزه می‌گن معجزه، دقیقاً به‌توانشون​ خاطر اینکه هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افته.»

[پس تو حتی یه ذره هم قصد نداری‌مبارزه​ با نادیده گرفتن دیوار بین دنیاها، گونه‌های هوشمند‌همگی​ رو تبدیل به یه جامعه واحد کنی؟] (لیرا)

«همون اول که این حرف رو زدم باید متوجه می‌شدی. میدان AT من شکست‌ناپذیره. خیلی راحت از معاشرت با هر آدم دیگه‌ای امتناع می‌کنه.»

[واقعاً......؟] (لیرا)

یو ایل‌هان اصلاً زحمت جواب دادن به حرف لیرا را به خودش‌قضا​ نداد. خودش هم داشت به این فکر می‌کرد که دایره اطرافیانش با‌بگیرن​ وجود زیردستانش، یومیر، کانگ می‌ره و نا یونا حسابی بزرگتر شده است.

مثلاً اگر کانگ می‌ره و نا یونا به خطر می‌افتادند، مگر برای نجاتشان‌قضا​ دست به کار نمی‌شد؟ نه به خاطر اینکه کسی به او دستور داده‌دیگه​ باشد، بلکه به این خاطر که اگر این کار را نمی‌کرد، دلش آرام نمی‌گرفت.

بله. دلبسته شدن به یک نفر دیگر، فقط مسئولیت‌باهاشون​ آدم را بیشتر می‌کرد. دقیقاً به همین خاطر از این‌طغیان​ کار متنفر بود. او واقعاً دیگر هیچ ارتباط جدیدی نمی‌خواست.

اما در همین حد‌اونجا​ کافی بود؛ دیگر قرار نبود‌اسپیرا​ هیچ ارتباط جدیدی شکل بگیرد.

«اگه دیدی نیروی کافی ندارن، همون‌موقع​ موقع بهم خبر بده. فقط به‌قضا​ چشم یه شکار بهش نگاه می‌کنم.»

[پس قضیه اون میدان AT چی شد؟] (لیرا)

«گفتم که این یه شکاره.»

یو ایل‌هان در حالی که همچنان کشنا را داخل کوره می‌ریخت، لب و لوچه‌اش را آویزان کرد. در نبرد با گولم‌دیدن​ کشنا، شعله ابدی مقدار قابل‌توجهی ثبت به دست آورده بود و یک بار دیگر رشد کرده بود. حالا با حداکثر توان‌می‌خواد​ کوره، او می‌توانست با رضایت کامل صحنه ذوب شدن ذرات کشنا و تبدیل شدنشان به یک گودال مذاب را تماشا کند.

[آخرش چقدر‌موج​ کشنا تونستی‌بینشون​ ازش دربیاری؟] (ارتا)

«بیشتر از ۵۰ درصدش تو همون مبارزه برای همیشه از بین رفت. تازه، تو‌سیاه‌چال‌های​ بدن گولم فلزات دیگه‌ای هم بود که برای بالا بردن قدرت فیزیکی استفاده شده‌تمومه​ بود... اگه فقط کشنای خالص رو حساب کنیم، خیلی زیاد نیست. حدود سه تن؟»

[پس سه‌می‌شه​ تن زیاد‌اگه​ نیست، ها...] (ارتا)

خب، آره. برای یو ایل‌هان که به فکر تصفیه کشنا برای ساختن یک گولم دیگر‌می‌رن​ بود، این مقدار خیلی کم به حساب می‌آمد. هرچند، از آنجایی که هنوز تمام دانش‌ایل‌هان​ مهندسی جادو را کاملاً مال خود نکرده بود، ساختن گولم در حال حاضر برایش غیرممکن بود!

اما وقتی مدتی گذشت‌بینشون​ و او همچنان مشغول‌باهاشون​ کار بود، لیرا صدایش زد.

[......ایل‌هان.] (لیرا)

«حالا واقعاً فقط به‌اگه​ یه سنگ جادویی از‌مبارزه​ یه موجود برت... بله؟»

[فکر نکنم‌بزرگترین​ دیگه نیازی‌اونجا​ بهت باشه.] (لیرا)

وقتی یو ایل‌هان با شنیدن حرف لیرا سرش را کج کرد، لیرا یک عکس‌خالی​ به او نشان داد؛ عکسی که جمعیت زیادی را در مقابل یک دروازه نشان‌چرخه​ می‌داد. یو ایل‌هان به راحتی متوجه شد که آن دروازه به فیتوروآ متصل است.

«امکان نداره.»

[منم شک‌می‌شه​ داشتم، ولی انگار‌بینشون​ واقعیت داره.] (لیرا)

دروازه‌های بین زمین و دنیاهای دیگر، هرچند به کندی،‌اسپیرا​ اما به صورت لحظه‌ای در حال افزایش بودند. در‌کاملاً​ حال حاضر، در مجموع بیست و شش دروازه وجود داشت.

اما از آنجایی که عکس مقابل چشمان یو ایل‌هان‌توانشون​ حداقل شامل پنج هزار نفر می‌شد، یعنی به طور‌طغیان​ متوسط از هر دنیا دویست نفر برای پشتیبانی آمده بودند.

[به نظر می‌رسه پاداش‌ها حسابی وسوسه‌کننده‌ان. خب،‌موقع​ حتی منم اگه می‌دیدم دنیا داره به‌سیاه‌چال‌های​ آخر می‌رسه، به هر دری می‌زدم.] (ارتا)

[اوضاع داره جالب می‌شه. از‌بینشون​ این به بعد چه اتفاقی‌توانشون​ می‌افته؟ من خیلی هیجان‌زده‌ام.] (لیرا)

«خب، من‌بزرگترین​ دلیل دقیقش‌اونجا​ رو نمی‌دونم، اما...»

یو ایل‌هان که از نرفتن به‌موقع​ آنجا حسابی راضی بود، تکه‌های بیشتری از‌سیاه‌چال‌های​ کشنا را داخل کوره ریخت. سپس گفت:

«همین که‌می‌شه​ مزاحم من‌اگه​ نشن، عالیه.»

بشریت پس از دومین فاجعه بزرگ به شدت نگران‌اسپیرا​ وضعیت زمین بود، اما متغیرهای زیادی دست به دست‌کاملاً​ هم دادند و در نهایت باعث تثبیت زمین شدند.

افزایش قدرت کلی زمین به لطف ونگارد، جلب توجه مردم دنیاهای دیگر به خاطر تجارت‌ها‌همگی​ و حراجی‌های مختلفی که روی زمین برگزار می‌شد و علاوه بر این‌ها، عناصر پیچیده‌تر دیگری‌جهنمه​ هم وجود داشتند که در نهایت زمین را به یکی از باثبات‌ترین دنیاها تبدیل کردند.

«حالا، اگه‌می‌شه​ زمین ناپدید بشه،‌بینشون​ به دردسر می‌افتیم.»

«با این‌که از تجارت‌اگه​ با دنیاهای دیگه خوشمون میاد،‌باهاشون​ ولی اگه ونگارد غیبش بزنه...»

«حالا دومین‌بزرگترین​ حراج تجهیزات‌اونجا​ پیشرفته کِی هست؟»

و این تغییرات فقط به زمین محدود نمی‌شد. دنیاهای دیگری که‌می‌دن​ به زمین متصل شده بودند هم حالا می‌توانستند کاربران توانمند دنیاهای‌نتونن​ دیگر را به عنوان مزدور استخدام کنند و به وضعیت پایدارتری برسند.

دنیایی که این سنت مزدوری را آغاز کرد، یعنی فیتوروآ، توانسته بود به لطف همین مزدوران بر بحران‌می‌شن​ خود غلبه کند. از آنجا که این نیروی عظیمی بود، تعداد تلفات هم به حداقل رسید. این موضوع‌نصب​ باعث شد یو ایل‌هان و سه فرشته‌اش به خاطر شک کردن به اتحاد مردم، احمق به نظر برسند.

البته این‌طور نبود که اتحادی شکل گرفته باشد که دیوارهای دور قلب همه را نادیده بگیرد و‌فعال​ آن‌ها را دور هم جمع کند، آن‌طور که یو ایل‌هان آرزو داشت. انسان‌ها خیلی فاسدتر از آن‌موضوع​ بودند که بشود به باورهای پاک کودکانه‌شان تکیه کرد و بهای رستگاری، دست‌کمی از بهای نابودی نداشت.

بله. چیزی که فیتوروآ وسط گذاشته بود، سنگ‌های جادویی بود؛ آن هم بخش‌همچین​ عمده‌ای از سنگ‌های جادویی رده سوم و رده چهارم که از سراسر دنیا‌دچار​ جمع‌آوری شده بودند! وقتی مردم برای کمک می‌رفتند، در واقع جذب همین سنگ‌ها می‌شدند!

بازی کردن با احساسات یو‌باشه​ ایل‌هان که تحت‌تأثیر پاکی بشریت‌دست​ قرار گرفته بود هم حدی داشت!

[دلیل این‌که اونا سنگ جادویی‌بینشون​ می‌خوان کاملاً مشخصه که برای ونگارد‌دست​ و اشک فرشته‌ست، مگه نه؟] (لیرا)

[فکرشو بکن، تو باعث شدی مردم برای خرید محصولات‌باهاشون​ ونگارد برن دنیاهای دیگه رو نجات بدن... یو ایل‌هان، تو‌طغیان​ واقعاً با کارات خیلی از مشکلات رو حل می‌کنی.] (ارتا)

«با این‌که این قضیه در مورد رده سوم‌ها هم صدق می‌کنه،‌شیاطین​ ولی برای یه آدم معمولی خیلی سخته که یه سنگ جادویی رده‌بی‌شماری​ چهارم داشته باشه. پس قضیه اینه. سنگ‌های جادویی این‌طوری وارد بازار می‌شن.»

و هرچه افراد بیشتری به سنگ‌های جادویی دست‌باهاشون​ پیدا می‌کردند، تجارت با ونگارد هم فعال‌تر می‌شد.‌فعال​ از دیدگاه یو ایل‌هان، این اتفاق بسیار خوبی بود.

[اووو. یه جورایی‌موج​ اوضاع داره از‌باشه​ دستمون خارج می‌شه.] (لیرا)

«اشکالی نداره. از‌موج​ همون اولشم چیزی‌باشه​ تو دستای شما نبود.»

[کاش اوضاع‌بزرگترین​ خوب پیش‌اونجا​ بره...] (ارتا)

«حالا دیگه‌موج​ حتی انکارش‌بینشون​ هم نمی‌کنین...»

شاید به خاطر این شروع بی‌دردسر بود که علاوه بر نجات اولیه فیتوروآ، اعلان‌های «نیاز فوری به کمک» هم‌طغیان​ مرتباً منتشر می‌شد. از آنجا که آن‌ها باید حداقل سنگ‌های جادویی رده سوم را به عنوان پاداش تعیین می‌کردند، این‌کنیم​ درخواست‌ها باید بسیار نادر می‌بودند، اما دقیقاً به همین دلیل، به محض ظاهر شدنشان، افراد زیادی به سمتشان هجوم می‌آوردند.

حدود دو ماه بعد از اولین درخواست فیتوروآ، دو درخواست مزدوری‌دست​ در مقیاس بزرگ دیگر هم مطرح شد و کانگ می‌ره متوجه‌بیشتر​ شد که برای مدیریت همه این‌ها به یک سازمان نیاز است.

بنابراین کارتی که او‌اونجا​ بازی کرد چیزی نبود‌بسته​ جز شوالیه‌های فلزی و ماجیا.

این دو کلن، اگر خود کانگ می‌ره را در نظر نمی‌گرفتیم، قدرتی هم‌تراز با کلن خدای‌فعال​ رعد داشتند و از صلاحیت کافی برای نمایندگی زمین برخوردار بودند. مهم‌تر از همه، آن‌ها در‌خاطر​ ایجاد مرکز تجارت گانگنام همکاری کرده بودند. حالا نوبت او بود که به قولش عمل کند.

«گروه مزدوران؟ خب کی پشتشه،‌بینشون​ بازم خدای رعد؟ یا خود‌توانشون​ یو ایل‌هان وارد میدون شده؟»

«نه، ولی در اصل همون آدمن. شوالیه‌های فلزی و ماجیا‌توانشون​ هستن. همون دو تایی که با خدای رعد می‌پلکیدن. ولی‌این‌طوری​ چیزی که رو اعصابه اینه که ما نمی‌تونیم توش شرکت کنیم.»

«لعنتی! اونا‌بزرگترین​ می‌خوان همه‌چیز رو‌درهای​ برای خودشون بردارن!»

البته شکایات زیادی هم وجود داشت. عبارت «اتحاد خط مقدم» از‌می‌دن​ مدت‌ها پیش روی زمین معروف شده بود و مجموعه‌ای از کلن‌ها‌نتونن​ در آن حضور داشتند که حتی بیشتر از بقیه به چشم می‌آمدند.

عده‌ای شکایت می‌کردند و می‌گفتند که این‌موقع​ یک مدیریت مبتنی بر پارتی‌بازی است، اما‌سیاه‌چال‌های​ کانگ می‌ره مثل همیشه آن‌ها را نادیده گرفت.

دلیل او برای انتخاب شوالیه‌های فلزی و ماجیا فقط این بود که تا حد امکان‌خالی​ سروصدا را بخواباند. اگر شخص دیگری هم توانایی این کار را داشت، او کاملاً با آن‌ها‌جهنمه​ هم موافق بود. در واقع، احتمال بیشتری وجود داشت که افراد شاکی، نیت‌های شومی داشته باشند.

شوالیه‌های فلزی و ماجیا دقیقاً همان‌طور که او برنامه‌ریزی کرده بود، وارد عمل شدند.‌دنیاهایی​ دو استاد کلن، یعنی میکائیل اسمیثسون و کارینا مالاتستا، خودشان به گانگنام آمدند و ضمن‌می‌خوردند​ ایجاد زیرساختی برای مدیریت کارآمدتر مزدوران و بهبود سیستم پاداش‌دهی، گروه مزدوران را تأسیس کردند.

گروه مزدوران این امکان را برای مزدوران شرکت‌کننده در یک‌دست​ مأموریت فراهم کرد تا بر اساس میزان مشارکتشان پاداش دریافت کنند‌بیشتر​ و حتی موفق شد مسیر امنی برای بازگشت آن‌ها تدارک ببیند.

با این‌که برای عملکرد صحیح گروه، هزینه‌های اندکی هم از مشتریان و هم از‌سیاه‌چال‌های​ مزدوران دریافت می‌شد، اما این روش به‌شدت راحت‌تر و بدون شک امن‌تر از زمانی بود‌چرخه​ که مجبور بودند اعلان پخش کنند و برای یک نتیجه خوب دست به دعا بردارند.

پس چه کسی می‌توانست از گروه مزدوران متنفر باشد؟ با این کار، زمین سیگنالی برای‌خالی​ فعال کردن درخواست‌های مزدوری دنیاهای دیگر ارسال کرده بود. در همین مقطع زمانی، دومین حراج‌واقعی​ تجهیزات پیشرفته برگزار شد و بسیاری از متخصصان دنیاهای دیگر را به سمت گروه مزدوران کشاند.

با این‌که یو ایل‌هان در حراج اول از محل برگزاری محافظت می‌کرد، اما در حراج دوم اصلاً‌امروز​ پیدایش نشد. او به این نتیجه رسید که در حراج اول به اندازه کافی زهرچشم گرفته است،‌داد​ بنابراین فقط آیتم‌های مورد معامله را آماده کرد و امنیت را به فلمیر و گرگ‌های کیروآ سپرد.

حراج در امنیت کامل به پایان رسید. در میان سالن حراج که پر از‌خالی​ شادی کسانی بود که موفق به ارائه پیشنهاد برنده شده بودند و آه و‌چرخه​ حسرت کسانی که نتوانسته بودند، کانگ می‌ره با نگاهی غایب و حواس‌پرت زمزمه کرد.

«آخه کجا رفته.»

«مگه نگفت رفته‌موج​ به همون دنیایی‌باشه​ که بهش متصل شده؟»

«ولی الان دو ماه گذشته.»

دو ماه؛ این زمانی بود که پس از سپردن آیتم‌های حراج و یومیر به آن‌ها توسط یو ایل‌هان،‌طغیان​ سپری شده بود. خب، این‌طور نبود که کانگ می‌ره نتواند فعالیت در دنیاهای متصل به شخص را درک‌سیاه‌چال‌ها​ کند، اما چون مدت زمان آن بیش از حد طولانی شده بود، دست خودش نبود و نگران می‌شد.

نه، او نمی‌خواست این را‌بینشون​ بپذیرد، اما بیشتر از این‌که نگران‌دست​ او باشد، این مشکل دلش بود.

عشق اول او مثل مواد مخدر بود؛ بعد از حدود سه روز ندیدنش بی‌قرار می‌شد، وقتی‌همگی​ یک هفته می‌گذشت قلبش به درد می‌آمد، بعد از یک ماه دیگر نمی‌توانست درست غذا بخورد، و‌خاطر​ حالا که دو ماه گذشته بود، حتی ابرهای آسمان هم برایش شبیه یو ایل‌هان به نظر می‌رسیدند.

«این‌طوری نیست که یه‌اونجا​ جایی بمیره، پس دیگه‌بسته​ این‌قدر نگرانیت واسه چیه؟»

«ولی اون هیچ‌وقت‌اگه​ برای انجام کاری‌موقع​ این‌قدر طولش نمی‌داد.»

«اون برامون یه‌موج​ دستگاه ارتباطی گذاشته تا‌موقع​ بتونیم باهاش تماس بگیریم.»

«اگه داره کار مهمی‌اگه​ انجام می‌ده، خیلی بده که‌باهاشون​ با زنگ زدنم مزاحمش بشم...»

هرچه بیشتر بهانه می‌آورد، احساس عجیب‌تری پیدا می‌کرد، برای‌اسپیرا​ همین فقط سکوت کرد. نا یونا حتی نمی‌دانست او‌کاملاً​ چه احساسی دارد و در کنارش به وراجی ادامه داد.

«شاید داره یه مأموریت غول‌پیکر رو انجام می‌ده. اون کسیه که تونسته بعد‌سیاه‌چال‌های​ از پاک شدن سوابقش این‌قدر قوی بشه، پس دنیایی که بهش متصل شده‌کارشون​ باید خیلی خفن باشه، مگه نه؟ کاش ما رو هم با خودش می‌برد~.»

«...درسته. شاید‌می‌شه​ یه روزی‌اگه​ بهمون بگه.»

«بیا به جاش بریم‌اگه​ میر رو ببینیم. بیا‌مبارزه​ بریم تو سیاه‌چال‌ها بگردیم!»

«باشه. ولی قبلش‌نژاد​ یه سری کار داری‌همیشه​ که باید انجام بدی.»

«اوااااااااه!»

او نمی‌توانست تا ابد درگیر افکار یو ایل‌هان بماند. کانگ می‌ره آه‌می‌دن​ کوچکی کشید و در حالی که آستین نا یونا را می‌کشید، به راه‌بگیرن​ افتاد تا کارهایی که یو ایل‌هان به او سپرده بود را تمام کند.

در همین حین، شخصی که‌بینشون​ آن‌ها به دنبالش بودند، یعنی‌توانشون​ یو ایل‌هان، در حال حاضر...

[کووووووووووووووووه!]

«اوووووه! گیگا دریل بریککککککککک!»

[شکایت! ازت شکایت می‌کنن!] (لیرا)

...داشت (به‌تنهایی) در دنیایی پر‌بینشون​ از هیولاهایی که هیچ‌کس دیگری از‌دست​ پسشان برنمی‌آمد، با خوش‌گذرانی جولان می‌داد.

یادداشت نویسنده

فرشته‌ها هم کار سختی دارن

من یک بار در مورد میدان ای‌تی صحبت کرده‌ام. این‌توانشون​ اصطلاحی است که در انیمه نئون جنسیس اونگلیون ظاهر می‌شود.‌این‌طوری​ به زبان ساده، می‌توان گفت که دیواری به دور قلب است.

حالا او فقط‌موج​ با وجود خودش دیگران‌موقع​ را به حرکت وامی‌دارد!

یادداشت مترجم

بالاخره داریم توسعه شخصیتی می‌بینیم!

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

شماره و عنوان فصل در متن مبدأ موجود نبود.