چپتر 164: شروع مزایده
0«مزایده بهزودی شروعشکارچیهای میشه، لطفاً سکوتخطرناک رو رعایت کنید.»
در میدان مرکزی، الفی جذاب با کتوشلواری مشکی و جذب، در میکروفون صحبتوجود میکرد. از آنجایی که آن الف از آرتیفکتی از بهشت استفاده میکرد، صدهاکوچکی نفری که در میدان جمع شده بودند، صحبتهایش را به زبان مادری خودشان میفهمیدند.
«تکرار میکنم. مزایده بهزودی شروع میشه، پس لطفاًنژادهای سر جای خودتون بشینید. کسانی که هنوز آیتمهاشون ارزیابیبعضیها نشده، باید هرچه زودتر این کار رو انجام بدن.»
صدای شیرین و آرامشبخش او،طریق از طریق تکنولوژی مدرن به گوشحاضر تمام افراد حاضر در میدان رسید.
شاید به همین دلیل بود که همهبشه با دقت گوش میدادند. خب، راستش را بخواهید،میشد همه آنها مسحور زیبایی مطلق الفها شده بودند.
«اینا همون الفهای افسانهای هستن؟ خداینادری من، باورش سخته که دارم باانسان چشمای خودم یه الف رو میبینم.»
«فکرش رو بکن، با اینباشند الفهای نجیب مثل خدمتکارای ساده رفتاروجود میکنه... اونم یه همچین الف زیبایی.»
«مگه روی زمین هم الف داشتیم؟ به نظرگوش میرسه اگه این خبر به گوش شکارچیهای الف برسه،همه اوضاع خطرناک بشه. نباید یه کاری در موردش بکنیم؟»
در دارئو با آنها مانند «بشر» رفتاربشه میشد، اما در مقیاس چندجهانی، به نظربشر میرسید که الفها نژاد بسیار نادری باشند.
در حقیقت، بیشتر نژادهای حاضر در اینجا انسان بودند، و با وجود اینکه تنوع زیادیتنوع داشتند - مثلاً بعضیها ۲.۵ متر قد داشتند، بعضی کمتر از ۱۴۰ سانتیمتر، یا شاخچشم کوچکی داشتند، یا حتی سه پا داشتند - هیچ الفی در میانشان به چشم نمیخورد.
«همونطور که از پاته انتظارباشند میرفت، تو بین ما چهارانسان نفر از همه بیشتر شبیه الفهایی.»
«اما پاته که مَرده...»
سایر الفها نیز مانند پاته با کتوشلوارهایشان بهعنوان نیروی پشتیبان در مزایده فعالیت میکردند. فقطمیشد مسئله این بود که پس از یک رأیگیری عادلانه و بیطرفانه در میان خودشان، بهاینکه این نتیجه رسیدند که پاته زیباترین چهره را دارد و او را بهعنوان رئیس انتخاب کردند.
«مهم نیست چقدر خوشگله، اون هنوزمنادری یه مرده. پس چرا الان دهنانسان این مردای انسانی از تعجب باز مونده؟»
میری، جنگجوی زن گروه، که برای امروز با بلوزی جذب و دامنی کوتاه آراسته شده بود تابعضیها انحناهای سالم بدنش را به رخ بکشد، سرش را کج کرد. جیرل، جنگجوی سپر به دست وبین عضلانیترین فرد در میان آن چهار نفر، در حالی که میخندید، شک و تردید او را برطرف کرد.
«میری، مگه وقتیشیرین ماهی میخوری، برات مهمهمدرن که نره یا ماده؟»
«ولی ماهیخبر ماهیه دیگه. فقطاوضاع باید خوشمزه باشه.»
«دقیقاً! فارغ ازمیرسید جنسیت، اگه خوشمزهنادری باشن، همهچیز... آخ!»
در همان لحظه، ضربه مشت برقآسایحقیقت دزد زن، فیریا، جیرل را نقشاینکه بر زمین کرد. چشمانش ترسناک شده بود.
«خفه شو، جیرل. برام مهم نیست که باگوش این حرفای مزخرفت خودت رو تو دردسر بندازی،بود اما اگه این کارِت روی اعلیحضرت تأثیر بذاره...»
«باشه، فهمیدم،خبر فقط اون خنجرتاوضاع رو بذار کنار!»
«خسته نباشی، فیریا.»
«نه بابا، راحت بود.نادری مخالفتها خیلی کمتر ازنژادهای چیزی بود که فکر میکردم.»
او بهتازگی توزیع سکههای مزایدهطریق را پس از ارزیابی آیتمهایی کهحاضر شرکتکنندگان آورده بودند، تمام کرده بود.
آهنگر سطح استاد، یو ایلهان، با دقتی مطلق ارزش آیتمی را کهدارئو برای اولین بار میدید تشخیص میداد و سپس برای آن قیمت تعیین میکرد.بیشتر اریکیا سکهها را تحویل میداد و فیریا نیز در این فرآیند پشتیبانی میکرد.
با اینکه فیریا فکر میکرد ممکن است عدهای قیمتهابیشتر را نپذیرند و سعی کنند جنجال به پا کنند،مثلاً اما در کمال تعجب هیچیک از این اتفاقات رخ نداد.
دلیلش این بود که اولاً، ارزیابی یو ایلهان بهطرز مضحکی دقیق بود. ثانیاً، او به آنهامثلاً گفته بود که اگر تمایلی ندارند، مجبور به معامله نیستند و میتوانند آیتمهایشان را پس بگیرند.انتظار یو ایلهان حالا بهطور مبهمی درک کرده بود که چگونه از اقتدار مطلق خود استفاده کند.
«هوف، اعلیحضرت خیلی خفنهآرامشبخش که تونست اون جمعیتگوش رو اینطوری مغلوب خودش کنه.»
در حالی که فیریابرسه دوباره غرق در توهماتشنباید شده بود، میری پرسید:
«اگه خرید آیتمها فقط با سکههای عرضهشدهباشند ممکنه، اصلاً کسی پیدا میشه که بتونهاینکه از پسِ قیمت یه آرتیفکت رده افسانهای بربیاد؟»
«اگه اینطور بود که اصلاً از همون اول برای فروش گذاشته نمیشدن. اما به نظر میرسه تاریخچهبعضیها یک دنیای کامل، خیلی تأثیرگذاره. فلزات گرانبهایی اونجا بود که تا حالا اسمشون رو هم نشنیده بودیم،بین و حتی یه نفر بود که یه صندوق پر از ۲۰۰ سنگ جادویی رده چهارم آورده بود.»
«واو! ۲۰۰ تا؟ این فوقالعادهست! حتی مامدرن هم بعد از پاکسازی یه دنیای کامل،همین فقط تونستیم حدود ۲۰ تا گیر بیاریم.»
در واقع، آنقدرها هم جای تعجب نداشت. بله، رشد انسانهاموردش تا رده چهارم بسیار دشوار بود، اما هیولاهای رده چهارمنژاد در دنیاهای پس از سومین فاجعه بزرگ، بهوفور ظاهر میشدند.
با وجود اینکه صدها و هزاران نفر در فرآیند شکار چنیناینجا هیولاهایی کشته میشدند، اما این هیولاها در نهایت شکار میشدند وکمتر با وجود احتمال پایین، سنگهای جادویی نیز از آنها به دست میآمد.
مگر اینکه آنها قادر به پردازش آن سنگ جادویی بودند، وگرنهوجود آن سنگها برای همیشه در خزانه قدرتمندان خاک میخوردند. با گذشتسانتیمتر صدها سال، داشتن ۲۰۰ سنگ جادویی رده چهارم اصلاً غیرمنطقی نبود.
«ارزش هر یه دونهآرامشبخش سکه، معادل یه سنگ جادوییتمام رده چهارمه. جای تعجب نداره.»
«پس این یعنی فقط کسانی که میتوننبشه با سنگهای جادویی رده چهارم معامله کنن،بشر اجازه شرکت تو این مزایده رو دارن...؟»
«این واقعاً شگفتانگیزه...»
الفها پس از درک اینکهباشند امپراتور آنها چقدر باعظمت است،انسان بار دیگر غرق در روشنگری شدند.
خب، بله، آنها قبلاً هم او را تحسین میکردند؛ مثلاً وقتی که سلاحهای رده افسانهای را طوری میساخت که انگار هیچ کار خاصی نکرده است،مطلق و حتی یک کمان رده حماسی را به پاته هدیه داده بود. اما از یک جایی به بعد، آنها آیتمهای رده افسانهای را چیزی عادیروی در نظر میگرفتند... ولی با دیدن مقیاس افرادی که برای خرید چنین چیزهایی در اینجا جمع شده بودند، عظمت او را از نو احساس کردند.
«من کانگ میره هستم،برسه مسئول این مزایده. بدون معطلیکاری از اولین آیتم شروع میکنم.»
«داره شروعچندجهانی میشه. همهنژاد آماده باشید.»
«باشه.»
«دریافت شد.»
مجری برنامه کانگ میره بود. با وجود اینکه پیشنهاد شده بود یک مسئول مزایده حرفهایمیشد بیاورند، اما به این نتیجه رسیدند که کانگ میره، که از قبل روی زمین بسیار مشهورتنوع بود و قدرت متمایزی هم داشت، گزینه بهتری است. الفهای آراسته نیز به او کمک میکردند.
البته سازنده آیتمها، یعنی یو ایلهان، حضور نداشت. برای او، شرکت در مزایدهوجود حتی اگر میمرد و دوباره زنده میشد هم غیرممکن بود، و از آنجاییکوچکی که خودش بهخوبی این را میدانست، داوطلبانه وظیفه امنیت را بر عهده گرفت.
پاته چرخدستی را به روی صحنه هدایت کرد. رویاینجا پارچه قرمز رنگ، یک جفت دستکش قرار داشت کهمتر با هزاران فلس کوچک و قرمزرنگ پوشیده شده بود.
«اولین آیتم، یک جفت دستکش جنگیه که از سه نوع چرمحاضر مختلف از هیولاهای رده سوم و فلسهای اژدهازاد ساخته شده. ردهشآنها منحصربهفرده و قدرت حملهش ۴۱۰۰ـه. مزایده از ۱ سکه شروع میشه.»
«۱ سکه.»
«۲ سکه.»
«۳ سکه.»
اولین آیتم، بهنوعی فقط یک پیشغذا بود. با وجودتمام اینکه قدرت حمله آن از آیتمهای رسمی ونگارد بیشتردقت بود، اما هنوز هم در رده منحصربهفرد قرار داشت.
از آنجایی که با وجود تمام اینها قیمتنباید همچنان بالا میرفت، میشد فهمید که یو ایلهاناما ساختههایش را چقدر ارزان به مردم زمین فروخته بود.
«به قیمت ۷ سکهنژاد فروخته شد. خب، بدونحقیقت معطلی میریم سراغ آیتم بعدی.»
مردم زمین، که میتوانستند بدون داشتن هیچ آیتمی معادل ارزش یکوجود سنگ جادویی رده چهارم در مراسم شرکت کنند، با دیدن اینکه دستکشهاشاخ به قیمت ۷ سکه به حراج گذاشته شدند، مات و مبهوت ماندند.
«دیوانهکنندهست!»
«اون الان به قیمت ۷ تا سنگ جادویینباید رده چهارم فروخته شد؟ در حال حاضر اصلاًاما هیچ سنگ جادویی رده چهارمی روی زمین پیدا نمیشه...»
چه کسانی که شخصاً در آنجا حضور داشتند و چه کسانی کهانسان از طریق تلویزیون یا سایر رسانهها تماشا میکردند، در حال حاضر تمامسانتیمتر توجهات جهانی به مزایده در میدان مرکزی مرکز تجارت گانگنام معطوف شده بود.
وقتی آنها در پخش زنده دیدند که چگونه یکاینجا آرتیفکت رده منحصربهفرد به قیمتی معادل ۷ سنگ جادوییمتر رده چهارم کامل فروخته شد، تقریباً از هوش رفتند.
«فروخته شد.» (کانگ میره)
دومین آیتم، یک زره تمامتنه رده منحصربهفرد بود که باموردش قیمت ۱۱ سکه، حتی گرانتر هم به فروش رسید. هرکسینژاد که این صحنه را میدید، آب دهانش را قورت میداد.
«این واقعاً دیوانهکنندهست!»
«پس واقعاً قدرتهای بزرگنادری اینجا جمع شدن. ونژادهای برای همه اینا هم آمادهن...!»
«با این وضع، به نظر میرسه ونگارد تمامگوش سنگهای جادویی کل دنیاها رو صاحب میشه. اصلاًبود عجیب نیست اگه برای خودش یه کشور بسازه!»
با پیشروی مزایده به آیتمهای سوم و چهارم، قیمت نهایی مدام بالاتر میرفت. بابشر وجود اینکه مردم میدانستند آیتمهای بعدی کیفیت بهتری خواهند داشت، اما نمیتوانستند جلوی پیشنهادانسان دادن خود را بگیرند، زیرا آیتمهای به نمایش درآمده بیش از حد عالی بودند.
«پس ونگارد دارهمیرسید تو زمان واقعینادری ثروت جمع میکنه.»
«دولت کره چه فکرینادری میکنه؟ یعنی نقشه نمیکشننژادهای که ازش مالیات بگیرن؟»
«کاش این کار رو بکنن. اینطوریتکنولوژی اون کره رو ترک میکنه. منمرسید قطعاً اون رو شهروند کشور خودمون میکنم.»
«فروخته شد.» (کانگ میره)
در مجموع ۳۰ آیتم وجود داشت. ۲۸ موردحقیقت از آنها فوراً به فروش رفتند، و در آنداشتند لحظه، ونگارد در مجموع ۸۴۱ سکه جمعآوری کرده بود.
دیگر هیچکس غافلگیر نمیشد. مردمان دنیاهای دیگر از به دست آوردن چنین آیتمهای استثناییزیادی خوشحال بودند و یو ایلهان در حالی که با رضایت به سنگهای جادویی وچشم فلزاتی که به زودی مال او میشدند نگاه میکرد، آرامآرام برای بیرون رفتن آماده شد.
سپس، کانگصدای میره نفس عمیقطریق و کوتاهی کشید.
«پاته.»
«دارم میرم.»
پاته که اولین آیتم را معرفی کرده بود، دوباره چرخدستی را جلو آورد. روی آنداشتند تنها یک شمشیر بلند قرار داشت. با تیغهای بینهایت تیز و متمایل به آبی، طراحی مجللیپاته که در تمام طول سلاح امتداد یافته بود، بینقص و بدون شک چشمگیر به نظر میرسید.
«به نظر میرسهشیرین این یکی توتکنولوژی یه سطح کاملاً متفاوته.»
«کی همچین چیزی ساخته؟ فقطاوضاع با نگاه کردن به لبهموردش این شمشیر، لرزه به تنم افتاد.»
اکثریت مردم زمین فقط فکر میکردند که این یک شمشیر زیباست،اینجا اما افراد دنیاهای دیگر که حداقل از موجودات رده سوم یاکمتر بالاتر تشکیل شده بودند، بلافاصله فهمیدند که این شمشیر اصلاً معمولی نیست.
«این آیتم.»
کانگ میره قبلشیرین از صحبت کردن،تکنولوژی نفس عمیق دیگری کشید.
«یک شمشیر بلند است که با تراشیدن استخوانهای یک هیولای رده چهارم با قابلیت انجماد زمیناما ساخته شده. این سلاح با استفاده از سنگ جادویی خود هیولا و با مانا ساخته شدهزیادی و توانسته قابلیت اصلی هیولا را با موفقیت منتقل کند و قدرت حمله آن ۵۵۰۰ است.»
«چی؟»
تمام شرکتکنندگان پس از اینکه فهمیدند یک شمشیر بلند ساده قدرت حملهای برابرتنوع با ۵۵۰۰ دارد، شروع به پچپچ کردند. چیزی که حتی شگفتانگیزتر بود، اینهیچ بود که یک قابلیت ویژه هم داشت! معنی این حرف این بود که...
«این یک آیتم باآرامشبخش رتبه افسانهای است. قیمتگوش پایه از ۱۰۰ سکـ...»
«حالا!»
«هاه!»
لحظهای که کلمه «افسانهای» از دهان کانگ میره خارج شد،انسان افرادی که در انتهای سالن پنهان شده بودند، روی صحنه پریدند.۱۴۰ آنها با استفاده از آرتیفکتها حضور خود را پنهان کرده بودند!
علاوه بر این، آنها با پرتاب آرتیفکتهایمدرن بیشتر همزمان با ورودشان، دود جادویی پخشهمین کردند. آنها واقعاً برای این کمین آماده بودند.
«هه!»
پاته و دیگر الفها که حواسشان تحت تأثیر یک دود جادویی ساده قرار نمیگرفت، با سلاحهایی که در بدنشانبعضیها پنهان کرده بودند به مهاجمان حمله کردند، اما آنها از قبل برای این کار آماده بودند. مهاجمان قربانی کردننفر انسانها را در نظر گرفته بودند و از آنها برای ایجاد یک دیوار گوشتی در برابر الفها استفاده کردند!
در همین حین، یکی ازباشند مهاجمان دستش را دراز کردانسان و آیتم را چنگ زد!
«کرگ!»
سپس در همانشکارچیهای نقطه یخ زد تابشه دیگر هرگز تکان نخورد.
«این طرف پاکسازی شد.»
«این طرف هم پاکسازی شد.»
«نمیتونم این جونورها رو بکشم؟»
«با اینکه اعلیحضرت خودشون بهاوضاع همهچیز رسیدگی میکنن، اما بهموردش چندتاشون بهعنوان مدرک نیاز داریم.»
طولی نکشید که هر یک از الفها مهاجمان را کاملاً سرکوب کردند و دود ازتنوع بین رفت. شرکتکنندگانی که برای یک نبرد احتمالی آماده شده بودند، با دیدن مهاجمانی که روینمیخورد زمین افتاده بودند و مرد یخزدهای که شمشیر را در دست داشت، احساس عجیبی پیدا کردند.
«کسایی که حمله کردننادری نباید سطح پایین باشن... فکرشواینجا بکن اینقدر سریع دستگیرشون کردن.»
«پس اوناصدای فقط یه مشتطریق گل خوشگل نیستن.»
اگرچه این اتفاق ناخواسته بود، اما فرصتی شد تا بهموردش بقیه بفهماند که ونگارد قدرت مبارزه هم دارد. البته، هنوز همبسیار احمقهایی پیدا میشدند که به آیتمهای ونگارد چشم طمع داشته باشند.
«فوو.»
کانگ میره بررسی کرد که مهاجم دیگری در اطراف نباشد ووجود به الفها اجازه داد عقب بروند. سپس در حالی که به مجسمهشاخ یخی که زمانی یک انسان بود اشاره میکرد، به توضیحاتش ادامه داد.
«همانطور که میبینید، این سلاح قابلیتی داردمدرن که هر کسی را که بدون اجازههمین صاحبش آن را لمس کند، منجمد میکند.»
«پفف.»
«چی، یعنی همهچیزمیرسید از قبل برنامهریزی شدهباشند بود؟ عجب نمایش احمقانهای.»
با دیدن اینکه او طوری توضیح میداد که انگار همهچیز یک نمایشاینکه بوده، بعضی از آنها حتی خندیدند. با این حال، در لحظه بعد، لبخندحتی روی لبهایشان ماسید؛ کانگ میره با عصایش مجسمه را خرد و خاکشیر کرد.
«هوپ.»
البته در نتیجه این کار،اوضاع چیزی که زمانی یک انسان بود،بکنیم متلاشی شد و روی زمین ریخت.
«اوه؟»
«اونو کشت...!»
اگر این یک بازی از پیش تعیینشده بود، هیچکس کشته نمیشد.حاضر مردم بالاخره متوجه خشم پنهان در چهره کانگ میره شدند. همه آنهامسحور مغلوب هاله عجیبی که از او ساطع میشد شدند و سکوت کردند.
«مزایده ازخبر ۱۰۰ سکهبرسه شروع میشود.»
شمشیر به قیمت ۲۱۴ سکه فروخته شد. رایجترینحقیقت سلاح، با قابلیتهای استثنایی. اگر شرکتکنندگان ثروت بیشتریزیادی داشتند، احتمالاً با قیمت بسیار بالاتری به فروش میرفت.
سپس لحظه پایانی فرا رسید.
«مورد بعدی، آخرین آیتم است. این یک گردنبند است که از ترکیب دهها نوع مختلف جواهرات واکنشدهنده به مانا و دندان اژدهای سیاه ردهزیبایی چهارم ساخته شده. این گردنبند سرعت بازیابی مانا و سرعت وردخوانی جادو را تسریع میکند، مقیاس جادو را افزایش میدهد و قابلیت ایجاد سپرهایهمچین محافظ در واکنش به خطراتی که کاربر را تهدید میکند، دارد. رتبه آن افسانهای است. قیمت پایه این آیتم هم از ۱۰۰ سکه شروع میشود.»
«اژدها؟! ۱۱۰ سکه!»
«خدای من، اونا دقیقاًنژاد چه اژدهایی رو و ازبیشتر کدوم دنیا کشتن؟! ۱۳۵ سکه!»
گردنبندی که هر جادوگری حاضر بود برای به دست آوردنش روحش را بفروشد، با قیمت حتیمثلاً بالاتری به مبلغ ۳۵۰ سکه فروخته شد. کسی که آن را به دست آورد، البته کسی نبودمیرفت جز ایرما آن ایلتا، اولین شاهدخت امپراتوری پالادیا از دنیای لانپاس، که شخصاً به اینجا آمده بود!
«اون گردنبند حالا مالآرامشبخش منه! میتونم هر کاریگوش دلم میخواد باهاش بکنم!»
لحظهای که گردنبند به او فروخته شد، از خوشحالی بالا و پایین پرید و سایر شرکتکنندگان که این آرتیفکت را از دست داده بودند، آرتیفکتیبیشتر که در صورت تصاحب، میتوانست نماد دنیایشان باشد، تنها توانستند با تلخکامی دست بزنند. اگرچه آنها میخواستند به خاطر اینکه مزایده طبق برنامهشان پیش نرفتهانتظار بود آشوب به پا کنند، اما با یادآوری مهاجمی که درست جلوی چشمانشان خرد و خاکشیر شده بود، تمام این افکار از ذهنشان پاک شد.
مزایده به همین شکل به پایان رسید. کسانی که با موفقیت در مزایدهوجود برنده شده بودند برای گرفتن آیتمهایشان بلند شدند و کسانی که موفق نشده بودند،حتی برای پس گرفتن سکههایشان برخاستند، که در همین حین متوجه یک چیز دیگر شدند.
«کیاک!»
«جـ... جسد!»
مهاجمان فقط کسانی نبودند که به صحنه حملهنباید کردند. کسانی که نقشه حمله را کشیده بودند، درمقیاس واقع قصد داشتند کل محل برگزاری را محاصره کنند!
دلیل اینکه آنها متوجه این موضوع شدند، این بود که در یک طرفوجود میدان، کوهی از هزاران نفر وجود داشت که همگی بر اثر حملهای که «قلبهایشانحتی را شکافته بود» کشته شده بودند. انگار که یک نمایش به راه افتاده بود.
«چطور ممکنه...»
«ما حتیصدای نفهمیدیم بیرونآرامشبخش جنگ شده.»
«کاملاً مشخصه. این یه جنگاوضاع نیست، یه قتلعام یکطرفهست. همهشونموردش با یه ضربه کشته شدن.»
چیزی که شگفتانگیزتر بود، این بود که همه آنها موجودات رده سوم بودند و حتی یکزیادی رده چهارم هم در میانشان بود! آنها باید با این نیروی عظیم به شکار هیولاهای کمیاب میرفتند،پاته اما وقتی سعی کردند بدون هیچ زحمتی سود به جیب بزنند، چکش عدالت بر سرشان فرود آمد!
با این حال، یو ایلهان، تنها عامل پشت این صحنه، بدون حتی یک قطره خون روی بدنش،بعضیها در حال حرکت بود تا آیتمها را به برندگان مزایده تحویل دهد. در سرش، افکار-ارواح مختلفی کهبین همراه با نیروی حیات افراد گوناگون به دست آمده بودند، با صدای بلند گریه و زاری میکردند.
یو ایلهان انگار کهآرامشبخش در حال زمزمه کردن آهنگیتمام باشد، گفت: «اوروچی. شروع کن.»
[وقتی کارمخبر تموم شد میتونماوضاع بخورمشون، مگه نه؟]
«البته. اوه، یه ردهنژاد چهارم هم بینشونه! امروزحقیقت حسابی دلی از عزا درمیاری.»
[همف.]
اوروچی به حرفهای یو ایلهان پوزخند زد و بازجویی از افکار-ارواححاضر را آغاز کرد. تکنیکهای بازجویی او روزبهروز در حال پیشرفت بود، بنابراینمسحور یو ایلهان بدون هیچ نگرانی با قدمهای سبک به راهش ادامه داد.
مهاجمان زمین را دستکم نگرفته بودند و پس از یک برنامهریزی دقیقدارئو حمله کرده بودند. با وجود این، آنها شکست خوردند و به شدت مجازاتبیشتر شدند. و از این لحظه به بعد، «آنها» در وضعیت اسفناکتری قرار میگرفتند.
فرقی نمیکرد «آنها» کشوری باشند که دروازههایشان را به درستی مدیریتاینجا نکرده بودند، یا دنیایی که این حمله را برنامهریزی کرده بود، و۱۴۰ یا هر یک از مردم زمین که به آنها کمک کرده بودند!
«باید کاری کنم کهنادری دیگه حتی جرئت نکنننژادهای به همچین چیزایی فکر کنن.»
چشمان یو ایلهان برای لحظهای تیز شد، اماگوش بلافاصله پس از آن آرام گرفت. روبهروی او گنجینههاییهمه قرار داشتند که حالا متعلق به او شده بودند!
یادداشت نویسنده:
اگرچه به خاطر وجود موجودات برتر خیلی راحت فراموش میشود،نژادهای اما الفها یکی از زیباترین موجودات این رمان هستند. فقطمتر افرادی در سطح نا یونا میتوانند با آنها رقابت کنند.
قدرت زمان ترسناک است. فقط ۱حقیقت سنگ جادویی رده چهارم در سال، بهتنوع معنای ۳۰۰ سنگ در ۳۰۰ سال است!
...و بعد یو ایلهان را داریمتکنولوژی که بیش از دو برابر اینرسید مقدار را در یک روز جمعآوری کرد!
یادداشت مترجم:
خطاب به خوانندگانمیرسید اولیه: امروز فقطنادری یک فصل داریم.
آخی، کانگنژاد میره چقدرنادری بامزه رفتار میکنه.
تشکر ویژه ازشیرین ماتیاس اس برایتکنولوژی حمایت مالی دو فصل!
یادداشت مترجم
(یادداشت مترجم انگلیسی: تغییر ترجمه thoughts به thought-souls، چون کلمه thoughts گاهی اوقات حق مطلب را ادا نمیکند)