---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 362: در این صورت، من باید چی‌کار کنم؟ (۲) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 362: در این صورت، من باید چی‌کار کنم؟ (۲)

0

بوم! بوم! بوم!

صدای کوبیده‌نمی‌تونست​ شدنِ طبل‌ها‌بگیره​ به گوش می‌رسید...

و در میان صدای‌کسی​ بلند طبل‌ها، صدای غرش‌باشه​ چونگ میونگ به هوا برخاست.

«هنرهای رزمی شائولین! این اولین باره که قراره به دنیای بیرون آموزش‌کسی​ داده بشه، اونم درست همین‌جا توی شی‌آن! این آخرین شانس‌تونه و تازه قراره‌می‌کنه​ توسط مردی بهتون آموزش داده بشه که برنده‌ی مسابقات هنرهای رزمی جهان شده!»

«اووووه!»

مردم در واکنش به‌بگیره​ این خبر شروع به‌کسی​ سر و صدا کردند.

«فرصت‌هایی مثل این دیگه تو این عمر‌بعدی​ تکرار نمی‌شن! اگه وارد دروازه هوایونگ بشید،‌فقط​ همین الان می‌تونید این شانس رو بقاپید!»

«وای خدای من،‌داشتند​ می‌شه هنرهای رزمی‌نمی‌تونست​ شائولین رو یاد گرفت!»

«ما که توی‌الان​ شی‌آن شعبه‌ی شائولین‌بقاپید​ نداریم، مگه نه؟»

«علاوه بر اون، می‌تونن شمشیرزنی کوه هوا‌همون​ رو هم یاد بگیرن. آه، این واقعاً‌شنیدم​ چیزی نیست که بشه راحت ازش گذشت!»

واکنش‌هاشون بی‌نهایت پرشور بود.

مهم نبود کوه هوا الان چقدر قوی شده، چطور‌راهب​ می‌شد اون رو با شائولین مقایسه کرد که تو‌شنیدم​ صد سال گذشته به عنوان فرقه پیشرو حکومت می‌کرد؟

به خصوص، مردمی که چیزی از کانگهو‌وای​ نمی‌دونستند، درک متفاوتی از اوضاع داشتند. شائولین‌مگه​ فرقه‌ای بود که هیچ‌کس نمی‌تونست نادیده‌اش بگیره.

«اگه این راهب هه یونه،‌راهب​ همون کسی نیست که پیش‌بینی‌اعظم​ می‌شه راهب اعظم بعدی شائولین باشه؟»

«آره! آره! شنیدم که آدم بااستعدادیه، استعدادی که فقط‌آره​ هر صد سال یه بار ظهور می‌کنه! و همچین آدمی‌آدمی​ قراره آموزش بده! کجای دنیا می‌شه همچین موهبتی گیر آورد!»

چشم‌های مردم از‌داشتند​ طمع شروع به‌نمی‌تونست​ برق زدن کرد.

فرصتی که حتی با ورود به شائولین هم به دست نمی‌اومد.‌گرفت​ حتی اگه به شائولین ملحق می‌شدند، آیا راهی بود که هه‌چیزی​ یون، کسی که راهب اعظم این‌قدر بهش توجه داشت، مستقیماً راهنمایی‌شون کنه؟

و حالا‌نمی‌تونست​ همچین موهبتی داشت‌راهب​ بهشون پیشنهاد می‌شد.

موهبتی دور از شائولین، اونم توی شی‌آن؟ مگه‌باشه​ این کار مثل این نبود که همزمان هم‌ظهور​ غلات بخری و هم یه تخم طلایی گیرت بیاد؟

«من همیشه دلم‌داشتند​ می‌خواست تکنیک‌های رزمی تن‌به‌تن‌نادیده‌اش​ رو بیشتر یاد بگیرم!»

«دقیقاً! اگه تکنیک‌های شمشیرزنی یاد بگیریم به چه دردمون می‌خوره؟ ما که‌شعبه‌ی​ اصلاً شمشیر حمل نمی‌کنیم! و اینم یه تکنیک رزمی معمولی نیست، بلکه همونیه‌ازش​ که شائولین به راهب‌هاش یاد می‌ده! این فرصتیه که نباید از دستش داد!»

با دیدن اینکه واکنش‌هاشون‌بگیره​ لحظه‌به‌لحظه بیشتر و پرشورتر می‌شد،‌پیش‌بینی​ چونگ میونگ لبخند درخشانی زد.

«کواک. شائولین!»

چی؟ پس‌اوضاع​ کوه هوا چی‌هیچ‌کس​ می‌شه؟ لبه جنوبی؟

اِهه. برید کنار بابا.

می‌شد کوه هوا یا حتی یه میمون‌همون​ رو زیر سایه‌ی شکوه درخشان شائولین آورد،‌شنیدم​ اما کجای دنیا همچین چیزی ممکن بود؟

با این حال، برخلاف چونگ میونگ که از‌باشه​ این قضیه غرق در شادی بود، صورت هه‌ظهور​ یون از فرط خستگی و استرس کبود شده بود.

«شاگرد!»

«ها؟»

«مـ... من فکر نمی‌کنم این کار درستی باشه.‌کسی​ هنرهای رزمی شائولین رو فقط شاگردهای شائولین می‌تونن‌بااستعدادیه​ یاد بگیرن. من نمی‌تونم خودسرانه به بقیه آموزش بدم!»

«نوچ نوچ، نگاش کن.»

«...ها؟»

چونگ میونگ زبونش‌الان​ رو روی سقف‌بقاپید​ دهنش چرخوند و گفت:

«همه‌ش به خاطر اینه که تو، بچه‌جون، توی یه کوه‌اعظم​ بزرگ شدی و گول این حرفا رو خوردی؟ به هر‌ظهور​ حال، بچه‌های فرقه‌های معتبر همیشه به خاطر ساده‌لوحی‌شون مایه‌ی دردسرن.»

چونگ میونگ آروم به‌کسی​ هه یون نزدیک شد و‌آره​ دستش رو گذاشت روی گردنش.

«من گفتم تو قراره تکنیک‌های رزمی‌نمی‌تونست​ شائولین رو آموزش بدی، اما نگفتم‌کسی​ دقیقاً چه تکنیکی رو قراره یاد بدی.»

«...ها؟ مـ... منظورت چیه...»

«هنر رزمی پایه‌ی شائولین چیه؟»

«مشت آرهات.»

«درسته. و من که‌فرقه‌ای​ نگفتم تو قراره مشت‌بگیره​ آرهات رو آموزش بدی؟»

هه یون با چشم‌های گشادشده‌شانس​ به چونگ میونگ خیره شد.‌یاد​ فهمیدن منظورش اصلاً کار سختی نبود.

«چی داری...»

«نوچ نوچ.‌یونه​ این بشر‌کسی​ رو باش.»

چونگ میونگ با‌داشتند​ چهره‌ای که کمی جدی‌نادیده‌اش​ شده بود، زمزمه کرد:

«تو شاگرد کدوم فرقه‌ای؟»

«معلومه، تو‌نمی‌تونست​ یه راهب‌بگیره​ تازه‌کار از شائولینی.»

«درسته. تو شاگرد شائولینی و تکنیک‌های رزمی‌ای که آموزش می‌دی، تکنیک‌های رزمی شائولینه. حتی اگه‌بار​ یه روش مسخره و پیش‌پاافتاده که تو خیابونا ریخته رو هم یاد بدی، چون یه‌فرصتی​ راهب شائولین اون رو آموزش داده، پس می‌شه بهش گفت تکنیک رزمی شائولین، مگه نه؟»

‘این دیگه چه چرت‌وپرت‌ایه؟’

با دیدن صورت هه یون که‌بقاپید​ دقیقاً داشت همین سؤال رو می‌پرسید،‌شعبه‌ی​ چونگ میونگ با خوشحالی لبخند زد:

«پس، تو فقط‌نادیده‌اش​ تکنیک‌های رزمی پایه رو‌همون​ بهشون یاد می‌دی. فهمیدی؟»

«امـ... اما این کلاهبرداریه!»

«ها! این یارو رو ببین! کجای دنیا‌نادیده‌اش​ یه شاگرد تائوئیست می‌تونه به یه راهب‌اعظم​ تازه‌کار مشورتی بده که با کلاهبرداری برابری کنه؟»

هه یون با شنیدن‌می‌تونید​ این حرفِ چونگ میونگ،‌خدای​ چشم‌هاش رو توی کاسه چرخوند.

چونگ میونگ کمی حلقه‌ی دستش‌راهب​ رو دور گردن هه یون شل‌بعدی​ کرد و روی شونه‌اش دست کشید:

«یالا دیگه، بخند، بخند.‌کسی​ مردم دارن نگات می‌کنن.‌باشه​ وانمود کن که خوشحالی.»

«ها؟»

«نشنیدی چی‌همین​ گفتم؟ گفتم وانمود‌شانس​ کن خوشحالی. بخند!»

«...هاها.»

وقتی دستی که شونه‌اش رو‌پیش‌بینی​ گرفته بود محکم‌تر شد، هه یون‌آدم​ معذب‌ترین خنده‌ی ممکن رو سر داد.

و با دیدن این صحنه،‌هیچ‌کس​ کسایی که متوجه قضیه نبودند، صمیمیت‌همون​ این دو نفر رو تحسین کردند.

«آه، شاگرد چونگ میونگ و‌شانس​ راهب تازه‌کار چقدر کنار هم‌یاد​ خوب به نظر می‌رسن، مگه نه؟»

«واقعاً شگفت‌انگیزه. این دو نفر توی‌یونه​ فینال روبه‌روی هم قرار گرفتن، پس نباید‌آره​ به این راحتی‌ها با هم صمیمی می‌شدن!»

«دقیقاً! حتماً بین این شاگرد و راهب وفاداری و رفاقتی‌شنیدم​ هست که ما احمق‌ها نمی‌تونیم درکش کنیم! آدم‌هایی که همدیگه‌بده​ رو به رسمیت می‌شناسن و با هم دوست می‌شن، مگه نه؟»

«دقیقاً! حتماً همینه!»

حالت عجیب و غیرقابل‌توصیفی روی صورت هه‌وای​ یون نقش بست. و بک چون که‌مگه​ داشت این صحنه رو تماشا می‌کرد، لبخندی زد:

«داره خیلی عذاب می‌کشه.»

«دقیقاً شبیه کسیه که گیر‌پیش‌بینی​ یه اراذل و اوباش افتاده‌شنیدم​ و داره رو زمین کشیده می‌شه.»

«کی فکرشو می‌کرد‌داشتند​ یه روز همچین‌نمی‌تونست​ صحنه‌ای رو ببینیم.»

اونا نمی‌تونستند جلوی خودشون رو بگیرند‌بقاپید​ و برای بیچاره‌ای که تو تله‌ی‌شعبه‌ی​ چونگ میونگ افتاده بود، دلسوزی نکنند.

آخه چرا باید‌نادیده‌اش​ با پای خودت‌یونه​ می‌اومدی تو این هچل...

«هیچ‌کس حتی‌یونه​ بهشون شک‌کسی​ هم نمی‌کنه.»

«کی فکرش رو می‌کرد که هه یون‌نادیده‌اش​ از شائولین این‌جوری تهدید بشه؟ معلومه که‌اعظم​ همه فکر می‌کنن اونا با هم صمیمی‌ان.»

«این دنیا واقعاً...»

برای کسایی که از این چیزا‌یونه​ بی‌خبر بودند، این صحنه شبیه گپ زدن‌آره​ دو تا دوست صمیمی به نظر می‌رسید.

«خب! الان‌یونه​ وقت این‌کسی​ حرفا نیست!»

چونگ میونگ فریاد زد:

«این شانسی نیست که هر روز درِ خونه‌تون رو بزنه.‌یاد​ ما نمی‌تونیم مدام افراد مبتدی رو قبول کنیم، پس کسایی‌بگیرن​ که می‌خوان از همین الان شروع کنن، باید تو صف وایسن.»

با این‌نمی‌تونست​ حرف، همهمه‌ی‌بگیره​ جمعیت بلندتر شد.

«لطفاً من‌یونه​ رو هم‌کسی​ قبول کنید!»

«سه ماه‌اوضاع​ آموزش مجانیه،‌فرقه‌ای​ مگه نه؟»

«داری از چی حرف می‌زنی؟»

چونگ میونگ که تا‌بگیره​ اون لحظه لبخند روی‌کسی​ لبش بود، یهو گفت:

«این مال دیروز بود! اونایی که از‌بعدی​ الان به بعد می‌خوان ثبت‌نام کنن و اونایی‌بار​ که تازه رفتن، برای ورود باید پول بدن!»

«...ولی دیروز که مجانی بود؟»

«بـ... بچه‌ی من تا‌می‌تونید​ دو روز پیش همین‌جا‌خدای​ بود. نباید همین‌طوری قبولش کنید؟»

«شماها وجدانتون رو دادید رفته؟ با پای خودتون‌کسی​ گذاشتید رفتید و حالا بدون اینکه به عواقبش‌بااستعدادیه​ فکر کنید برگشتید و می‌خواید مجانی هم باشه... اوومپ!»

«هاهاهاها!»

هیون یونگ که داشت این صحنه‌نمی‌تونست​ رو تماشا می‌کرد، دستش رو دراز کرد‌پیش‌بینی​ و جلوی دهن چونگ میونگ رو گرفت.

بعد اون رو به پشت‌شانس​ بقیه‌ی شاگردها هل داد و‌یاد​ شروع به توضیح دادن کرد.

«ما هم برای دعوت راهب تازه‌کار هه یون زحمت زیادی‌اعظم​ کشیدیم، برای همین نمی‌تونیم مثل دیروز پذیرش رایگان داشته باشیم.‌ظهور​ در عوض، بهتون قول می‌دیم پولی که می‌دید هدر نمی‌ره.»

«اوم. حرفش بی‌راه نیست، تازه‌پیش‌بینی​ داریم از هه یون یاد‌شنیدم​ می‌گیریم. مجانی بودنش اصلاً منطقی نیست!»

«من حاضرم برای یادگیری‌فرقه‌ای​ حتی هزار طلا هم‌بگیره​ بدم! چقدر! چقدر باید بدم؟!»

«منم همین‌طور! هر‌الان​ چی بخواید می‌دم، فقط‌وای​ بچه‌ـم رو قبول کنید!»

چونگ میونگ دست هیون‌بگیره​ یونگ رو که جلوی دهنش‌پیش‌بینی​ رو گرفته بود، پس زد.

«سوهنگ! همین الان قبول‌شون کن!‌پیش‌بینی​ و پول هم باید پیشاپیش‌شنیدم​ پرداخت بشه! به اندازه‌ی سه ماه!»

«سـ... سه ماه؟!»

«خیلی زیاده؟ پس نُه‌می‌تونید​ ماه چی؟ می‌خواید مبلغ‌خدای​ رو سه برابر کنم؟!»

«بله، دوجانگ!»

با وجود اینکه شهریه‌کسی​ سه برابر شده بود،‌باشه​ صف اصلاً کوچیک نمی‌شد.

اونا به معنای واقعی کلمه‌هیچ‌کس​ داشتن با هل دادن خودشون‌یونه​ رو توی صف جا می‌کردن.

چونگ میونگ با‌الان​ چهره‌ای مغرور به‌بقاپید​ این صحنه نگاه می‌کرد.

«سه سکه یا‌نادیده‌اش​ هر کوفت دیگه‌ای،‌یونه​ پول من رو بگیر!»

«اوهاهاها!»

«برید کنار! من می‌خوام شهریه‌هیچ‌کس​ رو پیش‌پیش بدم! پس حتماً‌یونه​ بچه‌های من رو ثبت‌نام کنید!»

«اوهاهاهاها!»

«خفه شید! من می‌خوام هر پنج‌یونه​ تا بچه‌ـم رو یه جا ثبت‌نام‌باشه​ کنم و پول سه سال رو بدم!»

«واوو!»

پول!

پول داشت سرازیر می‌شد!

حتی هیون یونگ و وی لیشان هم نمی‌دونستن‌کسی​ باید چی‌کار کنن. این واکنش خیلی شدیدتر از زمانی‌استعدادی​ بود که فقط با شاگردهای کوه هوا کار می‌کردن.

همون‌طور که‌یونه​ از شائولین‌کسی​ انتظار می‌رفت!

وقتی پای شهرت در میون‌هیچ‌کس​ بود، هیچ فرقه‌ی دیگه‌ای توی‌یونه​ دنیا نمی‌تونست شائولین رو شکست بده.

«کواک. کی فکرش‌الان​ رو می‌کرد پول‌بقاپید​ درآوردن این‌قدر راحت باشه!»

درست وقتی که‌نادیده‌اش​ همه‌چیز داشت تموم می‌شد...‌همون​ یهو پول سرازیر شد!

من اصلاً‌یونه​ برای همین‌کسی​ مزه‌ـست که زنده‌ـم!

چونگ میونگ که بیشتر از همه داشت‌نادیده‌اش​ از این وضعیت لذت می‌برد، یهو چشماش‌اعظم​ رو چرخوند و از هه یون پرسید:

«داری چی‌کار می‌کنی؟»

«...ها؟»

«مردم این‌قدر دوستت دارن، پس‌پیش‌بینی​ برو بیرون و یه چند‌شنیدم​ تا مشت بهشون نشون بده!»

با حرف‌های چونگ‌داشتند​ میونگ، صورت هه‌نمی‌تونست​ یون سرخ شد.

«...دو... دوجانگ...»

«همین الان!»

«...»

چونگ میونگ‌اوضاع​ چشماش رو‌فرقه‌ای​ گرد کرد.

«تو که گدا یا یه همچین‌بقاپید​ چیزی نیستی! چرا فقط می‌خوای از دهنت‌نداریم​ استفاده کنی؟ باید پول غذات رو دربیاری!»

«آ... آخه...»

هه یون در حالی که نمی‌دونست‌اعظم​ باید چی‌کار کنه، به چونگ میونگ‌بااستعدادیه​ نگاه کرد و در نهایت آهی کشید.

«این تمرینه. همه‌ـش تمرینه.»

امکان نداشت چونگ میونگ‌می‌تونید​ بدون هیچ دلیلی مجبورش کنه‌می‌شه​ این کار رو انجام بده.

مگه اون ارزش رو توی‌راهب​ چونگ میونگ حس نکرده بود، حتی‌بعدی​ با اینکه بقیه حسش نکرده بودن؟

به دلایلی...

«نه، واقعاً دلیلی پشتشه؟»

واقعاً؟

در نهایت، هه یون که همه‌چیز رو‌همون​ کنار گذاشته بود، قدمی به جلو برداشت‌شنیدم​ و با دیدن حالت تمرینی‌اش، واکنش‌ها منفجر شد.

«راهب هه‌یونه​ یون داره‌کسی​ نمایش می‌ده!»

«وای خدای‌اوضاع​ من، دارم با‌هیچ‌کس​ چشمای خودم می‌بینمش!»

«اینجا چه خبره؟ فرقه لبه جنوبی با وجود اینکه دهه‌هاست این‌گرفت​ مکان رو برای خودشون دارن، هیچ‌وقت این‌طوری نبودن. چطور کوه هوا‌چیزی​ و شائولین تونستن توی کمتر از ده روز همچین کاری کنن!»

«از وقتی دروازه هوایونگ‌بگیره​ اومده، همه‌چیز جالب شده!‌کسی​ خیلی داره خوش می‌گذره! اوهاهاها!»

در میان اون فریادها، هه‌پیش‌بینی​ یون حرکت کرد و شاگردهای‌شنیدم​ کوه هوا سرشون رو تکون دادن.

«پس آخرش این‌طوری می‌شه.»

«تو این گیرودار، ببینید‌می‌تونید​ داره چی‌کار می‌کنه. شما‌خدای​ هم ازش یاد بگیرید.»

«خیلی غم‌انگیزه.»

بک چون در حالی که‌پیش‌بینی​ به حرف‌های یون جونگ، جو گول‌آدم​ و یو ییسول گوش می‌داد، خندید.

«این همون ضرب‌المثل‌داشتند​ "اگه من به جهنم‌نادیده‌اش​ نرم، کی می‌ره" نیست؟»

«به هر حال،‌الان​ به نظر می‌رسه‌بقاپید​ مشکل حل شده.»

«...حتی شانس‌نمی‌تونست​ بد هم‌بگیره​ یه جور شانسه...»

شاگردهای کوه‌یونه​ هوا به چونگ‌پیش‌بینی​ میونگ نگاه کردن.

«واوو!»

«...داره این قضیه رو‌می‌تونید​ به مسخره‌ترین شکل ممکن‌خدای​ حل می‌کنه. اون حروم‌زاده‌ی سمی.»

«دقیقاً.»

شاگردهای کوه هوا آهی کشیدن...

«...رهبر. حالا باید چی‌کار کنیم؟»

«...»

چهره‌ی مردی که از‌بگیره​ دور داشت این صحنه‌کسی​ رو تماشا می‌کرد، سرد شد.

«این دیگه چه بساطیه!»

هه یون که با چهره‌ای سرخ داشت تکنیک‌هاش‌بگیره​ رو پیاده می‌کرد و چونگ میونگ که از‌باشه​ خنده دلش رو گرفته بود، توجه‌شون رو جلب کردن.

اون توی زندگیش چیزهای زیادی رو‌بقاپید​ تجربه کرده بود، اما این اولین‌شعبه‌ی​ بارش بود که همچین افتضاحی رو می‌دید.

«با این وضعیت، دیگه‌بگیره​ غیرممکن نیست که بخوایم دروازه‌پیش‌بینی​ هوایونگ رو مستقیماً بیرون کنیم...؟»

«اوف.»

چهره‌ی نام‌اوضاع​ جا-میونگ در‌فرقه‌ای​ هم رفت.

اگه دروازه هوایونگ فقط اسم و رسم خودش رو‌می‌شه​ داشت، اونوقت سرکوب شاگردهای کوه هوا، سوءاستفاده از این‌شمشیرزنی​ فرصت یا قدرت‌نمایی به اسم فرقه لبه جنوبی امکان‌پذیر بود.

اما حالا که شاگرد‌بگیره​ شائولین وارد ماجرا شده‌کسی​ بود، دیگه غیرممکن بود.

مهم نبود چقدر به فرقه لبه‌اعظم​ جنوبی نزدیک باشن، درگیر شدن با‌بااستعدادیه​ شاگرد شائولین اصلاً ایده‌ی خوبی نبود.

«اون عوضی‌های موذی! خودشون به‌هیچ‌کس​ تنهایی از پسش برنمیان، برای‌یونه​ همین شائولین رو کشیدن وسط؟»

«...با اینکه هنوز یه راهب کامل شائولین نیست،‌خدای​ ولی بازم هه یونه. مگه همه نمی‌دونن که راهب‌می‌تونن​ اعظم چقدر بهش علاقه داره و احتمالاً آینده‌ی شائولینه؟»

«...اون کرم‌های لعنتی.»

اون از دست مردم شی‌آن که برای هه یون و چونگ میونگ هورا‌استعدادی​ می‌کشیدن، حسابی عصبانی بود. فرقه لبه جنوبی تا حالا چقدر براشون زحمت کشیده‌چشم‌های​ بود، و با این حال اونا در برابر غریبه‌ها همچین واکنشی نشون می‌دادن؟

«داشتم خیلی‌اوضاع​ سعی می‌کردم‌فرقه‌ای​ صبور باشم!»

نام جا-میونگ که داشت‌می‌تونید​ این صحنه رو می‌دید،‌خدای​ از خشم منفجر شد.

«اگه زبون آدمیزاد نمی‌فهمن، پس‌راهب​ باید با زور بهشون بفهمونیم!‌اعظم​ تا حالا چقدر باهاشون ملایم بودیم!»

«می‌خواید با دروازه هوایونگ بجنگید؟»

«این چه حرف احمقانه‌ایه! چطور‌هیچ‌کس​ می‌تونیم از پس عواقب درگیر شدن‌همون​ با کوه هوا و شائولین بربیایم!»

«پس...؟»

«کسی که‌نمی‌تونست​ باید بهش ضربه‌راهب​ بزنیم، هوایونگ نیست.»

نگاه‌شون به سمت‌همون​ مردمی چرخید که‌اعظم​ داشتن هورا می‌کشیدن.

«باید کاری‌اوضاع​ کنیم اونایی که‌هیچ‌کس​ قدرنشناسن، ضربه بخورن.»

با سردتر شدن نگاه‌می‌تونید​ مرد، تمام کسانی که‌خدای​ اطرافش بودن به لرزه افتادن.

«این دیگه‌نمی‌تونست​ داره خیلی‌بگیره​ زیاده‌روی می‌شه، نه؟»

«نباید این‌طوری می‌شد.»

این خودش یه نشونه بود.

شی‌آن مثل یه بشکه‌ی نفت‌شانس​ که توی شعله‌های آتیش افتاده‌یاد​ باشه، شروع به جوشیدن کرد.

بدون اینکه متوجه‌نادیده‌اش​ بحرانی بشن که‌یونه​ داشت به سراغ‌شون می‌اومد.

ناولها | novelha.net