---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 372: بازگشت فرقه کوه هوا - چپتر 372: من با اون حرف‌ها موافقم (2) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 372: بازگشت فرقه کوه هوا - چپتر 372: من با اون حرف‌ها موافقم (2)

0

«...الآن چی گفتی؟»

«اون‌قدرها هم پیر‌بعضی‌هاشون​ به نظر نمی‌رسی، ولی‌هیچ‌کدومشون​ از همین الان کری؟»

چونگ میونگ شانه‌ای بالا انداخت.

«هه هه هه.»

یوپ پیونگ خنده‌ی آرومی‌کارمون​ سر داد، انگار که‌نمی‌تونم​ همه‌ی این‌ها براش مسخره بود.

«توله سگ،‌دیده​ اصلاً می‌دونی‌مغرورتر​ من کی‌ام؟»

«هاها. می‌دونم. برای همینه که...»

چونگ میونگ یهو جا‌بزرگ​ خورد و سعی کرد با‌می‌شد​ انگشت‌هاش چیزی رو نشون بده.

«اوه...»

و سرش رو‌بعضی‌هاشون​ برگردوند تا به‌اما​ پشت سرش نگاه کنه.

«گفتی کی بود؟»

«...»

«...»

شاگردان کوه هوا‌بعضی‌هاشون​ هماهنگ با هم‌اما​ سرشون رو پایین انداختن.

تو رو خدا، چونگ میونگ.

لعنتی، کارمون به جایی رسیده‌منطقی​ که حتی نمی‌تونم جلوی یه‌جوون​ فرقه شیطانی سرم رو بالا بگیرم.

«...تیغه مار سرخ، یوپ پیونگ.»

«آها! درسته!»

چونگ میونگ‌مثل​ سرش رو‌بعضی‌هاشون​ تکون داد.

«تیغه مار‌اگه​ سرخه! درسته!‌بزرگ​ همون حروم‌زاده!»

در نهایت، یوپ پیونگ نتونست خشمش‌رسیده​ رو کنترل کنه و خواست جلو‌سرم​ بیاد که بانگ سونگ محکم گرفتش.

«کـ-کاپیتان! باید آروم باشید!»

«اوک! اوک!»

حتی در میان اون خشم،‌منطقی​ یوپ پیونگ نفس‌های سنگینی کشید‌جوون​ تا خودش رو آروم کنه.

این حروم‌زاده دیگه چه مرگشه؟

اون با یه شمشیر تو دستش کل دنیا‌نتونسته​ رو گشته بود. آدم‌های زیادی مثل این رو دیده‌بزرگ​ بود و حتی بعضی‌هاشون از این هم مغرورتر بودن.

اما هیچ‌کدومشون نتونسته بودن‌بعضی‌هاشون​ فقط با حرف زدن، یوپ‌نتونسته​ پیونگ رو این‌طوری تحریک کنن.

اگه یه جنگجوی بزرگ بود‌منطقی​ منطقی به نظر می‌رسید، اما اگه‌می‌کنم​ نبود... خب، حتی بهتر هم می‌شد.

«...برای یه جوون، حس می‌کنم ضعیف‌رسیده​ نیستی، اما هنوز جاهلی و فرق‌سرم​ بین زمین و آسمون رو نمی‌دونی.»

اما قبل از اینکه بتونه‌بودن​ حرفش رو ادامه بده، چونگ‌حرف​ میونگ آهی کشید و گفت:

«این روزها دنیا خیلی مهربون شده. کی فکرش رو می‌کرد روزی‌حرف​ برسه که یه حروم‌زاده از طرف شما بیاد و جلوی من‌بهتر​ چرت‌وپرت بگه، اونم در حالی که ما از کوه هوا هستیم.»

«...چـ-چی؟»

یوپ پیونگ شوکه شد.

این بچه الان چی‌مغرورتر​ گفت؟ این بچه از‌نتونسته​ کوه هوا دیگه کی بود؟

«تو... تو!»

«این‌طور نیست که من دنیا رو نشناسم، مشکل اینه که دنیای فعلی‌ضعیف​ کلاً اشتباهه. خب، اشکالی نداره. این چیزیه که باید کم‌کم حل بشه،‌حرفش​ مگه نه؟ شاید بهتر باشه اول شما رو از سر راه برداریم؟»

«ای روانیِ عوضی!»

یوپ پیونگ شمشیرش‌بعضی‌هاشون​ رو چسبید و‌اما​ به سمتش دوید.

«کـ-کاپیتان!»

اما بانگ سونگ گرفتش...

«ولم کن!»

«آروم باشید! اگه دست‌کم بگیریمشون،‌بودن​ ممکنه سرمون به باد بره!‌حرف​ اون یارو اژدهای الهی کوه هواست.»

«...اژدهای الهی کوه هوا؟»

«بله.»

یوپ پیونگ بعد از‌کارمون​ شنیدن حرف‌های بانگ سونگ،‌نمی‌تونم​ به چونگ میونگ خیره شد.

«فکر می‌کردم قوی‌بعضی‌هاشون​ باشی، ولی نگو‌اما​ اژدهای الهی کوه هوایی؟»

صداش با غرش‌دیده​ یه حیوون درنده‌بودن​ ترکیب شده بود.

«اما این یه بحث دیگه‌ست! شماها حتی از فرقه لبه‌جوون​ جنوبی هم نیستین، پس کوه هوایی‌ها چطور جرئت می‌کنن سر‌نمی‌دونی​ راه ما قرار بگیرن! باید سر همه‌تون از تنتون جدا بشه!»

بام!

یوپ پیونگ تلاش‌های بانگ سونگ برای متوقف کردنش‌نتونسته​ رو پس زد و قدمی به جلو برداشت.‌جنگجوی​ هم‌زمان، نیت قتل وحشتناکی از بدنش فوران کرد.

جو گول که پشت سر چونگ میونگ‌اما​ بود، لبش رو گاز گرفت. می‌تونست حس کنه‌کنن​ که انگار سوزن‌هایی دارن تو استخون‌هاش فرو می‌رن.

اگه این‌قدر قوی باشه...

بقیه چیزی نبودن،‌لعنتی​ اما این مرد‌رسیده​ یه تهدید واقعی بود.

یوپ پیونگ که شاگردان‌مغرورتر​ کوه هوا رو ترسانده‌نتونسته​ بود، از لای دندون‌هاش غرید:

«اگه قراره سر‌دیده​ راهمون قرار بگیرین،‌بودن​ همه‌تون رو سلاخی...»

«آه، چقدر فک می‌زنی.»

«...»

چشم‌های تمام شاگردان کوه هوا‌بودن​ به «کوه هوا» - یعنی‌حرف​ چونگ میونگ - دوخته شد.

«این روزها انگار فرقه‌های‌بعضی‌هاشون​ شیطانی با دهنشون می‌جنگن. آخه‌نتونسته​ واسه چی این‌قدر ور می‌زنی؟»

«...»

جو گول سرش رو برگردوند‌جایی​ و به یون جونگ که‌فرقه​ کنارش ایستاده بود نگاه کرد.

ساهیونگ.

درسته. درکت می‌کنم.

خیلی وقت بود که این رو می‌دونست،‌نبود​ اما الان دیگه کاملاً مطمئن شده بود.‌هنوز​ این یارو اصلاً نمی‌دونست ترس یعنی چی.

«این...»

در همون لحظه،‌بعضی‌هاشون​ بانگ سونگ آروم‌اما​ قدمی به جلو برداشت.

«کاپیتان، من منتظر می‌مونم تا...»

«از سر راهم برو کنار!»

«هه هه. زیاد هیجان‌زده نشید. تو دیگه چه بچه‌ای هستی‌فرقه​ که این‌قدر سر این قضیه جوگیر شدی؟ اگه بدون شناخت‌سرخه​ حریفت الکی دست‌وپا بزنی، فقط شهرت خودت رو لکه‌دار می‌کنی.»

«آرغ!»

یوپ پیونگ حالت درهم‌رفته‌ی‌بعضی‌هاشون​ صورتش رو تغییر نداد و‌نتونسته​ دندون‌هاش رو روی هم سایید.

«همم.»

بانگ سونگ نگاهی به چونگ میونگ انداخت و بعد رو به هیون یونگ‌بگیرم​ کرد. متوجه شد که این مرد شبیه به یک ارشده و کنار اومدن‌کنترل​ باهاش راحت‌تر به نظر می‌رسه. از طرف دیگه، این پسره دهن خیلی گشادی داشت.

«با این اوصاف، به‌مغرورتر​ نظر می‌رسه شما ارشد کوه‌فقط​ هوا باشید. چقدر بی‌ملاحظه‌ست که...»

پـاااک!

«...»

با شنیدن این‌لعنتی​ صدا، همه به‌رسیده​ سمت بانگ سونگ برگشتن.

درست وسط حرف زدنش، یه‌بودن​ لنگه کفش راهش رو به‌حرف​ داخل دهنش پیدا کرده بود.

«...»

«...»

در حالی که هیچ‌کس‌کارمون​ نمی‌دونست چه واکنشی نشون بده،‌جلوی​ بانگ سونگ روی زمین افتاد.

بام!

صدای افتادن کسی روی زمین‌مغرورتر​ بود که حتی فرصت نکرده بود‌حرف​ با عزت و احترام مبارزه کنه.

«واقعاً که.»

چونگ میونگ با‌لعنتی​ چهره‌ای کلافه، پای برهنه‌اش‌حتی​ رو روی زمین گذاشت.

«چقدر زر می‌زنن.»

«...»

«...»

بک چون‌خدا​ با لبخندی ملیح‌جایی​ بهش نگاه کرد.

چونگ میونگ.

با این حال، نمی‌تونی لنگه‌مغرورتر​ کفشت رو بکوبی تو دهن‌فقط​ مردم. به این می‌گن زیاده‌روی.

«آه!»

چونگ میونگ‌خدا​ به اطراف‌کارمون​ نگاه کرد.

«این حروم‌زاده‌ها. از کی تا حالا شما‌هیچ‌کدومشون​ عوضی‌ها حق دارین جلوی کوه هوا حرف‌کنن​ بزنین؟! قدیما عمراً از این چیزها می‌دیدیم!»

«...چونگ میونگ، آروم باش.»

«اینا هم‌اگه​ آدمن دیگه، بالاخره‌منطقی​ باید حرف بزنن.»

«ولی یارو غش کرد که؟»

مَرده اون‌قدرها هم قوی به نظر نمی‌رسید،‌هیچ‌کدومشون​ اما اینکه فقط با یه ضربه به‌کنن​ دهنش بیفته زمین... خب، دلشون حسابی براش سوخت.

وقتی به‌مثل​ هوش بیاد چقدر‌مغرورتر​ حالش گرفته می‌شه؟

بک چون با نگاه‌بزرگ​ به چونگ میونگ، متوجه‌بهتر​ یه چیز دیگه هم شد.

«همون‌طور که فکر‌لعنتی​ می‌کردم، این بشر‌رسیده​ با همه عادله.»

براش فرقی نمی‌کنه طرف‌مغرورتر​ خوب باشه یا بد، با‌فقط​ همه یه جور رفتار می‌کنه.

اما یه نفر‌دیده​ اونجا بود که‌بودن​ اصلاً همچین فکری نمی‌کرد.

«...»

یوپ پیونگ به بانگ سونگ‌جایی​ که نقش زمین شده بود‌فرقه​ نگاه کرد و پوزخندی زد:

«خدایی خیلی خنده‌داره.»

اما برخلاف حرفش،‌دیده​ چشماش فقط روی چونگ‌اما​ میونگ قفل شده بود.

«بچه جون.»

«چیه پیرمرد؟»

«... خودت شروعش‌بعضی‌هاشون​ کردی. پس ما‌اما​ رو مقصر ندون.»

«آره بابا،‌مثل​ باشه. شما هم‌مغرورتر​ منو مقصر ندونین.»

«...»

یوپ پیونگ دیگه اصلاً از این‌رسیده​ وضعیت لذت نمی‌برد. فقط هاله‌ای از‌سرم​ سرمای کشنده از وجودش بلند می‌شد.

دیگه نیازی‌دیده​ به حرف‌مغرورتر​ زدن نبود.

«امروز، همین‌جا کار‌دیده​ کوه هوا رو‌بودن​ تموم می‌کنیم! همگی...»

یوپ پیونگ فرمان حمله داد:

«یالا! بزنین! لت‌وپارشون کنین!»

«... هی! این‌طوری‌بعضی‌هاشون​ که ما شرورتر‌اما​ به نظر می‌رسیم!»

«حمله!»

چونگ میونگ منتظر نموند تا شعار اونا تموم بشه و‌جوون​ خودش دستور حمله رو داد. خیلی زود به نفر بعدی‌نمی‌دونی​ مشت کوبید و شاگردای کوه هوا هم پشت سرش هجوم آوردن.

«نه... فاز اینا چیه؟»

این اولین باری نبود که با یه‌هیچ‌کدومشون​ فرقه درگیر می‌شدن، اما اولین باری بود‌کنن​ که همچین دعوای گروهیِ عجیب‌وغریبی رو می‌دیدن.

«بکشین! همه‌شون رو بکشین!»

با فریاد یوپ پیونگ،‌بزرگ​ افراد اون‌ها هم به‌بهتر​ سمت جلو هجوم آوردن.

درست وسط شیان، دو جبهه، یکی‌رسیده​ از جناح شیطانی و اون‌یکی از‌سرم​ جناح عدالت، به سمت هم حمله‌ور شدن.

«اوخ!»

جو گول‌مثل​ دندون‌هاش رو روی‌مغرورتر​ هم فشار داد.

قلبش به شدت می‌تپید‌بزرگ​ و دستی که شمشیرش‌بهتر​ رو گرفته بود، می‌لرزید.

«لعنتی، آروم باش!»

این اولین باری‌بعضی‌هاشون​ نبود که با یه‌هیچ‌کدومشون​ آدم قوی روبه‌رو می‌شدن.

جو گول قبلاً این حس رو تجربه کرده بود و‌فقط​ مبارزات زیادی هم با شاگردان درجه سه فرقه داشت. اما‌می‌رسید​ اون مبارزه‌ها با این یکی زمین تا آسمون فرق می‌کرد.

شمشیرهایی که دشمنا کشیده بودن‌منطقی​ برای تسلیم کردن جو گول‌جوون​ نبود، بلکه قصد جونش رو داشتن.

البته تو گذشته هم نبردهای مرگباری رو‌حتی​ پشت سر گذاشته بود، اما اون موقع‌ها‌تیغه​ بیشتر فقط تماشاچیِ پیشتازیِ چونگ میونگ بود.

این اولین باری بود که‌بودن​ حس می‌کرد با کسایی روبه‌رو شده‌زدن​ که واقعاً تشنه به خونش هستن.

به خاطر همین بود؟

«لعنتی!»

بدنش تکون نمی‌خورد. هر چقدر هم‌رسیده​ که سعی می‌کرد خودش رو آروم‌سرم​ کنه، نمی‌تونست لرزشش رو کنترل کنه.

ووش!

تو همون لحظه، یکی از دشمنا‌بودن​ با یه شمشیر بلند هجوم آورد‌زدن​ تا سرش رو از وسط بشکافه.

«اوه!»

جو گول‌خدا​ با ترس شمشیرش‌جایی​ رو بالا آورد.

«... مشکلی پیش نمیاد؟»

«ها؟»

هیون یونگ این رو‌بزرگ​ پرسید و با چهره‌ای نگران‌می‌شد​ به چونگ میونگ خیره شد.

«این اولین باری نیست که بچه‌ها دارن یه مبارزه‌جلوی​ واقعی رو تجربه می‌کنن؟ البته که بهشون ایمان دارم، اما‌تکون​ می‌ترسم آسیب ببینن و نتونن مهارت‌هاشون رو درست نشون بدن...»

«آها، اون؟»

چونگ میونگ‌مثل​ سرش رو‌بعضی‌هاشون​ تکون داد:

«خب... چیز خاصی نمی‌شه.»

«ها؟»

چونگ میونگ لبخند زد.

«نگران نباشین. یه‌دیده​ کاری کردم که بتونن‌اما​ راحت از پسش بربیان.»

«تا جایی که من می‌دونم،‌منطقی​ اونا هیچ‌وقت همچین تمرینی نداشتن.‌جوون​ چیزی هست که من ازش بی‌خبرم؟»

«نه بابا.‌خدا​ همین‌طوری یه‌کارمون​ چیزی گفتم.»

«... پس چی؟»

وقتی هیون یونگ با‌بعضی‌هاشون​ نگاهی پر از ناباوری پرسید،‌نتونسته​ چونگ میونگ شونه‌ای بالا انداخت.

«باید مثل‌اگه​ همون تمرینات‌بزرگ​ همیشگی‌شون باشه.»

«... ها؟»

«خب... اینکه به خاطر استرس نتونن‌اما​ مهارت‌هاشون رو نشون بدن یا اینکه به‌تحریک​ طرز رقت‌انگیزی کشته بشن. نگران این چیزایین؟»

«دقیقاً.»

«مثل خرگوشی‌اگه​ که جلوی‌بزرگ​ ببر خشکش می‌زنه؟»

«... بعید می‌دونم این‌طور بشه.»

نه، امکان‌دیده​ نداشت همچین‌مغرورتر​ اتفاقی بیفته.

چونگ میونگ‌مثل​ با دست به‌مغرورتر​ روبه‌رو اشاره کرد:

«اینکه بگن به خاطر استرس نتونستیم مهارت‌هامون رو نشون بدیم، فقط بهونه‌ی‌ضعیف​ آدماییه که درست‌وحسابی تمرین نکردن. از همون اول، تمرین باید با این فرض‌ادامه​ انجام بشه که وقتی آدم هول می‌شه، نمی‌تونه از تمام توانش استفاده کنه.»

«...»

«استرس داشته باشن یا نه فرقی نمی‌کنه. وقتی وارد‌فقط​ مبارزه شدی، باید ببری. حتی اگه فقط بتونی نصف‌منطقی​ مهارت‌هات رو پیاده کنی، بازم باید بتونی پیروز بشی.»

«پس بچه‌های ما...»

«آره، خب...»

چونگ میونگ نیشخندی زد:

«حتی اگه خودشون هم‌مغرورتر​ بخوان، امکان نداره به‌نتونسته​ این جناح شیطانی ببازن.»

«...»

هیون یونگ به‌جنگجوی​ روبه‌رو خیره شد‌می‌رسید​ و چشماش رو بست.

«لطفاً آسیب نبینین، بچه‌ها.»

اگه آسیب‌دیده​ ببینین، هیچ‌مغرورتر​ اتفاق خوبی نمی‌افته.

کلنگ!

شمشیر به‌اگه​ چیزی خورد‌بزرگ​ و کمانه کرد.

«ها؟»

بین حمله‌کننده و دفاع‌کننده، خب،‌بودن​ اونی که دفاع کرده بود‌حرف​ خیلی بیشتر شوکه به نظر می‌رسید.

جو گول به‌دیده​ حریفش که حسابی جا‌اما​ خورده بود نگاه کرد.

«چی...»

چرا سلاحت‌خدا​ کمانه کرد‌کارمون​ و برگشت؟

«تـ-تو!»

اما وقت زیادی برای فکر کردن نبود،‌اما​ چون دشمن خیلی زود خودش رو جمع‌وجور‌تحریک​ کرد و دوباره به سمتش حمله‌ور شد.

اما...

«چرا این‌قدر کُنده؟»

شتاب و چی درونیِ حریف عالی‌اما​ بود، اما سرعت تیغه‌ای که تاب‌این‌طوری​ می‌داد به طرز عجیبی کُند بود.

حس می‌کرد حتی‌دیده​ شمشیر خانواده پنگ هم‌اما​ از این سریع‌تر بود.

کلنگ!

و دوباره با هم برخورد‌جایی​ کردن، اما این بار یه نور‌شیطانی​ آبیِ تیره با تیغه‌اش تلاقی کرد.

«تـ-توی حرومزاده!»

عضو گروه مار سرخ این‌مغرورتر​ رو فریاد زد و تیغه‌اش‌فقط​ رو بیشتر به جلو فشار داد.

اما...

«داره چه غلطی می‌کنه؟»

جو گول که فکر می‌کرد این حرکتش خیلی‌نتونسته​ مسخره‌ست، بدنش رو متناسب با اون چرخوند. و‌جنگجوی​ باز هم، فرم و گارد حریف در هم شکست.

«ها!»

و جو گول این فرصت رو از دست نداد.‌می‌شد​ قبل از اینکه حتی بتونه فکر کنه، بدنش و‌زمین​ شمشیرش با هم حرکت کردن تا شونه‌ی حریف رو بشکافن.

«آآآخ!»

دشمن از‌دیده​ شدت درد‌مغرورتر​ تلوتلوخوران عقب رفت.

خون از شونه‌اش چکه می‌کرد.

«اوه...»

جو گول لبخند زد.

و با چهره‌ای خیلی‌مغرورتر​ آروم‌تر از قبل، نگاه ملایمی‌فقط​ به شمشیرش انداخت و گفت:

«اون‌قدرها هم که فکر‌بعضی‌هاشون​ می‌کردم شاخ نیستی. الکی‌هیچ‌کدومشون​ واسه خودم ترسیده بودم.»

«تـ-توی حرومزاده!»

جو گول‌خدا​ به پشت‌کارمون​ سرش نگاه کرد.

و همون‌طور که انتظار می‌رفت،‌بودن​ چونگ میونگ با چهره‌ای ترسناک‌حرف​ و اخم‌آلود داشت بهشون نگاه می‌کرد.

«داری چه غلطی می‌کنی؟»

صدای چونگ‌اگه​ میونگ توی‌بزرگ​ سرش طنین انداخت.

«جلوشون رو بگیرین!»

درسته!

جو گول که اعتمادبه‌نفسش رو کامل به دست‌هیچ‌کدومشون​ آورده بود، با لبخندی شیطانی که بی‌شباهت به‌اگه​ پوزخندهای چونگ میونگ نبود، به سمت دشمن هجوم برد.

«سرت رو می‌شکنم!»

شمشیر جو گول که حالا روحیه‌اش‌رسیده​ صد برابر شده بود، بدون هیچ تردیدی‌بگیرم​ شروع به درو کردن نیروهای دشمن کرد.

ناولها | novelha.net