---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 376: چپتر 376: مگه چیش انقدر عالی بود؟ (1) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 376: چپتر 376: مگه چیش انقدر عالی بود؟ (1)

0

«...برد؟»

چشمان شاگردان کوه هوا،‌ماهرترین​ از جمله یون جونگ، از‌باید​ شدت شوک گرد شده بود.

وقتی می‌دیدند بک چون بی‌وقفه تحت فشار‌چونِ​ قرار گرفته و به عقب رانده می‌شه، دلشان‌نبود​ آن‌قدر هری پایین ریخت که چشمانشان را بستند.

«خدای من... یوپ پیونگ.»

«ها... هاها.‌میخکوب​ این دیگه‌نمی‌تونستن​ خیلی مسخره‌ست.»

هیچ‌کس نمی‌توانست‌می‌انداخت​ جلوی لرزش‌ماهرترین​ قلبش را بگیرد.

یوپ پیونگ، تیغه مار سرخ.

رهبر گروه مار سرخ راهزنی بود که آوازه‌اش آن‌قدر‌برابر​ لرزه بر اندام می‌انداخت که حتی ماهرترین افراد هم‌کار​ قبل از درگیر شدن با او، باید حسابی سبک‌سنگین می‌کردند.

و این بک چون‌نمی‌تونستن​ بود که او را‌هیون​ از پا درآورده بود.

این با پیروزی مقابل‌ماهرترین​ جین گوم-ریونگ توی یک تورنمنت‌باید​ با کلی تماشاچی فرق داشت.

البته، نه چونگ میونگ و نه‌هوهوهو​ هه یون حرفی ازش نزدند، اما‌اصلاً​ برای بقیه، این یک اتفاق شگفت‌انگیز بود!

و لحظه‌ای که بک چون، یوپ‌اشک​ پیونگ رو شکست داد، ثابت کرد‌نفر​ که داره قدم به سطح بالاتری می‌ذاره.

اینکه این اتفاق چقدر فوق‌العاده بود رو می‌شد از واکنش شاگردان کوه‌چشمانش​ هوا فهمید. در حالت عادی، بعد از هر پیروزی همه به سمتش‌نبود​ هجوم می‌بردند... اما این بار انگار میخکوب شده بودن و نمی‌تونستن تکون بخورن.

«هاه...»

هیون یونگ‌همین​ هم دقیقاً همین‌اشک​ حس رو داشت.

چشمانش از همین‌همین​ حالا پر از‌اشک​ اشک شده بود.

«هوهوهو. بک چون...‌بودن​ بک چونِ ما‌بخورن​ در برابر یوپ پیونگ...»

در حالی که همه تحت‌افراد​ تأثیر قرار گرفته بودن، یک‌حسابی​ نفر اصلاً براش مهم نبود.

«حالا مگه‌همین​ چه کار‌حالا​ شاخی کرده؟»

«چطور می‌تونه عالی‌همین​ نباشه؟ اون یوپ‌اشک​ پیونگ رو شکست داد.»

«خب معلوم‌میخکوب​ بود که‌نمی‌تونستن​ این‌طوری می‌شه.»

«هم؟»

چونگ میونگ شانه‌ای بالا انداخت:

«رشد کردن استعداد همیشه به این معنی نیست که طرف برای خودش اسم و‌براش​ رسمی به هم می‌زنه. اونایی که برای خودشون اسم و رسمی دست و پا‌شانه‌ای​ می‌کنن، معمولاً نقطه شروع‌شون رو با شکست دادن یه آدم معروف اعلام می‌کنن، مگه نه؟»

«همم. این یعنی اسم‌نمی‌تونستن​ بک چون قراره دنیا‌هیون​ رو به لرزه دربیاره؟»

ها؟

واقعاً این‌طوری می‌شه؟

چونگ میونگ با کمی‌چشمانش​ وحشت در چشمانش به‌چونِ​ بک چون نگاه کرد.

بک چون که متوجه نگاه او شده بود، با‌یونگ​ عجله به سمت‌شان رفت. دیدن اینکه با چه غروری‌حالی​ راه می‌رفت، باعث شد چونگ میونگ دلش بخواد بالا بیاره.

«بردم.»

«...»

چونگ میونگ حس‌همین​ کرد گونه‌هاش از‌اشک​ درد تیر می‌کشه.

«ولی که حسابی داغون شدی.»

«با این حال هنوز نمردم.»

«ولی شمشیرت که شکسته؟»

«شمشیر، شمشیره دیگه.‌همین​ همیشه می‌تونیم یه‌اشک​ شمشیر جدید بگیریم.»

«...اگه اون احمق‌بودن​ بی‌احتیاطی نمی‌کرد، اون‌بخورن​ کسی بود که می‌برد.»

«مگه همه‌می‌انداخت​ اینا خودش یه‌افراد​ جور مهارت نیست؟»

گونه‌های چونگ میونگ در‌حالا​ حالی که جوابش رو‌برابر​ می‌داد، به لرزه افتاد.

رک و پوست‌کنده بگیم، یوپ پیونگ حداقل یک پله از‌حالی​ بک چون بالاتر بود، و بین این همه آدم، بک‌کرده​ چون اون رو از پا درآورده بود، اون وقت چی؟

بی‌احتیاطی؟

خنده‌م ننداز!

استفاده از بی‌احتیاطی حریف یه مهارت بود، و بی‌احتیاط بودن هم‌نفر​ خودش یه جور مهارت بود. در هر صورت، وقتی دو نفر با‌نباشه​ چنین مهارت‌هایی با هم روبه‌رو می‌شدن، هیچ طرف بازنده‌ای نمی‌تونست بهانه‌ای بیاره.

«اوغغغ!»

همان‌طور که هیون یونگ‌نمی‌تونستن​ زد روی شانه بک‌هیون​ چون، چونگ میونگ ناله‌ای کرد:

«خیلی خوب کار کردی.»

«نه، ارشد. نتونستم هیجانم رو کنترل کنم‌چونِ​ و در نهایت اون بیرون افتضاح به نظر‌نبود​ رسیدم. حتماً بهش فکر می‌کنم و درس می‌گیرم.»

«آره. آره.»

هیون یونگ‌میخکوب​ دوباره زد‌نمی‌تونستن​ روی شانه‌اش.

و در همان لحظه...

سوییش!

«آه!»

پشت سر بک چون،‌نمی‌تونستن​ تیغه‌ای با چرخش وحشتناکی‌هیون​ به پرواز درآمده بود.

بک چون که نزدیک‌ماهرترین​ شدن چیز وحشتناکی رو‌شدن​ حس کرده بود، برگشت.

«خب.»

کانگ!

چی تیغه قرمز رنگ با‌تکون​ ضربه شمشیر چونگ میونگ دفع‌دقیقاً​ شد و روی زمین افتاد.

خون از‌می‌انداخت​ صورت بک‌ماهرترین​ چون پرید.

یوپ پیونگ که بک چون فکر می‌کرد بی‌هوش‌برابر​ شده، به هوش اومده بود و شمشیرش رو‌مگه​ به سمت پشت بک چون پرتاب کرده بود.

«این...»

اگه بک چون تنها‌نمی‌تونستن​ بود، احتمالاً تا الان‌هیون​ ضربه خورده و مرده بود.

«آره، آره.‌می‌انداخت​ خیلی تمیز‌ماهرترین​ تمومش کردی.»

«...»

«تچ.»

چونگ میونگ طوری سرش رو تکون داد که انگار‌یونگ​ بک چون گند زده. و در حالی که شمشیرش رو‌تأثیر​ تو دست گرفته بود، رو به یوپ پیونگ زمزمه کرد:

«می‌دونی چرا‌می‌انداخت​ به شما‌ماهرترین​ حرومزاده‌ها می‌گن شرور؟»

«...»

«چون برای رسیدن به‌چشمانش​ یه نتیجه مطلوب، از‌چونِ​ هر وسیله‌ای استفاده می‌کنین.»

چونگ میونگ به عقب نگاه نکرد،‌بخورن​ اما بک چون طوری سر تکان داد‌حالا​ که انگار متوجه این قضیه شده بود.

«یکی دو نفر نبودن که به خاطر بی‌احتیاطی‌شدن​ در برابر اینا جون‌شون رو از دست دادن.‌جین​ پس یا اصلاً باهاشون نجنگ، یا اگه می‌جنگی...»

سررنگ.

شمشیر چونگ‌دقیقاً​ میونگ از غلاف‌حالا​ بیرون کشیده شد.

«ابتدایی‌ترین کار اینه که‌نمی‌تونستن​ طوری کلک‌شون رو بکنی که‌یونگ​ دیگه نتونن دوباره حمله کنن.»

اینکه با‌می‌انداخت​ لحنی شوخ‌طبعانه حرف‌افراد​ می‌زد، مورمورکننده بود.

چونگ میونگ به‌ندرت رفتار جدی یا خفنی از‌برابر​ خودش نشون می‌داد، اما هر بار که این کار‌کار​ رو می‌کرد، بک چون حس می‌کرد دست‌هاش یخ می‌زنه.

«و-وایسا!»

«از کاپیتان محافظت کنین!»

شاید طرف مقابل هم فهمیده بود که‌درگیر​ چیزی در چونگ میونگ تغییر کرده، چون‌پیروزی​ با ناامیدی سعی کردن راهش رو ببندن.

اما چونگ میونگ فقط‌حالا​ با چشمانی سرد و‌برابر​ یخی بهشون خیره شد.

«ا-اون داره...!»

«عقب وایسین!»

چونگ میونگ‌می‌انداخت​ با صدای‌ماهرترین​ بمی براشون غرید.

تنها احساسی که تو صورت‌شون دیده‌هوهوهو​ می‌شد، ترس بود. کاملاً مشخص بود اگه‌براش​ بدون کاپیتان‌شون برگردن چه بلایی سرشون میاد.

با این حال، اگه اینجا شمشیرهاشون رو بیرون می‌کشیدن، مطمئن بودن‌تأثیر​ که چونگ میونگ حتی ذره‌ای بهشون رحم نمی‌کنه. هیکلش در حالی‌می‌تونه​ که به جلو قدم برمی‌داشت، باعث شد همه‌شون به خود بلرزن.

«اییک!»

اما یکی از اونا‌ماهرترین​ بالاخره تصمیم گرفت کاری‌شدن​ بکنه و سر جاش ایستاد:

«اگه یه‌همین​ قدم دیگه‌حالا​ بیای جلو...»

اسلش.

«...»

بلافاصله، آبشاری‌می‌انداخت​ از خون از‌افراد​ گردنش فواره زد.

او با نگاهی خالی به خونی که‌چونِ​ از گردنش بیرون می‌پاشید خیره شد و‌مهم​ زخمش رو با دست‌هاش پوشوند تا اینکه...

بامب!

درحالی‌که نفس‌نفس می‌زد، روی زانوهاش افتاد و همچنان‌هیون​ با هر دو دست گردنش رو چسبیده بود. خودش‌برابر​ می‌دونست. همون لحظه‌ای که گلوش رو ول می‌کرد، می‌مرد.

«هااه! هاااه!»

حتی نمی‌تونست دردی رو که از زخم‌چونِ​ بلند می‌شد حس کنه. نه، در حال حاضر،‌نبود​ او بین مرگ و زندگی گیر افتاده بود.

قرچ. قرچ.

چونگ میونگ از کنارش‌نمی‌تونستن​ رد شد، بدون اینکه‌هیون​ حتی نگاه دیگه‌ای بهش بندازه.

«اگه منِ گذشته بودم...»

او گفت:

«همه‌تون قبل از اینکه‌چشمانش​ بتونین حتی کلمه‌ای از‌چونِ​ دهن‌تون دربیارین، مرده بودین.»

«...»

«اما خب. دیگه نمی‌تونم مثل گذشته زندگی‌درگیر​ کنم. اونایی که جلوم رو بگیرن می‌میرن. و‌مقابل​ اونایی که یه قدم برن عقب، زنده می‌مونن.»

این خشن‌ترین صدایی بود‌حالا​ که تا به حال از‌حالی​ چونگ میونگ شنیده شده بود.

«ساده‌ست، مگه نه؟»

«...»

«پس تصمیم‌می‌انداخت​ بگیرین. می‌خواین زنده‌افراد​ بمونین یا بمیرین.»

چشم‌های مردها به لرزه افتاد.

اون‌ها می‌دونستن. مدرک‌همین​ داشتند که این‌اشک​ یه بلوف نیست.

«ما ندیدیمش.»

هیچ‌کدوم‌شون حتی ندیدن که چونگ میونگ شمشیرش رو برای‌باید​ بریدن اون مرد تاب بده. فکر کردن اتفاقی افتاده،‌ریونگ​ اما قبل از اینکه چیزی بفهمن، خون فواره زد.

به عبارت دیگه،‌چشمانش​ هیچ‌کس اینجا حریف‌هوهوهو​ چونگ میونگ نمی‌شد.

علاوه بر این.

می‌تونستن این رو بفهمن چون آدم‌هایی بودن‌هاه​ که به تجربه‌شون افتخار می‌کردن، و درک‌اشک​ می‌کردن که شمشیر چونگ میونگ چقدر بی‌رحمانه‌ست.

قورت.

صدای قورت دادن آب‌حالا​ دهان آدم‌ها از روی‌برابر​ ترس به گوش می‌رسید...

هیچ‌کس نمی‌تونست سعی‌همین​ کنه به این‌اشک​ مرد دست بزنه.

همه آدما وقتی گردن‌شون بریده یا شکسته بشه می‌میرن. اما الان،‌همین​ هیچ‌کس اینجا اعتماد به نفس این رو نداشت که جلو بره‌براش​ و شمشیرش رو بیرون بکشه. می‌دونستن که این یارو سریع‌تر شمشیر می‌زنه.

پس، مهم نبود چقدر به‌افراد​ تجربه میدانی‌شون مطمئن بودن، بیشترشون‌حسابی​ یقین داشتن که اینجا می‌میرن.

و به نظر می‌رسید این‌اشک​ مرد جوون از اون دسته آدم‌هاست‌نفر​ که بدون هیچ تردیدی آدم می‌کشه.

این یعنی...

«اون به کشتن عادت داره.»

آدمی که می‌تونه‌حتی​ بدون پلک زدن‌قبل​ حریفش رو بکشه.

نمی‌تونستن بفهمن چطور فرقه‌ای مثل کوه هوا می‌تونه‌برابر​ همچین آدمی رو توی خودش جا بده، اما‌مگه​ الان وقت فکر کردن به این منطق‌ها نبود.

«اون...»

چونگ میونگ به‌بودن​ آدم‌هایی که نمی‌تونستن‌بخورن​ تصمیم بگیرن، گزینه‌هایی داد.

البته نه‌می‌انداخت​ با کلمات،‌ماهرترین​ بلکه با شمشیرش.

شواک! شواک!

«کواک!»

«آخ!»

اون‌هایی که جلو بودن و نزدیک شدن‌درگیر​ چونگ میونگ رو تماشا می‌کردن، از قبل روی‌مقابل​ زانوهاشون افتاده بودن و گردن‌شون رو گرفته بودن.

و...

در نهایت، بقیه که‌چشمانش​ شاهد این صحنه بودن،‌چونِ​ دست از لجاجت برداشتن.

«هیک!»

«نـ-نه!»

بیشتر آدم‌هایی که راهش رو‌اشک​ بسته بودن عقب کشیدن و‌تأثیر​ مسیری برای حرکتش باز کردن.

البته، اون‌هایی که غرور و شرافت‌اشک​ داشتن سر جای خودشون موندن، اما بیشترشون‌اصلاً​ حتی جرئت نکردن جلوی چونگ میونگ بایستن.

قدم.

یه منظره واقعاً عجیب.

مردهایی با شمشیرهای تهدیدآمیز منظره ترسناکی ساخته‌چونِ​ بودن، و یه مرد جوون با لباس‌های فرقه‌نبود​ کوه هوا، خیلی راحت از بین‌شون رد می‌شد.

کجای دنیا‌دقیقاً​ می‌شد همچین‌چشمانش​ چیزی رو دید؟

در تمام این مدت چونگ میونگ آروم‌هاه​ بود، اما شاگردهایی که تماشاش می‌کردن، مشت‌هاشون رو‌هوهوهو​ گره کرده بودن و نفس‌شون حبس شده بود.

و یکی از مردها‌ماهرترین​ که متوجه شد پشت چونگ‌باید​ میونگ بی‌دفاعه، بی‌سروصدا جلو اومد.

انگار یه‌همین​ تیغه بزرگ می‌خواست‌اشک​ کمرش رو بشکافه.

اما...

کانگ!

تیغه به یه‌حتی​ شمشیر برخورد کرد و‌درگیر​ به عقب پرت شد.

و...

شواک!

با یه برش تمیز، یه بدن‌بخورن​ روی زمین افتاد و بقیه حالا‌چشمانش​ بیشتر از قبل وحشت کرده بودن.

نه یکی، بلکه چهار تا.

چهار بار دیدن که هم‌رزم‌هاشون کشته شدن، و‌برابر​ حتی نتونستن حرکت شمشیر رو ببینن. این حتی‌مگه​ فراتر از کاری بود که کاپیتان‌شون می‌تونست انجام بده.

«دیگه کسی نیست؟»

«...»

«اگه هست، بیاد جلو. چون الان هنوز زنده‌این.‌شدن​ من از اونایی نیستم که کسایی که پشتم‌جین​ رو هدف می‌گیرن زنده بذارم. درست مثل همین الان.»

«...»

و این کلمات‌همین​ اراده باقی‌مونده‌شون رو‌اشک​ در هم شکست.

در حالی که از‌نمی‌تونستن​ نگاه چونگ میونگ دوری می‌کردن،‌یونگ​ تبدیل به آدم‌های نیمه‌مرده شدن.

حالا نگاه چونگ میونگ روی‌افراد​ یوپ پیونگ قفل شده بود،‌حسابی​ که همچنان روی زمین افتاده بود.

«کواک... آخ!»

اون یارو روی زمین افتاده بود، به خاطر‌چونِ​ آسیب‌دیدگی کمرش حتی نمی‌تونست بلند شه، و وقتی‌نبود​ چونگ میونگ بهش نزدیک شد به لرزه افتاد.

فقط با‌میخکوب​ نگاه کردن‌نمی‌تونستن​ می‌شد فهمید.

اونی که بهش می‌گفتن بک چون، یه تائوئیست بود و نمی‌تونست‌سبک‌سنگین​ کسی رو بکشه. چون اگه یکم بیشتر نیرو به خرج می‌داد،‌تماشاچی​ کمر یوپ پیونگ جوری خرد می‌شد که دیگه قابل ترمیم نبود.

با این حال، ضربه‌اش رو‌اشک​ اون‌قدر ضعیف زده بود که بتونه‌نفر​ بعد از مبارزه بهبود پیدا کنه.

اما این یارو فرق داشت.

«چرا اون طرف عدالته...»

چطور این مرد جوون در‌افراد​ مقایسه با آدم‌های خوش‌طینت کوه هوا،‌سبک‌سنگین​ می‌تونست این‌قدر بی‌رحم به نظر برسه؟

تائوئیست‌های کوه هوا‌چشمانش​ آدم‌هایی بودن که‌هوهوهو​ هرگز خون نمی‌ریختن...

قدم.

بالاخره، چونگ‌میخکوب​ میونگ درست‌نمی‌تونستن​ روبروش رسید.

«تو... می‌خوای... چیکار... کنی...»

«دارم بهش فکر می‌کنم.»

چونگ میونگ غرولند کرد،

«توی گذشته، نگران هیچ‌چیزی نبودم، اما الان، آدمی‌ـم که چیزهای زیادی برای نگرانی‌حالا​ داره. قدیما، آدم‌هایی بودن که حتی اگه هر کاری دلم می‌خواست می‌کردم، می‌تونستن هوام‌شاخی​ رو داشته باشن، اما الان منم که باید اوضاع رو راست و ریس کنم.»

یوپ پیونگ‌می‌انداخت​ نمی‌تونست بفهمه چونگ‌افراد​ میونگ چی می‌گه.

اما اهمیتی نمی‌داد؛‌چشمانش​ فقط یه چیز‌هوهوهو​ بود که می‌تونست بگه،

«بـ-بذار زنده بمونم.»

«دارم فکر می‌کنم.»

«اگه از جونم بگذری، من...»

پواک!

پای چونگ میونگ رفت‌چشمانش​ توی دهن یوپ پیونگ که‌برابر​ داشت سعی می‌کرد حرف بزنه.

«آآآخخخ!»

جیغ کشید و‌حتی​ یه دندون شکسته‌قبل​ از دهنش بیرون پرید.

چونگ میونگ‌همین​ با لحن‌حالا​ خشکی گفت،

«خفه‌شو، دارم فکر می‌کنم.»

«...آه...»

«راستش، نیازی نیست این‌قدر نگران باشم. از همون اول، شماها‌حسابی​ داشتین سعی می‌کردین بقیه رو اینجا بکشین، و اگه ما‌تورنمنت​ می‌باختیم سرمون رو می‌بریدین و از اون درخت‌های اونجا آویزون می‌کردین.»

«...»

«اگه ما التماس‌همین​ می‌کردیم که از جون‌مون‌هوهوهو​ بگذرین، شما چیکار می‌کردین؟»

«آه...»

یوپ پیونگ با چشم‌های ناامید‌افراد​ به چونگ میونگ نگاه کرد، و‌سبک‌سنگین​ چونگ میونگ به یه تصمیم رسید،

«بیا این کار رو بکنیم.»

تق.

چونگ میونگ به یوپ پیونگ لگد‌بخورن​ زد و برش گردوند. و بدون‌چشمانش​ هیچ تردیدی، شمشیرش رو تاب داد.

شواک!

با یه صدای وحشتناک، شمشیر‌اشک​ تاندون‌های مچ دست و پاش رو‌نفر​ قطع کرد، و در نهایت با...

پواک!

دانتینش کار رو تموم کرد.

«آدما هرچی بکارن همون رو درو می‌کنن. اگه برای کسی‌حسابی​ آدم خوبی بوده باشی، حتی بدون دست و پا یا‌تورنمنت​ هنرهای رزمی هم می‌تونی زنده بمونی. و اگه نبوده باشی...»

چونگ میونگ‌همین​ شونه‌هاش رو‌حالا​ بالا انداخت.

«اون دیگه مشکل من نیست.»

چاک!

شمشیرش رو آروم تاب داد‌افراد​ و خونش رو روی زمین‌حسابی​ پاشید و برش گردوند توی غلافش.

و بدون‌همین​ هیچ پشیمونی‌ای‌حالا​ روش رو برگردوند.

«برگردین و به بالادستی‌هاتون بگین.»

«...»

هیچ‌کس حتی‌می‌انداخت​ بهش نگاه‌ماهرترین​ هم نکرد.

«اگه یه بار دیگه پاتون‌اشک​ رو توی شانشی بذارین، باید با‌نفر​ کوه هوا و من طرف بشین.»

چونگ میونگ بدون اینکه‌چشمانش​ حتی به بقیه‌شون نگاه کنه‌برابر​ راهش رو کشید و رفت.

«گمشین تا همه‌تون رو نکشتم.»

با شنیدن صدای سردش، همه چشم‌هاشون رو‌درگیر​ بستن. توی همین لحظه بود که اتفاقات‌پیروزی​ طولانیِ این شب کوتاه، بالاخره به پایان رسید.

ناولها | novelha.net