---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 367: چپتر 367: ما حتی یه چیز هم ندیدیم (2) • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 367: چپتر 367: ما حتی یه چیز هم ندیدیم (2)

0

از وقتی که توی این بدن جدید به زندگی برگشته‌غرورت​ بود، هیچ‌وقت از بقیه کتک نخورده بود. البته، به جز‌بره​ اون کتکی که دقیقاً بعد از باز کردن چشماش خورده بود.

اما توی این لحظه،‌درک​ چونگ میونگ داشت با پول‌بیشتر​ کتک می‌خورد، نه با مشت.

«چونگ میونگ، حالت خوبه؟»

بک چون در حالی که با عجله فریاد می‌زد،‌ببینیم​ پسِ گردن چونگ میونگ رو گرفت و نذاشت بیفته. با‌یکی​ دیدن این صحنه، چونگ میونگ چشماشو چرخوند و بلند شد.

«نمی‌فروشمش! حتی اگه هزار طلا‌شاید​ هم بدین نمی‌فروشم! نمی‌تونی همین‌غرورت​ الان گورت رو گم کنی؟!»

«که‌که‌که. واقعاً‌شرایط​ که، یه تائوئیست‌شاید​ این‌قدر تندخو. و...»

نام جا-میونگ طوری حرف‌همین‌جا​ زد که انگار دلش‌باید​ به حال اونا می‌سوخت:

«شما حتی بلد نیستین چطور تجارت کنین. حتی بعد از هفت‌دهنش​ هفته هم، ارزش این عمارت نصف می‌شه. بهتر نیست قدر همین‌متوجه​ یه پشیز رو هم بدونین و همین الان بزنین به چاک؟»

«اصلاً می‌دونی داری‌فعلی​ با کی از‌خودت​ تجارت حرف می‌زنی؟»

«فکر می‌کنی نمی‌دونم؟»

درسته!

اَه. تجارت کردن اونم اینجا.

می‌دونی کجا نباید تجارت‌درک​ کرد؟ اگه اینجا پول دربیاری،‌بیشتر​ همین‌جا توی قبرستون چالت می‌کنن!

«باید بتونی شرایط فعلی رو درک‌خودت​ کنی. شاید خودت ندونی، اما نیازی نیست‌واو​ بیشتر از این به غرورت لطمه بزنی.»

واو.

چقدر قشنگ حرف می‌زنه.

حالا بذار ببینیم اگه یه مشت‌خودت​ بره توی دهنش، بازم این کلمات‌بزنی​ همین‌قدر روون از گلوش درمیاد یا نه.

فقط یکی...

هیون یونگ که متوجه شده بود چونگ میونگ‌باید​ داره برای دعوا پرپر می‌زنه، نزدیک شد و در‌بیشتر​ حالی که با لبخند زمزمه می‌کرد، مشتش رو گرفت:

«مشت بی‌مشت.»

«پس شمشیر؟»

«اون که‌شرایط​ دیگه اصلاً‌درک​ حرفشم نزن.»

«اَه.»

چونگ میونگ نتونست‌واو​ عصبانیتش رو کنترل‌می‌زنه​ کنه و نالید.

اونا نمی‌دونستن که کوه هوا قرار نیست فقط به خاطر پول اینجا‌بزنی​ رو ترک کنه. با این حال، این آدما با اینکه می‌دونستن کوه‌همین‌قدر​ هوا اخیراً یه پولی به جیب زده، داشتن سعی می‌کردن مسخره‌شون کنن.

آخرین باری که‌فعلی​ چونگ میونگ همچین چیزی‌ندونی​ دیده بود کی بود؟

«اَه. قیافه‌ش شبیه‌دربیاری​ یه کله‌خره. اصلاً جرئت‌می‌کنن​ می‌کنی بهم نزدیک بشی؟»

«هاهاها. من چطور جرئت کنم در برابر اژدهای‌بذار​ الهی کوه هوا از شجاعت شمشیرم حرف بزنم؟‌گلوش​ حتی شاگردهای ما هم در نهایت ازت کتک می‌خورن.»

آه، این مسخره بود.

اون‌قدر ازش متنفرم‌فعلی​ که دلم می‌خواد‌خودت​ همه‌شون رو له کنم.

«خب، که چی می‌خوای بگی؟»

«هه هه. مگه فرقی هم می‌کنه؟‌می‌زنه​ من دقیقاً فقط برای این اومدم‌بازم​ که پیشنهاد خرید این عمارت رو بدم.»

نام جا-میونگ با‌فعلی​ چونش به پشت‌خودت​ سر اشاره کرد.

«البته، این مبلغ برای کوه‌شاید​ هوا چیزی نیست. اما دروازه هوایونگ‌لطمه​ نظر متفاوتی در این مورد نداره؟»

چونگ میونگ ناخودآگاه به وی لیشان نگاه کرد. به‌بتونی​ نظر نمی‌رسید تغییر زیادی توی چهره‌ش ایجاد شده باشه،‌غرورت​ اما چونگ میونگ می‌دونست که نام جا-میونگ پربیراه هم نمی‌گه.

«بودن توی این زیرشاخه واقعاً‌قشنگ​ دلخراش‌ه. و من فقط یکی دو‌دهنش​ بار نیست که گرفتار ضرر شدم.»

چونگ میونگ‌شرایط​ به مرد‌درک​ نگاه کرد:

«نه، تو‌شرایط​ فکر می‌کنی‌درک​ کی هستی...»

«رهبر نام.»

اما توی همون‌واو​ لحظه، هیون یونگ‌می‌زنه​ به حرف اومد.

از اونجایی که اون‌درک​ ارشد کوه هوا بود، نام‌بیشتر​ جا-میونگ سرش رو خم کرد:

«هیچ جایی‌شرایط​ برای سازش‌درک​ وجود نداره؟»

«هاها. ارشد، اون خیلی جالبه.»

چشم‌های نام جا-میونگ درخشید.

«تا حالا کلمه سازش‌درک​ رو بین لبه جنوبی‌نیازی​ و کوه هوا شنیدین؟»

«...نشنیده‌ـم.»

«بله. منم اینو می‌دونم. با اینکه معنی همه اینا‌بتونی​ رو نمی‌فهمم، اما اگه به وضعیتی که تا الان‌غرورت​ پیش اومده نگاه می‌کردم، جرئت نمی‌کردم حرفی از سازش بزنم.»

درسته...

چون اینجا لبه جنوبی بود.

نام جا-میونگ‌شرایط​ به هیون‌درک​ یونگ نگاه کرد.

«بنابراین، ما حتی یه وجب از شی‌آن رو هم به کوه هوا نمی‌دیم، تا زمانی‌ندونی​ که حتی یه نفر از ما هم زنده نمونه. پس، چرا برنمی‌گردین هوا-اوم و توی‌بازم​ آرامش زندگی نمی‌کنین؟ اون شهر کوچیک کاملاً برای کوه هوا مناسب به نظر می‌رسه، مگه نه؟»

«نه، این حروم‌زاده واقعاً...!!»

وقتی چونگ میونگ خواست فریاد‌شاید​ بزنه، بک چون و بقیه‌غرورت​ بچه‌ها که کنارش بودن، گرفتنش.

«ارشد داره حرف می‌زنه.»

«آروم بگیر! فقط صبر کن!!»

نام جا-میونگ‌بزنی​ با دیدن این‌قشنگ​ صحنه لبخندی زد.

«به هر حال، ارشد باید درک کنه.‌ندونی​ ما هر کاری می‌کنیم تا جلوی پا‌چقدر​ گرفتن دروازه هوایونگ رو توی اینجا بگیریم.»

«ما به هر‌فعلی​ قیمتی که شده‌خودت​ اینجا ریشه می‌دوونیم.»

«ارشد.»

با شنیدن حرف‌های‌واو​ هیون یونگ، نام‌می‌زنه​ جا-میونگ لبخند زد.

«شاید فکر کنین ما خیلی افراطی هستیم، اما این تازه اولشه. ما راه‌های بی‌شماری‌چقدر​ برای آزار دادن دروازه هوایونگ داریم. فکر کردین هیچ فرقه دیگه‌ای سعی نکرده پاشو‌فقط​ توی شی‌آن بذاره؟ به نظرتون چرا توی صد سال گذشته هیچ‌چیز دیگه‌ای اینجا وجود نداشته؟»

«...»

«بیاین وقت و اعصاب همدیگه رو هدر ندیم. اگه‌بتونی​ عقب‌نشینی کنین، خسارت‌های واردشده رو جبران می‌کنم. یا اگه می‌خواین‌لطمه​ فرقه‌تون رو جای دیگه‌ای باز کنین، ما کمک‌تون می‌کنیم. اما!»

او با سردی ادامه داد:

«شی‌آن خط قرمزه.»

این روند‌شرایط​ مکالمه کاملاً با‌شاید​ قبل متفاوت بود.

«مخصوصاً کوه هوا. اگه لبه‌قبرستون​ جنوبی یه زیرشاخه توی هوا-اوم‌شرایط​ باز می‌کرد، شما قبول می‌کردین؟»

«...همم.»

هیون یونگ نتونست‌فعلی​ حرفی بزنه. نام جا-میونگ‌ندونی​ شونه‌هاش رو بالا انداخت.

«پس برگردین. اینجا سرزمین کوه هوا نیست‌ندونی​ و اگه بیشتر از این صبر کنین،‌چقدر​ فقط چیزای بیشتری رو از دست می‌دین.»

با گفتن این حرف،‌همین‌جا​ برگشت و کسایی که‌باید​ اطرافش بودن پوزخند زدن.

چونگ میونگ که توسط بک چون به عقب هل داده‌بره​ شده بود، به جلو دوید و کیسه پول رو چنگ‌هیون​ زد و بعد اونو به سمت نام جا-میونگ پرت کرد.

«قبل از‌شرایط​ رفتن خرت‌وپرت‌هات‌درک​ رو بردار.»

تک!

نام جا-میونگ در‌دربیاری​ حالی که اونو‌چالت​ برمی‌داشت لبخندی زد.

«هنوزم درگیر غرورت‌واو​ هستی. خب، هر‌می‌زنه​ کاری دلت می‌خواد بکن.»

اون به چونگ میونگ لبخند زد‌خودت​ و رفت بیرون، در حالی که شاگردهای‌واو​ کوه هوا با تماشای رفتن‌شون آه کشیدن.

«ارشد...»

هیون یونگ با‌دربیاری​ شنیدن صدای وی‌چالت​ لیشان سر تکون داد.

«زیاد نگران نباش.‌واو​ ما انتظار همچین‌می‌زنه​ واکنش تندی رو داشتیم.»

اما...

'با بسته شدن درهای لبه جنوبی، وضعیت‌ندونی​ خیلی بدتر شده. نگرانم که اصلاً از کجا‌قشنگ​ باید حل کردن این مشکل رو شروع کنم.'

هیون یونگ سرش رو چرخوند و‌چالت​ به چونگ میونگ نگاه کرد که‌درک​ مثل یه سگ هار داشت غرش می‌کرد.

'باید همین‌طوری‌بزنی​ ولش کنم‌چقدر​ به حال خودش؟'

نه. این چیزی‌فعلی​ نیست که بشه‌خودت​ بهش فکر کرد.

واقعاً که...

اواخر شب...

قیییژ!

در جدیدی با صدای آرومی‌شاید​ باز شد و مردی با‌غرورت​ لباس‌های تیره با احتیاط بیرون اومد.

قدم.

اون نقاب روی صورتش رو‌قبرستون​ محکم کرد و با یه‌شرایط​ حرکت بی‌صدا پرید روی پشت‌بام.

اما...

«وایسا.»

«...»

صدایی متوقفش کرد...

مرد نقاب‌دار برگشت.

«می‌دونستم قراره این‌طوری بشه.»

«اون مثل‌شرایط​ یه درخت همیشه‌سبزه.‌شاید​ هیچ‌وقت عوض نمی‌شه.»

«نمی‌تونی شمشیر‌کرد​ شکوفه آلو رو‌قبرستون​ با خودت ببری!»

مرد نقاب‌دار چشماشو‌واو​ برای جمعیت باریک‌می‌زنه​ کرد و گفت:

«شما بچه‌ها‌شرایط​ چطور جرئت‌درک​ می‌کنین جلوی منو...»

«چونگ میونگ.‌شرایط​ نقابت رو‌درک​ درست نبستی.»

«آه، واقعاً؟»

«...»

«...»

فرد نقاب‌دار...

نه، چونگ میونگ، دستش‌همین‌جا​ رو بالا آورد و‌باید​ با نقابش ور رفت.

با دیدن‌بزنی​ این صحنه، بک‌قشنگ​ چون آهی کشید:

«مگه ارشدها‌شرایط​ نگفتن که نمی‌تونی‌شاید​ سرشون رو بشکنی!»

«نمی‌شکنم‌شون!»

چونگ میونگ نالید:

«اما نمی‌تونیم یه‌واو​ پا بشکنیم و‌می‌زنه​ یه دست بپیچونیم!»

«...راستش رو بخوای وسوسه‌کننده‌ست.»

با در نظر گرفتن طرز برخورد نام جا-میونگ‌نیازی​ که توی روز اومده بود و بهشون پوزخند زده‌حالا​ بود، حتی اونا هم دل‌شون می‌خواست سرش رو بشکنن.

اما اگه واقعاً این اتفاق‌قبرستون​ می‌افتاد، اون‌وقت کوه هوا اعتماد‌شرایط​ مردم شی‌آن رو از دست می‌داد.

«اگه این کارا ما رو به هدف‌مون می‌رسوند، منم مشکلی نداشتم. اما‌بازم​ اگه داغون‌شون کنیم و شی‌آن رو با زور بگیریم، نمی‌تونیم دل مردم‌داره​ رو به دست بیاریم! اون‌وقت زیرشاخه‌های لبه جنوبی هم مدام بهمون ضدحمله می‌زنن.»

«خب اون‌ها‌شرایط​ رو هم‌درک​ داغون می‌کنیم!»

«...این‌طوری یه روزی دروازه‌های‌درک​ خود فرقه لبه جنوبی‌نیازی​ هم در هم می‌شکنه.»

«خب اون‌ها رو هم می‌شکنیم!»

«...نمی‌فهمم اصلاً‌بزنی​ برای چی عضو‌قشنگ​ یه فرقه شدی.»

اگه به نیروهای شر ملحق می‌شد،‌خودت​ به‌عنوان یه استعداد ناب که هر هزار‌واو​ سال یه بار متولد می‌شه، شناخته می‌شد.

مایه تأسفه.

«خب، این کار غیرممکنه،‌همین‌جا​ پس اون نقاب رو‌باید​ دربیار و برگرد داخل.»

«نه، ساسوک. راستش یه کار خیلی فوری‌حالا​ دارم که باید انجام بدم، سریع می‌رم‌همین‌قدر​ انجامش می‌دم و برمی‌گردم. فقط همین یکی!»

«مسخره‌بازی درنیار‌شرایط​ و بیا‌درک​ پایین، بچه جون!»

بک چون از این‌درک​ وضعیت خوشش نیومد و چونگ‌بیشتر​ میونگ روی زمین تف کرد.

آه، حواسش‌کرد​ نبود که‌همین‌جا​ نقاب زده...

«من واقعاً سعی کردم با زبون‌می‌زنه​ خوش حلش کنم، اما اگه این‌طوری جلوم‌کلمات​ رو می‌گیرید، دیگه کاری از دستم برنمیاد.»

چونگ میونگ با شمشیر‌درک​ شکوفه آلو که به‌نیازی​ کمرش بسته بود، تهدیدشون کرد:

«به‌جای اینکه خون و‌درک​ خون‌ریزی راه بیفته، چطوره‌نیازی​ وانمود کنید چیزی ندیدید؟»

«صبر کن، بعد از اینکه دست‌چالت​ به شمشیر بردی می‌خوای اینو بگی؟‌درک​ عقلت رو تو کوه هوا جا گذاشتی؟»

با فریاد‌بزنی​ بک چون، جو‌قشنگ​ گول زمزمه کرد:

«ساسوک، اون‌شرایط​ اصلاً همچین‌درک​ چیزی نداره.»

«آه. راست می‌گی.»

برای یه‌کرد​ لحظه دچار‌همین‌جا​ اشتباه شده بود.

«خب، اگه این‌طوری بری، ما هم می‌ریم‌حالا​ و به همه می‌گیم. اگه نمی‌خوای تا‌همین‌قدر​ چند ماه رنگ مشروب رو ببینی، بفرما برو.»

«اَه.»

چونگ میونگ‌شرایط​ دستش تو پوست‌شاید​ گردو مونده بود.

«وقتی نمی‌تونه تو همچین‌همین‌جا​ موقعیت‌هایی کمکم کنه، دیگه‌باید​ برای چی بهش می‌گن ساهیونگ!»

چطور می‌تونست‌بزنی​ جلوی این‌چقدر​ بچه‌ها رو بگیره؟

«اگه ساجائه‌های خودم‌فعلی​ بودن، با لگد‌خودت​ پرتشون می‌کردم اون‌طرف!»

ساهیونگ! رهبر فرقه!

این بچه‌ها خیلی‌دربیاری​ عجیب‌غریبن. تو گذشته‌چالت​ هیچ‌وقت همچین اتفاقاتی نمی‌افتاد!

-همیشه همین‌طوری بود، احمق!

إ...

دروغگو!

«نمی‌دونم. من که رفتم!»

«نمی‌تونی بری!»

«اون‌وقت واقعاً عصبانی می‌شما! فقط‌شاید​ روتون رو برگردونید و وانمود‌غرورت​ کنید هیچ اتفاقی نیفتاده. باشه؟»

«اینجا که قرار نیست‌درک​ اتفاقی بیفته! مشکل اینه که‌بیشتر​ جای دیگه قراره گند بزنی!»

«نه. شما واقعاً‌دربیاری​ حرفای منو نمی‌فهمید... لعنتی،‌می‌کنن​ این سروصدا دیگه چیه؟»

چونگ میونگ که از صدای‌قشنگ​ بلندی که از یه جایی می‌اومد‌دهنش​ کلافه شده بود، سرش رو چرخوند...

«ها؟»

صبر کن...

سروصدا؟

«چی شده؟»

«صدای چیه؟»

تمام کسایی که چونگ میونگ‌شاید​ رو محاصره کرده بودن، گوش تیز‌لطمه​ کردن و به بیرون نگاه کردن.

«ها؟ اون چیه؟»

«اوه؟»

«چیزی داره میاد؟»

چونگ میونگ‌شرایط​ چشم‌هاش رو‌درک​ ریز کرد...

«مبارز؟»

توی دیدش می‌تونست گروهی‌چقدر​ از مبارزان رو ببینه‌بذار​ که دارن نزدیک می‌شن.

«این دیگه نامردی نیست؟»

خیلی متفاوت به نظر می‌رسید.

زیرشاخه‌های لبه جنوبی باید می‌فهمیدن که یه‌می‌کنن​ فرقه معتبر هستن و باید سطح خاصی‌خودت​ از وقار رو از خودشون نشون می‌دادن.

اما کسایی که‌واو​ داشتن نزدیک می‌شدن، انرژی‌حالا​ پرآشوب و هرج‌ومرج‌گونه‌ای داشتن.

«نیروهای شر؟»

درسته. بیشتر‌شرایط​ شبیه به‌درک​ هرج‌ومرج بود...

«نیروهای شر توی شی‌آن؟»

«این دیگه چیه؟»

«دارن میان این‌طرف؟»

تمام شاگردهای کوه‌فعلی​ هوا در حالت‌خودت​ آماده‌باش قرار گرفتن.

«به سمت ورودی!»

«باشه!»

چونگ میونگ اول حرکت کرد‌شاید​ و بقیه هم با فاصله‌غرورت​ کمی پشت سرش راه افتادن.

در یک چشم به هم زدن به‌ندونی​ ورودی رسیدن، دروازه رو کاملاً باز کردن‌چقدر​ و با کمی اضطراب به اطراف نگاه کردن.

«دارن میان!»

و خیلی زود،‌واو​ در نهایت، بیشتر از‌حالا​ صد نفر نمایان شدن.

جنگجویانی با چهره‌های خشن‌درک​ و رداهای قرمز که تو‌بیشتر​ یه خط مستقیم راه می‌رفتن...

«همه‌شون استادن؟»

برای چونگ میونگ عجیب بود. به نظر می‌رسید هر کدوم‌شرایط​ مهارت‌های متفاوتی دارن و به‌خصوص، انرژی‌ای که از خودشون ساطع‌بزنی​ می‌کردن به قدری بود که چونگ میونگ رو تحریک کنه.

«اینا دیگه‌بزنی​ یهو از‌چقدر​ کجا پیداشون شد؟»

چونگ میونگ‌شرایط​ لحظه‌ای بهشون نگاه‌شاید​ کرد و گفت:

«ساهیونگ جو گول.»

«ها؟»

«وقتی علامت‌بزنی​ دادم، همه‌چقدر​ رو بیدار کن.»

«...فهمیدم.»

دقیقاً نمی‌دونستن اوضاع‌فعلی​ چطور پیش می‌ره، اما‌ندونی​ می‌فهمیدن که وضعیت جدیه.

همه چیِ خودشون رو بالا بردن و‌می‌کنن​ آماده حرکت شدن. اون‌هایی که رداهای قرمز‌خودت​ پوشیده بودن، با حالتی مورمورکننده جلوی ورودی ایستادن.

«همگی اینجایید؟»

افراد سرخ‌پوش به چپ و‌شاید​ راست کنار رفتن و مردی‌غرورت​ از پشت سرشون به جلو اومد.

تیغه مار سرخ، یوپ پیونگ.

درحالی‌که ورودی دروازه هوایونگ رو‌قبرستون​ بسته بود، چونه‌ش رو نوازش کرد‌فعلی​ و به چونگ میونگ خیره شد.

«همم؟»

یوپ پیونگ که‌فعلی​ چیِ غیرمعمولی ازش حس‌ندونی​ کرده بود، لبخندی زد:

«چون بهش می‌گن زیرشاخه، دست‌کم‌شاید​ گرفته بودمش، اما اینجا خیلی‌غرورت​ بزرگه. بچه جون، اسمت چیه؟»

چونگ میونگ‌کرد​ با شنیدن این‌قبرستون​ حرف لبخند زد:

«یارووو، دنیا باید خیلی مهربون شده‌می‌زنه​ باشه که یه حروم‌زاده از جبهه‌بازم​ شر داره با من حرف می‌زنه.»

«ها؟ هاهاهاها!»

یوپ پیونگ‌شرایط​ با صدای‌درک​ بلند خندید.

«عجب حروم‌زاده مغروری‌دربیاری​ هستی. اما یه‌چالت​ سؤال ازت دارم.»

«بنال.»

«چرا نقاب‌شرایط​ زدی؟ اونم تو‌شاید​ این وقت شب؟»

«...»

«...»

همه کسایی که‌واو​ کنار چونگ میونگ ایستاده‌حالا​ بودن، نگاهشون رو دزدیدن.

«آه، دلم می‌خواد فرار کنم.»

«دارم از خجالت آب می‌شم.»

اما چونگ میونگ جوری‌همین‌جا​ حرف زد که انگار‌باید​ به این کارش افتخار می‌کنه:

«همین‌جوری دلم خواست بزنم. مشکلیه؟»

«هه هه. واقعاً جیگر داری که جلوی من این‌طوری‌بیشتر​ رفتار می‌کنی. یه جوجه داره جلوی یه پیرمرد باتجربه‌بذار​ زبون می‌ریزه. بیا! من دروازه عدالت رو له می‌کنم...»

چونگ میونگ که‌فعلی​ داشت گوش می‌داد،‌خودت​ دستش رو بالا برد:

«صبر کن.»

«ها؟»

«...سواد خوندن نداری؟»

«...»

همه افراد روبه‌رو سرشون رو‌قبرستون​ کمی بالا آوردن و حروف‌شرایط​ روی تابلو رو چک کردن.

یوپ پیونگ دهنش رو بست‌قشنگ​ و همون‌طور که نگاه می‌کرد، یک‌دهنش​ نفر از پشت سر فریاد زد:

«کاپیتان! کاپیتان! اینجا دروازه‌درک​ هوایونگه! جایی که باید بریم‌بیشتر​ اینجا نیست! چرا اینجا وایسادیم؟»

«آه، اینجا نیست؟»

«باید بریم جلوتر! جلوتر!»

«آه...»

یوپ پیونگ با‌فعلی​ کمی خجالت به‌خودت​ چونگ میونگ نگاه کرد:

«...بـ-ببخشید.»

«آه... خب. پیش میاد.»

«پس...»

یوپ پیونگ‌شرایط​ تعظیم کرد‌درک​ و برگشت.

«این دروازه عدالت کجاست؟»

«باید از‌کرد​ این طرف‌همین‌جا​ بریم جلوتر.»

«خب باید زودتر می‌گفتی دیگه!»

تمام شاگردهای کوه‌فعلی​ هوا با دیدن این‌ندونی​ صحنه خشکشون زده بود.

بک چون رو به‌درک​ چونگ میونگ زمزمه کرد:‌نیازی​ «فاز این آدما چیه؟»

«چونگ میونگ.»

«چیه؟»

«یارو قوی نبود؟»

«آره. خیلی قوی بود.»

«...پس نه. باید‌دربیاری​ همین الان به‌چالت​ ارشد خبر بدیم.»

«چرا؟»

«اون دروازه مال لبه جنوبی نیست؟ اگه کسی ببینه‌بیشتر​ نیروهای شر نصفه‌شبی دارن به یه فرقه نزدیک می‌شن،‌بذار​ یعنی نیت شومی دارن! پس ما باید جلوشون رو...»

تق.

چونگ میونگ یقه بک‌همین‌جا​ چون رو که داشت‌باید​ سعی می‌کرد فرار کنه، گرفت.

«چرا منو می‌گیـ...»

بک چون که‌فعلی​ به عقب نگاه‌خودت​ کرد، جا خورد.

چونگ میونگ.

جوری لبخند می‌زد‌دربیاری​ که انگار دنیا تو‌می‌کنن​ صلح و آرامش مطلقه.

«ساسوک.»

«...بله؟»

«ما هیچی ندیدیم.»

«...»

«و تو آینده‌واو​ هم قرار نیست‌می‌زنه​ چیزی ببینیم. شیرفهم شد؟»

«تـ-تو... نه...؟»

«چرا؟ خودشون‌شرایط​ امروز گفتن این‌شاید​ شی‌آن زمین اوناست.»

«درسته. اما...؟»

«پس.»

چونگ میونگ جوری به‌درک​ نظر می‌رسید که انگار‌نیازی​ بودا بدنش رو تسخیر کرده:

«تو زمین خودشون‌فعلی​ اتفاق افتاده، پس‌خودت​ خودشون هم حلش می‌کنن.»

اگه نمی‌تونستن چی؟

اون‌که حتی بهتر هم بود!

«اوه خدای من. یعنی می‌گی همچین اتفاقی درست وقتی‌بیشتر​ افتاده که لبه جنوبی دروازه‌هاش رو بسته؟ چقدر مایه‌بذار​ تأسفه، اما کاریش نمی‌شه کرد دیگه، مگه نه؟ هه‌هه‌هه.»

نه، ای شیطان!

شاگردهای کوه هوا با دیدن لبخند‌چالت​ شیطانی چونگ میونگ که از خنده‌درک​ شکمش رو گرفته بود، چشم‌هاشون رو بستن.

«این یکی‌بزنی​ از اونا‌چقدر​ هم شیطانی‌تره.»

«اشتباه کرد وارد یه فرقه‌شاید​ تائویی شد. اون باید دقیقاً‌غرورت​ تو همون گروه جا می‌گرفت.»

اما چه می‌شد کرد...

اون در حال‌دربیاری​ حاضر یکی از‌چالت​ شاگردهای کوه هوا بود!

ناولها | novelha.net