چپتر 459: رأی به خودکشی
0در روز آخر، کوگلبلیتز پیشنهادطمع را پذیرفت و چند اسپکتروقتی از آناتومی به آنجا منتقل شدند.
طبیعتاً، استخراجگرها ازآریا قبل به آناتومیرأی تحویل داده شده بودند.
هیچکس نمیدانست کدام اسپکترها خریداری شدهاند، امانکنی جولیان به او گفت که پنج قفساوضاع اسپکتر از آناتومی به کوگلبلیتز منتقل شده است.
به احتمال زیاد،لایت هیچکدام از این اسپکترهااولین نوزاد یا نوجوان نبودند.
این یعنی کوگلبلیتزخرد حداقل ۱۵ کهنهکارخودشون را پیاده شده بود.
نیک ذرهای تعجب نکرد.
انتظارش را داشت.
با خودش فکر کرد: «اگه یهمخالف مکعب سبزیجات رو به تیکههای کوچیکمیبرد خرد نکنی، از طمع خودشون خفه میشن.»
با این حال، تا وقتیطمع اوضاع از این بدتر نمیشد،وقتی کوگلبلیتز هنوز شانس پیروزی داشت.
جولیان کنارمیکشید دست نیکلایت مدام میخندید.
نیک فقط باسبزیجات نگاهی بیتفاوت بهخرد بالا خیره شد.
در همین حین...
فریاد خشمگینی در اتاقنکنی طنینانداز شد: «چرا اینقدرمیشن اصرار دارین خودکشی کنین؟!»
«من بیشتر از یهلایت قرن اینجا کار کردم!اولین زندگیم رو پای این گذاشتم!»
«و حالا میخواینسبزیجات فقط به خاطر چندنکنی تا اسپکتر نابودش کنین؟!»
هشت نفر دیگرِ حاضرپذیرش در اتاق جلسه بهبار زن خشمگین نگاه کردند.
کسی کهکوچیک فریاد میکشید،نکنی آریا لایت بود.
طبیعتاً، او بهآریا پذیرش پیشنهاد رأیرأی مخالف داده بود.
این اولین بار در چند دههخرد گذشته بود که آریا لایت درحال یک جلسه صدایش را بالا میبرد.
رفتار او همیشه بینقص بود.
اما امروز، این نوار بینقصی پاره شدخفه و او برای اولین بار پس ازهنوز مدتها، کنترل خشمش را از دست داد.
و انصافاً،میکشید چطور میتوانستلایت عصبانی نشود؟
کوگلبلیتز تازه رأی داده بودکوچیک تا پیشنهاد هر پنج ارشدِ آناتومیمیشن را در ازای ده متخصص بپذیرد.
این دیوانگی بود!
این آدمها چطورخرد توانسته بودند بهخودشون چنین چیزی رأی بدهند؟!
مردی بیمارگون با لبخندی بیجان، از بالای میز به نرمیدهه گفت: «میدونم خوشت نمیاد، اما هیئت مدیره از قبل تصمیمشپاره رو گرفته. لطفاً یادت باشه که همهمون سهمی از کوگلبلیتز داریم.»
آریا بهمکعب ویلفرد لنگلی، مدیرعاملکوچیک کوگلبلیتز، چشمغره رفت.
در این میان، ورنون کناررأی آریای خشمگین نشسته بود و باصدایش چهرهای درهمشکسته به میز نگاه میکرد.
انگار نمیتوانست اتفاقیخرد را که تازهخودشون افتاده بود باور کند.
طبیعتاً ورنونمیکشید هم رأیلایت مخالف داده بود.
آدم خوبیمکعب نبود، اماتیکههای احمق هم نبود.
دادن آن همه متخصصپذیرش به آناتومی، به احتمال زیاددهه به نابودی کوگلبلیتز ختم میشد!
ورنون صاحب ۲۰ درصد ازطمع کوگلبلیتز بود و آریا هم ۲۰اوضاع درصد دیگر را در اختیار داشت.
ویلفرد لنگلیمیکشید صاحب ۳۰لایت درصد بود.
شش نفر دیگر در اتاق،کوچیک نمایندگان گروههایی بودند که هرخفه کدام ۵ درصد سهم داشتند.
کوگلبلیتز تنها در صورتی تصمیمات مهممخالف را عملی میکرد که ۶۰ درصدمیبرد از شرکت با آن موافق باشند.
و با وجود رأینکنی مخالف آریا و ورنون،میشن تصویب شدن این تصمیم یعنی...
بله، تکتک افراد حاضرلایت در اتاق به آناولین رأی مثبت داده بودند.
ورنون و آریا متوجه شده بودند که کوگلبلیتز در چند سالمیشن گذشته مدام تصمیمات بد و بدتری میگیرد، اما هرگز باور نمیکردند کهمیخندید کوگلبلیتز به چیزی رأی بدهد که در اصل یک خودکشی محض بود.
پشت اینآریا کار هیچپذیرش منطقی وجود نداشت!
مردی چاق و قدبلند با موها و ریش قهوهای، مؤدبانهوقتی گفت: «خانم لایت، نیازی نیست نگران باشین. آزمایشگاه گوستی و جمنایفقط هم میدونن که اونا هم نمیتونن این پیشنهاد رو قبول کنن.»
«ما همین الانش هملایت به خط قرمزی کهاولین همه فکر میکنن امنه رسیدیم.»
مرد تکخندهای کرد.
«نباید ما رو بابت خوردن یکی موندهاولین به آخرین میوه این درخت در حالهمیشه مرگ سرزنش کنن. ما فقط سریعتر بودیم.»
«و اگه این درخت بدون هیچخودشون نهالی بمیره هم تقصیر ما نیست. مانمیشد اونایی نیستیم که آخرین میوه رو برداشتیم.»
مرد بامیکشید اطمینان سرش راپذیرش آرام تکان داد.
«اونا جرئت نمیکننسبزیجات آخرین میوه رو بخورن.نکنی وگرنه درخت عزیزشون میمیره.»
«آدمای عادیآریا مرگ رو انتخابرأی نمیکنن، خانم لایت.»
پنج مدیر عادی دیگر همطمع درست به اندازه همان مرد چاق،اوضاع آسودهخاطر و مطمئن به نظر میرسیدند.
هیچ تولیدکننده دیگری جرئتلایت نمیکرد آناتومی را ازاولین این هم قویتر کند!
بالاخره، آنهامکعب که نمیخواستندتیکههای بمیرند، مگر نه؟
و به همین سادگی، کوگلبلیتز پنجمخالف ارشد دیگر به دست میآورد، بدون اینکهرفتار آزمایشگاه گوستی یا جمنای را قویتر کند.
آریا فریاد زد: «این اتفاقی نیست که قراره بیفته! اونا میدونن کهبدتر ما اولین هدف آناتومی هستیم! شاید ما رو به آناتومی ترجیح بدن، اماخیره اگه با این تصمیمات بیپروا و غیرمسئولانه پیش بریم، ممکنه نظرشون عوض بشه!»
مرد چاق طوریآریا خندید که انگاررأی اصلاً موضوع مهمی نبود.
پرسید: «نظرشون عوض بشه؟ خانمکوچیک لایت، کی با میل خودش جونشمیشن رو میذاره کف دست پادشاه دریا؟»
آریا لایتآریا به مردپذیرش چشمغره رفت.
سپس، به تمام مدیراننکنی نگاه کرد که فقط باحال لبخندی مؤدبانه پاسخش را دادند.
در نهایت،میکشید به ویلفردلایت نگاه کرد.
ویلفرد فقط کمی قهوه نوشید.
آریا دندانهایش را روی هم سابید، امااولین به جای اینکه دوباره صدایش را بالاهمیشه ببرد، با عصبانیت از اتاق بیرون زد.
سکوت.
یکی از مدیران گفت:لایت «نمیدونستم خانم لایت همچیناولین خلق و خویی داره.»
ورنون سرش را ازتیکههای روی میز بلند کردطمع و به مدیر چشمغره رفت.
مدیر فقط سرفهایلایت معذب کرد ومخالف نگاهش را دزدید.
چند ثانیه بعد، ورنون ایستاد.
قبل از اینکه او همپذیرش اتاق جلسه را ترک کند، گفت:گذشته «باید به یه سری کارها برسم.»
در همین حین، حدود ۲۵۰ مترخرد پایینتر از این اتاق جلسه، افرادحال دیگری هم در حال برگزاری جلسه بودند.
گوستی به هرمانلایت رایشرت گفت: «کوگلبلیتزمخالف پیشنهاد رو قبول کرده.»
هرمان آهی کشید. «دقیقاًنکنی همونطور که انتظار میرفت، طمعشونحال هیچ حد و مرزی نداره.»
سکوت.
«ما هم بهشون ملحق میشیم؟»
سکوت.
گوستی فقطکوچیک به بیروننکنی پنجره خیره شد.
چند صد متر آنطرفتر...
سیندی واندر، رئیس استخراجکنندگان زفیکسکوچیک در جمنای، پرسید: «کوگلبلیتز قبولخفه کرده. ما باید چیکار کنیم، میندی؟»
میندی واندر در جواب پرسید:رأی «اصلاً چرا از من میپرسی،گذشته سیندی؟ ما که همیشه همعقیدهایم.»
سیندی کمیکوچیک به میندینکنی نگاه کرد.
سپس، قبل از اینکهلایت پوزخندی روی صورتش نقشاولین ببندد، به میز نگاه کرد.
در نهایت،مکعب دوباره بهتیکههای میندی چشم دوخت.
گفت: «میدونیآریا که چقدرپذیرش میتونم کینهای باشم.»
میندی نگاهش راخرد برگرداند و پوزخندشخودشون دقیقاً مثل سیندی شد.
«مگه جفتمون اینطور نیستیم؟»
پایینتر...
جولیان یکریز میخندید: «هاهاهاهاها.»
نیک فقط باخرد انزجاری ناامیدانه بهخودشون بالا نگاه کرد.
شاید واقعاً هنوزآریا هم امیدی دررأی اعماق قلبش پنهان بود.
متأسفانه، حتی اگر اینطور هم بود، به محض اینکهخودشون دید پنج قفس شبح دیگر آناتومی را ترک کردهشانس و به سمت جمنای میروند، آن امید هم خاموش شد.