---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 463: پیمان مرگ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 463: پیمان مرگ

0

یکی از دو نگهبان‌انسانی​ جلوی کوگل‌بلیتز با احترام‌قطعاً​ گفت: «خوش برگشتین، آقای ملفیون.»

ورنون فقط لبخندی زد‌میان​ و سر تکان داد،‌بررسی​ بعد وارد کوگل‌بلیتز شد.

بعد از ورود، ورنون‌چیز​ راهروی طولانی را طی کرد‌راهی​ تا به چاهک‌های استخراج‌کننده‌ها رسید.

چند دکمه روی کنسول زد،‌گزارش​ وارد چاهک شد و وقتی‌نظر​ به بالاترین طبقه رسید، بیرون پرید.

درست مثل رویای تاریک، بالاترین‌طمع‌کار​ طبقه کوگل‌بلیتز هم فقط مخصوص‌چیز​ جلسات کاری و بخش مدیریت بود.

ورنون مستقیم به‌دیگری​ سمت دفترش رفت‌هیچ​ و وارد شد.

در را پشت سرش بست‌دیگری​ و قفل کرد تا مطمئن‌بررسی​ شود کسی تصادفی وارد نمی‌شود.

لبخند ورنون محو شد‌بررسی​ و جای خودش را‌نداشت​ به اخمی سرد داد.

کیفی را که‌بله​ در دست داشت، با‌دیوانه‌وار​ بی‌خیالی روی زمین انداخت.

تق!

کیف باز شد‌پای​ و ابری از مه‌متأسفانه​ از آن بیرون زد.

لحظه‌ای بعد، ابر به‌بررسی​ نیک تبدیل شد که فقط‌زیر​ به ورنون خیره مانده بود.

طبیعتاً ورنون نمی‌خواست‌بله​ دستش را برای بقیه‌دیوانه‌وار​ اعضای کوگل‌بلیتز رو کند.

حتی قبل از اولین رأی‌گیری امروز هم شک کرده‌گزارش​ بود که بعضی از مدیران تحت کنترل آناتومی هستند، اما‌ممکن​ فقط بعد از پایان رأی‌گیری بود که به یقین رسید.

بله، هر انسانی‌پای​ طمع‌کار بود، اما نه‌متأسفانه​ تا این حد دیوانه‌وار.

قطعاً پای‌هیچ​ چیز دیگری‌بررسی​ در میان بود.

متأسفانه هیچ راهی‌بله​ برای بررسی یا گزارش‌دیوانه‌وار​ این مسائل وجود نداشت.

زیر نظر گرفتن مدیران و مالکان،‌هیچ​ به آناتومی هشدار می‌داد و ممکن‌نداشت​ بود تحریکشان کند تا بلافاصله حمله کنند.

گزارش دادن هم متأسفانه فایده‌ای‌دیگری​ نداشت، چون به نظر می‌رسید‌بررسی​ فرماندار همیشه هوای آناتومی را دارد.

به احتمال زیاد، اگر گزارش می‌دادند که آناتومی‌نداشت​ ۶۰ درصدِ کوگل‌بلیتز را کنترل می‌کند، فرماندار مستقیماً استدلال‌بلافاصله​ می‌کرد که کوگل‌بلیتز حالا دیگر به آناتومی تعلق دارد.

البته که این‌بله​ حرف مزخرفی بیش‌این​ نبود، اما اهمیتی نداشت.

کسی که قوانین را وضع‌متأسفانه​ می‌کرد، پایبند به آن‌ها نبود؛‌مسائل​ فقط پایبند به اخلاقیات خودش بود.

یک پدر یا مادر می‌توانست قانون خانه را به‌راهی​ بچه‌ها تحمیل کند، اما اگر خودشان آن قانون را‌مالکان​ زیر پا می‌گذاشتند، چه کسی می‌توانست جلویشان را بگیرد؟

به همین دلیل، ورنون نمی‌خواست‌گزارش​ کسی نیک را ببیند یا‌نظر​ بفهمد چه نقشه‌ای در سر دارد.

ورنون به انتهای اتاق رفت و‌این​ چند تکه از وسایل را کنار زد.‌متأسفانه​ درِ کوچکی در پایین دیوار نمایان شد.

بیش از نیم دقیقه با‌متأسفانه​ در ور رفت تا اینکه‌مسائل​ بالاخره با احتیاط بازش کرد.

نیک اصلاً‌قطعاً​ به سمت‌چیز​ ورنون نگاه نکرد.

نمی‌خواست بی‌دلیل‌هیچ​ ورنون را با‌گزارش​ خودش دشمن کند.

وقتی این فکر از‌انسانی​ سرش گذشت، چیزی نمانده‌قطعاً​ بود پوزخند تلخی بزند.

نیک با خودش فکر کرد: حالا دارم احتیاط می‌کنم که‌مسائل​ ورنون رو با خودم دشمن نکنم؟ یارو عملاً می‌دونه که‌تحریکشان​ من وینتور رو کشتم. فکر نکنم دیگه کاری از دستم بربیاد.

نیک فقط‌قطعاً​ نگاهی گذرا به‌دیگری​ پشت ورنون انداخت.

هرچند، به نظر می‌رسه‌بررسی​ بیشتر به فکر سود‌نداشت​ خودشه تا مرگ پسرش.

سرانجام، ورنون برگشت‌بله​ و یک ورق فلزی‌دیوانه‌وار​ را روی میزش گذاشت.

روی ورق فلزیِ بزرگ، رون‌های بی‌شماری با منشأ‌بررسی​ نامعلوم حک شده بود و نیک می‌توانست حجم‌مالکان​ باورنکردنی‌ای از زفیکس را درون آن حس کند.

این قطعاً چیز ارزانی نبود.

بعد از گذاشتن ورق روی میز، ورنون‌وجود​ به سمت کمدی قفل‌دار رفت، بازش کرد و‌ممکن​ با احتیاط چیزی را از درونش بیرون آورد.

یک ورق‌یقین​ کاغذ کاملاً‌انسانی​ سفید بود.

وقتی نیک آن‌دیگری​ کاغذ را دید، ابروهایش‌راهی​ از تعجب بالا رفت.

«این که کاغذ‌پای​ نیست! زفیکس خالصه که‌متأسفانه​ به شکل کاغذ دراومده!»

ورنون با احتیاط کاغذ را‌گزارش​ وسط صفحه فلزی گذاشت و‌نظر​ بعد یک خودنویس تزئین‌شده بیرون آورد.

سپس، خیلی آرام‌بله​ شروع کرد با جوهر‌دیوانه‌وار​ قرمز روی کاغذ بنویسد.

نیک مجبور شد بیش از‌متأسفانه​ ۲۰ دقیقه صبر کند تا‌مسائل​ کار نوشتن ورنون تمام شود.

ورنون در حالی که به کنار‌میان​ می‌رفت، گفت: «بیا اینجا ببین خوبه‌مسائل​ یا نه. به کاغذ دست نزن.»

نیک جلو‌هیچ​ رفت و به‌گزارش​ قرارداد نگاه کرد.

نیک در طول ۱۷ سالی که رئیس استخراج‌کنندگان زفیکس بود،‌چیز​ هزاران قرارداد امضا کرده بود و کاملاً به خودش اطمینان‌نداشت​ داشت که می‌تواند بندهای مشکوک را در آن‌ها تشخیص دهد.

با این‌چیز​ حال، قرارداد به‌متأسفانه​ نظر مشکلی نداشت.

دقیقاً همان چیزی‌پای​ را بیان می‌کرد که‌متأسفانه​ رویش توافق کرده بودند.

نیک باید تمام تلاشش را می‌کرد‌مسائل​ تا آسیب کافی به آناتومی وارد‌مالکان​ کند و به کوگل‌بلیتز شانس مبارزه بدهد.

او حق فرار یا عقب‌نشینی نداشت، مگر اینکه‌قطعاً​ واقعاً باور داشت این بهترین اقدام برای ضربه‌بررسی​ زدن به آناتومی و زنده نگه داشتن کوگل‌بلیتز است.

در عوض، کوگل‌بلیتز قبل از شروع مأموریت، یک اکسیر‌گزارش​ به نیک می‌داد و همچنین دسترسی به یک شبح‌می‌داد​ به انتخاب خودش برای ارتقای توانایی را فراهم می‌کرد.

و اگر نیک موفق می‌شد، ورنون تمام تلاشش‌هیچ​ را می‌کرد تا به رویای تاریک یک ارشد‌نظر​ بدهد که کار کردن با او نسبتاً راحت باشد.

در ابتدا، نیک چیزهای بیشتری خواسته بود‌وجود​ چون عملاً داشت کوگل‌بلیتز را از نابودی‌می‌داد​ نجات می‌داد، اما ورنون کوتاه نیامده بود.

به گفته او، ارزش‌انسانی​ اکسیر همین الان هم بیشتر‌پای​ از یک ارشد معمولی بود.

کوگل‌بلیتز به طور متوسط هر سه سال فقط روی یک‌مسائل​ اکسیر سرمایه‌گذاری می‌کرد و ورنون همین حالا هم از اینکه‌تحریکشان​ مجبور بود یکی از آن‌ها را به نیک بدهد، کفری بود.

نیک گفت:‌قطعاً​ «خوب به‌چیز​ نظر می‌رسه.»

ورنون سر تکان داد،‌بررسی​ به سمت کاغذ برگشت و‌زیر​ پایین آن را امضا کرد.

سپس، بدون اینکه به‌انسانی​ نیک نگاه کند، خودنویس‌قطعاً​ را به سمتش گرفت.

نیک خودنویس را‌دیگری​ گرفت و پایین‌هیچ​ صفحه را امضا کرد.

ورنون با احتیاط خودنویس را‌دیگری​ کنار گذاشت و به سراغ‌بررسی​ یک کمد قفل‌دار دیگر رفت.

چند ثانیه‌هیچ​ بعد، هفت کریستال‌گزارش​ زفیکس بیرون آورد.

هر کدام حدود پنج‌انسانی​ سانتی‌متر ارتفاع داشتند و‌قطعاً​ به شکل لوزی بودند.

هر کریستال‌چیز​ دقیقاً نشان‌دهنده یک‌متأسفانه​ کیلو زفیکس بود.

ورنون هر هفت کریستال‌چیز​ را روی برآمدگی‌های گرد‌هیچ​ صفحه فلزی قرار داد.

ووووم!

وقتی آخرین کریستال را روی آن گذاشت،‌دیوانه‌وار​ نیک ناگهان احساس کرد نیروی خفه‌کننده‌ای از‌هیچ​ همه طرف در حال سرکوب کردن اوست.

بلافاصله، انگار حضور وحشتناکی وارد‌متأسفانه​ دفتر شد و نیک مجبور‌مسائل​ شد به آن سمت نگاه کند.

دفتر ظاهراً ناپدید شد و جای‌میان​ خود را به پورتالی داد که‌مسائل​ به بُعدی پر از چشم راه داشت.

تمام آن چشم‌ها از درون‌گزارش​ پورتال به بیرون خیره شدند و‌گرفتن​ روی نیک و ورنون تمرکز کردند.

لرزه سردی بر پشت نیک‌طمع‌کار​ نشست و حتی اگر می‌توانست‌چیز​ حرکت کند، جرئتش را نداشت.

لحظه‌ای بعد، نیک‌دیگری​ احساس کرد مرگ قلبش‌راهی​ را لمس کرده است.

و سپس، پورتال‌پای​ بسته شد و همه‌چیز‌متأسفانه​ به حالت عادی برگشت.

نیک نتوانست جلوی خودش را بگیرد و نفس‌نداشت​ عمیقی کشید، سپس به ورنون نگاه کرد که درست‌بلافاصله​ به اندازه خودش خسته و ازنفس‌افتاده به نظر می‌رسید.

ناولها | novelha.net