چپتر 471: بینش
0هنوز همنمیتونم حسِ خیلیباشم عجیبی داشت.
نیک داشتکجا به کابوسهرچه نگاه میکرد.
واقعاً داشتنال به بدنِ واقعیِماو کابوس نگاه میکرد.
تا به حالتوانایی هیچ انسانی بدنِ واقعیِبوده کابوس را دیده بود؟
همهچیز بیشنمیتونم از حدباشم عجیب بود.
این یک جاودانه بود.
چیزی که اگرگرفته میخواست، میتوانست کارِ تمامنمیتونم بشریت را تمام کند.
با این حال، نیکباشن میتوانست همینجا بایستد وتواناییِ به آن نگاه کند.
این حقیقت که تواناییاش هنوز فعالباز بود، یعنی کابوس یا نمیتوانست اوآورده را ببیند، یا متوجه حضورش نمیشد.
یا اصلاًکجا به اوهرچه توجهی نداشت...
یا اینکه کلاًگرفته قادر نبود بهولی هیچچیزی توجه کند.
آیا کابوسبودن واقعاً فقطباشن یک جسد بود؟
چیزی کهنمیتونم حتی ارادهایباشم از خودش نداشت؟
پس اینهمهکجا کینهی بیپایانهرچه از کجا میآمد؟
هرچه نباشد، توهماتِگرفته کابوس پر ازولی خالصترین کینهی قابلتصور بود.
انگار کابوس میخواست تا جاییحالا که ممکن است در دنیاشاید رنج و عذاب به وجود بیاورد.
اما آیا یکمطمئن جسد اصلاً میتوانستباز چنین احساساتی داشته باشد؟
نیک نگاهش رامیآمد از جسد گرفتتوهماتِ و چشمانش را بست.
سپس، روینال همگامساز زفیکسیکی خود تمرکز کرد.
وقتی دید که درباشن حال تغییر است، حستواناییِ کرد ضربان قلبش بالا رفت.
نیک با خودش فکر کرد: «قبلاً آدمهایی بودن که تواناییاینجا یه جاودانه رو داشته باشن، اما تا حالا کسی بودهبهزور که تواناییِ دو تا جاودانه رو با هم داشته باشه؟»
«شاید یه نفر بعد از اینکه ازخالصترین خورشید یا نال توانایی گرفته، یکی همرنج از ماو گرفته باشه، ولی نمیتونم مطمئن باشم.»
نیک دوباره چشمانشگرفته را باز کرد ونمیتونم به جسد خیره شد.
«فکر نکنم بعد از رسیدنحالا به اینجا، کسی تا حالا توانایینفر کابوس رو به دست آورده باشه.»
«حیف که نمیتونم بفهمم به استخراجگرهای جدید چه تواناییایرسیدن میده. خودم هم بهزور تونستم تا اینجا بیام ومیده فکر نکنم بتونم کسی رو با خودم بکشونم اینجا.»
«ولی الان این چیزاهرچه مهم نیست. باید رویقابلتصور ارتقای تواناییام تمرکز کنم.»
نیک دوباره چشمانش رایکی بست و روی همگامسازمطمئن زفیکس خود تمرکز کرد.
چند دقیقهای گذشت.
و بعد، نیکمطمئن حس کرد که تغییراتِخیره همگامساز زفیکس متوقف شد.
نیک باکجا خودش فکر کرد:نباشد «میتونم حسش کنم.»
نیک دوباره چشمانش رایکی باز کرد و نگاهشمطمئن را به سمت دیگری دوخت.
سپس، روی نقطهای تصادفیباشن تمرکز کرد و زفیکستواناییِ خود را به حرکت درآورد.
زفیکس نیک بهسرعتمطمئن تخلیه شد وباز در هیچ محو گشت.
با توجه به قدرتهای کابوس،نباشد نیک حدس خوبی میزد کهجایی چه تواناییای را باز کرده است.
«با این حال، چون باید به توانایی اصلیام وصل باشه، احتمالاً یعنی ایننکنم یکی هم باید به ادراک ربط داشته باشه. بعداً باید روی آریا امتحانشتونستم کنم، چون احتمالاً میخواد مطمئن بشه که نتونستم توانایی کابوس رو به دست بیارم.»
نیک به مسیریتوانایی که از آنکسی آمده بود نگاه کرد.
سپس، براینمیتونم آخرین بار نگاهیدوباره به کابوس انداخت.
جسد فقط همانجا افتاده بود.
در سکوت.
انگار زمانبودن در اینجاباشن وجود نداشت.
با خودش فکرمطمئن کرد داستانِ پشتِباز این جسد چیست.
آیا این شبح فقطهرچه چنین ظاهری داشت، یاقابلتصور واقعاً یک جسد بود؟
در نهایت، نیک فقط سرش راولی تکان داد و به سمت جاییخیره که کفشهایش را گذاشته بود دوید.
خیلی زود بهتوانایی آنجا رسید وکسی دوباره آنها را پوشید.
بیکرانگیِ سفیدِ زفیکس در ایندوباره نقطه به پایان میرسید و جایدست خود را به تاریکیِ بیانتهایی میداد.
نفوذ کابوس به این منطقهنباشد نمیرسید، اما به محض اینکه نیکممکن قدم در تاریکی میگذاشت، دوباره برمیگشت.
نیک بانال خودش فکر کرد:ماو «فقط باید برگردم.»
نیک خودشبودن را از نظرحالا روانی آماده کرد.
و بعد،نمیتونم قدم درباشم تاریکی گذاشت.
...
هیچچیز.
سکوت.
نیک داخلنمیتونم تاریکی بود، امادوباره هیچ اتفاقی نمیافتاد.
نه دردی.
نه توهمی.
نیک دوباره چشمانشتوانایی را باز کرد وبوده به اطراف نگاه کرد.
همهچیز سیاه بود.
حتی فضای پشت سرش هم سیاهتوهماتِ بود، با اینکه تا همین چنداست لحظه پیش پر از سفیدی بیانتها بود.
همان موقعنال بود که نیکماو آن را دید.
در دوردست، یکتوانایی خط سفید وکسی باریک به چشم میخورد.
نیک ازنمیتونم روی تعجب چنددوباره بار پلک زد.
اگر حدسش درست بود...
چون خبری از توهمیکی نبود، نیک تصمیم گرفتمطمئن به سمت جلو بدود.
پیش از این، وقتی از میان تاریکیبوده به سمت کابوس میرفت، خیلی کند حرکتنال کرده بود و قدم به قدم جلو میرفت.
این یعنی طنابمطمئن در واقع آنقدرهاباز هم دور نبود.
تا جایی که نیکهرچه میدید، طناب شاید دوقابلتصور سه کیلومتر بیشتر فاصله نداشت.
نیک در عرض یکیکی دقیقه به خط سفیدمطمئن رسید و مقابلش ایستاد.
دقیقاً خودش بود؛ همان طناب.
نیک ابروهایشنمیتونم را درباشم هم کشید.
«نفوذ کابوسکجا دیگه رومهرچه اثر نداره؟»
نیک برگشت تاگرفته به سمتی کهولی کابوس بود نگاه کند.
«نه هوشی داره و نه ارادهای.کسی پس احتمالاً راهی هم نداره کهبعد بفهمه قدرتش دیگه روم کار نمیکنه.»
نیک بازوی راست خودشباشم را بالا آورد ونکنم به آن نگاه کرد.
پیش از این، محالهرچه بود بتواند این پایینقابلتصور چیزی جز شکنجه ببیند.
اما حالا، بهگرفته راحتی میتوانست دستشولی را هم ببیند.
«بازوم مثل طناب ازباشن خودش نور ساطع نمیکنه.تواناییِ پس چطوری میتونم ببینمش؟»
«یعنی الاننمیتونم میتونم تویباشم تاریکی کامل ببینم؟»
نیک نمیتوانست مطمئن باشد.
«یا شایدم همهی اینا فقط یکیولی از حقههای کابوسه و من درخیره واقع به یه سمت تصادفی دویدم.»
با این حال، با وجودحالا وحشتناک بودن این احتمال، نیکشاید حس نمیکرد که واقعیت داشته باشد.
او هیچ خطری احساس نمیکرد.
نیک بهکجا آرامی طنابهرچه را گرفت.
سپس دندانهایش را به همماو فشرد و تکهای از دستدوباره چپش را با دندان کند.
درد شدیدی داشت، اماباشن میخواست خودش را مستأصلتواناییِ و درمانده نشان دهد.
در نهایت، طنابمطمئن را چند بارباز با سرعت کشید.
تق!
نیزه آزاد شد و طناب شروعولی به بالا رفتن کرد، در حالیخیره که نیک آن را محکم چسبیده بود.
نیک به بالا نگاه کردحالا و دید که یک دیوارشاید سیاه به سرعت نزدیک میشود.
سپس، برای آخرینمطمئن بار به سمتی کهخیره کابوس بود نگاه کرد.
هنوز هم برایش سختهرچه بود باور کند کهقابلتصور کابوس را دیده است.
در نهایت، نیک سرش را تکان دادنمیتونم و دندانهایش را روی هم سابید، و سپساینجا همراه با نیزه در دل تاریکی ناپدید شد.
دنیا بهبودن تاریکی مطلقباشن بازگشته بود.
هیچ موجود زندهای اینجا نبود.
هیچ اتفاقی اینجا نمیافتاد.
و با این حال، فقط چند کیلومترنمیتونم دورتر، سرزمینی از سفیدی مطلق بود که رویاینجا آن یک جسد در حال پوسیدن افتاده بود.
فقط آنجا افتاده بود.
برای همیشه.
بیتغییر.
روی سفیدینال مطلق، محصوریکی در سیاهی مطلق.
در سکوت.