چپتر 469: جاودانگی
0انجامش داده بود.
راه برگشتشبرگشت را رهاکند کرده بود.
پیدا کردنِمثل دوبارهی طناب،آلیس تقریباً غیرممکن بود.
زیر هجوم بیامانِ آنذرهای شکنجه، حسِ ضعیفِ لمس کردنِبرگشت طناب به زور احساس میشد.
نیک با کنترل و دقتبیاورد قدم به جلو برداشت؛ بیشتر ازکسی چشمانش، به حس تعادلش اعتماد کرد.
این تنها راهی بودکند که میتوانست به پیدا کردنِاحمقانه دوبارهی طناب امید داشته باشد.
فقط باید همان مسیرآلیس را برمیگشت، اما گفتنشاحتمالش راحتتر از انجام دادنش بود.
اگر زاویهاش حتی ذرهای تغییرتغییر میکرد، ممکن بود موقع برگشتکلاً کلاً طناب را گم کند.
در واقع، تکیهکابوس کردن به اینشاید روش احمقانه بود.
شانس موفقیتشبرگشت نزدیک بهکند صفر بود.
نیک با این وضعیت،آلیس همان بهتر بود کهاحتمالش بیهدف در تاریکی بدود.
و خودشزاویهاش هم اینذرهای را میدانست.
همهی اینها را میدانست.
اما باز هم انجامش داد.
ریسک کرد.
بزرگترین ریسکیزاویهاش که یکذرهای انسان میتوانست بکند.
یا موفق میشد یا میمرد.
حتی این احتمال همکند وجود داشت که موفقروش شود و بعدش بمیرد.
هر چه نباشد، تا جایی کهمیآورد میدانست، هیچکس تا به حال نتوانستههمه بود تواناییِ کابوس را به دست بیاورد.
اما شایدزاویهاش این حرف کاملاًتغییر هم درست نبود.
چه میشد اگر کسی تواناییبیاورد را گرفته بود، اما قبلنبود از اینکه کسی بفهمد مرده بود؟
چه میشد اگر کابوس هم مثلتکیه پرستار آلیس، هر کسی را کهنزدیک تواناییاش را به دست میآورد میکشت؟
احتمالش بود.
با این حال،حتی نیک باور داشتمیکرد که قضیه این نیست.
همه شکتواناییِ داشتند که کابوسبیاورد اصلاً هوشیار باشد.
دلیلش هم این بودکند که هر کسی را کهاحمقانه در تاریکیاش بیهوش میشد، میکشت.
بیشتر اسپکترها، حتی آن ضعیفها و احمقهایشان، ترجیحاحتمالش میدادند منبع غذاییشان را زنده نگه دارند؛ مگردلیلش اینکه با کشتن کسی قدرتی به دست میآوردند.
مثلاً، «حرفزن» وقتی میدید دیگرتغییر نمیتواند آدمها را وادار به حرفکند زدن کند، رهایشان میکرد تا بروند.
اتاق خاکستری قبل ازدست اینکه عقل آدمها کاملاًکاملاً زائل شود، رهایشان میکرد.
کاملاً واضح بود که کابوس با شکنجه کردن آدمها قدرت میگرفت، ونزدیک بر اساس شناختی که از نحوهی عملکرد اسپکترها وجود داشت، استخراجگرهای باتجربهداد کاملاً مطمئن بودند که کابوس از کشتنِ مستقیمِ آدمها قدرتی به دست نمیآورد.
اما باز هم این کارتواناییاش را میکرد، حتی با اینکهقضیه باعث میشد منبع غذاییاش کم شود.
معمولاً مردم فکر میکردند که این فقط یکموقع اسپکترِ بدونِ شعور است، اما وقتی پای یکاحمقانه جاودانه وسط بود، این قضیه منطقی به نظر نمیرسید.
یک جاودانه قطعاً زمان کافیبیاورد برای تکامل و به دستنبود آوردنِ هوش را داشته است.
پس چرابرگشت داشت غذایکند خودش را میکشت؟
محتملترین توضیحمثل این بود کهتواناییاش اصلاً هوشیار نبود.
شاید خواب بود.
شاید درتواناییِ نوعی خلسهدست فرو رفته بود.
شاید حواسش نبود.
دلیلش هر چه که بود، بهمیآورد احتمال خیلی زیاد اصلاً متوجهِ رنجهمه کشیدنِ انسانها زیر سایهی قدرتش نمیشد.
و این دقیقاً همانذرهای چیزی بود که نیکموقع داشت رویش شرط میبست.
اگر متوجهِ حضور هیچ انسانیبیاورد نمیشد، شاید میتوانست بدونِ اینکه کابوسکسی بفهمد، تواناییاش را به دست بیاورد.
این تنها امیدیکلاً بود که برایشتکیه باقی مانده بود.
اگر اینمثل نقشه جوابآلیس نمیداد، میمرد.
نیک از همان اولذرهای میدانست که احتمال مرگشموقع بالای ۹۹ درصد است.
با این حال، اگردست بیشتر از اینها تلاش نمیکرد،درست نمیتوانست اشتباهاتش را جبران کند.
در ذهن او، تنها راه برای جبرانِ گذشتهروش این بود که تمام توانش را بگذارد تابیهدف زندگیِ گروه بزرگی از آدمها را بهتر کند.
باید آنقدر خوبی میکرد تا سپاسگزاری آدمهایمیکشت بیشمار، سنگینتر از نفرت آن دو هزاراصلاً نفری شود که به قتل رسانده بود.
وگرنه هیچ فرقیحتی با آدمهایی کهمیکرد ازشان متنفر بود نداشت.
در حقیقت، خودش هم میدانست که همین الان هیچدرست برتریای نسبت به آنها ندارد؛ و دقیقاً به همین دلیلپرستار باید تمام توانش را برای بهتر شدن به کار میگرفت.
او زیر بار بدهی اخلاقی و عاطفیِ عمیق واحمقانه غیرقابلتوصیفی بود و میخواست هر کاری که از دستشبدود برمیآید انجام دهد تا از زیر این دین بیرون بیاید.
و به همین دلیل باید نهایتمیآورد تلاشش را میکرد تا برای رسیدنهمه به هدفش، به اندازه کافی قدرتمند شود.
نیک یک قدم به جلوتغییر برداشت و نیزههای بیشماری ازکلاً فلز گداخته، بدنش را سوراخ کردند.
نیک با دندانهایکابوس کلیدشده پیش خودششاید فکر کرد: «حقم همینه!»
قدم دیگری به جلو برداشت و حس کردروش گاز سمی از تمام منافذ بدنش وارد میشودبیهدف و او را از درون به مایع تبدیل میکند.
نیک بامثل خودش گفت:آلیس «حقم همینه!»
یک قدم دیگر به جلو برداشتمیکرد و دو سنگآسیاب غولپیکر، او راواقع له کرده و به پودر تبدیل کردند.
«حقم همینه!»
«حقم همینه!»
«حقم همینه!»
نیک بازاویهاش قدمهایی یکنواخت بهتغییر راهش ادامه داد.
تنها راهی که میتوانست با این شکنجهیحرف غیرقابلتصور کنار بیاید، این بود که بهقبل خودش بگوید سزاوار کشیدن تمام این دردهاست.
اگر این را بهکند خودش نمیگفت، شاید تاروش الان تسلیم شده بود.
نیک با چشمانیپرستار مصمم به دریایمیآورد بیپایان نفرت خیره شد.
دریای بیپایان نفرت، با کینهای کهمیکرد تمام کشتهشدگان درگز از او به دلتکیه داشتند، در ذهن نیک در هم آمیخت.
نیک حس میکردکابوس که مردم درگزشاید دارند انتقامشان را میگیرند.
میخواستند همان دردیکلاً را به او بچشانندکردن که خودشان کشیده بودند.
میخواستند همان چیزهایی راآلیس از او بگیرند کهاحتمالش خودشان از دست داده بودند.
نیک فقطزاویهاش قدمی بهذرهای جلو برداشت.
و یک قدم دیگر.
او هرگزبرگشت از راهکند رفتن دست نکشید.
ابدیتی از نفرتی بیپایان.
دردی توقفناپذیر.
«حقم همینه!»
«حقم همینه!»
«حقم همینه!»
«حقم همینه!»
او تاتواناییِ ابد به راهبیاورد رفتن ادامه داد.
زمان مدتها بودکلاً که معنایش راتکیه از دست داده بود.
نفرت هر لحظه خردکنندهتر میشد.
دیگر هیچچیز معنایی نداشت.
بدنش چه بود؟
بدنش کجا بود؟
خودش چه بود؟
ذهنش چه بود؟
روحش چه بود؟
درد، نفرت و واقعیت بهواقع لجنزاری بیرنگ تبدیل شدند وشانس دیگر از یکدیگر قابلتشخیص نبودند.
توهمات کابوس آنقدر انتزاعیآلیس شده بودند که بهاحتمالش رنگهایی تصادفی تبدیل شدند.
درد به رنگ تبدیل شد.
رنگها به فضا تبدیل شدند.
فضا به زمان تبدیل شد.
زمان به درد تبدیل شد.
جلو، تبدیل به «بعد» شد.
«قبل»، بهتواناییِ دردِ کمتردست تبدیل شد.
«بعد»، قرمز بود.
درد، «عقب» بود.
دیگر هیچچیز معنایی نداشت.
فقط یک چیز قطعی بود.
فقط یک چیز.
«حقم همینه!»
این تنها یقین او بود.
حقش همین بود.
و خودش این را میدانست.
این تنهامثل چیزی بودآلیس که میدانست.
قدم به قدم.
عمیقتر در دل نفرتی بیپایان.
یک قدم.
قدمی دیگر.
قدمی دیگر.
قدمی دیگر.
قدمی دیگر.
قدمی دیگر.
همینطور بیوقفه.
برای تمام ابدیت.