چپتر 464: به دست آوردن اکسیر
0نیک نتونست جلوی خودشبخشیدن رو بگیره و پرسید:گرفتن «اون دیگه چی بود؟»
ورنون آهی کشید ومنطقی جواب داد: «اون مارخنثی چشمی بود، یه سقوطکرده.»
نیک نفسکریستالهای عمیقی کشید.غیبشون «یه سقوطکرده؟»
اون یهبابت شبح سطحنکرد هفت بود!
آخرین شبح سطحرسمیت هفتی که نیک دیدهقدرت بود، آواتار انوی بود.
این شبحی بود کهمنطقی میتونست شهر زرشکی روخنثی به تنهایی نابود کنه.
نیک پرسید: «خب،زفیکس الان این پیماناما مرگ چطوری کار میکنه؟»
ورنون در حالی که دوباره داشت وسایل رورسمیت جمع میکرد، گفت: «فقط سعی کن به این فکرقراردادها کنی که نری آناتومی یا نخوای بهمون کمک کنی.»
نیک دقیقاً همین کار رو کردشده و یه لحظه بعد، حس کرد یهاصلاً نیرویی داره آروم قلبش رو فشار میده.
رنگ از روی نیک پریدنظر و بلافاصله فکر زیر پا گذاشتنبشریته قرارداد رو از سرش بیرون کرد.
فشار اونکریستالهای نیرو آرومآرومغیبشون کمتر شد.
تقریباً مثل ماریتعجب بود که حلقهاشاحتمالاً رو شل کرده باشه.
ورنون گفت: «اگه به فکرمصرف خیانت کردن به من بیفتی، هموندادن مرگت میشه. طبیعتاً برای منم همینطوره.»
نیک سر تکون داد ونظر به ورنون که داشت وسایلخالص رو جمع میکرد، خیره شد.
اولین چیزی که نیک متوجهش شداما این بود که کریستالهای زفیکس غیبشوناحضار زده، اما از این بابت تعجب نکرد.
اون هفت کیلو زفیکس احتمالاًکیلو برای احضار مار چشمی و رسمیتشده بخشیدن به قرارداد مصرف شده بود.
نیک با خودش فکر کرد: «قدرت گرفتن از طریق جوش دادن قراردادها اصلاًاصلاً برای یه شبح منطقی به نظر نمیرسه. این بیشتر یه کار خنثی یا یهوعدههای سود خالص برای بشریته و من تا حالا اسم همچین شبحی به گوشم نخورده.»
«احتمالاً با وعدههای توخالیمنطقی و کجودار قدرت میگیره یاسود یه چیزی تو همین مایهها.»
نیک به ورقهی فلزیغیبشون پرنقشونگاری که ورنون داشتتعجب کنار میذاشت نگاه کرد.
«اما احتمالاً ایجس سرکوبشنکرد کرده و تبدیلش کردن بهبخشیدن یه مجری یا ناظر قرارداد.»
«و به جای اینکه بهمصرف روش عادی قدرت بگیره، فقط چنددادن میلیون اعتبار زفیکس رو بالا میکشه.»
«منطقیه.»
کار ورنون با جمعغیبشون کردن وسایل تموم شدتعجب و رفت سمت دیگه دفترش.
چمدون بازبابت رو برداشت وکیلو گذاشت روی میزش.
گفت: «برو توش.رسمیت من به اکسیر دسترسیقدرت ندارم. باید بریم بیاریمش.»
نیک اخم کرد و با کلافگی پرسید:بیشتر «بهش دسترسی نداری؟ این چیزی نبود کههمچین باید قبل از امضای پیمان مرگ تضمینش میکردی؟»
ورنون گفت: «این مشکل توزده نیست. اگه اکسیر رو بهتکیلو ندم، اونی که میمیره منم.»
نیک یه کم دیگه به ورنوناحتمالاً نگاه کرد و بعد تبدیل بهقدرت مه شد و رفت توی چمدون.
ورنون چمدون رورسمیت بست و باهاششده از دفتر رفت بیرون.
از چند تااصلاً در گذشت ونمیرسه روی یکیشون در زد.
یه صدایکریستالهای کلافه از داخلزده داد زد: «چیه؟!»
ورنون فقط درتعجب رو باز کرداحتمالاً و رفت تو.
حالا توی یه دفتربخشیدن دیگه بود، اما این یکیطریق یکم بزرگتر و مرتبتر بود.
کنار میز بزرگ ته اتاق،نظر یه زن موطلایی زیبا ایستادهخالص بود که به ورنون چشمغره رفت.
اما وقتی دید دقیقاً کیه،زده یکم آروم شد و دوبارهکیلو به دستهکاغذهای روی میزش نگاه کرد.
اون آریا لایتتعجب بود و حسابیاحتمالاً آشفته به نظر میرسید.
آریا بدون اینکه سرشبخشیدن رو از روی میزگرفتن بلند کنه، پرسید: «چیه؟»
ورنون بدونقراردادها هیچ حرفیمنطقی بهش نزدیک شد.
بنگ!
و قراردادی رو کهنکرد تازه امضا کرده بود،رسمیت محکم کوبید روی میز.
آریا از این حرکت بیادبانه وشده غیرمعمولش ابرویی بالا انداخت و توقراردادها یه ثانیه کل قرارداد رو خوند.
چشمهاش ازقراردادها ترکیب شوک ونظر خشم گشاد شد.
داد زد:کریستالهای «تو همغیبشون دیوونه شدی؟!»
ورنون فقط با بیتفاوتینکرد بهش نگاه کرد. گفت:رسمیت «این بهترین شانسیه که داریم.»
آریا با کلافگی پرسید:بخشیدن «چطور میتونی به این بگیطریق شانس؟ اون یارو یه کهنهکاره!»
ورنون گفت:قراردادها «به زودیمنطقی میشه متخصص.»
آریا چشمهاش رو ریز کرد واما جوری به ورنون خیره شد کهاحضار انگار همین الان بچههاش رو کشته بود.
ورنون فقط چند ثانیهنکرد بهش نگاه کرد ورسمیت بعد با درماندگی آهی کشید.
با صدایی شکستخوردهرسمیت گفت: «نمیتونم بگم چرا،قدرت ولی بهش ایمان دارم.»
صورت آریا از ترکیب انزجار و شک در همسود رفت. «مگه همیشه یه بند نمیگفتی اون پسرت روتوخالی کشته؟ این تغییر موضع یهویی از کجا پیداش شد؟»
ورنون جواب داد: «اونغیبشون که عوض نشده. هنوزمتعجب فکر میکنم کار اونه.»
«اما اینکه راسته یا نه، الان هیچ اهمیتی نداره.بخشیدن الان فقط کوگلبلیتز و بقای ما مهمه و مناصلاً هیچ راه دیگهای برای مقابله با آناتومی به ذهنم نمیرسه.»
آریا کمی به ورنونبخشیدن نگاه کرد و بعدگرفتن دوباره روی قرارداد متمرکز شد.
ده ثانیه بعد، نالهایمنطقی کرد و با کلافگیخنثی موهاش رو به هم ریخت.
قبل از اینکه قرارداد روزده به ورنون برگردونه گفت: «دیگهکیلو واقعاً کفگیرمون به ته دیگ خورده.»
پرسید: «پس،بابت اکسیر رونکرد بهم میدی؟»
آریا با آهی جواب داد: «قرار بود همینجوری بذارمطریق بمیری؟ احتمالاً اون پیمان مرگ رو عمداً قبل ازخنثی اینکه ازم بخوای امضا کردی تا مجبور بشم بهت بدمش.»
ورنون نهقراردادها تایید کردمنطقی و نه تکذیب.
آریا دوبارهکریستالهای آه کشید. «یهزده لحظه صبر کن.»
رفت ته دفترشتعجب و یه گاوصندوقاحتمالاً مخفی رو باز کرد.
آریا چیزی رورسمیت بیرون آورد وشده گذاشت روی میز.
یه بطری آبیِاصلاً اقیانوسی بود که ازبیشتر کریستال ساخته شده بود.
گفت: «بیا.»
ورنون سر تکون داد، اما بهاحتمالاً جای اینکه دوباره به میز نزدیکقدرت بشه، فقط کیفش رو گرفت جلو.
آریا ابرویی بالا انداخت.
ورنون کیف رو باز کرد ونمیرسه ابری از مه ازش بیرون اومدحالا که خیلی زود تبدیل به نیک شد.
وقتی آریا نیکزفیکس رو دید، ابروهاشاما از تعجب پرید بالا.
اصلاً حسش نکرده بود!
اون، یه قهرمان ابتدایی،بخشیدن حضور یه کهنهکار اوجِگرفتن ساده رو حس نکرده بود.
نیک با بیتفاوتی سرشمنطقی رو برای آریا تکونخنثی داد و گفت: «سلام.»
آریا چشمهاشکریستالهای رو بست وزده نفس عمیقی کشید.
به خاطر رفتارتعجب چند لحظه پیششاحتمالاً کمی احساس خجالت میکرد.
معمولاً خیلی خونسردتر از این حرفها بودقدرت و فقط به این خاطر اینجوری رفتار کردهنظر بود که میدونست ورنون تنها کسیه که اینجاست.
اما هر چیاصلاً بیشتر بهش فکر میکرد،بیشتر در واقع آرومتر میشد.
این حقیقت که نیکغیبشون تونسته بود جلوی اونتعجب پنهان بمونه، شوکهکننده بود.
اگه میتونست جلوی اون پنهانکیلو بمونه، باید میتونست همین کارمصرف رو با بقیه قهرمانها هم بکنه.
شاید واقعاًاحضار شانس کوچیکی برایمصرف موفقیت وجود داشت؟