---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 475: دیدار با گوستی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 475: دیدار با گوستی

0

نیک نقشه‌اش را برای آریا و‌متقابلاً​ ورنون توضیح داد و در نهایت،‌راهروها​ تصمیم گرفتند این ریسک را بپذیرند.

نیک با تمام تجهیزاتی که دریافت‌راهرویی​ کرده بود به داخل کیف برگشت و‌طول​ ورنون او را از کوگل‌بلیتز بیرون برد.

ورنون دو طبقه پایین رفت و‌پله​ به طبقه‌ای رسید که جمنای و‌خوب​ آزمایشگاه گوستی در آن قرار داشتند.

نیک به این فکر افتاده‌طول​ بود که تنهایی پیش گوستی برود،‌مردی​ اما از این کار منصرف شد.

احتمال زیادی وجود داشت که گوستی چیزی‌ممنون​ بخواهد و فقط کوگل‌بلیتز قدرت این را‌کرد​ داشت که هر چه می‌خواهد به او بدهد.

آن دو وارد سالن اصلی آزمایشگاه‌راهرویی​ گوستی شدند؛ سالنی با روکش‌های کرومی درخشان‌طول​ که ظاهری بسیار آینده‌نگرانه به ساختمان می‌داد.

دقیقاً همان‌طور‌بعد​ بود که‌رفتن​ انتظار می‌رفت.

ورنون به پذیرش‌خوب​ رسید و با‌دهه‌ها​ زنی خندان روبه‌رو شد.

در کمال‌می‌داند​ تعجب، او‌اتفاقی​ یک کهنه‌کار بود.

مسئول پذیرش با لبخندی روشن گفت:‌راهرویی​ «خوش اومدین، آقای ملفیون. گوستی از قبل‌طول​ بهم خبر داده بود که تشریف می‌آرین.»

ورنون سر تکان داد.‌رفتن​ از اینکه گوستی آمدنش را‌جلوی​ پیش‌بینی کرده بود، تعجبی نکرد.

به نظر می‌رسید‌خوب​ گوستی همیشه می‌داند قرار‌بارها​ است چه اتفاقی بیفتد.

ورنون هم متقابلاً‌است​ لبخندی زد و گفت:‌ممنون​ «ممنون. لطفاً راهنمایی‌م کنین.»

مسئول پذیرش سر تکان‌چند​ داد و ورنون را به‌توقف​ یکی از راهروها راهنمایی کرد.

بعد از بالا رفتن از‌چند​ چند پله، از راهرویی گذشت‌توقف​ و جلوی یک در توقف کرد.

ورنون این‌خیلی​ در را‌می‌شناخت​ خیلی خوب می‌شناخت.

او در طول‌است​ دهه‌ها بارها با‌متقابلاً​ گوستی صحبت کرده بود.

مسئول پذیرش در زد.

صدای خنثی مردی مسن‌رفتن​ از پشت در به‌گذشت​ گوش رسید: «بیا تو.»

مسئول پذیرش در را باز کرد‌دهه‌ها​ اما داخل نشد و با اشاره‌مسن​ از ورنون خواست که وارد شود.

ورنون برای او‌است​ سر تکان داد‌متقابلاً​ و از در گذشت.

گوستی با صدایی‌رفتن​ آرام گفت: «آه،‌راهرویی​ ورنون. منتظرت بودم.»

هم‌زمان، مسئول پذیرش‌بالا​ در را پشت سر‌راهرویی​ ورنون بست و رفت.

ورنون با صدایی به همان‌طول​ اندازه آرام گفت: «دیگه تعجب‌خنثی​ نمی‌کنم. انگار همیشه آینده رو می‌دونی.»

گوستی خشک خندید: «اوه،‌اتفاقی​ بی‌خیال. تو وضعیت فعلی‌لطفاً​ پیش‌بینی اومدنت کار سختی نیست.»

ورنون آهی کشید و نشست.

گفت: «گمونم همین‌طوره.»

سپس، همه‌چیز برای‌خوب​ چند ثانیه در‌دهه‌ها​ سکوت فرو رفت.

گوستی پرسید: «خب،‌است​ در مورد چی‌متقابلاً​ می‌خوای حرف بزنی؟»

ورنون نفس عمیقی کشید.

ورنون گفت: «با اومدنم به اینجا ریسک خیلی بزرگی‌جلوی​ کردم. بدون شک، آناتومی تا الان متوجه ورودم شده‌صدای​ و از این به بعد بیشتر حواسشون بهم هست.»

«علاوه بر این، با کارایی که‌دهه‌ها​ کوگل‌بلیتز کرده، مطمئن نیستم هنوزم حاضر‌مسن​ باشی به یه دوست قدیمی کمک کنی.»

گوستی چیزی‌می‌داند​ نگفت و‌اتفاقی​ فقط لبخند زد.

ورنون پیش‌بینی کرده بود که گوستی بدون گرفتن اطلاعات مهم‌خیلی​ درباره نقشه، جوابی به او نمی‌دهد و دقیقاً به همین‌مسن​ دلیل بود که کل این ماجرا تا این حد خطرناک بود.

ورنون گفت: «فردا قراره یه جلسه بزرگ بین‌گذشت​ تمام قهرمان‌های کوگل‌بلیتز و آناتومی ترتیب بدیم. تو اون‌صحبت​ جلسه، می‌خوایم درباره تصاحب کوگل‌بلیتز توسط آناتومی حرف بزنیم.»

وقتی ورنون این‌خوب​ را گفت، گوستی‌دهه‌ها​ به وضوح کنجکاو شد.

شاید حتی جا خورد.

اما چه‌بالا​ کسی می‌توانست او‌پله​ را سرزنش کند؟

ورنون تازه گفته بود‌رفتن​ که کوگل‌بلیتز حتی قصد‌گذشت​ ندارد با آناتومی بجنگد.

به جای تلاش برای بند آوردن‌دهه‌ها​ خونریزی، حاضر بودند گلوی خودشان را‌مسن​ ببرند تا مرگ را در آغوش بکشند.

گوستی پرسید:‌می‌داند​ «کوگل‌بلیتز چطور به‌بیفتد​ این تصمیم رسید؟»

ورنون دوباره آهی کشید.

ورنون با لحنی شکست‌خورده گفت: «ویلفرد و‌راهرویی​ سهام‌دارها تحت کنترل موندوسن، و ما وقتی‌طول​ فهمیدیم که دیگه خیلی دیر شده بود.»

برقی در چشمان گوستی درخشید‌طول​ و در حالی که غرق‌خنثی​ در فکر بود، چانه‌اش را خاراند.

ورنون ادامه داد: «دقیقاً نمی‌دونیم چطور این کار رو کرده، اما‌یکی​ فکر می‌کنیم موندوس وقتی کنترل سهام‌دارها رو به دست گرفت که‌جلوی​ داشتن خواسته‌هاشون در مورد شرکت رو به نماینده‌های هیئت مدیره می‌گفتن.»

«در مورد ویلفرد هم نمی‌تونیم صددرصد مطمئن باشیم. خودت می‌دونی که اون‌می‌شناخت​ از ۴۰ سال پیش کم‌کم از انظار عمومی کنار کشید. ولی نمی‌دونیم‌باز​ که از همون موقع تحت کنترل موندوس بوده یا بعدش این اتفاق افتاده.»

«ارتباط گرفتن با ویلفرد سخت بود چون همیشه می‌گفت نمی‌خواد با‌خیلی​ چیزی که مستقیماً به بقای کوگل‌بلیتز ربط نداره، مزاحمش بشن. برای‌پشت​ مسائل روزمره، همه چیز رو به من و آریا سپرده بود.»

ورنون دوباره آهی کشید.

ورنون گفت: «برای همینه که هیچ چاره دیگه‌ای نداریم. من و آریا‌راهروها​ تمام تلاشمون رو کردیم، اما ما فقط نماینده ۴۰ درصد کوگل‌بلیتزیم. موندوس‌خیلی​ ۶۰ درصد بقیه رو کنترل می‌کنه، و هر چی اون بخواد همون می‌شه.»

گوستی سر تکان داد. «واقعاً دردسرساز‌راهرویی​ به نظر می‌رسه. جوری حرف می‌زنی‌می‌شناخت​ انگار آناتومی از همین الان برنده شده.»

ورنون پرسید: «مگه نشدن؟»

گوستی پوزخند محوی‌خوب​ زد. «اگه شده بودن،‌بارها​ تو الان اینجا نبودی.»

ورنون با خنده کوتاهی گفت: «درسته.‌متقابلاً​ کوگل‌بلیتز تسلیم شده، اما معنیش این نیست‌راهنمایی​ که من و آریا هم تسلیم شدیم.»

«ما یه نقشه کوچیک داریم. تو جلسه فردا،‌جلوی​ یکی از مأمورامون قراره به آناتومی نفوذ کنه‌صحبت​ و اون‌قدر خسارت بزنه که شرایط مبارزه برابر بشه.»

گوستی ابرویی‌بعد​ بالا انداخت. «عملی‌چند​ به نظر نمیاد.»

ورنون با سر تأیید کرد و گفت: «می‌دونم، برای همینم هست که آناتومی‌پشت​ اصلاً انتظارش رو نداره. چطور ممکنه یه مأمور بتونه از بین اون همه آدم‌همان​ مرجانی رد بشه؟ اگه حتی یکیشون بمیره یا مأمور رو ببینه، همه چیز تمومه.»

«و همین‌می‌داند​ به ما‌اتفاقی​ شانس موفقیت می‌ده.»

با این حال، گوستی متقاعد نشده بود. «خیلی دور از ذهنه. هرچند‌می‌شناخت​ اعتمادبه‌نفس آناتومی قطعاً چیزیه که باید در نظر گرفت، اما واقعیت رو‌باز​ عوض نمی‌کنه. هیچ‌کس نمی‌تونه از سد اون همه آدم مرجانی رد بشه.»

گوستی اضافه کرد: «گذشته از اون، اصلاً چطور‌گذشت​ می‌خوای مأمورت رو وارد آناتومی کنی؟ تنها راه ورود،‌صحبت​ همون ورودی اصلیه که به شدت ازش محافظت می‌شه.»

در آن لحظه،‌خوب​ پوزخندی حاکی از اعتمادبه‌نفس‌بارها​ روی لب‌های ورنون نشست.

گفت: «همون‌طوری که‌است​ مأمورم رو وارد‌متقابلاً​ این دفتر کردم.»

چشمان گوستی گشاد شد.

مأمورشون اینجا بود؟

گوستی یک متخصص ویژه بسیار قدرتمند‌دهه‌ها​ بود و چند ماشین هم داشت‌مسن​ که کل ساختمان را زیر نظر داشتند.

اگر ورنون موفق شده‌اتفاقی​ بود کسی را وارد‌لطفاً​ اینجا کند، واقعاً حیرت‌انگیز بود.

ناولها | novelha.net