---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 390: بازگشت فرقه کوه هوا - فصل 390: اگه قراره کسی بمیره، من اولین نفر می‌رم (5) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 390: بازگشت فرقه کوه هوا - فصل 390: اگه قراره کسی بمیره، من اولین نفر می‌رم (5)

0

«سریع‌تر!»

چونگ میونگ‌سرعتت​ با تمام‌کنی​ توانش می‌دوید.

کوانگ!

هم‌زمان، با هر قدمش زمین‌کافی​ ترک برمی‌داشت و بدنش مثل‌اگه​ یه گلوله تو هوا شلیک می‌شد.

«هاک! هاک!»

بک چون و هونگ ده-کوانگ‌تکون​ در حالی که دندون‌هاشون رو به‌باشه​ هم فشار می‌دادن، پشت سرش می‌دویدن.

تو حالت عادی، چونگ میونگ سرعتش رو با اونا تنظیم می‌کرد،‌داد​ اما الان اصلاً نمی‌تونست همچین کاری بکنه. همین الانم ممکن بود‌گره​ یکی تو کوه هوا بیفته رو زمین یا خون بالا بیاره.

«نه!»

چونگ میونگ ناخودآگاه لبش رو‌جلو​ گاز گرفت و خون از‌دنبالت​ لب‌های پاره‌اش روی چونه‌اش چکید.

اون به‌اندازه‌سرعتت​ کافی از این‌تکون​ صحنه‌ها دیده بود.

حتی اگه قرار بود‌لفتش​ بمیره، امیدوار بود دیگه‌جلو​ اون صحنه رو نبینه.

چطور می‌تونست دوباره اون درد‌کافی​ و استیصالِ جدا شدن روح‌اگه​ از بدنش رو تحمل کنه؟

«خیلی بی‌احتیاطی کردم.»

دنیا هیچ‌وقت اون‌طوری‌هماهنگ​ که آدم انتظار‌خیره​ داره پیش نمی‌ره.

اگه دنیا تو مشتش بود،‌بدم​ این اتفاق نمی‌افتاد؛ الان هیچ‌کس‌بلند​ نباید به کوه هوا نزدیک می‌شد.

این رو می‌فهمید.

تق!

رگ‌های دستِ‌سرعتت​ مشت‌شده‌اش بیرون‌کنی​ زده بود.

«چونگ میونگ!»

سرش رو چرخوند سمت صدا،

«دیگه نمی‌تونم لفتش بدم...»

«بی‌خیال ما‌سرعتت​ شو و‌کنی​ برو جلو!»

«...»

بک چون‌چکید​ با صدای‌به‌اندازه​ بلند داد زد:

«ما تا آخرش دنبالت میایم، پس‌صدای​ اصلاً به فکر این نباش که‌فکر​ سرعتت رو با ما هماهنگ کنی.»

«...»

چونگ میونگ سرش رو تکون‌بدم​ داد و به جلو خیره‌بلند​ شد. مشتش رو گره کرد،

«پس تندتر بیاین!»

«باشه!»

سرعت چونگ میونگ بیشتر شد. هم‌زمان،‌خیره​ بقیه اعضای گروه هم آخرین قطره‌های توان‌شون‌بیشتر​ رو چلوندن تا پا به پاش برن.

نگاه یو ییسول، حتی وقتی با بیشترین‌برو​ سرعتش می‌دوید، از پشت چونگ میونگ برداشته‌میایم​ نمی‌شد. با نگاه کردن بهش می‌تونست حسش کنه.

که چقدر‌چکید​ عصبانیه... و چقدر‌کافی​ داره عجله می‌کنه.

اما...

فقط این نبود.

«انگار داره گریه‌اش می‌گیره.»

یو ییسول که ساکت‌به‌اندازه​ بهش زل زده بود،‌دیده​ لبش رو گاز گرفت.

«الان وقت‌بدم​ این فکرای‌برو​ الکی نیست.»

کوه هوا تو خطر بود و اصلاً‌گره​ نمی‌خواست وضعیتی رو تصور کنه که توش رهبر‌اعضای​ فرقه یا دوستاش جون‌شون رو از دست بدن.

در حالی که یو ییسول از تکنیک‌های حرکت‌جلو​ پاش استفاده می‌کرد و جلو می‌رفت، ساهیونگ‌هاش با‌نباش​ جون و دل زمین رو لگد می‌کردن و می‌دویدن.

«عجله کنین!»

کوه هوا با نزدیک‌برو​ شدن‌شون، تو هاله‌ای از‌داد​ ابرها فرو رفته بود.

بوم!

دروازه‌ای که از چوب محکمِ رزوود‌بی‌خیال​ ساخته شده بود در هم شکست‌آخرش​ و تیکه‌هاش به هر طرف پرتاب شد.

تاپ!

سون وول از میون گرد و غبار‌بلند​ سفید یه قدم برداشت. با عبور از‌سرعتت​ دروازه کوه هوا، نگاهی به اطراف انداخت.

«...چی؟ همه‌اش همین؟»

و بعد آروم اخم کرد.

زمین تمرین بزرگِ جلوشون پر از شاگردهای کوه‌دیده​ هوا بود که صف کشیده بودن، اما به‌نبینه​ نظر می‌رسید کلاً صد نفر یا همین حدود باشن.

جوری نبود‌بدم​ که انگار بیشترشون‌جلو​ غیب‌شون زده بود؟

«فقط همین یه مشت‌کنی​ بچه رو فرستادن جلو. نکنه‌تندتر​ عقل‌شون رو از دست دادن؟»

«حواست به دهنت باشه.»

تق. تق.

دست خونیِ سمی‌بی‌خیال​ آروم قدم برداشت‌صدای​ و اومد تو،

«دست‌کم نگیرشون، مگه اینکه‌کنی​ بخوای مثل شمشیر مار‌کرد​ سرخ به فنا بری.»

«ما اصلاً‌صدا​ چطوری همچین احمقی‌بدم​ رو گیر آوردیم؟»

«احتمالاً یکی تو یه میلیون.»

دست خونی سمی لبخندی‌برو​ زد و به شاگردهای‌داد​ کوه هوا نگاه کرد.

«اگه این‌طوری باشه،‌هماهنگ​ اینجا خبری از‌خیره​ یه مرگ راحت نیست.»

«...چه حرفای وحشتناکی.»

«اما دروغم نیست.»

یادو با یه لبخند‌برو​ دوستانه وارد شد و‌داد​ افرادش هم پشت سرش بودن.

«ما که چاره‌ای نداریم جز اینکه هر بار محتاط‌تندتر​ باشیم، اما الان اوضاع یه جوریه، نه؟ ارباب اون‌قدر عصبانی‌توان‌شون​ به نظر می‌رسید، اما انگار الان اومدیم خرگوش شکار کنیم.»

یادو به‌صدا​ آدم‌های جلوش‌لفتش​ خیره شد.

«خوب حرف می‌زنی.»

این یه دشمنیِ آشکار بود،‌جلو​ اما دو نفر بودن که‌دنبالت​ اونا زیاد بهشون توجه نکردن.

«در عوض... به‌هماهنگ​ نظر می‌رسه که‌خیره​ اصلِ کاری داره میاد.»

تق.

هیون جونگ، رهبر فرقه کوه هوا،‌این​ آروم به جلو قدم برداشت و جلوی‌امیدوار​ شاگرداش ایستاد و با صدای محکمی گفت:

«چه آدمای بی‌ادبی. اگه دروازه‌جلو​ خونه کسی رو می‌شکنین تا‌دنبالت​ بیاین تو، اول باید عذرخواهی کنین.»

تیرانداز کوتاه مرگبار سرش رو چرخوند و‌گره​ به هیون جونگ نگاه کرد، قصد کشتنش‌بقیه​ رو فقط روی اون متمرکز کرده بود.

«این پیرمرد‌صدا​ رهبر فرقه‌لفتش​ کوه هواست؟»

«آره، من هیون جونگم.»

«آه! شاید مایه‌بی‌خیال​ افتخاره که رهبر فرقه‌بلند​ کوه هوا رو می‌بینم؟»

چشم‌های هیون‌سرعتت​ جونگ با شنیدن‌تکون​ این حرف پرید.

«شما واقعاً آدمایی‌نمی‌تونم​ هستین که هیچ‌بی‌خیال​ بویی از ادب نبردین.»

سون وول انگشتش‌اون​ رو بالا آورد‌این​ و پیشونیش رو خاروند.

«لطفاً سخنرانی‌هاتون رو تو‌برو​ حد اعتدال نگه دارین. من‌آخرش​ اصلاً از شنیدن‌شون خوشم نمیاد...»

و دستش رو‌هماهنگ​ گذاشت رو نیزه‌ای که‌گره​ به کمرش بسته بود.

«مخصوصاً هیچ علاقه‌ای به‌لفتش​ شنیدن سخنرانی از کسایی‌جلو​ که قراره بمیرن ندارم.»

یه قصد کشتن خیلی آشکارتر‌کافی​ از قبل. اما حالت چهره‌اگه​ هیون جونگ اصلاً تغییر نکرد.

«اوه؟ عجب آدمی؟ برای‌برو​ رهبر یه فرقه در‌داد​ حال فروپاشی که این‌طوری وایساده.»

«پیر شدن...»

«ها؟»

هیون جونگ با آرامش گفت:

«...یعنی گذروندنِ چیزای خیلی‌برو​ زیاد. برای همین آدم دیگه‌آخرش​ با چیزای بی‌اهمیت غافلگیر نمی‌شه.»

«...پیرمردِ...!»

سون وول دستش رو‌لفتش​ مشت کرد و یادو‌جلو​ یه قدم اومد جلو.

«چه حرفای قشنگی.»

و در حالی‌بی‌خیال​ که به هیون جونگ‌بلند​ نگاه می‌کرد، لبخند زد.

«اما این حرفا رو فقط در صورتی می‌تونی‌کرد​ بزنی که امروز زنده بمونی، مگه نه؟ وقتی کله‌آخرین​ تو تنت نباشه، حرف زدن از تجربه‌ها خیلی مسخره‌ست.»

هیون جونگ‌صدا​ تو سکوت‌لفتش​ بهش نگاه کرد.

سوسویی از‌چکید​ نور تو چشم‌های‌کافی​ چروکیده‌اش دیده می‌شد.

یادو که قصد کشتنش رو کمی‌صدای​ سرکوب کرده بود، با چهره‌ای سفت‌فکر​ و سخت شمشیرش رو چنگ زد.

«اما، به دستور ارباب‌مون، ما قراره کوه هوا رو‌تندتر​ از رو زمین محو کنیم. تو این مرگ، پشیمون‌قطره‌های​ می‌شی که با افراد قبیله ده هزار نفر درافتادی.»

«قبیله ده هزار نفر؟»

شرنگ.

هیون جونگ‌بدم​ شمشیرش رو از‌جلو​ غلاف بیرون کشید.

هیون جونگ آروم شمشیرش رو پایین‌خیره​ آورد، ظاهرش شبیه یه درخت کهنسال بود‌بیشتر​ که تو قله یه کوه رشد کرده.

«فکر می‌کنین کجا وایسادین؟»

«...»

صدای هیون جونگ بالا رفت.

«اینجا کوه هواست. اینجا جایی نیست که آدمایی مثل شما بتونن به ما هشدار بدن. اینجا‌گروه​ همون جاییه که ارواح نیاکان ما، در حالی که تو دنیا سفر می‌کردن، جوهره‌شون رو توش‌چقدر​ به جا گذاشتن. اینجا جای موجودات پلیدی مثل شما نیست که بهش نزدیک بشن و کثیفش کنن.»

خیلی زود، شمشیر‌نمی‌تونم​ هیون جونگ به‌بی‌خیال​ سمت یادو نشونه رفت.

«اگه سلاح‌هاتون رو زمین بذارین و عقب‌نشینی کنین،‌دیده​ بهتون رحم می‌کنیم. اما اگه می‌خواین تا آخرش‌نبینه​ بجنگین، پس از شمشیر من کینه به دل نگیرین.»

یادو چشمانش را باریک کرد،

«...امیدوارم مهارتت‌سرعتت​ هم به‌کنی​ اندازه زبونت باشه.»

او با عصبانیت گفت:

«برو کنار!»

سون وول که به همان‌جلو​ اندازه بی‌حوصله بود، یادو را‌دنبالت​ کنار زد و جلو آمد.

با صدایی کوتاه،‌هماهنگ​ دو خنجر از‌خیره​ کمرش بیرون کشیده شد.

«نگران نباش پیرمرد. تو رو نمی‌کشم. فقط‌برو​ تماشا کن که چطور شاگردات یکی‌یکی می‌فتن.‌میایم​ بعدش تو آخرین لحظه، گلوی خودت رو می‌برم.»

«تا وقتی‌چکید​ اول من نمیرم،‌کافی​ هیچ‌کس اینجا نمی‌میره!»

«هه!»

چشمان سون وول برقی زد:

«همه‌شون رو بکشید!»

«اووووه!»

زیردستان سون وول که‌برو​ منتظر فرمان بودند، به سمت‌آخرش​ شاگردان کوه هوا هجوم بردند.

«اون آم! اون گوم!»

«بله!»

اون آم و اون گوم‌کافی​ شاگردان را رهبری کردند و‌اگه​ به مقابله با آن‌ها رفتند.

«هیون سانگ!»

«بله، رهبر فرقه!»

«نذارید جون بگیرن!»

«بله!»

هیون سانگ بدون درنگ شمشیرش را‌صدای​ بیرون کشید و به جلو شتافت؛‌فکر​ در همان زمان، هیون جونگ چرخید.

چشمانش روی یادو‌هماهنگ​ قفل شد که داشت‌گره​ به او خیره می‌شد.

«باید جلوش رو بگیرم.»

نقش رهبر به اندازه خود نبرد مهم بود.‌دیده​ اگر اجازه می‌داد رهبران این سه گروه وارد میدان‌چطور​ شوند، آن‌وقت کوه هوا هیچ شانسی برای پیروزی نداشت.

اما...

آیا می‌تونست‌سرعتت​ این کار‌کنی​ رو بکنه؟

با این‌صدا​ بدن پیر‌لفتش​ و فرتوت.

آخرین باری که برای‌به‌اندازه​ رهبری کوه هوا شمشیر به‌حتی​ دست گرفته بود کی بود؟

قدم.

قلبش آشوب بود،‌هماهنگ​ دستانش سرد شده‌خیره​ و پاهایش کمی می‌لرزیدند.

درسته.

ترس.

من می‌ترسم، اما...

«باید بدونی که نمی‌تونی حریف‌تکون​ من باشی. شاید خوب مقاومت‌بیاین​ کنی، اما پاهات دارن کم میارن.»

هیون جونگ در‌نمی‌تونم​ پاسخ به حرف‌های یادو‌برو​ گفت: «گاهی اوقات می‌دونی...»

«...ها؟»

«حتی اگه از چیزی‌برو​ بترسی، باز هم باید‌داد​ دست به کار بشی.»

«...»

«بیا. شماها با پلیدی آلوده‌بدم​ شدید. من شمشیر کوه هوا‌بلند​ رو روی تنتون حک می‌کنم.»

یادو پوزخندی زد:

«بذار ببینیم این‌بی‌خیال​ شمشیر کوه هوا‌صدای​ چقدر عظمت داره؟»

بدنش به‌سرعتت​ سمت هیون‌کنی​ جونگ هجوم برد.

سوووش!

کانگ!

او توانست تیغه را دفع کند، اما به نظر‌آخرش​ می‌رسید وزن و قدرت آن شمشیر پهن هر لحظه‌خیره​ ممکن است شمشیر باریک هیون جونگ را در هم بشکند.

«مـ-محکم باش!»

چهره شاگرد درجه‌نمی‌تونم​ سه، چونگ هوا،‌بی‌خیال​ در هم رفت.

با وجود اینکه تنها چند ضربه رد و بدل کرده‌اگه​ بودند، قدرت حریفش به وضوح احساس می‌شد. و اگر حتی‌درد​ یک ثانیه دیر واکنش نشان می‌داد، ممکن بود کشته شود.

او هر طور که بود‌جلو​ توانست ضربه را دفع کند، اما‌میایم​ اوضاع اصلاً بهتر به نظر نمی‌رسید.

غییییژ!

حریف سلاحش را به جلو فشار‌بی‌خیال​ داد که باعث شد مچ دستانش‌آخرش​ درد بگیرد و پاهایش سست شود.

«هوهو. بچه کوچولو.»

از پشت جایی که تیغه و شمشیرشان به هم گره‌دنبالت​ خورده بود، می‌شد چهره حریفش را دید. حریفش نیت قتلی واقعی‌تندتر​ داشت و او تازه فهمید که جانش واقعاً در خطر است.

همه‌چیز در‌سرعتت​ برابر چشمانش تیره‌تکون​ و تار شد.

«می‌تونم از پسش بربیام؟»

در برابر اون؟

او که نه چونگ میونگ بود‌صدای​ و نه بک چون، می‌تونست در‌فکر​ برابر این افراد جناح شیطانی پیروز بشه؟

«کـ-کی قراره برسن؟»

چونگ میونگ؟ بک چون؟

می‌تونم تا‌چکید​ اون موقع‌به‌اندازه​ دوام بیارم؟

تا وقتی که پیداشون بشه؟

بام!

نیروی شدیدی از تیغه حریف به شمشیرش منتقل‌جلو​ شد که باعث شد مچ دست چونگ هوا‌نباش​ به شدت درد بگیرد و دلش آشوب شود.

«وقتی من روبروت‌اون​ ایستادم، داری به‌این​ یکی دیگه فکر می‌کنی؟»

ضربه قدرتمندی‌بدم​ به سمت‌برو​ سرش نشانه رفت.

«آه...»

چشمان چونگ هوا‌نمی‌تونم​ با فکر کردن‌بی‌خیال​ به مرگش گشاد شد.

نمی‌شد جلویش را گرفت.

کوانگ!

اما ناگهان صدای بلندی به گوش رسید؛‌گره​ تیغه‌ای که به سمتش می‌آمد به عقب‌بقیه​ کمانه کرد و کسی او را گرفت.

«بلند شو!»

«رئیس خوابگاه!»

اون گوم بی‌درنگ او‌برو​ را از جا بلند‌داد​ کرد و به جلو رفت.

«به خودت شک نکن.»

«...»

«تو یه شمشیرزن از کوه هوایی‌این​ که سخت‌ترین تمرینات رو پشت سر‌بمیره​ گذاشته. پس هرگز به خودت شک نکن!»

صدای اون‌بدم​ گوم در‌برو​ فضا طنین‌انداز شد.

«تا کی می‌خواید فقط به پشت سر اونا نگاه کنید؟!‌بیاین​ تا کی می‌خواید منتظر بمونید تا اونا رهبری‌تون کنن؟ به‌چلوندن​ کارایی که کردید و به مهارت‌های خودتون ایمان داشته باشید! و...»

اون گوم شمشیرش‌نمی‌تونم​ را تکان داد و‌برو​ به جلو قدم برداشت:

«مگه نباید وقتی‌اون​ بقیه برمی‌گردن، لبخند‌این​ روی لب‌هامون باشه؟»

هیچ وقتی‌بدم​ برای پاسخ‌برو​ دادن نبود.

شمشیر اون گوم به جلو‌تکون​ حرکت کرد تا دشمنانی را‌بیاین​ که هجوم می‌آوردند، از پا درآورد.

سریع، دقیق و مرگبار.

شمشیر او‌چکید​ کاملاً دشمن را‌کافی​ در هم شکست.

«رئیس خوابگاه!»

«عقب‌نشینی نکنید!»

اون گوم غرش‌کنان‌نمی‌تونم​ با تمام توانش دشمنان‌برو​ را به عقب راند.

«اگه تنهایی از پسش برنمیاید،‌کافی​ مراقب همدیگه باشید! اگه زمین‌شون‌اگه​ زدید، همون‌جا نگه‌شون دارید! همین کافیه!»

قدرت به‌بدم​ دست شمشیرزنِ‌برو​ چونگ هوا بازگشت.

«من هم همین‌طور!»

او پاهایش را‌نمی‌تونم​ محکم و بافاصله‌بی‌خیال​ روی زمین گذاشت.

«من هم‌چکید​ یه شمشیرزن‌به‌اندازه​ از کوه هوام!»

حتی اگه نتونم دشمن‌برو​ رو شکست بدم، نباید‌داد​ ضعیف به نظر برسم!

وووو!

شمشیر اون گوم بدون‌لفتش​ تردید در بدن دشمنان فرو‌صدای​ می‌رفت و آن‌ها را می‌شکافت.

در یک چشم به هم زدن، شمشیر او که در تمام‌قرار​ جهات حرکت می‌کرد، به هر کسی که در برابرش بود ضربه‌جدا​ زد و باعث شد بقیه با تردید به عقب قدم بردارند.

«آخ!»

«لـ-لعنتی! خیلی سریعه!»

شمشیر اون گوم در‌لفتش​ شانه حریفش فرو رفت و‌صدای​ خون به بیرون فواره زد.

چاک!

اون گوم که به شکلی تمیز ران‌بلند​ شخص دیگری را بریده بود، حالت بدنش‌سرعتت​ را پایین آورد و دوباره ضربه زد.

وقتی بحث شمشیر به میان می‌آمد، اون‌گره​ گوم احتمالاً بیشترین مهارت را در کوه‌بقیه​ هوا داشت. هیچ حریفی برای او وجود نداشت.

در واقع، اگرچه در کوه هوا هیون سانگ‌جلو​ رئیس سالن هنرهای رزمی بود، اما این اون گوم‌سرعتت​ بود که بیشترین مهارت را در آموزش شمشیرزنی داشت.

اون گوم این‌اون​ واقعیت را بهتر‌این​ از هر کسی می‌دانست.

«من باید‌بدم​ این کار‌برو​ رو بکنم.»

بچه‌های اینجا هنوز خام بودند.

گذشته از مهارت‌ها، شاگردان هرگز یک جنگ واقعی را تجربه نکرده‌داد​ بودند، بنابراین وقتی چنین بچه‌هایی به درون این فضای جنگ‌مانند هل‌گره​ داده می‌شدند، حتی نمی‌توانستند نیمی از مهارت‌هایشان را به نمایش بگذارند.

پس او‌چکید​ آن‌ها را‌به‌اندازه​ درک می‌کرد.

اگر او که در خط مقدم ایستاده‌بلند​ بود، دشمنانشان را شکست می‌داد، آن‌وقت بچه‌های‌سرعتت​ پشت سرش می‌توانستند کمی شجاعت به دست بیاورند.

«آروم باشید!‌سرعتت​ خونسردی خودتون‌کنی​ رو حفظ کنید!»

این درست همان لحظه‌ای بود‌بدم​ که اون گوم می‌خواست دشمن‌بلند​ دیگری را از پا درآورد.

کواک!

با صدای چرخش چیزی،‌برو​ تیغه‌ای مهیب به سمت‌داد​ اون گوم حرکت کرد.

«ها!»

اون گوم بدون‌نمی‌تونم​ اینکه نیازی به بررسی‌برو​ جهت داشته باشد، چرخید.

کواااک!

لبه لباس روی شانه‌اش‌برو​ پاره شد و پوست‌داد​ نزدیک صورتش بریدگی بلندی برداشت.

تاک!

اون گوم روی زمین‌لفتش​ فرود آمد و دستش‌جلو​ را به صورتش کشید.

«اوه، پس تو کوه‌به‌اندازه​ هوا هم کسی هست‌دیده​ که بتونه همچین کاری بکنه؟»

نیزه کوتاه مرگبار.

او در حالی که نیزه‌های کوتاهی در‌گره​ هر دو دست داشت، سرش را تکان‌بقیه​ داد و به اون گوم نزدیک شد.

«اگه تو بمیری، همه‌چیز تمومه.»

«این دقیقاً‌چکید​ همون حرفیه که‌کافی​ من باید بزنم.»

«هه هه‌بدم​ هه. زبونتم که‌جلو​ خوب کار می‌کنه.»

نیزه کوتاه مرگبار، سون‌کنی​ وول، با چشمانی خون‌گرفته‌کرد​ به او نگاه کرد.

«این نیزه‌صدا​ رو تو همون‌بدم​ دهنت فرو می‌کنم!»

نیزه کوتاه که به شدت‌کافی​ در دستش می‌چرخید، مستقیماً به سمت‌قرار​ قفسه سینه اون گوم پرتاب شد.

ناولها | novelha.net