---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 177: 177 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 177: 177

0

بعد از اینکه یو ایل‌هان با وجود‌خونین​ گیجی‌اش، شیطان رعد و برق را شکست داد،‌درختان​ گروه بالاخره یک بحث جدی را شروع کرد.

[من هنوز هم نمی‌تونم ارتباط برقرار‌خوبی​ کنم. چطور ممکنه با اینکه روی زمین‌متوجه​ هستیم، نتونم با بهشت تماس بگیرم؟] (لیرا)

[این غیرعادی‌حفر​ نیست، لیرا. اول‌سرخ‌تر​ آروم باش.] (اسپیرا)

[یو ایل‌هان،‌سرخ‌تر​ حالت خوبه؟‌درختان​ یو ایل‌هان.] (ارتا)

در وهله اول، وقتی او دروازه‌ای ایجاد کرد که به «دنیایی دیگر» متصل می‌شد، باید‌درختان​ به قضیه شک می‌کردند. مگر خود او و فرشتگان به خوبی نمی‌دانستند که هیچ دنیایی‌نهفته​ به او متصل نیست؟ باید همان لحظه‌ای که دروازه باز شد متوجه این موضوع می‌شدند.

فقط مسئله این بود که، از همان لحظه‌ای که صرفاً‌لحظه‌ای​ به خاطر مقدار مضحک مانای درونش، آن را به عنوان‌خاطر​ یک دنیای دیگر قضاوت کردند، دیگر کار از کار گذشته بود.

[پس این مکان،‌آسمانی​ روی زمینه، یه‌نهایت​ جای ناشناخته.] (لیرا)

[به همین دلیله که با وجود فعال‌پلی​ کردن مهارتِ عنوانش، نتونست از اینجا فرار‌واضح​ کنه؛ ما هنوز روی زمین هستیم.] (ارتا)

[با اینکه غیرقابل باوره...‌حاضر​ چاره‌ای جز باور کردن‌گودال​ ندارم. آکاشیک رکورد مطلقه.] (اسپیرا)

یو ایل‌هان با‌مگر​ نگاهی متفاوت از قبل‌نمی‌دانستند​ به اطرافش خیره شد.

او از قبل جسد شیطان رعد و برق را در موجودی‌اش جمع‌آوری کرده بود. چیزی که در‌واضح​ حال حاضر می‌دید، سرزمین‌های خونین، گودال عظیمی که حفر کرده بود، آسمانی که حتی از زمین هم‌بشه​ سرخ‌تر بود، و در نهایت، درختان بائوبابی بودند که پلی میان زمین و آسمان شکل داده بودند.

«این...»

صدایش بسیار واضح بود، اما‌می‌دید​ حتی خودش هم نمی‌دانست چه‌حفر​ احساساتی در آن نهفته است.

«... زمینه...؟»

[بله. تنها دنیایی که چنان عمیق‌نهایت​ به تو متصل شده که حالا‌آسمان​ دیگه نمی‌تونه ازت جدا بشه.] (ارتا)

[دقیقاً کجای زمینه؟ فقط با حساب کردن مسافتی‌میان​ که ایل‌هان توی این دنیا پرواز کرده، باید‌خودش​ تا الان ۱۰۰ بار دور زمین چرخیده باشه.] (لیرا)

[سیاه‌چال.] (ارتا)

ارتا پاسخ داد.

[ممکنه، به شرطی‌آسمانی​ که اینجا یه سیاه‌چال‌درختان​ روی زمین باشه.] (ارتا)

[قطعاً سیاه‌چالی نیست که از طریق تله‌پلی​ ویرانی ایجاد شده باشه. یعنی این سیاه‌چال‌واضح​ با مانای شخصیِ یه نفر ساخته شده؟] (لیرا)

[درسته. این توضیح می‌ده‌حاضر​ که چرا نمی‌تونیم با‌گودال​ بهشت ارتباط برقرار کنیم.] (ارتا)

[اگه اینطوره، پس به‌خود​ نظر می‌رسه این یارو‌هیچ​ عجب غولیه واسه خودش...] (اسپیرا)

یو ایل‌هان دوباره به اطرافش نگاه کرد. با اینکه‌بودند​ تجربه ماجراجویی و نابود کردن سیاه‌چال‌های زیادی را داشت،‌اما​ هرگز تصور نمی‌کرد که اینجا هم یکی از آن‌ها باشد.

«یه همچین فضای عظیمی؟ یکی‌بائوبابی​ فضایی به مراتب بزرگ‌تر از‌شکل​ زمین رو تبدیل به سیاه‌چال کرده؟»

[در واقع، دقیقاً به این دلیل ممکنه که اینجا یه دنیای واقعی نیست. سیاه‌چال‌ها با توجه به‌بودند​ تأثیر مانا، در لحظه تغییر می‌کنن! این احتمال وجود داره که تو تا الان سه بار یا‌چنان​ حتی بیشتر دور این سیاه‌چال چرخیده باشی. منتها چون مدام در حال تغییر بوده، متوجهش نشدی.] (ارتا)

[غیرقابل باوره...] (لیرا)

[اما، اگه‌حفر​ اینجا واقعاً یه‌سرخ‌تر​ سیاه‌چال باشه...] (اسپیرا)

به نظر می‌رسید فقط‌درختان​ اسپیرا متوجه منظور ارتا شده‌آسمان​ بود. چشمانش درخشید و گفت.

[باید یه‌چیزی​ راه خروجی وجود‌می‌دید​ داشته باشه.] (اسپیرا)

«راه خروج داره؟»

[راه خروج... احتمالاً وجود نداره، چون سیاه‌چال‌ها معمولاً به این دلیل ساخته‌آسمان​ می‌شن که شخص نمی‌خواد با بقیه در تماس باشه. حالا یا به‌بله​ این خاطر که می‌خواسته پنهان بشه، یا مجبور بوده پنهان بشه.] (اسپیرا)

«پس...»

یو ایل‌هان هم در آن لحظه‌سرزمین‌های​ به جواب رسید. دستی که نیزه‌حتی​ اژدهای هشت‌دم را گرفته بود، سفت‌تر شد.

«باید یارویی که‌مگر​ این سیاه‌چال رو ساخته،‌نمی‌دانستند​ لت و پار کنم.»

[اما باید مراقب باشی. کسی که می‌تونه سیاه‌چالی به این بزرگی بسازه و هیولاهایی‌داده​ به این ترسناکی تولید کنه، قطعاً آدم معمولی‌ای نیست. هرچند، دلم نمی‌خواد باور کنم که‌حالا​ یکی از اون هیولاهای مضحکیه که خودشون به تنهایی تبدیل به موجود برتر شدن...] (لیرا)

[فعلاً کندن رو متوقف کن. با توجه به‌میان​ این واقعیت که هرچی پایین‌تر می‌ریم غلظت مانا‌خودش​ بیشتر می‌شه، اربابش باید همون پایین باشه.] (ارتا)

[تنها مشکل این احتماله که‌می‌دید​ شاید اون اول بیاد تا‌حفر​ یو ایل‌هان رو نابود کنه...] (اسپیرا)

«اَه، چقدر پیچیده.»

یو ایل‌هان به زمین نگاه کرد؛ گویی می‌خواست‌بائوبابی​ به هیولایی که زیر زمین بود خیره شود، هیولایی‌واضح​ که حتی نمی‌توانست ذره‌ای از حضورش را حس کند.

«گفتی که موجود برتر‌درختان​ نیست، درسته؟ پس شاید‌میان​ بتونم یه امتحانی بکنم.»

[با اینکه دلم می‌خواد‌حاضر​ اینو باور کنم... اما‌گودال​ اگه باشه چی؟] (لیرا)

«احتمالاً بتونم فرار کنم، احتمالاً.»

یو ایل‌هان با وجود اینکه در رده سوم بود،‌بودند​ اعلام کرد که می‌تواند از دست یک موجود برتر فرار‌خودش​ کند. این حرف حقیقت داشت، بنابراین فرشتگان نتوانستند جوابی بدهند.

اگر چنین اتفاقی می‌افتاد، بزرگ‌ترین مشکل این بود که او باید حتی در‌بسیار​ حین فرار هم با کشتن هیولاها رشد می‌کرد، اما ترسناک‌تر از آن چه‌حالا​ بود؟ اینکه یو ایل‌هان ممکن بود واقعاً در انجام این کار موفق شود.

«هووو، باید به خودم بیام.»

یو ایل‌هان محکم به گونه‌هایش سیلی زد تا ناامیدی‌همان​ را از خود دور کند، و در حالی که متناوباً‌صرفاً​ دستانش را مشت و باز می‌کرد، بدنش را منقبض کرد.

اصلاً نیازی به ناراحتی نبود. با اینکه نگران بود که نمی‌تواند والدینش،‌آسمان​ یومیر، سایر زیردستانش و همچنین دوستانش مانند کانگ می‌ره و نا یونا را‌تنها​ ببیند، اما هر چیز دیگری را که می‌خواست در اینجا داشت، مگر نه؟

ابزارهایی برای ساخت تجهیزات، غذای کافی برای دهه‌ها، آبی به اندازه یک دریاچه برای‌واضح​ شستن بدنش، شعله ابدی، و تمام تکنیک‌های دیگری که در اختیار داشت. یو ایل‌هان از‌ازت​ همان زمانی که روی زمین تنها مانده بود، خودش را برای چنین لحظاتی آماده می‌کرد!

اما به نوعی، این‌حاضر​ طرز فکر باعث می‌شد‌گودال​ احساس خستگی بیشتری کند.

«لعنتی، هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم‌خود​ که توی یه سیاه‌چال‌هیچ​ روی زمین هم جا بمونم.»

[اما خوبه که‌آسمانی​ هنوز می‌تونی با من‌درختان​ باشی، مگه نه؟] (لیرا)

«... درسته.»

یو ایل‌هان با دیدن لیرا که سرش را از زره سینه‌اش بیرون‌حتی​ آورده بود، به خنده افتاد. حق با او بود. از آنجایی که‌بسیار​ بیش از حد به گفتن اینکه تنهاست عادت کرده بود، اشتباه می‌کرد.

او نه در آن یک هزار سال روی زمین تنها بود، و نه الان تنها بود. نه تنها‌بود​ تنها نبود، بلکه سه نفر را داشت که می‌توانست به آن‌ها تکیه کند، از جمله لیرا. با اینکه‌دلیله​ از نظر فیزیکی فقط یک بار اضافی بودند، اما با این وجود، شرکای ارزشمند و عزیزش محسوب می‌شدند.

با این طرز فکر، قدرت در‌نهایت​ بدنش فوران کرد. احساس می‌کرد حالا‌آسمان​ می‌تواند هر کاری را انجام دهد.

«خوبه، بیاین تا‌نهایت​ روزی که برمی‌گردیم،‌بودند​ تمام تلاشمون رو بکنیم.»

[اگه تو باشی، به زودی می‌تونی موفق بشی. وقتی همین‌حفر​ الانش می‌تونی این شیاطین رو بکشی، اگه رده چهارم رو‌آسمان​ به دست بیاری دیگه هیچ جای نگرانی برات باقی نمی‌مونه.] (ارتا)

[رده چهارم، هاه. ترسناکه، چون‌فرشتگان​ اگه یو ایل‌هان باشه، ممکنه بتونه‌دروازه​ توی ۵۰ سال انجامش بده.] (اسپیرا)

«منظورت از ۵۰ سال چیه.»

یو ایل‌هان پوزخندی‌نهایت​ زد و این‌بودند​ حرف را رد کرد.

«بیا رو‌چیزی​ پنج سال‌حاضر​ حساب کنیم.»

[۵ سال...؟] (لیرا)

[یو ایل‌هان، چقدر از زمانی که زمین به آکاشیک‌بودند​ رکورد متصل شده می‌گذره؟ حدود ۲ سال؟ و حالا‌اما​ داری می‌گی توی ۵ سال قراره چیکار کنی؟] (ارتا)

ارتا می‌خواست ادامه دهد، اما بعد به فکر فرو رفت. اینکه‌داده​ یو ایل‌هان تنها در یک سال به رده سوم رسیده بود،‌تنها​ در حالی که دیگران اگر خوش‌شانس بودند ۱۰۰ سال طول می‌کشید.

با اینکه به خاطر توسعه بیش از حد سریع زمین، این‌آسمانی​ دانش عمومی را فراموش کرده بودند، اما یو ایل‌هان حتی در‌داده​ میان مردم زمین هم در سرعت رشد حرف اول را می‌زد.

[سطح یو‌می‌کردند​ ایل‌هان چند‌خود​ بود؟] (ارتا)

[۱۸۰. بعد از سطح ۱۷۰، مقدار تجربه مورد‌بائوبابی​ نیاز برای ارتقا سطح مضحک می‌شه. این‌طور هم‌بسیار​ نیست که این شیاطین مسخره همه‌جا پیدا بشن.] (لیرا)

لیرا طوری صحبت می‌کرد که انگار سرعت رشد یو ایل‌هان کمی کاهش یافته است، اما وضعیت فعلی یو‌احساساتی​ ایل‌هان با سطح ۱۸۰، در حالی که فقط نیم سال پیش در سطح ۱۶۲ بود، قطعاً عادی نبود.‌توی​ این فرشتگان، از جمله خودش، به خاطر اینکه مدت زیادی با او بودند، داشتند عقل سلیم را فراموش می‌کردند!

[اوه خدای من، لطفاً کمک‌می‌دید​ کن یو ایل‌هان همین‌طور که‌حفر​ الان هست، خوب بمونه.......] (ارتا)

[چرا برای همچین چیز واضحی دعا‌خوبی​ می‌کنی؟ ایل‌هان بهترین تو دنیاست! نه،‌باز​ شاید بهترین تو تمام دنیاها.....!] (لیرا)

[و لطفاً به این احمق‌سرخ‌تر​ هم کمک کن تا هیچ‌پلی​ بی‌احترامی‌ای به شما نکنه.......] (ارتا)

[هوف.] (لیرا)

با اینکه بعد از اومدن به این دنیا، یا بهتره بگیم سیاه‌چال، فضای آرومی‌نهایت​ بین فرشته‌ها حاکم شده بود، بالاخره اون رو شکستن و ششمین جنگ کوچیکشون رو شروع‌احساساتی​ کردن. یو ایل‌هان کل‌کل فرشته‌ها رو نادیده گرفت و برای برداشتن تجهیزاتش رفت پایین سوراخ.

حالا باید برای مدتی با کندن سوراخ‌ها خداحافظی می‌کرد. سختی حفاری اون‌قدر زیاد بود که کندن‌فقط​ بی‌وقفه‌اش باعث شد مهارت حفاری‌اش به ۸۰ برسه؛ چیزی که باعث شد با خودش فکر کنه: «اگه‌جای​ اینجا رو زیر و رو کنم می‌تونم توش استاد بشم، هاه.» پس براش کمی مایه تاسف بود.

با این حال، حفاری رو می‌شد هر زمانی انجام‌بودند​ داد. در حال حاضر، او باید قوی‌تر می‌شد؛ برای‌اما​ خودش، برای بقیه افراد روی زمین، و برای فرشته‌ها.

«خیلی خب،‌سرخ‌تر​ بیاید یه‌درختان​ درجه ببریمش بالاتر.»

[هنوزم جا‌چیزی​ برای سرعت‌حاضر​ گرفتن داشتی......!؟] (ارتا)

«باید قبل از اینکه‌خود​ میر رده چهارم رو‌هیچ​ به دست بیاره برگردم.»

[نظر دادن سخته‌آسمانی​ چون میر هم به‌درختان​ همون اندازه هیولاست.....] (لیرا)

یو ایل‌هان ندای تباهی رو باز کرد و به هوا پرواز‌داده​ کرد. او وضعیت خودش از جمله ذخیره ماناش رو بررسی کرد‌تنها​ و با یه فریاد سبک شروع به اوج گرفتن در آسمان‌ها کرد.

هنوز زمان زیادی‌حال​ تا فروپاشی این‌سرزمین‌های​ سیاه‌چال باقی مونده بود.

در حالی که یو ایل‌هان در حال تبدیل شدن به یه هیولای حتی‌شکل​ مضحک‌تر بود، یومیر نگران پدرش بود که پیام داده بود «به خاطر یه‌چنان​ سری کارها نمی‌تونم برگردم»، و با چشمانی خالی به دستگاه ارتباطی خیره شده بود.

«بدون بابا نگران‌کننده‌ست.»

«نمی‌تونه بیاد؟»

«آره.»

یومیر در جواب سوال کانگ‌سرخ‌تر​ می‌ره بی‌حال سر تکون داد‌پلی​ و قیافه‌ای نگران به خودش گرفت.

«حال بابا خوبه؟‌نهایت​ اونجا خیلی خطرناک‌بودند​ به نظر می‌رسید.......»

«اون هر جا‌حال​ باشه حالش خوبه.‌سرزمین‌های​ بیا نگرانش نباشیم.»

«نباید نگران اون باشی،‌خود​ بلکه باید نگران دنیایی‌هیچ​ باشی که بهش رفته~.»

کانگ می‌ره و یومیر ناخودآگاه با حرف نا یونا موافقت‌پلی​ کردن و سر تکون دادن. خب، اون کسی نبود که‌نمی‌دانست​ بشه نگرانش بود. تازه خودشون هم حسابی سرشون شلوغ بود.

«پس باید‌سرخ‌تر​ خودمون اینو‌درختان​ حلش کنیم، هاه.»

نگاهشون از روی دستگاه ارتباطی به دروازه روبه‌روشون چرخید. گردابی که‌آسمانی​ طوری در حال طوفان بود که انگار هر لحظه ممکن بود‌داده​ منفجر بشه؛ این دروازه‌ای بود که به یک دنیای متروکه متصل می‌شد.

«با اینکه آماده بودم، اما‌فرشتگان​ به نظر می‌رسه این روزها اتصال‌دروازه​ به دنیاهای متروکه خیلی زیاد شده.»

«اما الان‌حفر​ دیگه چیز‌حتی​ جدیدی نیست~.»

«اما این یکی خاصه، مگه نه؟ طبق گفته پیشاهنگ‌ها، اونا حداقل پنج تا‌بسیار​ رده چهارم دیدن. و البته که در واقعیت باید خیلی بیشتر باشن. بازم‌حالا​ جای شکرش باقیه که متوجه ما نشدن، اما با وضعیتی که الان دروازه داره......»

همه دنیاهای متروکه پر از موجودات رده چهارم نبودن. فقط‌حفر​ دنیاهایی که یو ایل‌هان بهشون رفته بود، و دنیایی که‌آسمان​ کانگ می‌ره، یومیر و بقیه بهش رفته بودن، موارد خاصی بودن.

اکثریت دنیاهایی که به زمین متصل می‌شدن نهایتاً ۴ یا ۵ موجود رده چهارم داشتن و‌فقط​ به همین خاطر، اکثراً با کمک مردم زمین و مردم دنیاهای دیگه بهشون رسیدگی می‌شد...... از‌زمینه​ اونجایی که این دنیای متروکه دشمنان قوی‌تری داشت، اونا می‌خواستن حمایت یو ایل‌هان رو به دست بیارن.

نا یونا به پشت سرش نگاه کرد. کلن‌های اتحاد خط مقدم همگی اینجا‌شکل​ بودن و پشت سرشون هم بعضی از مردم دنیاهای دیگه که باهاشون ارتباطات خصوصی‌عمیق​ داشتن ایستاده بودن. با این حال، او هنوز هم نمی‌تونست نگرانی‌اش رو پنهان کنه.

«واقعاً همه نیروهای رزمی‌درختان​ رو اینجا جمع کردیم؟‌میان​ من که گرگ‌ها رو نمی‌بینم~.»

«اگه منظورت فلمیر و اریکیاست، اونا دارن‌خونین​ تو دارئو کمک می‌کنن. به نظر می‌رسه‌نهایت​ اونا هم دارن روزهای سختی رو می‌گذرونن......»

«باید یه اطلاعیه بدیم؟‌خود​ هرچند، یکم نگران‌کننده‌ست چون سنگ‌های‌همان​ جادویی رده چهارم زیادی نداریم.....»

«اونا از ارتباط ما با‌سرخ‌تر​ ونگارد خبر دارن، پس ممکنه در‌میان​ ازای کمک یه چیزی درخواست کنن.»

با اینکه اگه با دادن یه اطلاعیه رسمی تو گیلد مزدوران از مردم دنیاهای دیگه قدرت قرض می‌گرفتن ممکن بود قضیه به‌تنها​ راحتی تموم بشه، اما مشکل بعد از اون بود. اونا نمی‌تونستن اجازه بدن هیچ آسیبی به یو ایل‌هان برسه، اما اگه این‌باشه​ کار رو هم نمی‌کردن، نبرد خیلی نگران‌کننده می‌شد..... درست همون موقع که کانگ می‌ره در حال فکر کردن سرش رو گرفته بود.

«بیاین فقط خودمون‌حال​ بریم اونجا و‌سرزمین‌های​ همه‌شون رو بکشیم!»

یومیر با صدایی روشن گفت.

«اگه ما فقط رده‌حتی​ چهارم‌ها رو بکشیم، آدمای‌بائوبابی​ اینجا می‌تونن جلوشون رو بگیرن!»

«با اینکه خوش‌بینانه‌نهایت​ به نظر می‌رسه،‌بودند​ اما واقعاً ممکنه؟»

کانگ می‌ره شک داشت، اما یومیر مثل همیشه سرزنده‌عظیمی​ بود. او برخلاف یو ایل‌هان که هرگز به فکر بقیه‌میان​ اهمیت نمی‌داد، حس عمیقی از مراعات دیگران و بخشندگی داشت.

«مشکلی نیست.»

دست خودش نبود که نگران پدرش باشه، اما نمی‌تونست آدمای نگران اینجا‌آسمان​ رو هم به حال خودشون رها کنه. مهارت ارتباطی یومیر در برابر‌بله​ هر کسی به جز کسایی که ازش قوی‌تر بودن تقریباً شکست‌ناپذیر بود!

«ممکنه، چون سطح‌نهایت​ پنهان‌کاری من از دفعه‌پلی​ قبل خیلی بالا رفته!»

«خیلی بالا رفته؟ چقدر......؟»

«۹۷!»

درست قبل از استادی.

«خون خودشو‌سرخ‌تر​ نشون می‌ده،‌درختان​ مگه نه~......»

«این حرفت حس‌حال​ عجیبی بهم می‌ده‌سرزمین‌های​ پس حرفشو نزن.»

قطعاً یومیر خیلی جذاب به نظر می‌رسید، به یو ایل‌هان رفته بود، و برای‌موضوع​ او وجودی دوست‌داشتنی‌تر و باارزش‌تر بود. با این حال، او فقط شبیه یو ایل‌هان‌کردند​ بود نه بچه‌اش! انگار که داشت خودش رو هیپنوتیزم می‌کرد، عصایش رو بالا برد.

«خیلی خب، پس، میر.‌حتی​ بیا بریم. اگه با‌بائوبابی​ تو باشم می‌تونم انجامش بدم.»

«چه دیالوگ‌سرخ‌تر​ پرشوری مثل‌درختان​ مانگاهای شونن.......»

نا یونا با اینکه این صحنه به نظرش‌گودال​ کمی مسخره می‌ومد، دنبالشون راه افتاد. کانگ هاجین که‌بودند​ از کنار تماشا می‌کرد، با چشمانی گشاد شده پرسید.

«واقعاً می‌خواین برین؟‌مگر​ به همچین جای خطرناکی؟‌نمی‌دانستند​ فقط شما ۳ تا؟»

«نه، اوپا.‌حفر​ ما ۴‌حتی​ تایی می‌ریم.»

«......۴ تا؟»

«بله، اوپا.»

کانگ می‌ره با بامزگی لبخند زد، چیزی که اصلاً شبیه خود همیشگی‌اش نبود. همون لحظه که کانگ هاجین سعی کرد‌خاطر​ یه قدم به عقب برداره، اون مچ دستش رو گرفت. بعد، به سمت دروازه راه افتادن. کانگ هاجین مثل ماهی‌ای که‌نتونست​ تازه از آب گرفته باشن دست و پا می‌زد، اما با کمک نا یونا به کانگ می‌ره، او نمی‌تونست پیروز بشه.

«تو که هیچ‌وقت خواهرای کوچولوی‌سرخ‌تر​ بامزه‌ت رو تنها به همچین‌پلی​ جای خطرناکی نمی‌فرستی، مگه نه!؟»

«کجای شماها بامزه‌ست!؟»

«هاجین اوپا، به محض اینکه‌می‌دید​ به نظر رسید لو رفتیم، تو‌آسمانی​ با بدنت سپر ما می‌شی، فهمیدی~؟»

«این که‌می‌کردند​ فقط یه‌خود​ سپر گوشتیه!»

به این ترتیب، کانگ می‌ره بدون‌نهایت​ هیچ تردیدی وارد دروازه‌ای شد که به‌شکل​ نظر می‌رسید هر لحظه قراره منفجر بشه.

در حالی که تماشاچی‌ها با تعجب چشماشون رو گرد کرده بودن،‌داده​ دروازه بالاخره باز شد و هیولاها شروع به بیرون ریختن کردن، اما‌چنان​ تا همون آخر نبرد، حتی یک هیولای رده چهارم هم وجود نداشت.

نبردهای با دنیاهای متروکه‌حاضر​ بعد از اون، به‌گودال​ همین شکل رسیدگی شدن.

یادداشت نویسنده:

شروع کتاب هشتم، و‌حتی​ درست از همون ابتدا،‌بائوبابی​ شخصیت اصلی بازم جا می‌مونه.

پسر با‌سرخ‌تر​ تماشای پشت‌درختان​ پدرش بزرگ می‌شه.

یادداشت مترجم:

هر ۲۵ فصل یک‌خود​ کتاب است. مقدمه هم‌هیچ​ یک فصل حساب می‌شود.

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

متن مبدأ فاقد شماره و عنوان فصل بود.