چپتر 177: 177
0بعد از اینکه یو ایلهان با وجودخونین گیجیاش، شیطان رعد و برق را شکست داد،درختان گروه بالاخره یک بحث جدی را شروع کرد.
[من هنوز هم نمیتونم ارتباط برقرارخوبی کنم. چطور ممکنه با اینکه روی زمینمتوجه هستیم، نتونم با بهشت تماس بگیرم؟] (لیرا)
[این غیرعادیحفر نیست، لیرا. اولسرختر آروم باش.] (اسپیرا)
[یو ایلهان،سرختر حالت خوبه؟درختان یو ایلهان.] (ارتا)
در وهله اول، وقتی او دروازهای ایجاد کرد که به «دنیایی دیگر» متصل میشد، بایددرختان به قضیه شک میکردند. مگر خود او و فرشتگان به خوبی نمیدانستند که هیچ دنیایینهفته به او متصل نیست؟ باید همان لحظهای که دروازه باز شد متوجه این موضوع میشدند.
فقط مسئله این بود که، از همان لحظهای که صرفاًلحظهای به خاطر مقدار مضحک مانای درونش، آن را به عنوانخاطر یک دنیای دیگر قضاوت کردند، دیگر کار از کار گذشته بود.
[پس این مکان،آسمانی روی زمینه، یهنهایت جای ناشناخته.] (لیرا)
[به همین دلیله که با وجود فعالپلی کردن مهارتِ عنوانش، نتونست از اینجا فرارواضح کنه؛ ما هنوز روی زمین هستیم.] (ارتا)
[با اینکه غیرقابل باوره...حاضر چارهای جز باور کردنگودال ندارم. آکاشیک رکورد مطلقه.] (اسپیرا)
یو ایلهان بامگر نگاهی متفاوت از قبلنمیدانستند به اطرافش خیره شد.
او از قبل جسد شیطان رعد و برق را در موجودیاش جمعآوری کرده بود. چیزی که درواضح حال حاضر میدید، سرزمینهای خونین، گودال عظیمی که حفر کرده بود، آسمانی که حتی از زمین همبشه سرختر بود، و در نهایت، درختان بائوبابی بودند که پلی میان زمین و آسمان شکل داده بودند.
«این...»
صدایش بسیار واضح بود، امامیدید حتی خودش هم نمیدانست چهحفر احساساتی در آن نهفته است.
«... زمینه...؟»
[بله. تنها دنیایی که چنان عمیقنهایت به تو متصل شده که حالاآسمان دیگه نمیتونه ازت جدا بشه.] (ارتا)
[دقیقاً کجای زمینه؟ فقط با حساب کردن مسافتیمیان که ایلهان توی این دنیا پرواز کرده، بایدخودش تا الان ۱۰۰ بار دور زمین چرخیده باشه.] (لیرا)
[سیاهچال.] (ارتا)
ارتا پاسخ داد.
[ممکنه، به شرطیآسمانی که اینجا یه سیاهچالدرختان روی زمین باشه.] (ارتا)
[قطعاً سیاهچالی نیست که از طریق تلهپلی ویرانی ایجاد شده باشه. یعنی این سیاهچالواضح با مانای شخصیِ یه نفر ساخته شده؟] (لیرا)
[درسته. این توضیح میدهحاضر که چرا نمیتونیم باگودال بهشت ارتباط برقرار کنیم.] (ارتا)
[اگه اینطوره، پس بهخود نظر میرسه این یاروهیچ عجب غولیه واسه خودش...] (اسپیرا)
یو ایلهان دوباره به اطرافش نگاه کرد. با اینکهبودند تجربه ماجراجویی و نابود کردن سیاهچالهای زیادی را داشت،اما هرگز تصور نمیکرد که اینجا هم یکی از آنها باشد.
«یه همچین فضای عظیمی؟ یکیبائوبابی فضایی به مراتب بزرگتر ازشکل زمین رو تبدیل به سیاهچال کرده؟»
[در واقع، دقیقاً به این دلیل ممکنه که اینجا یه دنیای واقعی نیست. سیاهچالها با توجه بهبودند تأثیر مانا، در لحظه تغییر میکنن! این احتمال وجود داره که تو تا الان سه بار یاچنان حتی بیشتر دور این سیاهچال چرخیده باشی. منتها چون مدام در حال تغییر بوده، متوجهش نشدی.] (ارتا)
[غیرقابل باوره...] (لیرا)
[اما، اگهحفر اینجا واقعاً یهسرختر سیاهچال باشه...] (اسپیرا)
به نظر میرسید فقطدرختان اسپیرا متوجه منظور ارتا شدهآسمان بود. چشمانش درخشید و گفت.
[باید یهچیزی راه خروجی وجودمیدید داشته باشه.] (اسپیرا)
«راه خروج داره؟»
[راه خروج... احتمالاً وجود نداره، چون سیاهچالها معمولاً به این دلیل ساختهآسمان میشن که شخص نمیخواد با بقیه در تماس باشه. حالا یا بهبله این خاطر که میخواسته پنهان بشه، یا مجبور بوده پنهان بشه.] (اسپیرا)
«پس...»
یو ایلهان هم در آن لحظهسرزمینهای به جواب رسید. دستی که نیزهحتی اژدهای هشتدم را گرفته بود، سفتتر شد.
«باید یارویی کهمگر این سیاهچال رو ساخته،نمیدانستند لت و پار کنم.»
[اما باید مراقب باشی. کسی که میتونه سیاهچالی به این بزرگی بسازه و هیولاهاییداده به این ترسناکی تولید کنه، قطعاً آدم معمولیای نیست. هرچند، دلم نمیخواد باور کنم کهحالا یکی از اون هیولاهای مضحکیه که خودشون به تنهایی تبدیل به موجود برتر شدن...] (لیرا)
[فعلاً کندن رو متوقف کن. با توجه بهمیان این واقعیت که هرچی پایینتر میریم غلظت ماناخودش بیشتر میشه، اربابش باید همون پایین باشه.] (ارتا)
[تنها مشکل این احتماله کهمیدید شاید اون اول بیاد تاحفر یو ایلهان رو نابود کنه...] (اسپیرا)
«اَه، چقدر پیچیده.»
یو ایلهان به زمین نگاه کرد؛ گویی میخواستبائوبابی به هیولایی که زیر زمین بود خیره شود، هیولاییواضح که حتی نمیتوانست ذرهای از حضورش را حس کند.
«گفتی که موجود برتردرختان نیست، درسته؟ پس شایدمیان بتونم یه امتحانی بکنم.»
[با اینکه دلم میخوادحاضر اینو باور کنم... اماگودال اگه باشه چی؟] (لیرا)
«احتمالاً بتونم فرار کنم، احتمالاً.»
یو ایلهان با وجود اینکه در رده سوم بود،بودند اعلام کرد که میتواند از دست یک موجود برتر فرارخودش کند. این حرف حقیقت داشت، بنابراین فرشتگان نتوانستند جوابی بدهند.
اگر چنین اتفاقی میافتاد، بزرگترین مشکل این بود که او باید حتی دربسیار حین فرار هم با کشتن هیولاها رشد میکرد، اما ترسناکتر از آن چهحالا بود؟ اینکه یو ایلهان ممکن بود واقعاً در انجام این کار موفق شود.
«هووو، باید به خودم بیام.»
یو ایلهان محکم به گونههایش سیلی زد تا ناامیدیهمان را از خود دور کند، و در حالی که متناوباًصرفاً دستانش را مشت و باز میکرد، بدنش را منقبض کرد.
اصلاً نیازی به ناراحتی نبود. با اینکه نگران بود که نمیتواند والدینش،آسمان یومیر، سایر زیردستانش و همچنین دوستانش مانند کانگ میره و نا یونا راتنها ببیند، اما هر چیز دیگری را که میخواست در اینجا داشت، مگر نه؟
ابزارهایی برای ساخت تجهیزات، غذای کافی برای دههها، آبی به اندازه یک دریاچه برایواضح شستن بدنش، شعله ابدی، و تمام تکنیکهای دیگری که در اختیار داشت. یو ایلهان ازازت همان زمانی که روی زمین تنها مانده بود، خودش را برای چنین لحظاتی آماده میکرد!
اما به نوعی، اینحاضر طرز فکر باعث میشدگودال احساس خستگی بیشتری کند.
«لعنتی، هیچوقت تصور نمیکردمخود که توی یه سیاهچالهیچ روی زمین هم جا بمونم.»
[اما خوبه کهآسمانی هنوز میتونی با مندرختان باشی، مگه نه؟] (لیرا)
«... درسته.»
یو ایلهان با دیدن لیرا که سرش را از زره سینهاش بیرونحتی آورده بود، به خنده افتاد. حق با او بود. از آنجایی کهبسیار بیش از حد به گفتن اینکه تنهاست عادت کرده بود، اشتباه میکرد.
او نه در آن یک هزار سال روی زمین تنها بود، و نه الان تنها بود. نه تنهابود تنها نبود، بلکه سه نفر را داشت که میتوانست به آنها تکیه کند، از جمله لیرا. با اینکهدلیله از نظر فیزیکی فقط یک بار اضافی بودند، اما با این وجود، شرکای ارزشمند و عزیزش محسوب میشدند.
با این طرز فکر، قدرت درنهایت بدنش فوران کرد. احساس میکرد حالاآسمان میتواند هر کاری را انجام دهد.
«خوبه، بیاین تانهایت روزی که برمیگردیم،بودند تمام تلاشمون رو بکنیم.»
[اگه تو باشی، به زودی میتونی موفق بشی. وقتی همینحفر الانش میتونی این شیاطین رو بکشی، اگه رده چهارم روآسمان به دست بیاری دیگه هیچ جای نگرانی برات باقی نمیمونه.] (ارتا)
[رده چهارم، هاه. ترسناکه، چونفرشتگان اگه یو ایلهان باشه، ممکنه بتونهدروازه توی ۵۰ سال انجامش بده.] (اسپیرا)
«منظورت از ۵۰ سال چیه.»
یو ایلهان پوزخندینهایت زد و اینبودند حرف را رد کرد.
«بیا روچیزی پنج سالحاضر حساب کنیم.»
[۵ سال...؟] (لیرا)
[یو ایلهان، چقدر از زمانی که زمین به آکاشیکبودند رکورد متصل شده میگذره؟ حدود ۲ سال؟ و حالااما داری میگی توی ۵ سال قراره چیکار کنی؟] (ارتا)
ارتا میخواست ادامه دهد، اما بعد به فکر فرو رفت. اینکهداده یو ایلهان تنها در یک سال به رده سوم رسیده بود،تنها در حالی که دیگران اگر خوششانس بودند ۱۰۰ سال طول میکشید.
با اینکه به خاطر توسعه بیش از حد سریع زمین، اینآسمانی دانش عمومی را فراموش کرده بودند، اما یو ایلهان حتی درداده میان مردم زمین هم در سرعت رشد حرف اول را میزد.
[سطح یومیکردند ایلهان چندخود بود؟] (ارتا)
[۱۸۰. بعد از سطح ۱۷۰، مقدار تجربه موردبائوبابی نیاز برای ارتقا سطح مضحک میشه. اینطور همبسیار نیست که این شیاطین مسخره همهجا پیدا بشن.] (لیرا)
لیرا طوری صحبت میکرد که انگار سرعت رشد یو ایلهان کمی کاهش یافته است، اما وضعیت فعلی یواحساساتی ایلهان با سطح ۱۸۰، در حالی که فقط نیم سال پیش در سطح ۱۶۲ بود، قطعاً عادی نبود.توی این فرشتگان، از جمله خودش، به خاطر اینکه مدت زیادی با او بودند، داشتند عقل سلیم را فراموش میکردند!
[اوه خدای من، لطفاً کمکمیدید کن یو ایلهان همینطور کهحفر الان هست، خوب بمونه.......] (ارتا)
[چرا برای همچین چیز واضحی دعاخوبی میکنی؟ ایلهان بهترین تو دنیاست! نه،باز شاید بهترین تو تمام دنیاها.....!] (لیرا)
[و لطفاً به این احمقسرختر هم کمک کن تا هیچپلی بیاحترامیای به شما نکنه.......] (ارتا)
[هوف.] (لیرا)
با اینکه بعد از اومدن به این دنیا، یا بهتره بگیم سیاهچال، فضای آرومینهایت بین فرشتهها حاکم شده بود، بالاخره اون رو شکستن و ششمین جنگ کوچیکشون رو شروعاحساساتی کردن. یو ایلهان کلکل فرشتهها رو نادیده گرفت و برای برداشتن تجهیزاتش رفت پایین سوراخ.
حالا باید برای مدتی با کندن سوراخها خداحافظی میکرد. سختی حفاری اونقدر زیاد بود که کندنفقط بیوقفهاش باعث شد مهارت حفاریاش به ۸۰ برسه؛ چیزی که باعث شد با خودش فکر کنه: «اگهجای اینجا رو زیر و رو کنم میتونم توش استاد بشم، هاه.» پس براش کمی مایه تاسف بود.
با این حال، حفاری رو میشد هر زمانی انجامبودند داد. در حال حاضر، او باید قویتر میشد؛ برایاما خودش، برای بقیه افراد روی زمین، و برای فرشتهها.
«خیلی خب،سرختر بیاید یهدرختان درجه ببریمش بالاتر.»
[هنوزم جاچیزی برای سرعتحاضر گرفتن داشتی......!؟] (ارتا)
«باید قبل از اینکهخود میر رده چهارم روهیچ به دست بیاره برگردم.»
[نظر دادن سختهآسمانی چون میر هم بهدرختان همون اندازه هیولاست.....] (لیرا)
یو ایلهان ندای تباهی رو باز کرد و به هوا پروازداده کرد. او وضعیت خودش از جمله ذخیره ماناش رو بررسی کردتنها و با یه فریاد سبک شروع به اوج گرفتن در آسمانها کرد.
هنوز زمان زیادیحال تا فروپاشی اینسرزمینهای سیاهچال باقی مونده بود.
در حالی که یو ایلهان در حال تبدیل شدن به یه هیولای حتیشکل مضحکتر بود، یومیر نگران پدرش بود که پیام داده بود «به خاطر یهچنان سری کارها نمیتونم برگردم»، و با چشمانی خالی به دستگاه ارتباطی خیره شده بود.
«بدون بابا نگرانکنندهست.»
«نمیتونه بیاد؟»
«آره.»
یومیر در جواب سوال کانگسرختر میره بیحال سر تکون دادپلی و قیافهای نگران به خودش گرفت.
«حال بابا خوبه؟نهایت اونجا خیلی خطرناکبودند به نظر میرسید.......»
«اون هر جاحال باشه حالش خوبه.سرزمینهای بیا نگرانش نباشیم.»
«نباید نگران اون باشی،خود بلکه باید نگران دنیاییهیچ باشی که بهش رفته~.»
کانگ میره و یومیر ناخودآگاه با حرف نا یونا موافقتپلی کردن و سر تکون دادن. خب، اون کسی نبود کهنمیدانست بشه نگرانش بود. تازه خودشون هم حسابی سرشون شلوغ بود.
«پس بایدسرختر خودمون اینودرختان حلش کنیم، هاه.»
نگاهشون از روی دستگاه ارتباطی به دروازه روبهروشون چرخید. گردابی کهآسمانی طوری در حال طوفان بود که انگار هر لحظه ممکن بودداده منفجر بشه؛ این دروازهای بود که به یک دنیای متروکه متصل میشد.
«با اینکه آماده بودم، امافرشتگان به نظر میرسه این روزها اتصالدروازه به دنیاهای متروکه خیلی زیاد شده.»
«اما الانحفر دیگه چیزحتی جدیدی نیست~.»
«اما این یکی خاصه، مگه نه؟ طبق گفته پیشاهنگها، اونا حداقل پنج تابسیار رده چهارم دیدن. و البته که در واقعیت باید خیلی بیشتر باشن. بازمحالا جای شکرش باقیه که متوجه ما نشدن، اما با وضعیتی که الان دروازه داره......»
همه دنیاهای متروکه پر از موجودات رده چهارم نبودن. فقطحفر دنیاهایی که یو ایلهان بهشون رفته بود، و دنیایی کهآسمان کانگ میره، یومیر و بقیه بهش رفته بودن، موارد خاصی بودن.
اکثریت دنیاهایی که به زمین متصل میشدن نهایتاً ۴ یا ۵ موجود رده چهارم داشتن وفقط به همین خاطر، اکثراً با کمک مردم زمین و مردم دنیاهای دیگه بهشون رسیدگی میشد...... اززمینه اونجایی که این دنیای متروکه دشمنان قویتری داشت، اونا میخواستن حمایت یو ایلهان رو به دست بیارن.
نا یونا به پشت سرش نگاه کرد. کلنهای اتحاد خط مقدم همگی اینجاشکل بودن و پشت سرشون هم بعضی از مردم دنیاهای دیگه که باهاشون ارتباطات خصوصیعمیق داشتن ایستاده بودن. با این حال، او هنوز هم نمیتونست نگرانیاش رو پنهان کنه.
«واقعاً همه نیروهای رزمیدرختان رو اینجا جمع کردیم؟میان من که گرگها رو نمیبینم~.»
«اگه منظورت فلمیر و اریکیاست، اونا دارنخونین تو دارئو کمک میکنن. به نظر میرسهنهایت اونا هم دارن روزهای سختی رو میگذرونن......»
«باید یه اطلاعیه بدیم؟خود هرچند، یکم نگرانکنندهست چون سنگهایهمان جادویی رده چهارم زیادی نداریم.....»
«اونا از ارتباط ما باسرختر ونگارد خبر دارن، پس ممکنه درمیان ازای کمک یه چیزی درخواست کنن.»
با اینکه اگه با دادن یه اطلاعیه رسمی تو گیلد مزدوران از مردم دنیاهای دیگه قدرت قرض میگرفتن ممکن بود قضیه بهتنها راحتی تموم بشه، اما مشکل بعد از اون بود. اونا نمیتونستن اجازه بدن هیچ آسیبی به یو ایلهان برسه، اما اگه اینباشه کار رو هم نمیکردن، نبرد خیلی نگرانکننده میشد..... درست همون موقع که کانگ میره در حال فکر کردن سرش رو گرفته بود.
«بیاین فقط خودمونحال بریم اونجا وسرزمینهای همهشون رو بکشیم!»
یومیر با صدایی روشن گفت.
«اگه ما فقط ردهحتی چهارمها رو بکشیم، آدمایبائوبابی اینجا میتونن جلوشون رو بگیرن!»
«با اینکه خوشبینانهنهایت به نظر میرسه،بودند اما واقعاً ممکنه؟»
کانگ میره شک داشت، اما یومیر مثل همیشه سرزندهعظیمی بود. او برخلاف یو ایلهان که هرگز به فکر بقیهمیان اهمیت نمیداد، حس عمیقی از مراعات دیگران و بخشندگی داشت.
«مشکلی نیست.»
دست خودش نبود که نگران پدرش باشه، اما نمیتونست آدمای نگران اینجاآسمان رو هم به حال خودشون رها کنه. مهارت ارتباطی یومیر در برابربله هر کسی به جز کسایی که ازش قویتر بودن تقریباً شکستناپذیر بود!
«ممکنه، چون سطحنهایت پنهانکاری من از دفعهپلی قبل خیلی بالا رفته!»
«خیلی بالا رفته؟ چقدر......؟»
«۹۷!»
درست قبل از استادی.
«خون خودشوسرختر نشون میده،درختان مگه نه~......»
«این حرفت حسحال عجیبی بهم میدهسرزمینهای پس حرفشو نزن.»
قطعاً یومیر خیلی جذاب به نظر میرسید، به یو ایلهان رفته بود، و برایموضوع او وجودی دوستداشتنیتر و باارزشتر بود. با این حال، او فقط شبیه یو ایلهانکردند بود نه بچهاش! انگار که داشت خودش رو هیپنوتیزم میکرد، عصایش رو بالا برد.
«خیلی خب، پس، میر.حتی بیا بریم. اگه بابائوبابی تو باشم میتونم انجامش بدم.»
«چه دیالوگسرختر پرشوری مثلدرختان مانگاهای شونن.......»
نا یونا با اینکه این صحنه به نظرشگودال کمی مسخره میومد، دنبالشون راه افتاد. کانگ هاجین کهبودند از کنار تماشا میکرد، با چشمانی گشاد شده پرسید.
«واقعاً میخواین برین؟مگر به همچین جای خطرناکی؟نمیدانستند فقط شما ۳ تا؟»
«نه، اوپا.حفر ما ۴حتی تایی میریم.»
«......۴ تا؟»
«بله، اوپا.»
کانگ میره با بامزگی لبخند زد، چیزی که اصلاً شبیه خود همیشگیاش نبود. همون لحظه که کانگ هاجین سعی کردخاطر یه قدم به عقب برداره، اون مچ دستش رو گرفت. بعد، به سمت دروازه راه افتادن. کانگ هاجین مثل ماهیای کهنتونست تازه از آب گرفته باشن دست و پا میزد، اما با کمک نا یونا به کانگ میره، او نمیتونست پیروز بشه.
«تو که هیچوقت خواهرای کوچولویسرختر بامزهت رو تنها به همچینپلی جای خطرناکی نمیفرستی، مگه نه!؟»
«کجای شماها بامزهست!؟»
«هاجین اوپا، به محض اینکهمیدید به نظر رسید لو رفتیم، توآسمانی با بدنت سپر ما میشی، فهمیدی~؟»
«این کهمیکردند فقط یهخود سپر گوشتیه!»
به این ترتیب، کانگ میره بدوننهایت هیچ تردیدی وارد دروازهای شد که بهشکل نظر میرسید هر لحظه قراره منفجر بشه.
در حالی که تماشاچیها با تعجب چشماشون رو گرد کرده بودن،داده دروازه بالاخره باز شد و هیولاها شروع به بیرون ریختن کردن، اماچنان تا همون آخر نبرد، حتی یک هیولای رده چهارم هم وجود نداشت.
نبردهای با دنیاهای متروکهحاضر بعد از اون، بهگودال همین شکل رسیدگی شدن.
یادداشت نویسنده:
شروع کتاب هشتم، وحتی درست از همون ابتدا،بائوبابی شخصیت اصلی بازم جا میمونه.
پسر باسرختر تماشای پشتدرختان پدرش بزرگ میشه.
یادداشت مترجم:
هر ۲۵ فصل یکخود کتاب است. مقدمه همهیچ یک فصل حساب میشود.
یادداشت مترجم
متن مبدأ فاقد شماره و عنوان فصل بود.