چپتر 182: بدون عنوان
0تور یک آدم خوابآلود هم تا یک حدی ماهی میگیرد. هرگز تصورکاملی نمیکرد در حین تمرین برای کشتن باس سیاهچال، مهارت «پرش» را بهمعمولاً استادی برساند و حتی با نسخه پیشرفته آن از سیاهچال فرار کند.
وقتی لقب «قورباغهای که از چاه بیرون پرید»بتونم در فرآیند تکامل وارد عمل شد، میتوانست ایندرک را پیشبینی کند... شاید تواناییهای آیندهنگریاش تهکشیده بود؟
خب، زیاد مهم نبود، چون حالا میتوانست به خانهجایی برگردد، اما یو ایلهان هنوز نمیتوانست این حس رااون که چیزی روی دلش سنگینی میکند، از بین ببرد.
«با این که خوبهیعنی همهچیز حل شده، پساستفاده این حس خفگی چیه...»
[به خاطر اینه که تو یه منحرفی هستی که تامیشه باس هر سیاهچالی که توش پا میذاری رو نکشی، نمیتونیصیغهایه یه جا بند بشی. ولی من همینجوریش هم دوستت دارم!] (لیرا)
«منم خودم رواستفاده همینجوری دوست دارم. ...ونیست آره، منم دوستت دارم.»
[اهههه.] (لیرا)
لیرا فکر میکرد اگر فقط یک «دوستت دارم» به آخر حرفهایش بچسباند بخشیدهبتونم میشود، و... واقعاً هم همینطور بود. یو ایلهان موهایش را نوازش کرد وباشم مهارت جدیدی را که تازه به دست آورده بود، یعنی وارپ، بررسی کرد.
«شرایط استفاده از این مهارت خیلی رو اعصابه... اینطوری نیست که بتونمکاملی به هر جایی که قبلاً رفتم سفر کنم، فقط در صورتی میشهمعمولاً که درک کاملی از اون منطقه داشته باشم. "درک کامل" دیگه چه صیغهایه؟»
[جادوی انتقال مکانی معمولاً خیلی پیچیدهتر از این حرفهاست. با این حال، تو مهارتصورتی وارپ رو به دست آوردی، و شرایط فعالسازیای که الان گفتی، در مقایسه بامکانی ما که باید یک گیگابایت فرمول ریاضی بنویسیم، مثل کشیدن یه نقاشی سادهست.] (ارتا)
حالا که فکرش را میکرد، ارتا قبلاً گفته بود کهقبلاً جادوی انتقال مکانی را یاد گرفته است. آنقدر در اینجاداشته سرش شلوغ بود که کلاً این موضوع را فراموش کرده بود.
پس چرا از آن استفاده نکرده بود...؟ بااستفاده چنین نگاهی به او خیره شد، و ارتارفتم سرش را برگرداند و با صدایی ضعیف گفت.
[من فقط میتونم بینجایی دنیاها جابهجا بشم. موجوداتکنم برتر عادی اینطوری هستن!] (ارتا)
«آها.»
ارتا احتمالاً بهعنوان یک موجود برتر متخصص دربتونم جادو، برای خودش غروری داشت. یو ایلهان تصمیم گرفتکاملی پا روی دمش نگذارد و بحث را عوض کند.
[خب که چی؟ حالایعنی چطور میخوای آرایش جادوییاستفاده رو رسم کنی؟] (ارتا)
«نیازی به این کارها نیست، فقط باید یهکنم مقدار سنگ جادویی خرج کنم. ولی چون سطحباشم مهارت الان پایینه، فکر کنم یکم زمان ببره.»
یو ایلهان به جایی فکر کرد که بهتر از هر جایرفتم دیگری میشناخت؛ عمارت پرسونای تلخ و شیرین. از آنجایی که خودش"درک آن را طراحی کرده بود، حداقل در این مورد شکست نمیخورد!
تعداد سنگهای جادویی لازم برای رفتن دقیقاًنیست به همان نقطه، آن هم در حالیصورتی که سه فرشته را با خودش میبرد...
فقط با فکر کردن به شرایط، جوابشرایط در ذهنش نقش بست؛ انگار که یک ماشینحسابقبلاً تمام محاسبات را در مغزش انجام داده باشد.
۵۰ سنگ جادویی رده چهارم برای یو ایلهان، چون هنوز به یک موجود برتر تبدیل نشدهباشم بود، ۸۰ تا برای ارتا که در رده پنجم بود، و ۱۱۰ تا برای هر کداممقایسه از آن دو نفر دیگر؛ در مجموع ۳۵۰ سنگ جادویی. قیمتش به طرز دیوانهواری گران بود.
«هی، با این وضع حتی نمیتونم زیادنیست ازش استفاده کنم. تازه اگه بخوام بین دنیاهامیشه جابهجا بشم که هزینهاش سر به فلک میکشه...»
یو ایلهان یک بار دیگر به قدرت لقب «قورباغهای که از چاه بیرون پرید» پی برد. اینکاملی لقب فقط در فرآیند تکامل استفاده شده بود و هنوز تواناییاش را حفظ کرده بود، بنابراین در آیندهالان هم میتوانست از آن استفاده کند. مشکل اینجا بود که نمیتوانست در این مکان از آن بهره ببرد.
[چرا؟ چقدردست باید خرجیعنی کنی؟] (لیرا)
«۳۵۰ تانیست سنگ جادویی، اونمقبلاً همهشون رده چهارم.»
[اوه...]
«بعداً ۳۰۰ تااستفاده سنگ جادویی رده چهارمنیست رو بهم پس بدید.»
[اوه...]
[بیاین صورتحسابنیست رو بفرستیمجایی برای بهشت...] (اسپیرا)
یو ایلهان بدهی را به گردن فرشتگان انداخت و در حالی که حواسش بهصورتی حملات احتمالی بود، مهارت را فعال کرد. با این حال، حتی صدای باس هم بهمعمولاً گوش نمیرسید، چه رسد به صدای قدمهای شیاطینی که تا حد مرگ کتکشان زده بود.
«انجام شد.»
[حس میکنم یه مسیر دارهوارپ باز میشه! ولی اینو باش! چقدراینطوری مخفیانهست، دقیقاً مثل خود ایلهان!] (لیرا)
«تو یکی خفه شو.»
از آنجایی که مهارت یو ایلهان نسخه پیشرفتهای از مهارت «پرش» بود، نیازیکنم به فرآیند خستهکنندهای مثل احضار یک دروازه خارجی نبود و فقط کافی بود همهانتقال از جایشان بپرند. این حرکت به عنوان محرک عمل میکرد و فضا را میشکافت.
«حالا!»
لحظهای که یو ایلهان دست در دست فرشتگاناستفاده پرید، خاطرات محوی را به یاد آورد که تقریباًسفر زیر بار یک هزار سال تنهایی دفن شده بودند.
در دوران دبیرستان، یک بار برای اردوی مدرسه به یک شهربازی رفته بودند. بچههایی که طبیعتاً یو ایلهان را درصیغهایه گروهشان راه نداده بودند (احتمالاً چون اصلاً روحشان هم خبر نداشت که او آنجاست)، سعی کردند یک عکس خفن بگیرندنقاشی و همه با هم پریدند هوا، اما نتیجهاش این شد که همگی همزمان گوشیهایشان را از جیبشان به زمین انداختند.
اگر یکی دو تا از گوشیها سالم میماند جای شکرش باقیرفتم بود، اما آنها برای اثبات دوستی محکمشان، همگی صفحه گوشیهایشان را"درک خرد و خاکشیر کردند؛ اتفاقی که یو ایلهان را بسیار خوشحال کرد.
[خاطرات غمانگیزت رو شخم نزن و طوری جلوه نده کهقبلاً انگار خاطره خوبیه! از دفعه بعد من باهات این کارداشته رو میکنم! کلی کارهای دیگه هم باهات انجام میدم!] (لیرا)
«ذهنم رو نخون.»
مهارت با موفقیت فعال شد. یو ایلهان و فرشتگان محدودیتهای مکانیِدرک فیزیکی و جادویی را زیر پا گذاشتند و در یک چشمانتقال به هم زدن به عمارت پرسونای تلخ و شیرین منتقل شدند.
یو ایلهان کورکورانه باور داشت که این اتفاق فقط به خاطر پیشرفته بودن مهارتش است، امادرک در حقیقت، این یک مهارت ویژه بود که تنها به لطف دستاوردهای بینظیرش تا به اینجای کارآوردی خلق شده بود. مهم نبود چقدر سنگ جادویی خرج شود، جهش در فضا اصلاً کار راحتی نبود.
با این حال، در لحظهای که منظره سیاهچال تار شد ورفتم جای خود را به منظره ملک شخصیاش داد، صدای ضعیفی در"درک گوشش طنینانداز شد. صدایی که به یک کودک خردسال شباهت داشت.
[دیگه برنگرد. هیچکسآورده دیگه برنگرده. هیچوقتِبررسی هیچوقت دیگه برنگردید.] (؟؟؟)
«نمیام، موجود لعنتی.»
[هان؟]
«چیزی نیست.»
سرش را تکان داد. مطمئن بود که آن صدا متعلق بهاینطوری باس سیاهچال است. دلیل اینکه مدام آن شیاطین را به بیرون میفرستاداون هم این بود که اصلاً دلش نمیخواست با یو ایلهان روبهرو شود.
البته، هرچند به زبان گفت که برنمیگردد، اما اگر یو ایلهان از موقعیتش مطمئن میشد، بدون ذرهای"درک رحم میرفت و او را تا حد مرگ کتک میزد. چه آن هیولا میخواست با او بجنگد وفرمول چه نه، گیر انداختن یو ایلهان در یک قفس برای بیش از دو سال، جرم بسیار سنگینی بود!
و اینگونه، یو ایلهان بهاعصابه زمین بازگشت؛ آن هم به روشیرفتم که هرگز تصورش را هم نمیکرد.
[ما واقعاً برگشتیم.استفاده اونم با یهاینطوری همچین مهارت خامی.] (ارتا)
[غلظت مانای این منطقه حتی از قبل هم بیشترخیلی شده. وقتی به این فکر میکنم که زمین تو اینصورتی دو سال چقدر تغییر کرده، فقط میتونم آه بکشم.] (اسپیرا)
[هی، الان مشکل ما اینقبلاً نیست. دارن از همهجا باهامونمیشه تماس میگیرن. از همهجا!] (لیرا)
فرشتگان از اینکه میتوانستند دوباره با ارتش بهشت ارتباط برقرار کنند احساساتی شدند و با عجله مشغول کاراون شدند. خب، از آنجایی که دو سال تمام از آنجا دور بودند، احتمالاً حسابی سرشان شلوغ میشد. یو ایلهانمقایسه مطمئن بود که حتی اگر هر سه نفرشان برای دو ماه آینده او را تنها میگذاشتند، اصلاً تعجب نمیکرد.
«اما...»
یو ایلهان که با کشیدن یک نفس تازهاستفاده و شیرین از هوای زمین بالاخره احساساتی شدهرفتم بود، متوجه چیزی شد و به اطرافش نگاه کرد.
البته، تمام درختان داخل محوطه عمارت توسط سیستم خودکارِ آنجا نظارت وکاملی مدیریت میشدند، بنابراین ظاهرشان تفاوت چندانی نکرده بود، اما او میتوانست بهمعمولاً طور غریزی حس کند که اخیراً دست هیچ انسانی به آنها نخورده است.
«به نظر میرسهاستفاده همه تا الاناینطوری حسابی سرشون شلوغ بوده.»
[اتفاق بدیشرایط که نیفتاده...خیلی درسته؟] (لیرا)
«نه، ردپاهایی هست که نشون میده هرشرایط از گاهی به اینجا سر میزدن. میرجایی هم همین چند وقت پیش اینجا بوده.»
کاری که او کرده بود، خالی کردن یخچال بود. یو ایلهاندرک فرآیند عملآوری تمام گوشتهای باقیمانده اژدها را تمام کرده و آنهاانتقال را در یخچال گذاشته بود، اما الان اثری از هیچکدامشان نبود.
«...یهو حسشرایط میکنم زمانخیلی خیلی زیادی گذشته.»
[پسر، وقتی داشتی مهندسی جادو یاداینطوری میگرفتی تا آرتیفکت بسازی و سطحتسفر رو ببری بالا، همچین حرفی نمیزدی.] (لیرا)
[خب، پدر و مادرها فقطوارپ با بزرگ شدن بچههاشون گذراعصابه زمان رو حس میکنن.] (ارتا)
یو ایلهان نمیتوانست حرفهای ارتا را انکار کند. چه رسد بهدرک انکار، او همین الان دلش میخواست یومیر را ببیند. تمام چیزهاییانتقال که تا الان تحمل کرده بود، یکباره در حال فوران بود.
«اوه لعنتی. الان حتیخیلی اگه خانم یونا روبتونم هم ببینم ممکنه خوشحال بشم.»
[هی، نری اینو به اون زناینطوری بگیا. اوضاع شیر تو شیر میشه. ممکنهکنم سعی کنه روت مهر مالکیت بزنه.] (لیرا)
یو ایلهان با خنده وارد عمارت شد. اولین کاری که میخواست بکند، گرفتن یکجایی حمام حسابی با امکانات لوکس عمارت بود! با یادآوری اینکه چطور در آن دوکامل" سال نتوانسته بود در سیاهچال درست و حسابی حمام کند، دندانهایش را روی هم سابید.
[بذار منم باهات بیام!] (لیرا)
«تو هم باید چرکهای تنت رو کیسهنیست بکشی. تا وقتی هنوز اعصابم آرومه، بیاصورتی هر کدوم از یه حمام جدا استفاده کنیم.»
فرشتگان همگی موافق بودند که قبل از شروع کارها باید دوش بگیرند وکنم پس از جدا شدن، هر کدام به سمت میدان نبرد خودشان رفتند. لیراجادوی نمیتوانست بیخیال حسرتش شود، اما اسپیرا و ارتا او را بهزور با خود بردند.
یو ایلهان ابتدا تمام زرههایش رابررسی درآورد و آنها را تمیز شست، وبتونم پس از یک شستشوی سریع، داخل وان
*** 183 - Chapter 181 Everyone Else is a Guardian – 7.txt ***
یادداشت مترجم
متن مبدأ فاقد شماره و عنوان فصل بود.