چپتر 198: دژ پرنده ویرانگر
0[دژ پرنده ویرانگر]
[رتبه - خدا]
[پایداری - ۱۳,۵۶۵,۷۷۷ / ۱۳,۵۶۵,۷۷۷]
[محدودیتهای کاربر - یو ایلهان. در صورت از دست رفتن مالک تغییر میکند.]
[گزینهها -
۱. بازیابی پایداری با استفاده از نیروی حیات و مانای مهاجمان.
۲. حمله خودکار به تمام موجوداتی که بدون اجازه مالک وارد میشوند.
۳. رشد از طریق جذب ثبتهای موجودات مختلف.
۴. دژ میتواند پرواز کند. شتابگیری ناگهانی، صعود ناگهانی و کاهش سرعت ناگهانی امکانپذیر است.
۵. دژ و تمام آیتمهای داخل آن به عنوان تجهیزات مالک در نظر گرفته میشوند. کسانی که با مالک در یک گروه هستند میتوانند به عنوان عضوی از دژ در نظر گرفته شده و محافظت دریافت کنند.
۶. ۲۰٪ افزایش قدرت حمله و دفاع برای تمام آیتمهای داخل دژ.
۷. ۳۰٪ افزایش قدرت حمله و دفاع برای تمام آیتمهای داخل دژ.]
[یک دژ هوایی متحرک و جنگمحور که یک مهندس جادوی معجزهآسا با استفاده از موادی در صدر زنجیره دنیاهای بیشمار، آن را پیادهسازی کرده است. این دژ با جذب ثبتهای متعدد رشد کرده تا بتواند با هر چیزی مقابله کند و در حین تغییر شکل، پتانسیل جدیدی به دست آورده است.]
«خدای من، تو واقعاً ساختیش!»
چه قبل و چه بعد از اینکه لیرا به یک فرشته تبدیلمعدود شود، آرتیفکتهای رتبه خدای زیادی ندیده بود. آخرین موردی که دیده بود، ساعتچیه شنی ابدیت بود که به عنوان پاداش به یو ایلهان داده شده بود.
رتبه خدا به این معنی بود که آرتیفکت حداقل قدرتی معادلقدرت خدایان ثبتشده داشت. و دژ پرنده ویرانگر، در میان معدود آرتیفکتهایصدر رتبه خدایی که لیرا دیده بود، در صدر زنجیره قرار داشت.
۷ ویژگی! وثبتشده همهشان هم بهمعدود طرز عجیبی نامعقول بودند!
«پس واقعاً ممکنه...»
«میخواستم ببینم بالاتر از این چیه،قدرتی اما فکر کنم این دیگه خیلیمعدود طمعکارانهست. همینم خوبه. به لطف این من...»
در حالت عادی، دوعضوی ویژگی با خصوصیات یکسانکنند روی یک آیتم ظاهر نمیشدند.
با این حال، دژ پرنده که باید تنها با شش ویژگی به کار خود پایان میداد، به لطفبالاتر لقب تکاملیافته «خالق اسطورهها»، یک ویژگی اضافی به دست آورد و نسخه ارتقایافته ویژگی ششم در جایگاه هفتمنمیشدند ظاهر شد. نتیجه این بود که حالا تمام سلاحهای داخل دژ، ۵۰ درصد افزایش قدرت پیدا کرده بودند.
«همه سازندگان رتبهداشت خدا لقب «خالقخدایی اسطورهها» رو میگیرن؟»
«مگه ارتا توضیح نداد؟ لقبها بر اساس ثبتهای موجودات شکل میگیرن، برایمعدود همین بعیده. گذشته از اون، اینکه حتی لقب هم به این شکلبالاتر افراطی تکامل پیدا کرده... پس کلماتی که لقب رو میسازن هم مهمن.»
لیرا جوری زیر لب زمزمه کرد که انگارکنند حتی نمیدانست ممکن است لقبی وجود داشته باشدمتحرک که یک ویژگی دیگر به آیتم اضافه کند.
در عمل، میشد گفت دژ پرنده ویرانگر بالاتر از رتبه خدا بود. عناصری که دژممکنه را تشکیل میدادند، مانند سلاحها، تلهها و سایر آرتیفکتها نیز همگی ویژگیهای خاص خودشان راعادی داشتند، پس بعد از انباشته شدن همه اینها روی هم، همافزایی آنها چقدر میتوانست بیرحمانه باشد؟
«آه، فکرثبتشده کنم حصارمیان داره میشکنه.»
«خودت روداده آماده کن، لیرا.حداقل این تازه شروعه.»
لحظهای پس از اینکه یو ایلهان ایندریافت را به لیرا گفت، ساعت شنی ابدیت کههوایی دو ماه دوام آورده بود، کاملاً خرد شد.
«کوواااااااااهن!»
«نابودش کنید، بیایدداشت اون ساختمون بدقوارهخدایی رو در هم بشکنیم!»
هیولاهایی که قبل از آن دو ماه - که برای آنها حتی یک لحظه هم طولهمهشان نکشیده بود - بیرون رانده شده بودند، بدون اینکه بدانند چه اتفاقی افتاده، سعی کردند حمله کنند.خوبه اما دژ پرنده ویرانگر که حالا فعال شده بود، به این راحتیها به هیچکدامشان اجازه ورود نمیداد.
ابتدا، زلزلهای که کل منطقه را لرزاند و به غرش درآورد، آنها را وادار بههوایی عقبنشینی کرد و یک دیوار بیرونی بلند در محیط خارجی دژ پرنده بالا آمد. دیواریبتواند که جریان الکتریکی مرگباری در آن جریان داشت، فوراً تمام هیولاهای منطقه را فلج کرد.
با این حال، این تازهمیان اول کار بود. قدرت واقعی دژطرز پرنده تازه از الان شروع میشد!
«دژ پرنده، پرواز کن!»
«این کارت خجالتزدهام میکنه، پسحداقل اینقدر بلند داد نزن! تازهداشت ما هنوز حتی بالا هم نرفتیم!»
«دست خودم نیست. تعدادعضوی هیولاهای روی زمین خیلیکنند بیشتر از تو هواست!»
به همین دلیل بود که او ابتدا باید این منطقه را پاکسازی میکرد وبودند بعد حرکت میکرد. بلافاصله پس از اینکه این فکر از سرش گذشت، شاهکارش، «صدلطف چشم» که قلب و خونش را به پای آن ریخته بود، بالاخره فعال شد.
«اون آینهها چی هستن؟»
«شوم به نظر میرسن...!»
بیست لوله، مانای سرریز شده درون دژ را جذب کردند و سپسدفاع تمام مانای جذبشده به تمام آینههای ویرانی تزریق شد. صد آینه همگی بابیشمار مانا شارژ شدند و شروع به درخشش کردند. این صحنه، منظرهای تماشایی بود.
«داره شروع میشه.»
پس از اینکه یو ایلهان به آرامی زیر لب زمزمه کرد، صد آینه ویرانیممکنه که حالا هر دو پیشنیاز فعالسازی یعنی شارژ مانا و یافتن دشمنان را برآوردهحالت کرده بودند، همگی به یکباره در هوا شناور شدند. آنها بیصدا، اما سریع بودند.
«واو، چه منظرهای.»
«من... بالاخره انجامش دادم...!»
برای چشم کسی که درکی از ماجرا نداشت، این فقط یک منظره زیبا بود، اماممکنه برای لیرا و یو ایلهان که از قدرت نهفته در آن خبر داشتند، این یکعادی منظره خیرهکننده و کوبنده بود. با این حال، متأسفانه هیولاها از این موضوع آگاه نبودند.
«تا همین چندداشت لحظه پیش همچینخدایی چیزی اونجا نبود...!»
«قطعاً عجیبه. اما برام مهم نیست.قدرتی اگه سختتر از قبل شده، پسمعدود منم فقط محکمتر از قبل ضربه میزنم!»
هیولاها با وجود اینکه متوجه شدند دیوارهای بیرونی و حتی فضای داخلیدفاع دیوارها کاملاً با چند لحظه پیش متفاوت است، اهمیتی ندادند و همچنان بهبیشمار جلو هجوم بردند! با این حال، پاداش شجاعت آنها یک پرتو انرژی بود.
گویی یک مسیر مداری ویژه در اطراف عمارت وجود داشت؛همهشان آینههای ویرانی همگی شروع به چرخش در مدار کردند واما به محض یافتن هدف، بیرحمانه شروع به شلیک پرتوهای انرژی کردند!
[ضربه مهلک!]
[ضربه مهلک!]
[شما ۴۵,۶۹۶,۰۱۹ تجربه به دست آوردید.]
[شما ۳۹,۱۰۳,۴۵۸ تجربه به دست آوردید.]
به لطف ویژگی جدیدی که دژخدایی تکمیلشده داشت، تمام موجودات غیرزنده درون دژبودند به عنوان تجهیزات یو ایلهان محسوب میشدند.
معنایش این بود که دیگر نیازی نبود یو ایلهان ازداشت داخل اتاق کارش روی همهچیز نظارت کند و به طوربودند خودکار تمام تجربههای حاصل از کشتارهای دژ را به دست میآورد.
[شما ۳۱۴,۵۹۵,۵۸۶...]
[شما...]
یو ایلهان احساس عجیبی داشت، چرامحافظت که بدون اینکه حتی انگشتی تکاندفاع دهد، تجربهها مدام روی هم انباشته میشدند.
«این همون حس یهداشت بازیکن متقلبه که ازقرار کلیدهای ماکرو استفاده میکنه؟!»
«نه، اینثبتشده دیگه در سطحمعدود یه سرور رایگانه!»
در حالی که «صد چشم» هیولاها را سرنگون میکرد، یو ایلهانمیان منتظر ماند تا نوبتش فرا برسد و در حالی که نیزهمیخواستم اژدهای هشتدم را در یک دست داشت، خودش را آماده کرد.
با این حال، نیزهاش در نهایت در نبرد استفاده نشد.افزایش گله هیولاهایی که بعد از سومین فاجعه بزرگ سعی کردند بهموادی یو ایلهان حمله کنند، همگی در مقابل دژ پرنده قتلعام شدند.
«چقدر بیهوده...»
[خیلی جوگیر شده بودی.]
«هوووف، پسداده قدرتمندان موجوداتآرتیفکت تنهایی هستن...»
[واقعاً داری ازمیتوانند این وضعیت لذتمحافظت میبری، مگه نه؟]
یو ایلهان با تلخکامی نیزه را کنار گذاشت و غنائمش را بررسی کرد. انگار برایممکنه اثبات دیوانه بودن زمین، فقط در همین یک نبرد بیش از ۳۰۰ سنگ جادویی ردهعادی چهارم به دست آورده بود و وقتی نوبت به رده سومها رسید، از شمردنشان خسته شد.
«فکر کنم این از چیزیمعدود که با پاکسازی اژدهایان توطرز دارئو به دست آوردم هم بیشتره.»
[اما به نظر میرسه تمامحداقل هیولاهای کره مردن. اگه میخوایداشت بازم بکشی، باید دنبال سیاهچالهها بگردی.]
«سیاهچاله، ها.»
یو ایلهان برای لحظهای بهمیان سیاهچالهها فکر کرد. در واقع،همهشان برنامههایی در موردشان داشت، اما...
«هنوز نه.»
[چی هنوز نه؟]
«بعداً خودتهستند میفهمی، حتیعضوی اگه نخوای.»
لیرا احساس بسیار شومی پیدا کرد اما تصمیم گرفتویژگی چیزی نپرسد. نمیخواست در حال حاضر حالش گرفته شود. اینجاچیه جای ارتا خالی بود تا جواب دندانشکنی به او بدهد!
«خوبه، پسثبتشده میتونم برممیان یه کشور دیگه!»
[در واقع، فقط میخوایآرتیفکت پرواز کردن دژ روخدایان امتحان کنی، مگه نه؟]
«آره! بدجورهستند دلم میخوادعضوی پروازش بدم!»
یو ایلهان واقعاً درداشت بروز دادن خواستههایش هیچقرار تردیدی به خرج نداد!
همزمان که به او جواب میداد، یو ایلهان با چشمان بسته تمرکز کرد وممکنه در کمال تعجب، در همان لحظه، نور ضعیفی از منطقهای که دژ پرنده را تشکیلعادی میداد، از جمله عمارت، ساطع شد و سپس حصاری دور تا دور آن شکل گرفت.
این سپر پایهای بود که برای ثباتمعادل پرواز فعال میشد و در عین حالقرار روشی برای قطع اتصال دژ از زمین بود.
[پس الانهستند فقط بایدعضوی بریم رو هوا؟]
«نه، بخش ریشهها هنوزداشت جدا نشده. برای همین،قرار یه چیز دیگه آماده کردم.»
به محض اینکه این را گفت، دژ لرزید. بههمهشان خصوص خود حصار لرزشهای عظیمی ایجاد کرد تا اتصالچیه بین دژ پرنده و زمین را کاملاً قطع کند!
[واو.]
این هم نتیجه مصنوعات یو ایلهان بود، اما شگفتانگیز بود که او قدرت لرزش را نهمتحرک روی یک مصنوع، بلکه روی تبلور مانا که به عنوان حصار شناخته میشد، اعمال کرده بود.مقابله لیرا با نگاه به لرزشهای شدید روی حصار، به نظر میرسید چیزی را به یاد آورده است.
[این مال اون شیطان لرزشیـه؟]
«با اینکه نتونستم بینقصمیان پیادهسازیش کنم، اما آره.ویژگی از بدنش استفاده کردم.»
مدت زمان نامعلومی از شروع لرزشهای حصار گذشته بود. سطحداشت زمین، جایی که حصار با آن برخورد میکرد، با صدایبودند بلندی شروع به ترک خوردن کرد. این صدای آزادی بود.
[وای، اینهستند دژ سنگین دارهشده کاملاً بلند میشه...!]
دژ پرنده در حالی که محدودیتهای زمین را از خود میتکاند، به آرامینامعقول در هوا شناور شد. قلب ماجراجوی یک پسر جوان که تا به امروزهمینم در سینه یو ایلهان زنده مانده بود نیز همراه با آن به پرواز درآمد.
«داره پروازثبتشده میکنه. واقعاًمیان داره پرواز میکنه.»
[نباید برایداده کنترلش بریآرتیفکت تو اتاق مطالعه؟]
«خب، منهستند یه اتاقعضوی کنترل براش ساختم.»
یو ایلهان با احساس مصنوعمیان نوسازیشده رتبه خدا که همانهمهشان دژ بود، لبخندی زد و گفت.
«از اونجایی که کل دژ به عنوان تجهیزات من در نظرعجیبی گرفته میشه، فکر کنم بتونم بدون اینکه تکون بخورم، درست مثل وقتاییخیلی که از نیزه مسیر غیرقابلردیابی استفاده میکنم، دژ رو هم کنترل کنم.»
[اون ویژگی به جزآرتیفکت اینکه برات تجربه جمع میکنه،ثبتشده همچین قدرت مسخرهای هم داشت!؟]
این مصنوع بیدلیل رتبه خدا نبود و هیچکدام از ویژگیهایش عادی نبودند. حتی آنهایی کههوایی ساده به نظر میرسیدند هم عملکردهای عجیب و خارقالعادهای داشتند. مثل اینکه یو ایلهان میتوانست تنهاچیزی با ویژگیای که دژ را به عنوان تجهیزاتش در نظر میگرفت، آن را آزادانه کنترل کند!
دژ پرنده پس از مدتی کاملاً از زمین جدا شد و درعجیبی هوا اوج گرفت. یو ایلهان بدون عجله دژ را به ارتفاعات بالاخیلی برد و تنها پس از گذشت حدود ۵ دقیقه به ارتفاع دلخواهش رسید.
«فوفوفو...»
با وجود اینکه قبلاً تجربه پرواز با ندای تباهی را داشت، امامعدود قدم گذاشتن روی زمین در میان آسمانها حس خاصی داشت. یو ایلهانبالاتر در حالی که با رضایت به پایین نگاه میکرد، زیر لب گفت.
«آدما ازهستند اینجا شبیه زبالهشده به نظر میرسن!»
[تنها انسانخدایان روی زمین تومیان این لحظه خودتی!]
البته، اگر پرواز تنها چیزی بود که میخواست، هیچ دلیلی برایعجیبی ساختن چنین سلاحهای خوبی برای دژش وجود نداشت. اولین هدف اودیگه یک نبرد هوایی بود. نبردی در برابر تعداد زیادی از هیولاها!
از لحظهای که دژ پرنده به آسمان رفت، مانای قدرتمندی را به تمام جهاتقرار ساطع میکرد. مانای ساطعشده حداقل ۵ برابر تلههای تخریب پراکنده روی زمین قدرت داشت.کنم یو ایلهان هیچ شکی نداشت که این کار هیولاهای هوایی را جذب خواهد کرد.
[رقابت با آهنگرهایمیتوانند بهشت برات مثلمحافظت یه بازی بچگانه میمونه.]
«من خیلیخدایان وقت پیش ازمیان اونا جلو زدم.»
چشمان یو ایلهان برقی زد. لیرا با شنیدن این حرف ترسید، زیرانامعقول به یاد آورد که او به تلههای تخریب اشاره کرده بود. احساسشطمعکارانهست این بود که «امکان نداره، نگو که...»، اما شاید... نه، نباید اینطور میبود.
در حالی که لیرا در افکارقدرتی عمیقی غوطهور بود، یو ایلهان بامعدود چهرهای برافروخته از خوشحالی فریاد زد.
«خدای من،هستند بعد ازعضوی آسمونها نوبت دریاهاست!»
[این میتونهخدایان بره زیرداشت آب هم!؟]
«یه حصار برایداشت جلوگیری از ورود آبقرار داره، پس آره دیگه...؟»
لیرا با شنیدن این حرف یو ایلهان که طوری آن را بیانمعدود کرد انگار واضحترین چیز دنیاست، زبانش بند آمد. او نمیدانست یو ایلهانبالاتر حتی در هنگام ساخت حصار این موضوع را هم در نظر گرفته است!
«یه دژ متحرک باید بتونه بدون فشار زیاد، نبردهای هوایی،افزایش زمینی و دریایی رو انجام بده، نه؟ فقط در اینمعجزهآسا صورته که میتونم سیاهچالههای مخفی روی زمین رو پیدا کنم.»
[...]
بله، آدم در مواجهه با این پسر باید قیدهمهشان خیلی چیزها (عمدتاً عقل سلیم) را میزد، اما اصلاً چرااما لیرا به خودش زحمت میداد تا به آنها پایبند بماند.
لیرا تصمیم گرفت بدون گفتن کلمهای فقط لبخند بزند.ثبتشده حالا این اطمینان را داشت که حتی اگر ایلهان بگویدنامعقول جنگیدن در فضای بیرونی جو هم ممکن است، تعجب نکند.
«البته، نبردهای فضایی هم امکانپذیره.»
[چــــــــــی!؟]
با فرو ریختن فوری «اطمینان» لیرا، حضور هیولاهاویژگی نزدیک شد. «توپهای» دژ پرنده خود را نشانببینم دادند و یو ایلهان با چشمانی درخشان فریاد زد.
«همهشون رو نابود کنید!»
یادداشت نویسنده:
یو ایلهان، پادشاه خوشبینی.
یادداشت مترجم
شماره و عنوان فصل در متن اصلی موجود نبود و بر اساس آخرین فصل ترجمهشده در خلاصه داستان، شماره ۱۹۷ و عنوان از اولین خط متن استنتاج شده است.