---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 200: بدون عنوان • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 200: بدون عنوان

0

بعد از اینکه یومیر ده‌ها کودک را از‌بازی​ خطر یک هیولا نجات داد، آن‌ها به دنبالش‌بیش​ راه افتادند و او را قهرمان صدا می‌زدند.

«من از این طرف می‌رم.»

«قهرمان!»

«صبر کن، قهرمان!»

این کودکان بعد از اولین فاجعه بزرگ به دنیا آمده‌عمراً​ بودند، بنابراین در بهترین حالت سه یا چهار سال داشتند،‌نمی‌شدند​ اما خیلی بیشتر از سنشان می‌فهمیدند و جثه بزرگ‌تری هم داشتند.

نه تنها خوب حرف می‌زدند، بلکه حرف‌های یومیر را هم می‌فهمیدند و حتی دنبالش راه‌نمی‌دانست​ می‌افتادند. حتی اگر قرار بود با به خطر انداختن جانشان طعمه‌ای برای جذب هیولاها شوند!‌ختم​ آن‌ها کاملاً به او ایمان داشتند، چون یومیر یک بار جانشان را نجات داده بود.

این موضوع بسیار عجیبی بود، اما یومیر از آنجایی که یک اژدها بود، با‌مشارکت​ توانایی حرف زدن به دنیا آمده بود. به همین خاطر نمی‌دانست کجای این انسان‌ها‌سطحم​ عجیب است و فقط فکر می‌کرد اینکه حرف‌هایش را می‌فهمند، کار را راحت‌تر کرده است.

چیزهای عجیب این بچه‌ها فقط به همین ختم نمی‌شد. آن‌ها غذاهای سمی‌گیرش​ و نفرین‌شده را به راحتی می‌خوردند و با وجود اینکه به خاطر‌منم​ محیط اطرافشان فهمیدنش سخت بود، اما با سرعت دیوانه‌واری داشتند قوی‌تر می‌شدند.

و یومیر می‌دانست چرا دارند قوی‌تر می‌شوند. بازی گروهی؟ عمراً. برای ارتقا سطح از‌مشارکت​ طریق مشارکت در شکار، این بچه‌ها بیش از حد ضعیف بودند. یومیر همین که‌سطحم​ دست و پا گیرش نمی‌شدند راضی بود. جواب خیلی ساده‌تر از این حرف‌ها بود.

«وقتی گوشت‌ایمان​ می‌خورم سطحم‌بار​ می‌ره بالا!»

«منم مهارت‌های عجیبی می‌گیرم.»

«منم اگه‌گروهی​ گوشت اژدها بخورم‌سطح​ سطحم می‌ره بالا.»

«اژدها! قهرمان محشره!»

ارتقا سطح با خوردن گوشت هیولا چیز چندان نادری‌آنجایی​ نبود. حداقل در میان هیولاها که این‌طور بود. رشد‌عجیب​ کردن از طریق خوردن گوشت همنوع، کاملاً طبیعی بود.

با این حال، این بچه‌ها هیولا نبودند و‌بازی​ هیولاها هم همنوعشان محسوب نمی‌شدند. یومیر مدتی در‌بیش​ این باره فکر کرد، اما در نهایت بی‌خیالش شد.

«قوی بودن چیز خوبیه.»

اگر بشریت از این موضوع خبردار می‌شد، حسابی سر و صدا به پا می‌کردند و می‌گفتند «بشریت‌ضعیف​ با توجه به محیط‌های خشن زمین تکامل یافته است» یا «این ثابت می‌کند که انسان‌ها دارند به هیولا‌بخورم​ تبدیل می‌شوند!» یا چیزهایی شبیه به این، اما در حال حاضر، آن‌ها در دنیاهای زیادی پراکنده شده بودند.

یومیر که در حال حاضر فقط قدرت را می‌پرستید، صرفاً فکر‌توانایی​ می‌کرد قوی‌تر شدن آن‌ها اتفاق خوبی است، بنابراین به دادن گوشت هیولا‌حرف‌هایش​ به آن‌ها ادامه داد. و برای این کار، باید هیولاها را می‌کشت.

و یک روز.

شما مهارت حکمرانی را یاد گرفتید.

«ها؟»

درست در همان لحظه‌ای که داشت مقداری‌می‌شوند​ گوشت کباب‌شده هیولا را در دهان آخرین دختر‌شکار​ می‌گذاشت، متنی روی شبکیه چشم یومیر ظاهر شد.

«ها؟»

«قهرمان؟»

وقتی یومیر از حرکت ایستاد، کودک با گیجی به او نگاه کرد. با وجود اینکه این دختر در اولین‌است​ باری که یومیر نجاتش داد فقط یک نوزاد چهار دست و پا بود، اما الان به نظر می‌رسید ۵ یا‌اطرافشان​ ۶ ساله باشد. تفاوت‌هایی در سرعت رشد بین بچه‌ها وجود داشت و در حال حاضر، او سریع‌ترین رشد را داشت.

«همم.»

یومیر که متن ظاهر شده روی شبکیه چشمش را خوانده بود، به یاد آورد‌راضی​ که پدرش، یو ایل‌هان، هم همین مهارت را داشت. برای یومیر، پدرش نماد قدرت‌بخورم​ مطلق بود. او خوشحال بود که حتی اگر شده کمی، شبیه او شده است.

«کی می‌خواد زیردست من بشه؟»

«من!»

«منم همین‌طور!»

کودکی که درست روبه‌رویش بود در یک چشم به هم زدن دستش را بالا برد. بعد از آن، بقیه‌گوشت​ بچه‌ها هم دست‌هایشان را بالا بردند. با این حال، از آنجایی که او تازه این مهارت را به دست‌رشد​ آورده بود، نمی‌توانست همه آن‌ها را قبول کند. یومیر تصمیم گرفت ابتدا ۴ نفر از قوی‌ترین‌ها را زیردست خودش کند.

البته، «قوی‌ترین» حتی به سطح ۲۰ هم نمی‌رسید، اما با در نظر گرفتن‌طریق​ اینکه آن‌ها فقط در حالی که دنبال یومیر راه می‌افتادند از چیزهایی که او‌می‌خورم​ بهشان می‌داد می‌خوردند (هرچند، حسابی هم زجر کشیده بودند)، این سرعت رشد دیوانه‌واری بود.

«اگه قوی‌تر بشید،‌چون​ شما رو هم‌موضوع​ زیردست خودم می‌کنم.»

«آره!»

«چه هیجان‌انگیز!»

بچه‌هایی که زیردست او شده بودند هیجان‌زده بودند و آن‌هایی که نتوانسته‌سطح​ بودند، عزمشان را جزم کردند تا در آینده به این مقام برسند. اما‌وقتی​ در همان زمان، یومیر موفق شد دوباره حضور انسان‌های جدیدی را حس کند.

«بازم بچه‌های کوچیک.»

«نزدیکن؟ اونا نزدیکمونن؟»

«قهرمان، تو‌گروهی​ نجاتشون می‌دی،‌ارتقا​ مگه نه؟»

یومیر به بچه‌هایی که نجات‌چرا​ داده بود نگاه کرد و‌عمراً​ با جدیت سر تکان داد.

«زیردستای بیشتر، بهتره.»

«پس همین الان بریم!»

«مراقب باشید دست‌عمراً​ و پا گیر نشید،‌مشارکت​ اگه حواستون نباشه می‌میرید.»

با اینکه می‌توانست به آن‌ها روحیه بدهد، اما در عوض زد توی ذوقشان. با این حال، بچه‌ها‌ضعیف​ مطیعانه به حرفش گوش دادند. آن‌ها به خوبی از فاصله قدرت بین خودشان و یومیر، و همچنین فاصله‌بخورم​ بین خودشان و هیولاها آگاه بودند. واقعاً، طرز تفکرشان برای سن و سالی که داشتند غیرقابل باور بود.

[کگوووووووه!]

«اییک!»

به نظر می‌رسید یومیر تنها کسی نبود که حضور بچه‌ها را حس کرده بود، چرا‌جواب​ که می‌توانست صدای غرش هیولایی را از دور بشنود. سرعت حرکتشان به شکل غیرقابل باوری‌خوردن​ زیاد بود، بنابراین اگر بیشتر از این اینجا می‌ماند، احتمالاً با صحنه بی‌رحمانه‌ای روبه‌رو می‌شد.

«این‌طوری نمی‌شه.»

از آنجایی که تصمیم گرفته بود آن‌ها را نجات دهد، با خودش فکر کرد که نمی‌تواند درست جلوی‌عجیب​ چشمانش آن‌ها را از دست بدهد، پس پایش را به زمین کوبید و دوید. قدرت پنهان‌کاری که برایش از‌وجود​ نفس کشیدن هم طبیعی‌تر بود، میر را از دنیا مخفی کرد و حتی قوانین فیزیک را هم فریب داد.

«هوووووپ!»

[کیهیاااااا!]

یک دور دیگر از غرش‌ها. صدای جیغ بچه‌ها دورتر بود. وقتی یومیر‌سطح​ به این نتیجه رسید که هنوز خیلی دیر نشده، قدرت بیشتری به قدم‌هایش‌وقتی​ داد. قدرت باد فوراً تقویت شد و او را به جلو هل داد!

[کوهوووووو!]

«هاه!»

مدت زمان نامعلومی دویده بود‌سطح​ که پشت هیولایی را دید که‌دست​ از تمام بدنش سرما بیرون می‌داد.

یومیر بدون هیچ تردیدی یک بار دیگر با استفاده از‌عمراً​ باد سرعت گرفت. فاصله بین سر هیولا و یومیر در‌نمی‌شدند​ یک لحظه پر شد، اما پنهان‌کاری‌اش هنوز از بین نرفته بود.

«هوپ!»

درست قبل از برخوردشان، یومیر مشتش را به جلو پرتاب کرد.‌ارتقا​ خون در جریانش، جادوی درون بدنش را بالا برد و مشتش‌جواب​ را چنان تقویت کرد که حتی از استخوان‌هایش هم سخت‌تر شد.

[ضربه مهلک!]

[کهاک!]

هیولا بر اثر آن ضربه فوراً به زمین افتاد. در آن سوی هیولا، یومیر‌مشارکت​ می‌توانست بچه‌های زمین را ببیند که یکدیگر را بغل کرده بودند و از ترس‌سطحم​ می‌لرزیدند. برخلاف گروه اول بچه‌ها، آن‌ها حتی بعد از دیدن یومیر هم هنوز وحشت‌زده بودند.

«اون، یهو پیداش شد.»

«ترسناکه...»

به نظر می‌رسید از آنجایی که مدت زیادی را به تنهایی سرگردان بوده‌اند، از هر چیزی‌کجای​ که می‌دیدند می‌ترسیدند. یومیر از اینکه شنید ترسناک است کمی به خودش افتخار کرد، اما چون‌غذاهای​ هنوز دشمن را کاملاً شکست نداده بود، تصمیم گرفت تشکر کردن را به بعد موکول کند.

او با پیچیدن باد به دور بدنش، دوباره خودش را پنهان کرد.‌سطح​ شیطان هنوز بعد از آن ضربه مهلک روی زمین غلت می‌خورد، بنابراین‌حرف‌ها​ متوجه پنهان‌کاری یومیر نشد. این موضوع، نتیجه دردناک‌تری برای شیطان به همراه داشت!

[ضربه مهلک!]

[کوهااااااک!]

در برابر یک حمله غافلگیرانه، هیچ یخ یا جادویی نمی‌توانست کمکی‌ارتقا​ کند. علاوه بر این، بعد از دریافت یک ضربه تمام‌عیار از‌جواب​ اژدهایی که درست در آستانه رده چهارم بود، امکان نداشت سالم بماند!

حالا که یومیر در حمله غافلگیرانه‌اش موفق شده بود، اختلاف بیش از ۵۰ سطحی بین آن‌ها دیگر اهمیتی نداشت.‌گوشت​ حداقل، این چیزی بود که یومیر از یو ایل‌هان یاد گرفته بود. هرچند اگر بخواهیم دقیق باشیم، با وجود‌رشد​ اینکه فرصت زیادی برای یادگیری از او نداشت، همه این‌ها را با اراده و تلاش خودش یاد گرفته بود.

[کوووووووه!]

«درد داره، نه؟ اگه‌بار​ تسلیم بشی همه‌چی آسون می‌شه.‌آنجایی​ به‌زودی می‌فرستمت که راحت بخوابی.»

«هیییک، ترسناکه!»

یومیر به شیطانی که دو زخم کشنده روی بدنش‌بیش​ داشت نگاهی انداخت و خندید. لبخندش داشت بیشتر شبیه لبخندهای‌گوشت​ یو ایل‌هان می‌شد. بچه‌ها با دیدن این صحنه بیشتر لرزیدند.

«ترسناکه.»

«خیلی ترسناکه.»

بعد از اینکه یومیر کار هیولا را تمام کرد، بچه‌هایی که آنجا بودند حتی نمی‌توانستند درست به او نگاه کنند و توان فرار‌ساده‌تر​ هم نداشتند، بنابراین فقط همان‌جا ایستادند و لرزیدند. خب، این اصلاً جای تعجب نداشت و در واقع کاملاً طبیعی بود، چون شخصی که‌کردن​ روبه‌رویشان ایستاده بود، به‌تازگی هیولای ترسناکی با بیش از ۱۰ متر قد را کشته بود. این حس، ترکیبی از ترس و تحسین بود!

«فوفوفوفو.»

یومیر با فکر کردن به این موضوع حتی بیشتر به‌عمراً​ خودش افتخار کرد و بچه‌هایی که دیرتر رسیده بودند، قبل‌نمی‌شدند​ از اینکه به سمت بچه‌های جدید بدوند، گیج و سردرگم بودند.

«اون قهرمانه.»

«اون ارباب ماست.»

«قهرمان؟ ارباب؟»

با این حال، هیچ راهی وجود نداشت که بچه‌های خردسال بتوانند همه‌چیز را‌طریق​ درست توضیح دهند! در نهایت، بزرگ‌ترینشان (که ۴ ساله بود) با درک شگفت‌انگیزی متوجه‌می‌خورم​ شد که این حرف‌ها فقط باعث سردرگمی بیشتر می‌شود، پس با صدایی جدی گفت:

«ما فقط‌ایمان​ باید به‌بار​ حرفش گوش بدیم!»

«گوش بدیم...»

«به حرف اون؟»

«این‌طوری می‌تونید زنده بمونید!»

بچه‌ها هنوز گیج بودند، اما به نظر می‌رسید این‌آنجایی​ واضح‌ترین توضیحی بود که شنیده بودند. سردرگمی‌شان کم‌کم فروکش کرد‌است​ و چشم‌هایشان وقتی به یومیر نگاه می‌کردند دوباره جان گرفت.

«من به حرفت گوش می‌دم.»

«لطفاً من رو نجات بده!»

«باشه!»

یومیر بدون کوچک‌ترین تردیدی همه آن‌ها را پذیرفت! حالا که اوضاع روشن‌زدن​ شده بود، یومیر احساس بهتری داشت. او تکه‌ای گوشت از هیولا برید‌می‌فهمند​ تا خودش بخورد و بقیه را بین دیگران پخش کرد و گفت:

«شماها هم بخورید!»

«چشم!»

بچه‌ها همگی از گوشت هیولا خوردند و کمی قوی‌تر شدند. اگرچه‌ارتقا​ چنین چیزی تا به حال روی زمین اتفاق نیفتاده بود و‌جواب​ نباید هم می‌افتاد، اما برای بچه‌های اینجا، هیچ‌کدام از این‌ها اهمیتی نداشت.

«بعد از‌ایمان​ این‌همه مدت،‌بار​ خیلی خوشمزه‌ست!»

«من از‌قوی‌تر​ این چیزای‌می‌دانست​ سطح گرفتم!»

«اوو، خیلی گشنه‌م بود!»

چیزی که یومیر درباره‌اش کنجکاو بود، این بود که این بچه‌ها چطور توانسته‌طریق​ بودند تا زمانی که او برای نجاتشان بیاید زنده بمانند و از گرسنگی‌گوشت​ نمیرند، اما به نظر می‌رسید حتی خودشان هم جواب این سؤال را نمی‌دانستند.

«بدن‌هاشون پر از‌چون​ مانائه. حتماً برای زنده‌بسیار​ موندن مانا جذب کردن.»

یومیر با نگاه کردن به وضعیت بدن‌هایشان این‌طور نتیجه‌گیری‌گروهی​ کرد. و طبق دانش او، تنها یک نوع شکل‌دست​ حیات وجود داشت که می‌توانست فقط با مانا زنده بماند.

«پس اونا‌گروهی​ در واقع‌ارتقا​ هیولان نه انسان؟»

در واقع، هیچ‌کدام از این‌ها برای او اهمیتی نداشت. چیزی که برایش مهم بود، قوی‌تر شدن مثل پدرش بود،‌گیرش​ فقط همین. بچه‌ها برای او چیزی بیشتر از پله‌های ترقی نبودند. البته، او مجبور بود از آن‌ها محافظت کند‌چیز​ و در این فرآیند آن‌ها را هم قوی‌تر کند. تمام این‌ها دقیقاً همان کارهایی بود که پدرش زمانی انجام می‌داد!

«خب پس. اگه غذاتون رو خوردید بیاید‌بسیار​ بریم. حالا، شماها هم باید هر کاری‌خاطر​ که من می‌گم رو انجام بدید، باشه؟»

«چشم!»

«اوهوم!»

به این ترتیب، ارتش یومیر به ۷۸ نفر رسید. با این حال، رشد‌طریق​ ارتش تازه شروع شده بود. امکان نداشت از بین تمام نوزادانی که در‌گوشت​ طول سه سال به دنیا آمده بودند، فقط ۷۸ نفر زنده مانده باشند.

البته، اکثریت قریب به اتفاق آن‌ها مرده بودند. اگر کنار یک هیولا می‌افتادند،‌همین​ فوراً با مرگ روبه‌رو می‌شدند، و حتی اگر این‌قدر هم بدشانس نبودند، در صورتی‌کرده​ که قدرت تبدیل مانا به انرژی حیات را به دست نمی‌آوردند، باز هم می‌مردند.

تنها کسانی که استثنایی‌ترین استعدادها‌چرا​ را در میان بچه‌ها داشتند، تا‌ارتقا​ زمان نجاتشان توسط یومیر دوام آوردند.

«قهرمان!»

«به دنبال قهرمان برید!»

۱ سال گذشت. ارتش به حدود ۵,۸۰۰ نفر افزایش یافت و کسانی که سریع‌ترین سرعت رشد را داشتند،‌عجیب​ حدود ۱۲ ساله به نظر می‌رسیدند. نیمی از آن‌ها به رده دوم رسیده بودند و چهار نفری که‌می‌خوردند​ سریع‌تر از همه به زیردستان یومیر تبدیل شدند، در حدود سطح ۷۰ بودند. سرعت رشد دیوانه‌وار آن‌ها این‌گونه بود.

و اما‌قوی‌تر​ در مورد‌می‌دانست​ خود یومیر.

[اونجا هم یه عده هستن.‌سطح​ دردسرسازه، پس چند نفرتون سوار‌ضعیف​ پشتم بشید تا بریم.] (یومیر)

«من می‌خوام سوار شم!»

«منم می‌خوام سوار قهرمان بشم!»

او به عنوان یک‌می‌دانست​ اژدهای باشکوه از رده‌بازی​ چهارم دوباره متولد شده بود.

یادداشت نویسنده:

وضعیت فعلی یومیر.

واقعاً فکر می‌کنم‌می‌شدند​ این پسر باید‌دارند​ شخصیت اصلی باشه...

فصل بعدی فصل‌قوی‌تر​ ۲۰۰ـه! یه رویداد‌چرا​ کوچیک خواهیم داشت!

یادداشت مترجم:

اون «رویداد» یه نظرسنجی محبوبیت‌چرا​ شخصیت‌هاست... باید انجامش بدم؟ نه،‌عمراً​ یومیر بهترین بچه‌ست، مادر بهترین دختره.

ناولها | novelha.net