---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 184: نامشخص • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 184: نامشخص

0

یو ایل‌هان با نگاه به مادرش‌بی‌مورد​ که روبه‌رویش روی مبل نشسته بود، می‌خواست‌عمارت​ چیزی بگوید اما سرش را تکان داد.

«چی شده؟»

«هیچی، اصلاً هیچی.»

در این لحظه، او مطمئن بود که کیم یه‌سئول هم‌مثل​ تجربه‌ای مشابه خودش و یومیر داشته است. وگرنه، هرچقدر هم‌دیدن​ که زن نابغه‌ای بود، محال بود الان در چنین سطحی باشد.

با اینکه کیم یه‌سئول چیزی نمی‌گفت، اما در چشمان یو‌پیشرفته​ ایل‌هان، به نظر می‌رسید که او دقیقاً در آستانه رده‌تغییری​ چهارم است. به عبارت دیگر، سطح او مشابه خودش بود.

قصد خودستایی نداشت، اما یو ایل‌هان نمی‌توانست بپذیرد که شخص دیگری جز خودش‌زمانی​ توانسته باشد برنامه‌ای به سختی برنامه او را هضم کند. این کار فقط‌کنند​ برای او ممکن بود، چرا که پایه‌ای از هزار سال تمرین را داشت.

هیچ مقدار استعدادی نمی‌توانست وضعیت کیم یه‌سئول را توضیح دهد. با این‌هضم​ حال، او درباره دلیلش حرفی نمی‌زد. احتمالاً دلیلش همان چیزی بود که‌هیچ​ باعث می‌شد خودش هم درباره آن دوره هزار ساله جا ماندنش حرفی نزند.

قطعاً دلایل ساده‌ای پشت این قضیه نبود. یو ایل‌هان‌درست​ با خودش فکر کرد که اصلاً صلاحیت این را‌نگران​ ندارد که در این باره از او سوال بپرسد.

«خب، این‌مقابلشان​ چیزی که می‌خواستی‌نگرانی‌اش​ بهم بگی چیه؟»

«یک آرایش جادویی.»

کیم یه‌سئول، درست مثل زمانی که‌شخص​ با کانگ می‌ره و نا یونا‌هضم​ بود، فضای بین‌بعدی‌اش را باز کرد.

یو ایل‌هان نگران بود که فرشتگان با دیدن چنین صحنه‌ای در مقابلشان قشقرق‌می‌ره​ به پا کنند، اما نگرانی‌اش بی‌مورد بود. از لحظه‌ای که آن‌ها با نسخه پیشرفته‌لحظه‌ای​ مهارت پرش به عمارت وارپ کرده بودند، توانایی درکشان دچار تغییری بنیادین شده بود.

[اون زن‌مقابلشان​ داره چیکار‌کنند​ می‌کنه؟] (لیرا)

[به این فکر کن که چطوری‌بهم​ برگشتیم اینجا. الان دیگه می‌تونم این‌مثل​ رو به راحتی هضم کنم.] (ارتا)

[قوی شدی، ارتا.] (لیرا)

[پس داشت توانایی‌هاش‌می‌خواستی​ رو مخفی می‌کرد.‌چیه​ واقعاً توانمنده.] (اسپیرا)

او با شنیدن حرف‌های فرشتگان خندید، اما همچنان مجذوب آرایش جادویی‌ای بود که‌عمارت​ از فضای بین‌بعدی کیم یه‌سئول بیرون آمده بود. با اینکه می‌دانست تمام قدرتش را‌چطوری​ از دست داده، اما هنوز هم می‌توانست نیت شوم پشت آن را حس کند.

«این دیگه....... چیه؟»

«داستانش طولانیه.......»

کیم یه‌سئول همه‌چیز را برایش تعریف کرد؛ از اینکه چطور برای اولین بار این آرایش را در دنیایی که به آن‌صحنه‌ای​ رفته بود پیدا کرد، چطور درباره‌اش با کانگ می‌ره و نا یونا بحث کرد، و اینکه چگونه آن آرایش‌های جادویی را در‌داره​ تک‌تک دنیاها یافتند و در نهایت، چطور افرادی را که با فرشتگان سقوط‌کرده همکاری می‌کردند پیدا کرده و اقدام به نابودی‌شان کردند.

«با افزایش تعداد دنیاهای متصل به زمین، اوضاع واقعاً‌نسخه​ به هم ریخت، چون تعداد آدم‌هایی که فرشتگان سقوط‌کرده‌درکشان​ می‌تونستن باهاشون ارتباط بگیرن به شدت بالا رفته بود.»

«علاوه بر این، با در نظر گرفتن‌بگی​ توانایی دفاعی این آرایش و سنگینی این‌کانگ​ اتفاق، دقیقاً نمی‌تونستیم از بقیه کمک بخوایم.»

«بیشتر از اینکه‌نداشت​ نتونیم کمک بخوایم... همه‌دیگری​ خیلی سرشون شلوغ بود~.»

در این ۲ سال، میانگین سطح مردم زمین حدود ۲۰‌مثل​ ارتقا یافته بود. بیش از ۷۰٪ آن‌ها هیچ اراده‌ای برای‌دیدن​ جنگیدن نداشتند، بنابراین واقعاً این یک افزایش مضحک و غیرمنطقی بود.

«با این حال، شما چهار نفر به این همه دنیا‌پیشرفته​ سر زدین؟ اون هم برای نابود کردن این آرایش جادویی‌تغییری​ که حتی نمی‌دونستین داره چیکار می‌کنه؟ به مدت دو سال؟»

«مطمئن بودیم که این کار مشترک ارتش نور درخشان و ارتش شیاطین نابودی بود.‌کانگ​ تازه، مگه خودت نگفتی که به فرشتگان اعتماد نکنیم؟ قضیه یونا هم که بود...‌بی‌مورد​ برای همین، دلم رضا نمی‌داد که درباره این آرایش با ارتش بهشت مشورت کنم.»

[آخ، دیگه دارم به این فکر می‌کنم که‌توانسته​ نکنه ارتش نور درخشان از همون اول قصد‌برای​ داشته بین فرشتگان و انسان‌ها تفرقه بندازه.] (لیرا)

در حالی که لیرا آه می‌کشید، یو ایل‌هان با خودش‌مثل​ فکر کرد که باید به کانگ می‌ره که حرف‌هایش را‌دیدن​ اشتباه متوجه شده بود، حقیقت را بگوید، پس به حرف آمد:

«دلیل اینکه گفتم به فرشتگان اعتماد نکنید این بود که حتی‌مهارت​ اگه بهشون اعتماد هم بکنید، هیچ کاری از دستشون برنمیاد، نه‌اون​ به خاطر اینکه نگران چند تا خائن تصادفی تو صفوفشون باشم!»

[تو، با‌باره​ من بیا‌بپرسد​ پشت‌بام.] (لیرا)

«...و هرچند ناخواسته بود، اما تو این ۲‌توانسته​ سال گذشته با رفتن به دنیاهای دیگه و نابود‌ممکن​ کردن کلی از این چیزها، تونستیم حسابی قوی بشیم.»

قطعاً او برای لحظه‌ای متوجه نشده بود، چرا که اتفاق مربوط به مادرش تأثیر بسیار‌فضای​ بزرگی روی او گذاشته بود، اما کانگ می‌ره و نا یونا هم سطوح بالایی داشتند.‌پیشرفته​ ۱۵۰، یا شاید هم داشتند به ۱۶۰ نزدیک می‌شدند. البته، یومیر کاملاً در سطح دیگری بود.

«ایل‌هان، تو‌مقابلشان​ فرشتگان رو‌کنند​ شخصاً می‌شناسی؟»

«آره. یه سری شرایط‌بپرسد​ پیش اومد. همین الان‌چیه​ هم سه تاشون اینجان.»

یو ایل‌هان به آرامی لیرا را که به او چسبیده بود با هر دو دستش مهار کرد‌ممکن​ و او را به سمت مادرش جلو برد. مهم نبود که یک انسان معمولی چقدر در تشخیص‌نمی‌زد​ فرشتگان ناتوان است؛ آن‌ها فقط زمانی می‌توانستند فرشتگان را ببینند که خود فرشتگان عمداً حضورشان را نشان می‌دادند.

اسپیرا و ارتا هم معمولاً خودشان را به افراد‌درست​ دیگر نشان نمی‌دادند، اما از آنجا که خجالت‌زدگی لیرا داشت‌فرشتگان​ به دیگران نشان داده می‌شد، چاره‌ای جز این کار نداشتند.

«اوه خدای من.»

کیم یه‌سئول، به جز این واقعیت که می‌توانست به خوبی از جادو‌مثل​ استفاده کند، هیچ تفاوتی با یک زن خانه‌دار نداشت، بنابراین وقتی سه فرشته‌قشقرق​ را دید که به این ناگهانی خودشان را نشان دادند، بسیار غافلگیر شد.

با این حال، چیزی که توجه او را جلب کرد این‌برنامه​ نبود که سه فرشته از ناکجاآباد ظاهر شده‌اند، یا اینکه حلقه‌هایی‌تمرین​ بالای سرشان و یک یا دو جفت بال روی پشتشان داشتند.

[سلام؟ ازتون ممنونم که‌بهم​ ایل‌هانِ من رو به چنین‌درست​ مرد جذابی تبدیل کردید.] (لیرا)

بلکه این بود که هر سه زیبایی‌ای داشتند که از‌پیشرفته​ قلمرو انسان‌ها فراتر می‌رفت، با یو ایل‌هان صمیمی بودند و‌تغییری​ از همه مهم‌تر، زیباترینِ آن‌ها در آغوش یو ایل‌هان بود!

«تقریباً تو دلم تصمیمم رو‌می‌خواستی​ گرفته بودم، اما یهو یه‌جادویی​ متغیر به این جذابی پیدا شد!»

«مامان، حرفای عجیب‌غریب نزن‌نمی‌توانست​ و بذار از نزدیک یه‌برنامه‌ای​ نگاهی به این آرایش بندازم.»

یو ایل‌هان ابتدا لیرا را رها کرد و به آرایش جادویی نگاه کرد، اما در واقع، تخصص او در به کارگیری درک زبان در‌کنند​ مهندسی جادو بود، نه استفاده از خود جادو. بنابراین تفسیر او بسیار متزلزل بود. هرچقدر هم که به آن نگاه می‌کرد، معنای چندانی در خود‌اینجا​ آرایش جادویی پیدا نمی‌کرد. این دقیقاً داشت به چه چیزی تبدیل می‌شد؟ او ابتدا بااستعدادترین فرد در میان فرشتگان را در زمینه جادو صدا زد.

«ارتا، می‌تونی‌مقابلشان​ این آرایش جادویی‌نگرانی‌اش​ رو درک کنی؟»

[من هم داشتم از کنارت نگاهی بهش می‌نداختم... درسته که تو بعضی قسمت‌هاش از زبان بهشت استفاده شده، اما‌باز​ بیشتر از این نمی‌دونم. به طرز وحشتناکی پیچ خورده و تحریف شده. اما چیزی که تونستم بفهمم اینه که‌بودند​ این آرایش جادویی پنهان‌کاری بسیار بسیار بالایی داره. تا جایی که در برابر ما فرشتگان مؤثرتر از انسان‌هاست.] (ارتا)

نکته این بود که او نمی‌توانست نیت پشت این آرایش را درک کند.‌کند​ یو ایل‌هان به کانگ می‌ره نگاه کرد و با حالت چهره‌اش از او‌استعدادی​ پرسید که آیا حالا متوجه شده است یا نه. فرشتگان واقعاً بی‌مصرف بودند!

«بی‌خیالش. اگه نمی‌دونیم چیه، پس فقط‌چیه​ می‌تونیم همه‌شون رو نابود کنیم. حالا‌کانگ​ من رو هم در جریان بذارید.»

«مشکلی براتون‌مقابلشان​ پیش نمیاد،‌کنند​ آقای ایل‌هان؟»

«آره، خوبم.»

یو ایل‌هان خیلی خوب می‌دانست که کانگ می‌ره‌توانسته​ نگران چه چیزی است و دقیقاً به همین‌برای​ دلیل، هنگام پاسخ دادن چهره‌ای مطمئن‌تر به خود گرفت.

«من خوبم.»

هر از گاهی استراحت کردن؟ اصلاح پرسونای تلخ و شیرین؟ با وجود‌پرش​ اینکه او حسابی درباره‌شان شلوغ کرده بود، کارهایی که یو ایل‌هان می‌خواست‌چیکار​ روی زمین انجام دهد، همگی در کمتر از یک ثانیه قابل انجام بودند.

خب، چون یو‌سوال​ ایل‌هان ساعت شنی ابدیت‌بگی​ را در اختیار داشت!

او در طول این سال‌ها بارها و بارها از ساعت شنی ابدیت استفاده کرده بود و‌برای​ در این روند، ارتقا سطح یافته و دستاوردهای زیادی کسب کرده بود. در نهایت، با بالاتر‌دلیلش​ رفتن دانشش در مهندسی جادو، می‌توانست به شکلی کارآمدتر و قوی‌تر از ساعت شنی ابدیت استفاده کند.

هرچند اندک، اما تاخیر آن کاهش یافته بود، در حالی که مدت زمان حصار، باز‌فضای​ هم اندکی افزایش یافته بود، و در نهایت، مساحت حصار به مقدار زیادی بزرگ‌تر شده بود!‌مهارت​ بنابراین، برای او کاملاً امکان‌پذیر بود که کل این منطقه را زیر پوشش حصار قرار دهد!

[تو فقط داری از تجهیزات بیش‌بی‌مورد​ از حد قوی استفاده می‌کنی تا‌پرش​ خودت رو خفن نشون بدی.] (لیرا)

«خفه شو.»

او فرشتگان را کنار زد و ایستاد. او به این فکر کرد که آیا اول‌فقط​ مشکلی که پیش رویش بود را حل کند یا ساعت شنی را فعال کند، اما‌حال​ وقتی به آن فکر کرد، دید هنوز حتی زمان فعال‌سازی مجدد آن فرا نرسیده است.

«واقعاً امیدوارم این بار دلیلی‌بگی​ داشته باشن. دلیلی برای اینکه‌مثل​ این عوضی‌ها مدام روی اعصابم می‌رن.»

[اونا سعی ندارن‌قشقرق​ روی اعصاب تو برن،‌لحظه‌ای​ بلکه هدفشون زمینه.] (ارتا)

«دقیقاً همون دلیل.‌سوال​ هنوز نمی‌فهمم چرا دارن‌بگی​ این کار رو می‌کنن.»

طبیعی بود که هیولاها با انسان‌ها دشمنی کنند. با این حال،‌برنامه​ یو ایل‌هان واقعاً نمی‌توانست بفهمد چرا آن موجودات برترِ والامقام و‌تمرین​ قدرتمند می‌خواستند سرشان را در این دنیای کوچک و خفه‌کننده فرو کنند.

با این‌بپرسد​ حال، پاسخ لیرا‌بگی​ یک شاهکار بود.

[ها؟ اهدافشون‌مقابلشان​ الان کاملاً‌کنند​ مشخصه.] (لیرا)

یو ایل‌هان طوری فریاد زد انگار‌بهم​ مافیایی بود که تازه از برادر‌مثل​ مورد اعتمادش خنجر از پشت خورده است.

«اگه هدفشون‌خودستایی​ مشخص بود‌نمی‌توانست​ باید می‌گفتی!»

[زمینه. هدفشون زمینه.] (لیرا)

«چرا، مگه‌مقابلشان​ گنجی چیزی‌کنند​ قایم کردن؟»

[به‌زودی خودش به یه صندوقچه گنج‌بهم​ تبدیل می‌شه. با این سرعتی که پیش‌زمانی​ می‌ره، اون روز چندان دور نیست.] (لیرا)

او قبل‌خودستایی​ از ادامه دادن،‌بپذیرد​ آه عمیقی کشید.

[زمین به عنوان یک دنیای برتر دوباره متولد می‌شه.‌درست​ برای ما موجودات برتر، این‌ها منابعی با ارزش بی‌نظیر هستن.‌فرشتگان​ من مطمئنم که اونا خود زمین رو هدف گرفتن.] (لیرا)

[اونا احتمالاً پیش‌بینی کرده بودن که‌بی‌مورد​ زمین به این روز می‌افته. ما‌پرش​ فقط تا الان ازش بی‌خبر بودیم.] (ارتا)

«این دلیلی به‌سوال​ مراتب خسته‌کننده‌تر از‌بهم​ چیزیه که انتظار داشتم!؟»

با این حال، در عین حال دلیلی بود که می‌توانست آن را بپذیرد. چرا بشریت در‌برای​ تاریخ بی‌پایان زمان به جنگ ادامه داد؟ اگرچه مواردی وجود داشت که این جنگ‌ها در قالب‌دلیلش​ اعتقادات مذهبی یا عدالت جهانی پنهان می‌شدند، اما اساساً بر سر زمین و منابع درون آن بودند!

[وقتی به یک دنیای برتر تبدیل بشه، اوضاع واقعاً خسته‌کننده می‌شه. اونا می‌تونن هر چقدر که می‌خوان‌باز​ حمله کنن و از قدرت‌هاشون استفاده کنن، چون دیگه محدودیتی در کار نخواهد بود. و وقتی این‌وارپ​ اتفاق بیفته، اونا سعی می‌کنن انسان‌های روی اون رو نابود کنن و زمین رو فتح کنن.] (لیرا)

[و به همین‌قشقرق​ دلیله که ارتش‌بی‌مورد​ بهشت وجود داره.] (ارتا)

به محض اینکه زمین به یک دنیای برتر جهش پیدا می‌کرد، ارتش بهشت برای محافظت از‌یونا​ آن با تمام قوا در برابر ارتش شیاطین نابودی و ارتش نور درخشان وارد عمل می‌شد.‌پیشرفته​ مقدار غیرقابل‌اندازه‌گیری خون ریخته می‌شد، اما آن‌ها عقب‌نشینی نمی‌کردند. این مسیری بود که آن‌ها انتخاب کرده بودند!

یو ایل‌هان با نگاه‌نمی‌توانست​ به چهره‌های جدی آن‌ها،‌توانسته​ با لحنی بی‌تفاوت پرسید.

«ممنونم که بالاخره دارید کاری رو که براش‌جادویی​ حقوق می‌گیرید انجام می‌دین، اما زمین تو این‌بین‌بعدی‌اش​ جنگ سه‌جانبه حسابی به گند کشیده می‌شه، نه؟»

[شاید جنگ سه‌جانبه نباشه. باغ غروب هم ممکنه‌آن‌ها​ دخالت کنه. می‌تونی این‌طور در نظر بگیری که‌بودند​ این دنیا قراره کاملاً زیر و رو بشه.] (اسپیرا)

[اما مگه جای شکرش‌بپرسد​ باقی نیست که دنیاهای دیگه‌ای‌آرایش​ برای پناه گرفتن دارید؟] (لیرا)

«جدی می‌گی.....»

خطاب به یو ایل‌هان که داشت‌چیه​ فکر می‌کرد چطور با این افراد برخورد‌می‌ره​ کند، کانگ می‌ره با لبخندی تلخ گفت.

«حق با اوناست.‌قشقرق​ این‌طوری می‌تونیم تلفات‌بی‌مورد​ رو کاهش بدیم.»

«اما دلیل‌باره​ اینکه اوضاع‌بپرسد​ این‌طوری شد-»

[زیاد نگرانش نباش. از دیدگاه ما این‌دیگری​ اتفاق خیلی زود می‌افته، اما از دید تو،‌فقط​ باید داستانی مربوط به آینده‌ای دور باشه.] (لیرا)

«شماها واقعاً فقط وقتی که قراره پس‌فردا یا‌جادویی​ همچین چیزی اتفاق بیفته باید جدی بشید؟ من‌بین‌بعدی‌اش​ دیگه حرفای "نگران نباش" شما رو باور نمی‌کنم.»

از زمانی که او برای یک هزار سال روی زمین تنها رها شده بود، تصمیم‌کرده​ گرفته بود هرگز به کلماتی مانند «پیش‌بینی‌ها»، «زمان»، «قول» و کلمات مشابهی که درباره آینده‌دیگه​ صحبت می‌کردند، اعتماد نکند. حتی خدا هم اشتباه می‌کند، بقیه چقدر می‌توانستند بهتر عمل کنند؟

او فقط برای چیزهایی که قبلاً اتفاق افتاده بودند‌آرایش​ و آنچه در همین لحظه در حال وقوع بود‌بین‌بعدی‌اش​ ارزش قائل بود. حداقل این‌طوری خودش را به دردسر نمی‌انداخت.

«مشکل اینه که‌نداشت​ زندگی خسته‌کننده می‌شه.‌شخص​ مثل الانِ من.»

او در حالی که در دلش حسابی غر می‌زد، آماده رفتن شد. خب، «آماده شدن» فقط‌بین‌بعدی‌اش​ با تعویض روپوشش به زره تمام شد. نا یونا با وجود اینکه به او زل زده‌پرش​ بود، نتوانست چیزی ببیند و حسابی کلافه شد. البته که برای یو ایل‌هان اصلاً مهم نبود.

«پس بیاید فوراً بریم. اول بیاید بررسی کنیم‌آن‌ها​ ببینیم چیز مشابهی روی زمین هست یا نه......‌بودند​ واقعاً، هیچ فرشته‌ای نیست که بتونم بهش اعتماد کنم؟»

[به هر حال سومین فاجعه بزرگ تو راهه. بیاید فقط اونو رسماً اعلام کنیم و‌می‌ره​ همه فرشتگان رو بیاریم. اون‌وقت اونا نمی‌تونن هیچ کار مشکوکی انجام بدن. با وجود اینکه‌آن‌ها​ سه تا از فرشتگان مسئول زمین یک طرف رو گرفتن، این کار کاملاً ممکنه.] (لیرا)

البته، با دیدن اینکه هر سه نفر آن‌ها فرشتگانِ قراردادبسته‌سختی​ با یو ایل‌هان بودند، می‌شد فهمید که بهشت با چه‌هزار​ وضع آشفته‌ای اداره می‌شود. با این حال، در همان لحظه.

[اوه، لیرا؟ متاسفانه به‌بهم​ نظر می‌رسه که این‌جادویی​ کار غیرممکن باشه.] (ارتا)

[چرا؟] (لیرا)

[همین الان صدام‌سوال​ زدن و به‌بهم​ نظر می‌رسه که......] (ارتا)

ارتا با اندکی وحشت،‌نمی‌توانست​ شادی و کمی دشواری‌توانسته​ در صدایش صحبت کرد.

[......دارم ترفیع می‌گیرم.] (ارتا)

یادداشت نویسنده

فرشتگان من همگی رده ششم هستند. (یادداشت مترجم: فکر می‌کنم این یک پارودی از تمام عناوین کلیشه‌ای رمان‌های مونپیا باشد.‌نگران​ آن عناوین همگی بیان می‌کنند که شخصیت اصلی چقدر بیش از حد قوی است. به عنوان مثال "پتانسیل دیوانه‌وار من"،‌درکشان​ "دفاع بی‌نهایت من"، "قلب من یک قلب اژدهاست"، "من ۴ پنجره وضعیت دارم"، "شانس من در بالاترین حد" و غیره...)

قهرمانان متوهم مادرانی هستند که‌بپذیرد​ فکر می‌کنند تمام دختران مرتبط با‌برنامه​ پسرشان، شرکای بالقوه برای ازدواج هستند!

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

شماره و عنوان فصل در متن مبدأ یافت نشد.