---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 193: بدون عنوان • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 193: بدون عنوان

0

در حالی که یو ایل‌هان در حال گذراندن فصل‌آمده‌اند​ دوم «تنهایی در زمین» بود، در ارتش بهشت، ارتا‌متحمل​ داشت به خبر غیرقابل باوری از فرشتگان دیگر گوش می‌داد.

[من... اشتباه شنیدم؟]

[نه، درست شنیدی.]

فرشته بلندمرتبه رده‌پرسید​ ششم، تیبرا، با‌حداقل​ صدایی جدی صحبت کرد.

[ارتش بهشت، از طریق مذاکره با ارتش نور درخشان و ارتش شیاطین‌می‌کرد​ نابودی، تصمیم گرفته است که زمین را به حال خود رها کند.‌بره‌های​ اخراج انسان‌ها همزمان با سومین فاجعه بزرگ نیز با همکاری آن‌ها انجام شد.]

[چطور ممکنه!]

[این کار برای کاهش تلفات زمین تا حد ممکن است. مگر خودت هم از‌سردی​ این موضوع آگاه نیستی؟ وضعیت بشریت اولیه در دنیایی که به تازگی ارتقا یافته‌نمی‌توانند​ است. از این نظر، زمین خوش‌شانس بود. «اکثریت» آن‌ها توانستند به دنیاهای دیگر پناه ببرند.]

ارتا در برابر‌پرسید​ این پاسخ قاطع،‌حداقل​ زبانش بند آمد.

خب، مسلماً وظیفه ارتش بهشت محافظت از بشریت‌دنیا​ بود. اما، آن‌ها برای انجام این کار تمام‌حداقل​ مردم آنجا را به دنیاهای دیگر تبعید کردند؟

نه، قبل از آن، اصلاً چطور توانستند با ارتش نور‌بعد​ درخشان دست به یکی کنند، دلیلش هرچه که می‌خواست باشد؟ فرشتگان‌متحمل​ باید بهتر از هر کسی دلیل فاسد شدن آن‌ها را بدانند!

[بچه‌ها... چه بلایی سر‌بلایی​ بچه‌هایی می‌آید که بعد از‌آمده‌اند​ فاجعه بزرگ به دنیا آمده‌اند؟]

ارتا در حالی که به‌داد​ یومیر فکر می‌کرد این را‌بله​ پرسید. تیبرا با سردی پاسخ داد.

[این حداقل تلفاتی است‌بلایی​ که باید متحمل شویم... بله،‌آمده‌اند​ آن بچه‌ها احتمالاً خواهند مرد.]

[آن بره‌های کوچک و بیچاره که حتی نمی‌توانند با اراده خودشان خیر‌آمده‌اند​ و شر را از هم تشخیص دهند... شما آن‌ها را قربانی می‌کنید؟‌احتمالاً​ فقط به این دلیل که باید تلفات روی زمین را کاهش دهید...؟]

[این خیلی بهتر از آن‌بچه‌هایی​ است که تمام بزرگسالان هم به‌فکر​ خاطر ارتقای زمین بمیرند. این‌طور نیست؟]

ارتا با شنیدن این حرف احساس کرد‌تلفاتی​ قلبش از هم دریده می‌شود. تصویر یومیر که‌کوچک​ به دنبال پدرش می‌گشت در چشمانش نقش بست.

اگرچه سعی می‌کرد آن را نشان ندهد، اما یومیر شاید مهم‌ترین وجود برای او بود،‌داد​ حتی بیشتر از خود یو ایل‌هان. در آن ۲ سال و ۹ ماه در دنیای‌خودشان​ متروکه، چقدر از او کمک گرفته بود؟ اما حالا، باید او را رها می‌کرد تا بمیرد؟

[روح همه آن‌ها تبدیل به زندگی جدیدی‌بلایی​ شده و دوباره متولد خواهد شد. نیازی‌فکر​ نیست احساس ناامیدی کنی. این یک قانون است.]

[قانون...]

بله، ارواح تناسخ می‌یابند. این یک قانون تغییرناپذیر بود، و همچنین‌احتمالاً​ مفهومی که تمام فرشتگان به آن اعتقاد داشتند. با این حال،‌تشخیص​ این موضوع قربانی شدن بسیاری از جان‌های زنده را توجیه نمی‌کرد.

زندگی زیبا بود چون شکوفا می‌شد، و چون در زمان‌یومیر​ مناسب پژمرده می‌شد. ارتا نمی‌توانست این نوع فداکاری را بپذیرد.‌بله​ خدایی که او به آن باور داشت، این‌گونه عمل نمی‌کرد.

[ممکن است نظرات در این مورد متفاوت باشد. و به همین دلیل، ما بدون اطلاع دادن به‌سردی​ فرشتگان رده‌پایین‌تر این کار را پیش بردیم. با این حال، من الان این را به تو می‌گویم چون‌تشخیص​ به زودی به رده ششم ارتقا پیدا می‌کنی، و چون تو فرشته نگهبان آن مرد، یو ایل‌هان هستی.]

تیبرا با نگاه به ارتای خشمگین این را اضافه کرد. انگار می‌خواست‌می‌کرد​ بگوید «من به تو لطف ویژه‌ای کرده‌ام، پس آن را بپذیر و با‌کوچک​ آن کنار بیا». با این حال، این حرف فقط ارتا را خشمگین‌تر کرد.

اگر می‌دانست چنین اتفاقی می‌افتد، با شنیدن کلمه «رده ششم» ذوق نمی‌کرد و به‌بره‌های​ اینجا پرواز نمی‌کرد! او باید هر دستوری که بهشت به او می‌داد را نادیده می‌گرفت‌دهید​ و مثل لیرا به یو ایل‌هان می‌چسبید! او باید از آن بچه، یومیر، مراقبت می‌کرد!

[و لیرا؟ آیا‌بچه‌ها​ او از این‌می‌آید​ موضوع خبر دارد؟]

[او هیچ‌چیز نمی‌داند. او بیش از حد به انسان‌ها آلوده شده است. او بیشتر‌فکر​ از وظیفه‌اش به عنوان یکی از اعضای ارتش، روی آن یک انسان تمرکز کرده‌کوچک​ بود... کاملاً واضح است که اگر این را بشنود چه واکنشی نشان خواهد داد.]

ارتا هم می‌توانست پیش‌بینی کند که چه اتفاقی می‌افتد. اگر او بود، سعی می‌کرد کل‌داد​ بهشت را زیر و رو کند. بعد نوبت زمین می‌شد. او نمی‌پذیرفت که یو ایل‌هان‌خودشان​ در آن وضعیت باشد. با این حال، ارتا در عوض به جسارت او حسادت می‌کرد.

او بدون تردید هر کاری که‌حداقل​ می‌خواست را انجام می‌داد، و این‌خواهند​ ویژگی‌اش بسیار شبیه به یو ایل‌هان بود.

حالا را ببین. ارتا فکر می‌کرد که به دست آوردن رده ششم کمک بیشتری به یو ایل‌هان می‌کند و به بهشت آمده بود، فقط برای‌کوچک​ اینکه در وضعیتی قرار بگیرد که شاید دیگر هرگز او را نبیند. با این حال، لیرا تمام منطق و دلایل، و همچنین اولویت کارش را نادیده‌دریده​ گرفت و در کنار یو ایل‌هان ماند، و با احساساتش برای ماندن در کنار او صادق بود. و نتیجه؟ او همین الان کنارش بود، مگر نه؟

«آره. اون دو تا خیلی به هم میان. برخلاف من،‌بعد​ که همه‌چیز رو سبک و سنگین می‌کنم، به منطق و‌تلفاتی​ این‌جور چیزها فکر می‌کنم، و در نهایت هم شکست می‌خورم...»

ارتا احساس نفرت از خود کرد. او‌بعد​ احساس بدبختی و فاجعه می‌کرد و بیشتر از‌داد​ هر چیزی، دلش می‌خواست یو ایل‌هان را ببیند.

[این‌طور نیست که ما از همان ابتدا این نقشه را پذیرفته باشیم.‌خواهند​ با این حال، رشد زمین بیش از حد سریع است. ما فکر‌شما​ کردیم که با این سرعت، فاجعه‌ای عظیم بر سر زمین نازل خواهد شد...]

[آیا... آیا «پروردگار»‌بچه‌ها​ قصد انجام این‌می‌آید​ کار را داشت؟]

تنها یک «پروردگار» وجود داشت که فرشتگان‌بلایی​ به او اشاره می‌کردند. وقتی ارتا این‌فکر​ را پرسید، تیبرا بدون تردید سر تکان داد.

[بله. پروردگار حتی مستقیماً با‌بچه‌هایی​ رهبران جناح‌های دیگر صحبت کرد‌یومیر​ تا این کار را پیش ببرد.]

[پس...]

«من هیچ انتخابی ندارم.»

ارتا نتوانست بخش‌های آخر را به زبان بیاورد. او هنوز هم نمی‌توانست این موضوع‌فکر​ را بپذیرد. فرستادن مردم زمین به دنیاهای دیگر با اراده خودشان فقط به این‌کوچک​ دلیل که «واضح بود قرار است بمیرند»؟ اگر این دیکتاتوری نبود، پس چه بود؟

او تا این حد فکر کرد، تا اینکه به یاد آورد‌فکر​ بهشت از همان زمانی که انسان‌ها را با اراده خودشان برای‌خواهند​ ۱۰ سال به دنیاهای دیگر فرستاد، در حال ارتکاب دیکتاتوری بوده است.

بله. چیزی که تغییر‌سردی​ کرده بود ارتش بهشت‌متحمل​ نبود، بلکه خود ارتا بود.

نگاهش به سمت فرشته‌ای که کنار تیبرا ایستاده بود چرخید. کسی که آنجا ایستاده بود، اسپیرا بود. او‌متحمل​ همان کسی بود که با وجود اینکه می‌گفت سرش خیلی شلوغ است، ارتا را پیش تیبرا آورده بود.‌می‌کنید​ شاید این به روش خودش نوعی ملاحظه برای ارتا بود، اما ارتا بیشتر از هر چیزی عصبانی بود.

[اسپیرا، تو‌دلیل​ این را‌شدن​ می‌دانستی، مگر نه؟]

[مدت زیادی نیست. و من هم احساس بسیار‌دنیا​ ناخوشایندی داشتم. به این دلیل که کسی که این‌تلفاتی​ توطئه مشترک را رهبری کرد، کسی نبود جز خائنان.]

[اما تو آن را پذیرفتی.]

[این چیزی نبود‌بچه‌ها​ که فقط با‌می‌آید​ مخالفت من تغییر کند.]

اسپیرا یک فرشته بلندمرتبه رده ششم بود که از هیچ‌چیز در این دنیا ترسی‌فکر​ نداشت، اما افراد زیادی در ارتش بهشت بودند که از نظر قدرت با او‌کوچک​ برابری می‌کردند. او حق داشت. حتی اگر او هم مخالفت می‌کرد، هیچ‌چیز تغییر نمی‌کرد.

[به همین خاطر، می‌خواستم یو ایل‌هان هر چه سریع‌تر به یک فرشته تبدیل شود. اگر یکی از شهروندان زمین‌شویم​ فرشته شود، دیگر نیازی به جنگ روی زمین نیست و می‌توانیم فوراً زمین را به قلمرو بهشت تبدیل کنیم.‌روی​ یو ایل‌هان طبق انتظاراتم به‌سرعت رشد کرد، اما متأسفانه وقت کم بود. زمین... فراتر از تمام انتظارات ما پیش رفت.]

[...هاها.]

ارتا با شنیدن این حرف به خنده افتاد. یأسی که از زمان تبدیل شدنش به‌داد​ یک موجود برتر کمتر حس کرده بود، تمام وجودش را فرا گرفت. انگار در حالی‌خودشان​ که همه بر اساس قضاوت‌های خودشان عمل می‌کردند، او به یک احمق تمام‌عیار تبدیل شده بود.

«باید چی‌کار کنم، یو ایل‌هان؟ من همونی بودم‌بچه‌هایی​ که همیشه بهت می‌گفتم به ارتش بهشت و فرشته‌هاش‌سردی​ اعتماد کن، اما حالا خودم به این روز افتادم...»

در حالی که ارتا با احساس گناهش نسبت‌دنیا​ به یو ایل‌هان درمانده بود، تیبرا بدون اینکه‌حداقل​ بداند در ذهن او چه می‌گذرد، به حرف آمد.

[ارتا، تو به‌زودی به یک فرشته بلندمرتبه رده ششم تبدیل می‌شوی. پس باید طرز تفکری را‌بیچاره​ که هنگام همراهی با یک موجود فروتر داشتی، کنار بگذاری. وقتی زمین به یک دنیای برتر و‌ارتقای​ کامل تبدیل شود، تمام جناح‌های موجودات برتر بار دیگر بر سر آن با هم درگیر خواهند شد...]

[...نه.]

ارتا پس از لحظه‌ای سکوت سرش را‌بلایی​ تکان داد. تیبرا با گیجی سرش را کج‌می‌کرد​ کرد، اما اسپیرا بلافاصله منظور ارتا را فهمید.

[ارتا، تو... جدی هستی؟]

[بله.]

ارتا تمام تلاشش را کرد تا‌می‌آید​ خشمی که در سینه‌اش می‌جوشید را مهار‌پرسید​ کند و با لحنی خشک جواب داد.

[توانایی‌های من... هنوز برای تبدیل شدن به یک‌بچه‌هایی​ فرشته بلندمرتبه مناسب نیستند. وقتی خودم تشخیص دادم که‌سردی​ شایستگی‌اش را دارم، دوباره از شما درخواست خواهم کرد.]

[ارتا، این تصمیم ما پس از ارزیابی جادو و توانایی‌های تو بود‌می‌کرد​ که هر دو را کافی دانستیم... اما اگر شخص مورد نظر چنین‌بره‌های​ فکری نمی‌کند، کاری از دستم برنمی‌آید. متوجهم. پس همین کار را می‌کنیم.]

[بله، ممنون می‌شوم.]

هر چقدر هم که سعی می‌کرد آن را‌دنیا​ سرکوب کند، خشمش آن‌قدر عظیم بود که عملاً‌حداقل​ نمی‌شد پنهانش کرد. تیبرا نیز متوجه احساسات او شد.

[...نکند به‌دلیل​ چیز عجیبی‌شدن​ فکر می‌کنی؟]

[منظورتان دقیقاً‌بدانند​ از چیز‌بلایی​ عجیب چیست؟]

تیبرا نتوانست جوابی بدهد و اسپیرا در گوشه‌ای‌متحمل​ فقط لبخند تلخی زد. در برابر این دو فرشته‌حتی​ بلندمرتبه، ارتا با یک خنده آن را تأیید کرد.

[بله. راستش را‌بچه‌ها​ بخواهید، واقعاً دارم به‌بعد​ چیز عجیبی فکر می‌کنم.]

[ارتا!؟]

اسپیرا با شوک فریاد زد، اما دیگر دیر شده بود. ارتا نتوانست تا آخر جلوی‌داد​ خشمش را بگیرد و رشته باریکی از آن مانند یک افعی به بیرون خزید. کلماتش‌خودشان​ چنان برنده بودند که گویی می‌خواست این دو فرشته بلندمرتبه را تا حد مرگ نیش بزند.

[من به پروردگار ایمان دارم و او را ستایش می‌کنم، اما در عین حال فکر می‌کنم که‌حتی​ همه‌چیز طبق میل او پیش نخواهد رفت. این موضوع هم همین‌طور است. این نقشه تنها زمانی معنا‌بمیرند​ پیدا می‌کند که تمام مردم زمین بمیرند و زمین به‌تنهایی به یک دنیای برتر تکامل یابد... اما.]

[همین‌طور هم‌بدانند​ خواهد شد.‌بلایی​ مگر واضح نیست؟]

[اصلاً واضح نیست.]

چشمان ارتا برقی زد. حتی‌بچه‌هایی​ خودش هم باورش نمی‌شد، اما‌یومیر​ در همین لحظه داشت اشک می‌ریخت.

[شما گفتید که زمین همیشه فراتر از انتظارات ما پیش رفته، نه؟ با این حال، خیلی قبل‌تر از آن، موجودی‌خودشان​ وجود داشت که فراتر از انتظارات ما بود. بله، درست حدس زدید. او یو ایل‌هان است. او روزی به یک‌قلبش​ موجود برتر تبدیل می‌شود و با اراده خودش بر زمین حکمرانی خواهد کرد. و هیچ‌کس نخواهد توانست زمین را تصاحب کند!]

[این غیرممکن است. یک انسان هر چقدر هم که استثنایی باشد، نمی‌تواند به‌تنهایی به‌سردی​ یک موجود برتر تبدیل شود. او که در زمین گرفتار شده، نمی‌تواند با هیچ‌کدام‌نمی‌توانند​ از جناح‌های موجودات برتر ارتباط برقرار کند و هیچ‌کس هم او را نخواهد دید.]

[در این تاریخ طولانی سه نفر بوده‌اند. عجیب نیست اگر یکی دیگر هم پیدا‌فکر​ شود! صبر کنید نه، شاید هم چهار نفر؟ این احتمال وجود دارد که حتی کسی‌بیچاره​ که ما به او خدمت می‌کنیم هم زمانی تنها یک آفرینش ساده بوده باشد، نه؟]

[کفر نگو!]

تیبرا فریاد زد و اسپیرا نیز از شدت خشم نیزه‌اش را‌احتمالاً​ محکم در دست فشرد. با این حال، ارتا حتی با وجود این‌دهند​ دو موجود قدرتمندتر در مقابلش، بدون هیچ تردیدی به حرف‌هایش ادامه داد.

[شما اشاره کردید که هیچ‌کدام از ارتش بهشت، ارتش نور درخشان، ارتش شیاطین نابودی و باغ غروب، نگاهی به یو ایل‌هان نخواهند انداخت،‌مرد​ اما قضیه کاملاً برعکس است. یو ایل‌هان حتی یک بار هم به ما جناح‌های موجودات برتر نگاهی نینداخته است. از نظر او، ما فقط‌شنیدن​ مشتی ترسو هستیم که از ترس تنها ماندن دور هم جمع شده‌ایم! او با تکیه بر خودش به یک موجود برتر تبدیل خواهد شد!]

[...بیا فرض کنیم که این ترفیع هرگز اتفاق‌بچه‌هایی​ نیفتاده است. به نظر می‌رسد هنوز در تزکیه‌پرسید​ نفس ضعف داری. باید ذهنت را آرام کنی.]

[با کمال میل. پس من‌بچه‌هایی​ همین‌جا از شما مرخص می‌شوم.‌یومیر​ ممنون می‌شوم اگر دنبالم نگردید.]

ارتا تا همان لحظه آخر در حرف زدن کم نیاورد و‌احتمالاً​ بال‌هایش را باز کرد. سپس قبل از اینکه فرشتگان بلندمرتبه حتی‌تشخیص​ بتوانند دستشان را به او برسانند، پرواز کرد و دور شد.

«احمق. من واقعاً یه احمقم.»

او حتی نتوانست احساساتش را کنترل کند و حرف‌های کفرآمیزی به زبان آورد و‌فکر​ حتی مافوق‌هایش را تحریک کرد. او صلاحیت یک موجود برتر بودن را از دست‌کوچک​ داده بود. با این حال، در همان لحظه به این موضوع هم فکر کرد.

«پس باید حواسم‌بچه‌ها​ باشه که تو‌می‌آید​ آینده اشتباهات بزرگ‌تری نکنم.»

او به یو ایل‌هان فکر کرد. او باور داشت که ایل‌هان با اراده‌مرد​ خودش به یک موجود برتر تبدیل شده و ارباب زمین خواهد شد. نه،‌می‌کنید​ شاید فقط دلش می‌خواست این‌طور باور کند، اما تا این حد مستأصل شده بود.

«باید از‌بدانند​ همین الان‌بلایی​ آماده بشم.»

با این تصمیم‌فاسد​ درونی، دوباره بال‌هایش‌بچه‌ها​ را به هم زد.

فقط خودش‌بدانند​ می‌دانست که‌بلایی​ به کجا می‌رود.

یادداشت نویسنده:

مسیری که یو ایل‌هان طی می‌کند، مسیری که لیرا طی‌یومیر​ می‌کند، مسیری که اسپیرا طی می‌کند و مسیری که ارتا‌بله​ طی می‌کند. به نظر می‌رسد همه آن‌ها با هم متفاوت‌اند.

یادداشت مترجم:

حالت جا‌بدانند​ اومد تیبرا. هیچ‌کس‌بچه‌هایی​ ازت خوشش نمیاد.

وووووو صف ۶ از‌سردی​ ۶ پاک شد! (البته فقط‌شویم​ ۹ دلار تا بعدی مونده)

۶ فصل گذشته حسابی هیجان‌انگیز بودن، مگه نه؟‌دنیا​ بوسه نا یونا، توسعه شخصیتی ارتا، (هی کی‌حداقل​ می‌دونه، شاید اون به یومیر حسایی داشته باشه).

به هر‌دلیل​ حال، از‌شدن​ خوندنش لذت ببرید!

قرار نبود فصل‌های حمایت‌شده رو ترجمه کنم... اما همون‌طور که قبلاً گفتم.‌می‌کرد​ اگه با این سرعت پیش برن، حتی وقتی این ترم تموم بشه‌بره‌های​ هم نمی‌تونم از پسشون بربیام... فکر کنم باید به ترجمه‌شون ادامه بدم...

ناولها | novelha.net