چپتر 193: بدون عنوان
0در حالی که یو ایلهان در حال گذراندن فصلآمدهاند دوم «تنهایی در زمین» بود، در ارتش بهشت، ارتامتحمل داشت به خبر غیرقابل باوری از فرشتگان دیگر گوش میداد.
[من... اشتباه شنیدم؟]
[نه، درست شنیدی.]
فرشته بلندمرتبه ردهپرسید ششم، تیبرا، باحداقل صدایی جدی صحبت کرد.
[ارتش بهشت، از طریق مذاکره با ارتش نور درخشان و ارتش شیاطینمیکرد نابودی، تصمیم گرفته است که زمین را به حال خود رها کند.برههای اخراج انسانها همزمان با سومین فاجعه بزرگ نیز با همکاری آنها انجام شد.]
[چطور ممکنه!]
[این کار برای کاهش تلفات زمین تا حد ممکن است. مگر خودت هم ازسردی این موضوع آگاه نیستی؟ وضعیت بشریت اولیه در دنیایی که به تازگی ارتقا یافتهنمیتوانند است. از این نظر، زمین خوششانس بود. «اکثریت» آنها توانستند به دنیاهای دیگر پناه ببرند.]
ارتا در برابرپرسید این پاسخ قاطع،حداقل زبانش بند آمد.
خب، مسلماً وظیفه ارتش بهشت محافظت از بشریتدنیا بود. اما، آنها برای انجام این کار تمامحداقل مردم آنجا را به دنیاهای دیگر تبعید کردند؟
نه، قبل از آن، اصلاً چطور توانستند با ارتش نوربعد درخشان دست به یکی کنند، دلیلش هرچه که میخواست باشد؟ فرشتگانمتحمل باید بهتر از هر کسی دلیل فاسد شدن آنها را بدانند!
[بچهها... چه بلایی سربلایی بچههایی میآید که بعد ازآمدهاند فاجعه بزرگ به دنیا آمدهاند؟]
ارتا در حالی که بهداد یومیر فکر میکرد این رابله پرسید. تیبرا با سردی پاسخ داد.
[این حداقل تلفاتی استبلایی که باید متحمل شویم... بله،آمدهاند آن بچهها احتمالاً خواهند مرد.]
[آن برههای کوچک و بیچاره که حتی نمیتوانند با اراده خودشان خیرآمدهاند و شر را از هم تشخیص دهند... شما آنها را قربانی میکنید؟احتمالاً فقط به این دلیل که باید تلفات روی زمین را کاهش دهید...؟]
[این خیلی بهتر از آنبچههایی است که تمام بزرگسالان هم بهفکر خاطر ارتقای زمین بمیرند. اینطور نیست؟]
ارتا با شنیدن این حرف احساس کردتلفاتی قلبش از هم دریده میشود. تصویر یومیر کهکوچک به دنبال پدرش میگشت در چشمانش نقش بست.
اگرچه سعی میکرد آن را نشان ندهد، اما یومیر شاید مهمترین وجود برای او بود،داد حتی بیشتر از خود یو ایلهان. در آن ۲ سال و ۹ ماه در دنیایخودشان متروکه، چقدر از او کمک گرفته بود؟ اما حالا، باید او را رها میکرد تا بمیرد؟
[روح همه آنها تبدیل به زندگی جدیدیبلایی شده و دوباره متولد خواهد شد. نیازیفکر نیست احساس ناامیدی کنی. این یک قانون است.]
[قانون...]
بله، ارواح تناسخ مییابند. این یک قانون تغییرناپذیر بود، و همچنیناحتمالاً مفهومی که تمام فرشتگان به آن اعتقاد داشتند. با این حال،تشخیص این موضوع قربانی شدن بسیاری از جانهای زنده را توجیه نمیکرد.
زندگی زیبا بود چون شکوفا میشد، و چون در زمانیومیر مناسب پژمرده میشد. ارتا نمیتوانست این نوع فداکاری را بپذیرد.بله خدایی که او به آن باور داشت، اینگونه عمل نمیکرد.
[ممکن است نظرات در این مورد متفاوت باشد. و به همین دلیل، ما بدون اطلاع دادن بهسردی فرشتگان ردهپایینتر این کار را پیش بردیم. با این حال، من الان این را به تو میگویم چونتشخیص به زودی به رده ششم ارتقا پیدا میکنی، و چون تو فرشته نگهبان آن مرد، یو ایلهان هستی.]
تیبرا با نگاه به ارتای خشمگین این را اضافه کرد. انگار میخواستمیکرد بگوید «من به تو لطف ویژهای کردهام، پس آن را بپذیر و باکوچک آن کنار بیا». با این حال، این حرف فقط ارتا را خشمگینتر کرد.
اگر میدانست چنین اتفاقی میافتد، با شنیدن کلمه «رده ششم» ذوق نمیکرد و بهبرههای اینجا پرواز نمیکرد! او باید هر دستوری که بهشت به او میداد را نادیده میگرفتدهید و مثل لیرا به یو ایلهان میچسبید! او باید از آن بچه، یومیر، مراقبت میکرد!
[و لیرا؟ آیابچهها او از اینمیآید موضوع خبر دارد؟]
[او هیچچیز نمیداند. او بیش از حد به انسانها آلوده شده است. او بیشترفکر از وظیفهاش به عنوان یکی از اعضای ارتش، روی آن یک انسان تمرکز کردهکوچک بود... کاملاً واضح است که اگر این را بشنود چه واکنشی نشان خواهد داد.]
ارتا هم میتوانست پیشبینی کند که چه اتفاقی میافتد. اگر او بود، سعی میکرد کلداد بهشت را زیر و رو کند. بعد نوبت زمین میشد. او نمیپذیرفت که یو ایلهانخودشان در آن وضعیت باشد. با این حال، ارتا در عوض به جسارت او حسادت میکرد.
او بدون تردید هر کاری کهحداقل میخواست را انجام میداد، و اینخواهند ویژگیاش بسیار شبیه به یو ایلهان بود.
حالا را ببین. ارتا فکر میکرد که به دست آوردن رده ششم کمک بیشتری به یو ایلهان میکند و به بهشت آمده بود، فقط برایکوچک اینکه در وضعیتی قرار بگیرد که شاید دیگر هرگز او را نبیند. با این حال، لیرا تمام منطق و دلایل، و همچنین اولویت کارش را نادیدهدریده گرفت و در کنار یو ایلهان ماند، و با احساساتش برای ماندن در کنار او صادق بود. و نتیجه؟ او همین الان کنارش بود، مگر نه؟
«آره. اون دو تا خیلی به هم میان. برخلاف من،بعد که همهچیز رو سبک و سنگین میکنم، به منطق وتلفاتی اینجور چیزها فکر میکنم، و در نهایت هم شکست میخورم...»
ارتا احساس نفرت از خود کرد. اوبعد احساس بدبختی و فاجعه میکرد و بیشتر ازداد هر چیزی، دلش میخواست یو ایلهان را ببیند.
[اینطور نیست که ما از همان ابتدا این نقشه را پذیرفته باشیم.خواهند با این حال، رشد زمین بیش از حد سریع است. ما فکرشما کردیم که با این سرعت، فاجعهای عظیم بر سر زمین نازل خواهد شد...]
[آیا... آیا «پروردگار»بچهها قصد انجام اینمیآید کار را داشت؟]
تنها یک «پروردگار» وجود داشت که فرشتگانبلایی به او اشاره میکردند. وقتی ارتا اینفکر را پرسید، تیبرا بدون تردید سر تکان داد.
[بله. پروردگار حتی مستقیماً بابچههایی رهبران جناحهای دیگر صحبت کردیومیر تا این کار را پیش ببرد.]
[پس...]
«من هیچ انتخابی ندارم.»
ارتا نتوانست بخشهای آخر را به زبان بیاورد. او هنوز هم نمیتوانست این موضوعفکر را بپذیرد. فرستادن مردم زمین به دنیاهای دیگر با اراده خودشان فقط به اینکوچک دلیل که «واضح بود قرار است بمیرند»؟ اگر این دیکتاتوری نبود، پس چه بود؟
او تا این حد فکر کرد، تا اینکه به یاد آوردفکر بهشت از همان زمانی که انسانها را با اراده خودشان برایخواهند ۱۰ سال به دنیاهای دیگر فرستاد، در حال ارتکاب دیکتاتوری بوده است.
بله. چیزی که تغییرسردی کرده بود ارتش بهشتمتحمل نبود، بلکه خود ارتا بود.
نگاهش به سمت فرشتهای که کنار تیبرا ایستاده بود چرخید. کسی که آنجا ایستاده بود، اسپیرا بود. اومتحمل همان کسی بود که با وجود اینکه میگفت سرش خیلی شلوغ است، ارتا را پیش تیبرا آورده بود.میکنید شاید این به روش خودش نوعی ملاحظه برای ارتا بود، اما ارتا بیشتر از هر چیزی عصبانی بود.
[اسپیرا، تودلیل این راشدن میدانستی، مگر نه؟]
[مدت زیادی نیست. و من هم احساس بسیاردنیا ناخوشایندی داشتم. به این دلیل که کسی که اینتلفاتی توطئه مشترک را رهبری کرد، کسی نبود جز خائنان.]
[اما تو آن را پذیرفتی.]
[این چیزی نبودبچهها که فقط بامیآید مخالفت من تغییر کند.]
اسپیرا یک فرشته بلندمرتبه رده ششم بود که از هیچچیز در این دنیا ترسیفکر نداشت، اما افراد زیادی در ارتش بهشت بودند که از نظر قدرت با اوکوچک برابری میکردند. او حق داشت. حتی اگر او هم مخالفت میکرد، هیچچیز تغییر نمیکرد.
[به همین خاطر، میخواستم یو ایلهان هر چه سریعتر به یک فرشته تبدیل شود. اگر یکی از شهروندان زمینشویم فرشته شود، دیگر نیازی به جنگ روی زمین نیست و میتوانیم فوراً زمین را به قلمرو بهشت تبدیل کنیم.روی یو ایلهان طبق انتظاراتم بهسرعت رشد کرد، اما متأسفانه وقت کم بود. زمین... فراتر از تمام انتظارات ما پیش رفت.]
[...هاها.]
ارتا با شنیدن این حرف به خنده افتاد. یأسی که از زمان تبدیل شدنش بهداد یک موجود برتر کمتر حس کرده بود، تمام وجودش را فرا گرفت. انگار در حالیخودشان که همه بر اساس قضاوتهای خودشان عمل میکردند، او به یک احمق تمامعیار تبدیل شده بود.
«باید چیکار کنم، یو ایلهان؟ من همونی بودمبچههایی که همیشه بهت میگفتم به ارتش بهشت و فرشتههاشسردی اعتماد کن، اما حالا خودم به این روز افتادم...»
در حالی که ارتا با احساس گناهش نسبتدنیا به یو ایلهان درمانده بود، تیبرا بدون اینکهحداقل بداند در ذهن او چه میگذرد، به حرف آمد.
[ارتا، تو بهزودی به یک فرشته بلندمرتبه رده ششم تبدیل میشوی. پس باید طرز تفکری رابیچاره که هنگام همراهی با یک موجود فروتر داشتی، کنار بگذاری. وقتی زمین به یک دنیای برتر وارتقای کامل تبدیل شود، تمام جناحهای موجودات برتر بار دیگر بر سر آن با هم درگیر خواهند شد...]
[...نه.]
ارتا پس از لحظهای سکوت سرش رابلایی تکان داد. تیبرا با گیجی سرش را کجمیکرد کرد، اما اسپیرا بلافاصله منظور ارتا را فهمید.
[ارتا، تو... جدی هستی؟]
[بله.]
ارتا تمام تلاشش را کرد تامیآید خشمی که در سینهاش میجوشید را مهارپرسید کند و با لحنی خشک جواب داد.
[تواناییهای من... هنوز برای تبدیل شدن به یکبچههایی فرشته بلندمرتبه مناسب نیستند. وقتی خودم تشخیص دادم کهسردی شایستگیاش را دارم، دوباره از شما درخواست خواهم کرد.]
[ارتا، این تصمیم ما پس از ارزیابی جادو و تواناییهای تو بودمیکرد که هر دو را کافی دانستیم... اما اگر شخص مورد نظر چنینبرههای فکری نمیکند، کاری از دستم برنمیآید. متوجهم. پس همین کار را میکنیم.]
[بله، ممنون میشوم.]
هر چقدر هم که سعی میکرد آن رادنیا سرکوب کند، خشمش آنقدر عظیم بود که عملاًحداقل نمیشد پنهانش کرد. تیبرا نیز متوجه احساسات او شد.
[...نکند بهدلیل چیز عجیبیشدن فکر میکنی؟]
[منظورتان دقیقاًبدانند از چیزبلایی عجیب چیست؟]
تیبرا نتوانست جوابی بدهد و اسپیرا در گوشهایمتحمل فقط لبخند تلخی زد. در برابر این دو فرشتهحتی بلندمرتبه، ارتا با یک خنده آن را تأیید کرد.
[بله. راستش رابچهها بخواهید، واقعاً دارم بهبعد چیز عجیبی فکر میکنم.]
[ارتا!؟]
اسپیرا با شوک فریاد زد، اما دیگر دیر شده بود. ارتا نتوانست تا آخر جلویداد خشمش را بگیرد و رشته باریکی از آن مانند یک افعی به بیرون خزید. کلماتشخودشان چنان برنده بودند که گویی میخواست این دو فرشته بلندمرتبه را تا حد مرگ نیش بزند.
[من به پروردگار ایمان دارم و او را ستایش میکنم، اما در عین حال فکر میکنم کهحتی همهچیز طبق میل او پیش نخواهد رفت. این موضوع هم همینطور است. این نقشه تنها زمانی معنابمیرند پیدا میکند که تمام مردم زمین بمیرند و زمین بهتنهایی به یک دنیای برتر تکامل یابد... اما.]
[همینطور همبدانند خواهد شد.بلایی مگر واضح نیست؟]
[اصلاً واضح نیست.]
چشمان ارتا برقی زد. حتیبچههایی خودش هم باورش نمیشد، امایومیر در همین لحظه داشت اشک میریخت.
[شما گفتید که زمین همیشه فراتر از انتظارات ما پیش رفته، نه؟ با این حال، خیلی قبلتر از آن، موجودیخودشان وجود داشت که فراتر از انتظارات ما بود. بله، درست حدس زدید. او یو ایلهان است. او روزی به یکقلبش موجود برتر تبدیل میشود و با اراده خودش بر زمین حکمرانی خواهد کرد. و هیچکس نخواهد توانست زمین را تصاحب کند!]
[این غیرممکن است. یک انسان هر چقدر هم که استثنایی باشد، نمیتواند بهتنهایی بهسردی یک موجود برتر تبدیل شود. او که در زمین گرفتار شده، نمیتواند با هیچکدامنمیتوانند از جناحهای موجودات برتر ارتباط برقرار کند و هیچکس هم او را نخواهد دید.]
[در این تاریخ طولانی سه نفر بودهاند. عجیب نیست اگر یکی دیگر هم پیدافکر شود! صبر کنید نه، شاید هم چهار نفر؟ این احتمال وجود دارد که حتی کسیبیچاره که ما به او خدمت میکنیم هم زمانی تنها یک آفرینش ساده بوده باشد، نه؟]
[کفر نگو!]
تیبرا فریاد زد و اسپیرا نیز از شدت خشم نیزهاش رااحتمالاً محکم در دست فشرد. با این حال، ارتا حتی با وجود ایندهند دو موجود قدرتمندتر در مقابلش، بدون هیچ تردیدی به حرفهایش ادامه داد.
[شما اشاره کردید که هیچکدام از ارتش بهشت، ارتش نور درخشان، ارتش شیاطین نابودی و باغ غروب، نگاهی به یو ایلهان نخواهند انداخت،مرد اما قضیه کاملاً برعکس است. یو ایلهان حتی یک بار هم به ما جناحهای موجودات برتر نگاهی نینداخته است. از نظر او، ما فقطشنیدن مشتی ترسو هستیم که از ترس تنها ماندن دور هم جمع شدهایم! او با تکیه بر خودش به یک موجود برتر تبدیل خواهد شد!]
[...بیا فرض کنیم که این ترفیع هرگز اتفاقبچههایی نیفتاده است. به نظر میرسد هنوز در تزکیهپرسید نفس ضعف داری. باید ذهنت را آرام کنی.]
[با کمال میل. پس منبچههایی همینجا از شما مرخص میشوم.یومیر ممنون میشوم اگر دنبالم نگردید.]
ارتا تا همان لحظه آخر در حرف زدن کم نیاورد واحتمالاً بالهایش را باز کرد. سپس قبل از اینکه فرشتگان بلندمرتبه حتیتشخیص بتوانند دستشان را به او برسانند، پرواز کرد و دور شد.
«احمق. من واقعاً یه احمقم.»
او حتی نتوانست احساساتش را کنترل کند و حرفهای کفرآمیزی به زبان آورد وفکر حتی مافوقهایش را تحریک کرد. او صلاحیت یک موجود برتر بودن را از دستکوچک داده بود. با این حال، در همان لحظه به این موضوع هم فکر کرد.
«پس باید حواسمبچهها باشه که تومیآید آینده اشتباهات بزرگتری نکنم.»
او به یو ایلهان فکر کرد. او باور داشت که ایلهان با ارادهمرد خودش به یک موجود برتر تبدیل شده و ارباب زمین خواهد شد. نه،میکنید شاید فقط دلش میخواست اینطور باور کند، اما تا این حد مستأصل شده بود.
«باید ازبدانند همین الانبلایی آماده بشم.»
با این تصمیمفاسد درونی، دوباره بالهایشبچهها را به هم زد.
فقط خودشبدانند میدانست کهبلایی به کجا میرود.
یادداشت نویسنده:
مسیری که یو ایلهان طی میکند، مسیری که لیرا طییومیر میکند، مسیری که اسپیرا طی میکند و مسیری که ارتابله طی میکند. به نظر میرسد همه آنها با هم متفاوتاند.
یادداشت مترجم:
حالت جابدانند اومد تیبرا. هیچکسبچههایی ازت خوشش نمیاد.
وووووو صف ۶ ازسردی ۶ پاک شد! (البته فقطشویم ۹ دلار تا بعدی مونده)
۶ فصل گذشته حسابی هیجانانگیز بودن، مگه نه؟دنیا بوسه نا یونا، توسعه شخصیتی ارتا، (هی کیحداقل میدونه، شاید اون به یومیر حسایی داشته باشه).
به هردلیل حال، ازشدن خوندنش لذت ببرید!
قرار نبود فصلهای حمایتشده رو ترجمه کنم... اما همونطور که قبلاً گفتم.میکرد اگه با این سرعت پیش برن، حتی وقتی این ترم تموم بشهبرههای هم نمیتونم از پسشون بربیام... فکر کنم باید به ترجمهشون ادامه بدم...