چپتر 196: من خلق میکنم - ۲
0از لحظهای که ساعت شنی ابدیت رابیارن باز کرد، یو ایلهان حتی یک لحظه همساخته از کوبیدن چکش روی سندان دست نکشیده بود.
حتی زمانی که در رده دوم بود هم به خواب زیادی نیاز نداشت. حالا کهمراقبش دیگر میتوانست با همان انرژی استراحتی که به طور طبیعی در زمانهای غیرجنگی تولید میشد، دربتونی بهترین فرم خود بماند، آن هم بدون اینکه نیازی به نوشیدن «نفس» یا خوننوش داشته باشد.
بنابراین، در حال حاضر یو ایلهان بیشتر به یک ماشین شبیه بود تا انسان؛ ماشینی که با حداقل انرژیناشناخته ممکن به طور پیوسته کار میکرد! لیرا در یکی دو هفته اول مراقبش بود، اما وقتی دید یو ایلهاننمیتوانستند اصلاً قصد استراحت ندارد، از ترس اینکه مبادا عقلش را از دست داده باشد، سعی کرد جلویش را بگیرد.
«تو نباید بتونی فشارمیبرد روانی رو نادیده بگیری...ذوقزده بهتر نیست یکم استراحت کنی؟»
«تصمیم گرفتم هر چیزی که روی وضعیت فیزیکی بدنم تأثیرنمیکنم نمیذاره رو نادیده بگیرم. انسانها فقط با نیروی اراده همتوده میتونن دوام بیارن. حتی خودم هم دیگه حس نمیکنم که انسانم.»
یو ایلهان در حالی که چاقوی حکاکی ساخته شده ازمیکرد استخوان اژدها را به سمت توده فلزی غولپیکر و ناشناختهقصد میبرد، این را گفت. اما لیرا در عوض ذوقزده شد.
«آره، بالاخره میخوایبیارن دست از انساننمیکنم بودن برداری، مگه نه!»
«اما فرشته هم نمیشم.»
«چرا!»
این توده فلزی آنقدر سخت بود که سلاحهای معمولی نمیتوانستند خراشی رویش بیندازند، اما در عین حال آنقدر شکننده بودقصد که اگر کمی زور میزد، میتوانست آن را خرد کند. با این حال، از آنجایی که با برکت خدای آهنگریتصمیم درک کاملی از انواع فلزات داشت، با مهارت تمام و بدون آسیب رساندن به ساختار داخلی، روی فلز حکاکی میکرد.
او چندین زبان جادویی را که باعث میشدند تشکیلات جادویی فرشتگان سقوطکرده در برابرشان شبیه یک شوخیفلزی به نظر برسد، با هم ترکیب کرد و روی توده فلزی حک کرد. قدرت مهارت «شعله» وآنقدر «شعله ابدی» که در نوک چاقوی حکاکی متمرکز شده بود، یک حکاکی دقیق و زیبا را تضمین میکرد.
اما مهمترین بخش ماجرا، دستورزی مانا بود. اگر طراحیهای یو ایلهان و زبان جادویی به خوبی با هم هماهنگ نمیشدند، دستورزی مانانمیتوانستند فوراً شکست میخورد. همچنین، اگر مقدار سنگهای جادویی که در دستورزی مانا استفاده میکرد کمتر از حد نیاز زبان جادویی حکشده بود،تمام باز هم شکست میخورد. البته عکس این قضیه هم صادق بود؛ اگر بیش از حد استفاده میکرد، مانا از کنترل خارج میشد.
برخلاف کاری که او الان انجامدوام میداد، خلق آرتیفکتها معمولاً چیزی بودحالی که بیش از ۱۰ سال زمان میبرد.
و یو ایلهان دهها سنگ جادویی رده چهارم را درمیکرد گوشهای از کارگاه بیرون ریخت تا دقیقاً دستورزی مانا راقصد آغاز کند، که باعث شد لیرا با شوک فریاد بزند.
«چرا به اینبیارن همه سنگ جادویینمیکنم رده چهارم نیاز داری؟»
«اگه میخوام یه دستگاه جادویی دائمی بسازم، چارهذوقزده دیگهای ندارم. اگه نمیخوام در آینده سنگ جادویی اضافهایچرا مصرف کنم، باید همین الان سرمایهگذاری بزرگی انجام بدم.»
و یو ایلهان تمام آن سنگهای جادویی را به تمیزی مصرف کردحالی تا دستورزی مانا را با موفقیت به پایان برساند. این تکنیک سطح بالاییاین بود که حتی در زمان یادگیری اولیه مهارت هم نمیتوانست تصورش را بکند.
یک تکنیک دستورزی مانا که در مرز استادیپیوسته قرار داشت، در ترکیب با سطح بالایی ازاما مهندسی جادو، این امر را ممکن ساخته بود.
«همهشون بینقصدوام مصرف شدن،خودم واو. دیوانهکنندهست...»
«مواد اولیهش خوبن. میتونی اینطوری در نظر بگیری که این آلیاژی ازبودن تمام فلزات کمیاب دنیاهای مختلفه که از طریق حراجیها جمع کردم. سختیرویش فوقالعادهای داره، اما چیزی که واقعاً توش بینظیره، توانایی جذب مانای اونه.»
به طور معمول، آلیاژهای فلزی تنها پس از شکستها و ناامیدیهای بیشمار خلق میشدند، اماساخته یو ایلهان برکت خدای آهنگری را دریافت کرده بود. لیرا به توضیحات او گوش داد ومیخوای در حالی که به آن آرتیفکت مرموز نگاه میکرد، احساسی غیرقابل وصف به او دست داد.
«حالا که زمین داره بقیه رو بیرونممکن میکنه، تو داری با استفاده از فلزات دنیاهایمراقبش متعدد دیگه سلاحی میسازی تا باهاش مقابله کنی...»
«من اصلاً همچین قصدی نداشتم...»
وقتی فرآیند تقریباً تمام شد، توده فلزی غولپیکر بدون اینکه کسی لمسش کند شروع به شناورنمیشم شدن کرد و یو ایلهان با چهرهای راضی آن را در اینونتوریاش جمعآوری کرد. از طرف دیگر،کند لیرا پس از احساس سطح جادویی که با آرتیفکتهای رده حماسی قابل مقایسه بود، زبانش بند آمد.
«تو، این...»
«مشتاقش شدی، نه؟»
یو ایلهان تنها با یک قطعه موفق به شوکه کردن یک فرشته شد، امااژدها برای استراحت توقف نکرد و شروع به تصفیه توده فلزی دیگری کرد. هر باربودن که قطعهای را تمام میکرد، احساس میکرد یک قدم به تکمیل دژ نزدیکتر شده است.
در حال حاضر، او نگران یومیر،گفت بستگانش یا زمین نبود. فقط مشتاقانه منتظربرداری نتیجهای بود که قرار بود خلق کند.
«چی میشه اگه واقعاً یه آرتیفکت ردهبیارن خدایی به دست یه انسان متولد بشه؟حکاکی واقعاً حیف شد که زمین بسته شده.»
«ما نمیدونیم بالاترشبیه از آشوب چیه، شایدممکن خدا پایان راه نباشه.»
«چقدر راحت میگی که چیزی بالاتر از یهحالی خدا وجود داره... نه، از تو یکی کهتوده بعید نیست، پس همینجا بحث رو تموم میکنم.»
لیرا افسرده شد و دیگر چیزی نگفت. اگرچه زمانی که با یوبودن ایلهان سپری کرده بود در مقایسه با کل زندگیاش بسیار کوتاه بود،رویش اما همان مدت کوتاه دیدگاهش را نسبت به زندگی تغییر داده بود.
تغییرات و اشتباهات پیشبینینشده در زمین، و اقدامات یو ایلهان که از نزدیک شاهدشانحکاکی بود؛ اینها در قلبش شک ایجاد کرده بودند. او قبلاً هرگز به کلمه «مطلق»ذوقزده شک نکرده بود، اما حالا حتی نمیدانست که آیا چنین چیزی وجود دارد یا نه.
بنابراین، تنهاماشین توانست اینانسان را بگوید.
«...پس بادوام ساختن یه دونهدیگه واقعیش ثابتش کن.»
«فکر میکنی نمیتونم؟»
یو ایلهان پوزخندینیروی زد و دوبارهدوام چکش را برداشت.
هنوز یک ماه و نیم تا پایان زمانپیوسته ساعت شنی ابدیت باقی مانده بود. این زماناما برای تکمیل دژ پرنده بیش از حد نیاز بود.
زمان برای یو ایلهان مثل همیشه سریع میگذشت.ذوقزده از آنجا که همیشه بدون استراحت کاری براینمیشم انجام دادن پیدا میکرد، هیچ زمانی را هدر نمیداد.
درک او از زمان دیگر فراتر از یک انسان بود. بیشتر انسانها برای حجم کاری روزانهشده خود برنامهریزی میکردند، اما از آنجا که یو ایلهان بیوقفه به سمت هدفش حرکت میکرد، دربودن زندگی کاری او چیزی به نام «شب» یا «روز» وجود نداشت، بنابراین مفهوم «تاریخ» برایش بیمعنی بود.
به این ترتیب، ۴۸ روز گذشت و ۸۰ درصد ازمیکرد ساختوساز دژ به پایان رسید؛ البته طبق استانداردهای خودش. یوقصد ایلهان بالاخره شروع به ساخت دستگاههای هسته دژ پرنده کرد؛ موتورها.
«بالاخره داریدوام چیزی میسازیخودم که میشناسمش!»
لیرا با خوشحالی تشویق کرد. طوری بهعوض نظر میرسید که انگار هر لحظه ممکن استفرشته دکمه پرتاب یک سفینه فضایی را فشار دهد.
«تو واقعاًفقط فرشتهای؟ واراده اهل زمین نیستی؟»
«نکنه فکر میکنی ما تو طول عمرممکن درازمون تمام مدت کار میکنیم؟ ما پادشاه تغییرمراقبش قیافه و لذت بردن از زندگی انسانی هستیم.»
«آره حتماً. واسه همینهخودم که تو شبکههای اجتماعیحالی هم حسابی به دردسر افتادی.»
«در مورد اون حرف نزن!»
در واقع، یو ایلهان هم ساخت موتور شناورخودم برای دژ را بسیار لذتبخشتر از تصفیه وشده آلیاژ کردن فلزات میدانست. این رویای هر مردی بود!
او یک موتور غولپیکر ساخت و قدرت مهارت «پرش» را که در اختیار داشت از طریق دستورزی مانادید در آن پیادهسازی کرد، و سپس از تداوم کارکرد موتورها اطمینان حاصل کرد. و در مجموع ۱۰ تا ازنیست این موتورها وجود داشت! تعداد سنگهای جادویی رده چهارمی که مصرف کرده بود به بیش از هزار عدد میرسید.
«اول از همه، یه حصار فعالنمیکنم میکنم که کل منطقه عمارت رو بپوشونهاستخوان و این موتور رو زیرش نصب میکنم.»
[واقعاً با این معلق میشه؟]
حالا که واقعیتِ دژ پرنده داشت نزدیکتر میشد، انتظارات لیرا هم بالا رفت. یو ایلهانساخته با لبخندی جواب داد و ساخت سایر قطعات رو یه پله ارتقا داد. از الان بهمیخوای بعد، وقت ساختن دستگاههایی بود که هیولاها رو جذب میکردن و سلاحهایی که کارشون رو میساختن!
در واقع، اینها از قبل توی قطعات عمارت فعلی گنجونده شده بودن، بنابراینهفته یو ایلهان فقط باید اونها رو طوری تغییر میداد که مناسب دژ پرندهداده بشن. البته، اینجا هم از سنگهای جادویی رده چهارم بدون هیچ خساستی استفاده شد.
[با نگاه به مقدارخودم مانا، فکر کنم بتونه یهچاقوی هیولای رده چهارم رو بکشه.]
«هدف نهایی دژ پرنده اینه که موجودات ردهذوقزده پنجم رو مهار کنه و بهشون آسیب بزنه.نمیشم باید رده چهارمها رو مثل آب خوردن بکشه.»
همین چند وقت پیش بود که فکر میکرد آرتیفکتهای نصبی نمیتونن آسیب کشندهای به هیولاهایساخته رده چهارم وارد کنن، اما چنین گذشتهای براش بیمعنی بود! مواد قوی با قابلیت جذب مانایمیخوای بالا روز به روز بیشتر میشدن و تعداد سنگهای جادویی هم حسابی افزایش پیدا کرده بود!
[با این حال،شبیه داری در اینحداقل مورد زیادی مغرور میشی.]
«هههه، بعد ازبیارن دیدن این همنمیکنم میتونی همینو بگی؟»
چیزی که یو ایلهانمیبرد همزمان با این حرفها بیرونآره آورد، جسد فرشته سقوطکرده بود.
[......]
لیرا با دیدن این صحنه برای لحظهای زبونش بند اومد، امالیرا وقتی دید ایلهان داره پرهای سیاه رو از بالهای فرشته سقوطکرده جوریترس بیرون میکشه که انگار داره پرهای یه مرغ رو میکَنه، لبخند زد.
[دقیقاً میخوایدوام با اونخودم چی بسازی...؟]
«گوشت و ماهیچههاش راستش به دردنخورن، اما بقیهاش فرق میکنه. مخصوصاً بالهاشون. وقتیبرداری مانا به درونشون تزریق بشه، بعد از تغییر خواصش به روشی منحصربهفرد و درشکننده یه جهت خاص، به بیرون پرتاب میشه. با این ویژگیها چی کار میتونیم بکنیم؟»
[اگه روی یه سلاحاراده ازش استفاده کنیم، میتونیمخودم مانای حریف رو منعکس کنیم.]
«ای احمق! منشبیه با همچین روشحداقل منفعلانهای راضی نمیشم!»
[هیییک؟]
لیرا حتی نمیدونست چرا داره سرزنش میشه. باذوقزده این حال، یو ایلهان که وارد حالت کاری شدهچرا بود، حتی یه ذره رحم هم تو وجودش نداشت.
او مانا رو به یه تیکه از پر تزریق کرد و پریحالی که مانا رو دریافت کرده بود، بلافاصله یه موج انرژی با قطرمیبرد ۱۰ میلیمتر شلیک کرد و یه سوراخ روی دیوار به جا گذاشت.
فرآیند تقویت، جمعآوری و شلیک مانا اونقدرممکن طبیعی و سریع بود که آدم رواول به شک مینداخت واقعاً چه اتفاقی افتاده.
با تماشای صحنهای که مانای بدون ویژگی یو ایلهان بهحکاکی رنگ سیاه دراومد و قبل از شلیک شدن در یهمیبرد خط مستقیم، ویژگیهای سم و نفرین تولید کرد، لیرا دست زد.
[این اولین باریه که همچین چیزی میبینم، چون هیچ راهی وجود ندارهبودن که موجودات فروتر بتونن موجودات برتر رو بکشن. خب، عجیب نیست کهرویش تعجب کردی، چون موجودات برتر از قبل فراتر از قلمرو قوانین هستن...]
«من به بقیه آدمااراده اهمیت نمیدم! خب، بعد ازدیگه دیدن این چیزی حس نکردی؟»
[اوه، نمیدونم...؟]
یو ایلهان آهی کشید. او بالاخره میتونست سلاحی بسازه که تا الانشده ازش قطع امید کرده بود چون در برابر دشمنان قوی بیفایده میشد، اماآره با این پرها فرق میکرد. ولی لیرا همچین واکنش سردی نشون داده بود!
با صداییغولپیکر جدی ومیبرد قاطع گفت:
«این پرتوئه.»
[پـ، پرتو؟]
«پرتو.»
چشمهای یو ایلهان پر از ستاره شده بود. لیرا بابالاخره خودش فکر کرد که اگه انتظارات وزنی داشتن، یو ایلهانسلاحهای فعلی احتمالاً میتونست باعث بشه زمین روی خودش فرو بریزه.
«متراکم کردن مانا بهاراده یه انرژی مخربتر برای شلیک.دیگه این یه سلاح پرتویی بینقصه!»
[خب، آره.ماشین فرشتههای سقوطکردهانسان زیاد اینطوری میجنگن...]
از اونجایی که این برای موجودات برترانسانم یه چیز کاملاً طبیعی بود، به نظر نمیرسیدسمت لیرا متوجه شده باشه که این چقدر شگفتانگیزه.
با این حال، سلاحهای پرتویی از نظر سرعت، تمام سلاحهای دیگهی یو ایلهان رو که ازنمیشم کش لاستیکی غول یا باروت جادویی ساخته بود، در هم میکوبید. و نه تنها این، بلکهخرد حتی قدرت مخربش هم از اونها برتر بود. پرتوها به سلاح نهاییِ رویایی یو ایلهان نزدیکتر بودن!
«موجودات برتر بهترینن!»
[ببخشید اما فکر نکنم وقتی اینوحداقل میگی بتونم اینقدر راحت تشویقت کنم...؟ توهفته که پرهای منو نمیکَنی، مگه نه، نه؟]
یو ایلهان اول دهها پر و چند سنگ جادویی رده چهارم رو کنار هم گذاشت و بعد اونها روناشناخته آسیاب کرد تا به پودر تبدیل بشن. سپس، با استفاده از استخوانهای اژدها و فلزات کمیاب دیگه، آینه بزرگینمیتوانستند ساخت که میتونست کل بدنش رو با کمی فضای اضافی منعکس کنه، و بعد پودر رو روی سطح آینه مالید.
علاوه بر اون، از یه سنگ جادویی ردهذوقزده چهارم دیگه برای دستورزی مانا استفاده کرد! یو ایلهانچرا در حین دستورزی مانا، از اعماق وجودش آرزو کرد.
«پرتووووووووووووووووووووووو!»
[تمایلاتت داره نشت میکنه!]
و فرآیند به پایان رسید.
آینه سیاه که از پرهای متعلق به یه فرشته سقوطکرده ساخته شده بود،برداری نور خورشید رو منعکس کرد و شروع به درخشیدن کرد، و در همونعین لحظه اطلاعات آیتمی که یو ایلهان اینقدر میخواست، بالاخره روی شبکیه چشمش ظاهر شد.
[آینه تخریبِ به طرز معجزهآسایی آخرالزمانی و به طرز باورنکردنی نفرینشده]
[رتبه – حماسی]
[قدرت حمله – ۷۵۰۰ (بسته به جادوی دشمن افزایش مییابد)]
[پایداری – ۱۲۷۰۰/۱۲۷۰۰]
[گزینهها –
۱. غیرقابلتخریب، و قدرت آن با گذشت زمان افزایش مییابد.
۲. ۳۰٪ افزایش قدرت حمله و آسیب ضربه بحرانی.
۳. با حس کردن دشمن حرکت کرده و بهطور خودکار رهگیری میکند.
۴. با اعمال یک نفرین غیرقابلباطل شدن به دشمنِ در معرض، آسیب مداوم وارد میکند.]
[یک سلاح معجزهآسا که یک صنعتگر از موجودات فروتر با استفاده از بخشی از بدن یک موجود برتر ساخته است. این سلاح قابلیت حرکت با حس کردن دشمنان، و همچنین قابلیت تقویت مانای درونی برای شلیک پرتوهای انرژی را دارد، و همچنین دارای قابلیت جذب حملات دشمن برای بازتاب آنها با قدرت بالاتر است. با این حال، هنگامی که مانای شارژ شده آن تخلیه شود، نیاز به جذب مانای طبیعی دارد. همین ویژگیها به تنهایی میتواند آن را به سلاحی فراتر از قلمرو مفاهیم اصلی تبدیل کند، اما هنوز عملکردی وجود دارد که فعال نشده است.]
[این بیش از حد قویه!]
«آره، بیش از حد قویه.»
یو ایلهان هم این رو تأیید کرد. با اینآره حال، این پایان کار نبود. همونطور که آکاشیک رکورد توضیحسخت داده بود، این فقط بخشی از کل سیستم تهاجمی بود.
«اما حتیفقط از ایناراده هم قویتر میشه.»
با نگاه به آینه تخریب که در هوا دنبالش میکردمیکرد انگار که اربابش رو شناخته باشه، چشمهای یو ایلهان حالاقصد یه کهکشان کامل از ستارهها رو تو خودش جا داده بود.
لیرا در حالیبیارن که بهش نگاه میکردانسانم با خودش فکر کرد.
پرها، راستیغولپیکر چند تامیبرد ازشون بود؟
یادداشت نویسنده:
پرتوها یکیدیگه از رویاهایانسانم یه مرده.
یادداشت مترجم:
(برای خوانندگان اولیه) دیگه زحمتدیگه گشتن دنبال غلطهای املایی روحکاکی به خودتون ندید. کوکوسیدسو برگشته.
۱. اینپیوسته خط دقیقاً منولیرا توصیف میکنه، خخخ.