چپتر 191: بدون عنوان
0«خانم یونا،مقاومت خانم یونا؟بهش حالت خوبه؟»
«واو، اگه همیشهانداخته اینقدر مهربون بودی، خیلیمیزنه وقت پیش عاشقت میشدم.»
یو ایلهان از ترس اینکه مبادا اودقیقاً کاملاً ناپدید شود، مدام صدایش میکرد، امابهم شخص مورد نظر در واقع کاملاً آرام بود.
«من که قراربیرون نیست بمیرم، پسمیتونم لازم نیست نگران باشی.»
«منظورت چیه کهلعنت قرار نیست بمیری،نداره پس این دیگه...»
«به نظر نمیاد اون تشکیلات جادویی مستقیماً به زمین آسیبیمقدس برسونه. انگار نه با خود زمین، بلکه با مردمش یهبکنم کاری کرده؛ اونم به یه روش ناشناخته، عمیق و رو اعصاب.»
«دقیقاً همون حسی رو دارم که وقتی میرم بریا بهمدارم دست میده. اما برخلاف وقتایی که با میل خودم میرم،خودم الان حس میکنم یکی داره به زور منو میفرسته اونجا.»
«به زور؟ کی؟»
«کی میدونه~؟ شاید زمین؟بهش میترسم چون فکر نمیکنمبراش اگه برم، دیگه بتونم برگردم.»
نا یونا با لحنی بازیگوشانه جواب داد،میزنه اما یو ایلهان نتوانست بخندد. برای درکلعنت وضعیت، اطلاعات بسیار کمی در دست داشت.
«به نظر میرسه بقیه هم مثل من بیرون انداخته شدن. میتونم حس کنم کهبهم خود زمین داره منو پس میزنه. این نفرین... دارم با قدرت مقدس بانو لیتینا مقاومتمیدونه~ میکنم، اما... آه لعنت بهش. فایدهای نداره. این نفرینی نیست که بتونم کاری براش بکنم.»
توانمندترین راهبه روی زمین تسلیم شده بود! یو ایلهان با وحشت او را محکممقاومت گرفت، اما این کار هیچ کمکی به توقف این پدیده نکرد. او هر لحظهمحکم نگرانتر میشد، اما نا یونا احساساتش را درک نمیکرد و حتی بیشتر حرف میزد.
«حالا میفهمم. وقتی از اونایی که تشکیلات رو تو لانپاس راه انداخته بودن بازجویی کردیم، شنیدم که فرشتگانکار سقوطکرده بهشون گفته بودن با رفتن به بیشترین دنیاهای ممکن، ‹متحدانشون رو افزایش بدن›. ما فقط فکر میکردیملانپاس معنیش اینه که تشکیلات جادویی بیشتری نصب میشه، اما اشتباهمون همینجا بود. باید با دقت بیشتری بهش فکر میکردیم...»
[...پس قضیه اینانداخته بود. این یهکنم جور عفونت بود.]
به نظر میرسید لیرا هم بعد ازدقیقاً شنیدن این حرف متوجه ماجرا شده بود.بهم او با چهرهای ماتومبهوت بیشتر توضیح داد.
[تشکیلات جادویی تو حالت آمادهباش نبود.میتونم از قبل فعال شده بود! بابانو پخش کردن نفرینِ درونش بین انسانها...!]
«نفرین؟ همون مه بنفش...؟»
[اونم فقط یه پوشش بود. پنهان کردن نفرین اصلی بامقدس یه نفرین بهشدت تهاجمی... این از اصول اولیه استفاده ازبکنم نفرینهاست. اوه، وقتی داشتم مدام جادوگرها رو کتک میزدم اینو میدونستم!]
چنین نفرینهایی هم وجود داشت؟ اما او حتی این را هم نمیدانست... شاید یو ایلهان به لطفبرخلاف داشتن مقاومت سطح بالا در برابر نفرینهای برتر، بیشتر نفرینهایی را که به او نزدیک میشدند دفعنمیکنم کرده بود، بنابراین چون همه آنها را پس زده بود، احتمالاً اصلاً متوجه این موضوع نشده بود.
نا یونامثل در اینانداخته لحظه اضافه کرد.
«آقای ایلهان. گفتی من بوی خوبی میدم، درسته؟ فکر کنمتوانمندترین اون همون نفرین بود. هدفشون حتماً پخش کردن اون بینکمکی انسانها بوده... و شاید زمین از این بو خوشش نمیاد؟»
پیشبینیهای نابیرون یونا نسبتاًشدن دقیق بود.
تنها هدف از نصب تشکیلات جادویی، پخش کردن نوع خاصی از هاله نفرین بینبهم مردم زمین بود. او به همراه کانگ میره و بقیه، غرق در نابود کردن آنهامیدونه~ شده بودند، اما تا زمانی که تشکیلات جادویی نابود میشد، کار از کار گذشته بود.
از دیدگاه فرشتگان سقوطکرده، برایشان حتی مهم نبود که انسانها تشکیلات جادویی رالیتینا نابود کنند یا نه. نه، در واقع، احتمالاً خودشان هم همین را میخواستند. نفرینیوحشت که به آنها میچسبید، با بازگشتشان به زمین، در بین بقیه هم تکثیر میشد.
کسانی که تشکیلات را نصب میکردند نفرین را پخش میکردند، و کسانیروی که تشکیلات جادویی را نابود میکردند، آن را دوباره گسترش میدادند. ولحظه پس از دو سال، هیچکس روی زمین نبود که نفرین نشده باشد.
اگر امکانش وجود داشت، آنها این تشکیلات را مستقیماً روی زمین نصب میکردند، اما در آن صورت، قبلنفرینی از اینکه حتی بتوانند فعال شوند، نابود میشدند. به همین دلیل بود که آنها از روشی استفاده کردندنگرانتر تا این کار را از دنیاهای دیگر انجام دهند، و همانطور که در اینجا میبینید، نتیجه بسیار موفقیتآمیز بود.
و ماشه این اتفاق، چیزی جز سومین فاجعه بزرگ نبود. قدرت زمین که از سرعت رشد انسانهای ساکنوقتایی روی آن پیشی گرفته بود، داشت مردم زمین را به دنیاهایی که با آنها در ارتباط بودند، بیرون میانداخت.برگردم همانطور که یو ایلهان اکنون میدید، افرادی که میتوانستند آزادانه رفتوآمد کنند، از بازگشت به زمین محروم شده بودند.
خندهدار بود که یو ایلهان توانایی دفعکنم آن نفرین را داشت، در حالی کهمقاومت هیچ جایی برای بیرون انداخته شدن نداشت.
واقعاً طعنهآمیز بود. درست در طول دومین فاجعه بزرگ، دروازههای بیشماری که زمینتسلیم را به دنیاهای دیگر متصل میکردند ایجاد شده بود، اما حالا که نوبت بهاحساساتش فاجعه سوم رسیده بود، مردم زمین دقیقاً به همین دلیل داشتند بیرون انداخته میشدند.
«اما نفرینبیرون تخصص توئه.شدن نمیتونی باطلش کنی؟»
«این، اِهم، یه نفرین با ابعاد بالاست که حتی تشخیص دادنش بهعنوان نفرین هم سخته، چونمیده اصلاً هیچ قدرت تهاجمیای نداره. بیشتر شبیه یه شوخیه که باعث میشه مانای من هاله خاصیچون ساطع کنه. فکر کنم اگه به رده چهارم برسم بتونم کاری براش بکنم، اما الان نمیتونم...»
[نیا.]
قبل از اینکه حتی حرفهای نا یونا تمام شود، صدایی آکنده از خشمیتسلیم آرام و عمیق در سراسر منطقه طنینانداز شد. نا یونا به دلیل «لیگ» نهفتهاحساساتش در آن صدا، فوراً خفه خون گرفت، اما یو ایلهان تحت تأثیر قرار نگرفت.
«لعنتی، همون یاروئه!»
به یاد آورد که قبلاً یک باردقیقاً این صدا را شنیده بود؛ درون سیاهچالبهم جهنمیای که دروازهاش را باز کرده بود.
[همه بایدمثل برن. وانداخته دیگه برنگردن.]
با این حرف، تصویر نا یونا حتی سریعتر تار شد. اون یارو دقیقاً چی بود، اون یاروگرفت دقیقاً چه نسبتی با زمین داشت؟ یو ایلهان عصبی شد و سعی کرد حضورش را حس کند،میفهمم اما در نهایت غیرممکن بود. هر چقدر هم که سخت جستجو کرد، نتوانست او را حس کند.
علاوه بر این، از لحظهای که آنها آن صدا را شنیدند، تغییر شکل ساختمانها و مناظر اطراف نیزنفرینی شتاب گرفت. با وجود اینکه هنوز حتی سه سال هم از دومین فاجعه بزرگ نگذشته بود و تغییراتنگرانتر منظره به دلیل اثرات آن هنوز حتی تمام نشده بود، تغییرات به مراتب شدیدتری در حال رخ دادن بود.
«پس هدف فرشتگان سقوطکرده این بود کهدقیقاً همه رو از زمین بیرون بندازن؟ وبهم برای همین اسمش ‹آزادی› بود؟ آخه چرا...!»
«آقای ایلهان.»
درست در حالی که یو ایلهان داشت به مغزش فشار میآورد، نا یوناتسلیم با او صحبت کرد. قدرتهای مقدس او شگفتانگیز بود، بنابراین در حالی کهمیشد بقیه خیلی وقت پیش بیرون انداخته شده بودند، او هنوز داشت مقاومت میکرد.
«باید بیایبیرون بریا تاشدن پیدام کنی.»
«با چه روشی؟»
«تو همچین وقتایی، باید بگیشدن ‹بهم ایمان داشته باش!› وقدرت یه بوسه عمیق بهم بدی!»
«من اونقدرها هملعنت باحال نیستم، ونداره این کار رو نمیکنم.»
«تو همین الانشم باحالی،شدن بابا. قبلاً هم چندنفرین بار اینو بهت گفته بودم.»
نا یونا که ازناشناخته حرفهای یو ایلهان غرغرهمون میکرد، دوباره لبخند زد.
«همونطور که گفتم، اگه تو باشی از پسشمیزنه برمیای. پس باید بیای پیدام کنی، باشه؟ منمبهش تمام تلاشم رو میکنم تا به رده چهارم برسم.»
[فکر کردی رده چهارم تپه خاکینداره تو حیاطتونه؟ به این آسونیها که میگیتسلیم نیست... اِ، هی هی هی هی هی!]
لیرا ناگهان شروع به فریاد زدن کرد. با اینقدرت حال، نا یونا پیش از آن از شوکه شدننفرینی یو ایلهان سوءاستفاده کرده و لبهایش را دزدیده بود.
«اووووو!؟»
«اووووپ، اوپ.» (اینبیرون قسمت رو بهمیتونم تخیل خودتون میسپارم رفقا)
فقط یک لحظه بود، اما بوسهای چنان خشن بود که حتی جلوههای صوتی هم بهوحشت همراه داشت. این لحظهای بود که یو ایلهان داشت درباره نقشههای ارتش نور درخشان وبیشتر ارتش شیاطین نابودی فکر میکرد، و در یک چشم به هم زدن به خودش آمد!
جای تعجب هم نداشت، چون کاملاً مشخص بود که این اولین بوسهاش است! جایی کهبهش لبهای نرم و مرطوب او با لبهایش برخورد کرد، فوراً چنان داغ شد که انگارهیچ سوخته باشد، و تمام فرآیند پیچیده فکری درون سرش در یک لحظه فرو ریخت. لبهایش میلرزید.
«تو الان... چیکار کردی...»
او با چشمانی مات و مبهوت به نا یونا نگاه کرد. به نظر میرسید که انتقال او بهنداره بریا از قبل شروع شده بود، چرا که بدنش داشت نیمهشفاف میشد. با این حال، حتی یو ایلهانلحظه هم میتوانست ببیند که صورتش کاملاً سرخ شده است. به نظر میرسید حتی خودش هم خجالت کشیده بود.
«فوفوفو. آقای ایلهان، تابهش حالا لیرا رو بوسیدی؟براش هنوز نه، مگه نه~؟»
«...»
«اولین بوسه آقای ایلهانناشناخته با لیرا نبود، بلکه باحسی من، نا یونا بود! اوفوفوفو!»
و بلافاصله پس از آن، نا یونا از میان بازوانشقدرت ناپدید شد. این حمله غافلگیرکننده و شوکهآور در کنار ناپدید شدنبکنم ناگهانیاش، آنقدر بینقص بود که نمیشد هیچ ایرادی از آن گرفت.
«آخه... چی...!»
یو ایلهان حتی پس از ناپدید شدنمیزنه او نیز در همان نقطه خشکش زده بود.بهش در عوض، لیرا از خشم منفجر شده بود.
[فکرش رو بکن همچین برگ برندهایاعصاب رو مخفی کرده بود! ایلهان، همینمیرم الان لبات رو با آب گلآلود بشور!]
«باورم نمیشه اولینبیرون بوسهام رو بهمیتونم شوخی گرفتی. اوااااه.»
او نگران آینده زمین و همچنین والدینش، میر و بقیه بود و از طرفی دغدغه اینمحکم را داشت که چگونه با صاحب آن صدا مقابله کند، اما در این لحظه، یو ایلهانمیزد موقتاً همه آنها را از یاد برده بود. نا یونا ضربه سنگینی به او وارد کرده بود.
و همینطوری هم فرار کرد... او باید میرفت دنبالش، حتی اگه شده برایمقاومت پس گرفتن بوسهاش یا یه همچین چیزی! در نهایت، فقط نا یونا سودوحشت کرده بود! یو ایلهان با خودش فکر کرد که او عجب زن زیرکی است.
[...شاید میخواستاونم بهت اطمینانناشناخته خاطر بده.]
کمی طول کشید تاانداخته لیرا بتواند با جدیتمیزنه در این باره صحبت کند.
[صادقانه بگم، تو حتیبهش اگه بقیه هم بگنبراش ازت خوششون میاد، باورت نمیشه.]
«...خیلی خوب منو میشناسی.»
[اما اون زن ازت خوشش میاد، نه؟ برای همین بعددارم از گشتن دنبال یه فرصت مناسب، مهرش رو کوبید. تاخودم دیگه شک نکنی. تا کاملاً از این موضوع مطمئن بشی.]
لیرا با گفتن این حرف، در نهایت به خنده افتاد. از یکبانو طرف دیدن اینکه یو ایلهان اینطور خام شده بود حرصش را درمیآورد،روی اما از طرف دیگر فکر میکرد که کار نا یونا بامزه بوده است.
[فکر کرده با یه بوسه کوچیک، احساساتشنفرینی رو باور میکنی. واقعاً مثل بچههاست. بهشده نظر میاد حسابی تو پر قو بزرگ شده.]
«ها؟»
[ها؟]
«ها...؟»
[ها...؟!]
پس از مکالمهای که فقط پر از ایما و اشاره بود و هیچ کلمه درستیبهش در آن رد و بدل نشد، لیرا متوجه یک چیزی شد. یو ایلهان در حالهیچ حاضر، واقعاً فکر میکرد که نا یونا از او خوشش میآید! خب، البته که حقیقت داشت!
«...خوشش نمیاد؟»
[نه، درسته...]
«مگه نه؟»
[...]
با دیدن یو ایلهان که با وجود بیش از یک هزار سال زندگی،بریا بدتر از یک بچه ده ساله رفتار میکرد، لیرا شوکه شده بود، درمنو حالی که یو ایلهان با ضربه زدن به گونههایش داشت به خودش میآمد.
'بذار بعداً بهش فکر کنم. خانممیتونم یونا مشکل بزرگیه، اما مشکلات مهمتریبانو هست که باید بهشون رسیدگی کنم.'
مگه نا یونا اینطور نگفته بود؟ که باید برودبکنم دنبالش. احتمالاً او هم ترجیح میداد که یو ایلهانکار به جای اینگونه وقت تلف کردن، دست به کار شود.
البته، اینطور نبود که یو ایلهان بخواهد طبق حرفهای او عمل کند، اما این دقیقاً همانفایدهای کار درستی بود که باید در این لحظه انجام میداد. نه تنها نا یونا، بلکه باید تمامپدیده انسانهای تبعید شده را به زمین برمیگرداند. یک هزار سال زندگیِ تنها روی زمین دیگر کافی بود!
«مشکل اینه کهروش چطوری باید ایناعصاب کار رو بکنم.»
[آه، منم نمیتونم با بهشت ارتباط برقرار کنم. ارتا و اسپیرا هم اونجان،لیتینا درسته؟ واو، ارتباط زمین کاملاً قطع شده. مگه اینکه زمین تبدیل به یک دنیایوحشت برتر یا یه همچین چیزی بشه، وگرنه من هیچ راه دیگهای به ذهنم نمیرسه...!]
«ایدههای جدید نندازلعنت وسط. همین الانشمنداره سرم داره درد میکنه.»
یو ایلهان آهی کشید و سرش را بالا آورد. با نگاهی به اطراف،مقاومت طبیعتاً هیچکس آنجا نبود. احساس میکرد میتواند جوری با نا یونا احوالپرسی کندوحشت که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است، اما واقعیت بیش از حد بیرحم بود.
او دوباره روی زمین تنها ماندهاعصاب بود. و این بار، خود زمین همهبریا را به دنیاهای دیگر تبعید کرده بود.
آخه چرا او در طول زندگیاش اینهمهکنم تنها مانده بود؟ هرچند، جای شکرش باقیمقاومت بود که لیرا در کنارش حضور داشت.
«ها.»
دقیقاً در همانانداخته لحظه بود که یومیزنه ایلهان متوجه چیزی شد.
«میر چی؟اونم اون روی زمینعمیق به دنیا اومده.»
[آه.]
«بچههای دیگهای هم هستن که بعد از فاجعه بزرگبکنم به دنیا اومدن، اونا چی شدن؟ حتی اگه نفرینکار هم شده باشن، هیچ دنیایی ندارن که بهش تبعید بشن!»
[...درسته، حق با توئه!]
لیرا نیز به این موضوع پی برد. او نتوانسته بود به اینمیرم قضیه فکر کند، چرا که تصور میکرد تمام بشریت به دنیاهای دیگرداره متصل هستند، و حالا به لطف میر به این نتیجه رسیده بود!
«لعنتی.»
اصلاً وقت یکجا ایستادنبهش نبود. یو ایلهان با عجلهبکنم بالهای ندای تباهی را گشود.
«فقط بچههای بدون پدر ومیتونم مادر تو دنیایی که سومین فاجعهبانو بزرگ داره توش اتفاق میافته... اوووووه!»
او با بیرون کشیدن آخرین قطره از قدرتش، به هوا پریدوقتی و همزمان، حواسش را تا جای ممکن گسترش داد. او مأموریتمیکنم داشت که باید بچهها را پیدا کرده و از آنها محافظت کند!
با اینمثل حال، همهانداخته اینها بیفایده بود.
با وجود اینکه چندین بار دور زمیننفرینی گشته بود، یو ایلهان نتوانست حتی یکشده انسان به غیر از خودش پیدا کند.
یادداشت نویسنده
اولین بوسهات با OOO نبود، بلکه با من، XXX بود! : یک دیالوگ معروف از شرور داستان، دیو براندو، از جلد اول ماجراجوییهای عجیب و غریب جوجو. بیایید اگر با این دیالوگ بوسیده شدیم، لبهایمان را با آب گلآلود بشوییم.
یو ایلهان تا کی باید جا بمونه!کنم دلیل فرشتگان سقوطکرده برای اخراج مردم از زمینلعنت چیه!؟ اینها در طول رمان فاش خواهند شد.
یادداشت مترجم
یادداشت مترجم: بچهها، قراره حسابی از این فصل متنفر بشید.