چپتر 180: بدون عنوان
0زمان زیادی نمیگذشت کهکردهام یو ایلهان به شکارنمیتونیم این هیولاها عادت کرده بود.
«دیگه از شیطان ارتعاش نمیترسم.»
[تو کهچنین از همون اولشآورده هم نمیترسیدی.] (لیرا)
[ما هنوزحاضر هم ازشونمیاره میترسیم.] (ارتا)
«نه، منظورم این نیست.کردهام الان احساس میکنم جلوی هیچچیزیدرکشون تو این سیاهچال شکست نمیخورم.»
نبرد با این هیولاها آنقدر آسان شده بود که شیطانیسوابقی را که همین الان کشته بود، تنها با دو ضربهدروازههای از پا درآورد، آن هم با احتساب یک حمله غافلگیرانه.
خب، البته که آن دو حمله احتمالاً آنقدر قوی بودند که زمیندشمنان را به دو نیم کنند، اما تا به الان، این شیاطین درمیماند برابر چنین حملاتی دوام آورده بودند. برای همین هم اسمش حالت جهنمی بود.
آیا این به آن معنا بود که دشمناناول ضعیف شده بودند؟ اصلاً و ابداً. با بالا رفتناینطور سطح یو ایلهان، آنها حتی قویتر هم شده بودند.
پس، تنها یک جواب باقی میماند. سوابق پر از علامتکنیم سؤالی که تا الان پس از کشتن تعداد زیادی ازکنه آنها جذب کرده بود، داشتند اثر خود را نشان میدادند.
[فکر میکنم اثرات جذب این سوابقکنیم تازه زمانی خودشون رو نشون دادن کهدست فهمیدی این مکان بخشی از زمینه.] (لیرا)
«حق با توئه. منم موافقم.»
[با اینکه مدت خیلی زیادی زندگی کردهام، آکاشیک رکورد پر از چیزهاییهمتصل که نمیتونیم درکشون کنیم. ما حتی نمیدونیم چرا آکاشیک رکورد نمیتونه سوابقیحاصل رو که یو ایلهان در حال حاضر به دست میاره، تفسیر کنه.] (اسپیرا)
[زمین از همون اول هم عجیب بودچیزهاییه که دروازههای دنیاهای دیگه رو به همسوابقی متصل میکرد. شاید تفسیر شدنش زمان میبره.] (ارتا)
اینطور نبود که او از راههای عادی وارد این مکان شده باشد. این نتیجه عجیب،تفسیر حاصل پدیدههای عجیبی بود که روی زمین رخ میداد، و موجودی حتی عجیبتر که ازعادی آن بهره میبرد. البته، او در حال حاضر هیچ فرصتی برای مطالعه آکاشیک رکورد نداشت.
یو ایلهان به نبردی که همین الان داشت فکر کرد. آن، بزرگترین و قویترین شیطانابداً ارتعاشی بود که تا به حال با آن روبهرو شده بود، اما به نوعی، ازجذب همان لحظهای که هیکلش را از دور دید، توانست فوراً ضعیفترین نقطه بدنش را تشخیص دهد.
او بلافاصله هجوم برد و شمعکوب را به همان قسمت از بدنش شلیک کرد، و قبل از اینکه در همان لحظه با چکشنتیجه رعدآسا حمله کند، فرصتی پیدا کرد تا بیشترین آسیب ممکن را وارد کند. سپس، شعله که از طریق شعله ابدی و خون اژدهاییلحظهای تقویت شده بود، با پیچ استخوانی طنینانداز شد و درون بدنش را خاکستر کرد. دیگر نیازی به محرک مرگ یا نیزه اژدهای هشتدم نبود.
[با این سرعت، ممکنهکردهام واقعاً تو پنج سالنمیتونیم به رده چهارم برسه.] (لیرا)
[با اینکه دلم میخوادنمیتونیم همچین چیزی رو ببینم،چرا دلم هم نمیخواد ببینمش...!] (ارتا)
لیرا و ارتا به ترتیب با انتظار و نگرانیجهنمی صحبت کردند. با این حال، در کمال تعجب، یوسطح ایلهان پس از شنیدن حرفهایشان سرش را تکان داد.
«با این سرعت فایدهای نداره.»
[منظورت چیه که فایدهایکردهام نداره؟ مگه تجربهت مثلنمیتونیم دیوونهها بالا نمیره؟] (ارتا)
«اما با این سرعت...»
یو ایلهان سرش را بالا آورد. غروب خونینی که بیست ومعنا چهار ساعته پابرجا بود، صورتش را روشن کرد. خب، خورشیدی در اینجاباقی وجود نداشت، بنابراین معلوم نبود که اصلاً بتواند آن را «غروب» بنامد.
[با این سرعت چی؟] (لیرا)
«مهارتها نمیتوننخیلی درست و حسابیآکاشیک ارتقا پیدا کنن...»
[اوه...]
[همم...]
«فقط با کوبیدن شمعکوب و ضربه زدن با چکش، هیچ جاییدنیاهای برای رشد مهارتها باقی نمیمونه. تا الان مجبور بودم برای مبارزهباشد هر کاری بکنم تا همه مهارتها به یک اندازه رشد کنن.»
در حالی که فرشتگان از حرفهای غیرقابلتصور یو ایلهاندرکشون لال شده بودند، اسپیرا که در اعماق وجودش با اوتفسیر همعقیده بود، حرفش را تأیید کرد، هرچند با کمی تأخیر.
[... هـ، همونطور کهنمیتونیم از کارآموز نیزه بزرگچرا شکافنده کیهان انتظار میرفت!] (اسپیرا)
[تظاهر نکن که آرومی!] (لیرا)
یو ایلهان دوباره وضعیتش را بررسی کرد و به این نتیجه رسید که واقعاً نمیتواندشدنش اینگونه ادامه دهد. مهارتهای زیادی وجود داشت که میخواست قبل از رده چهارم در آنهاعجیبتر استاد شود، اما با این روند، حتی یکی از آنها هم رشد رضایتبخشی نخواهد داشت!
«و اینطوری همزندگی نیست که الان بتونمچیزهاییه باس رو شکست بدم.»
در وهله اول، او اصلاًدرکشون نمیدانست باس کجاست. فرشتگان هیچوقتسوابقی به اندازه الان شکرگزار نبودند.
«چارهای نیست. فقط میتونمدوام تعداد دشمنهایی رو کهحالت باهاشون روبهرو میشم افزایش بدم.»
[ها، منظورت همین هیولاهاست؟] (لیرا)
[همین هیولاهایی کهزندگی پیشبینی میشه سطح ۲۶۰چیزهاییه یا بالاتر باشن؟] (ارتا)
[... تمامرکورد تلاشت رو بکن،درکشون یو ایلهان!] (اسپیرا)
لیرا و ارتا از ترس لرزیدندبرای و اسپیرا او را تشویق کرد. لیراضعیف و ارتا برگشتند و همزمان فریاد زدند.
[طوری فکر میکنی انگار مشکل یکی دیگهست، امااول اگه ایلهان بمیره، ما هم میمیریم! تازه، لحظهای کهاینطور از قدرتت استفاده کنی، از بهشت اخراج میشی!] (لیرا)
[یو ایلهان به خاطر طمعش برای رشدچیزهاییه عقلش رو از دست داده. باید جلوشسوابقی رو بگیریم و به خودش بیاریمش!] (ارتا)
[اما اگهرکورد یو ایلهان باشه،درکشون غیرممکن نیست...؟] (اسپیرا)
همه فرشتگان در سردرگمی فرو رفتند. با این حال، یو ایلهانمعنا هیچ اهمیتی به این موضوع نمیداد. نه، در واقع، حتی اگرجواب یک دختر زیبا هم از آسمان میافتاد، باز هم برایش مهم نبود!
«اول، باید با یه حمله پیشگیرانهکنه با شمعکوب شروع کنم، پس باید تمرینمیکرد کنم که شمعکوبها رو سریعتر پر کنم.»
[واقعاً میخوایخیلی این کارکردهام رو بکنی!؟] (لیرا)
«بعد از اون، تو چند جا تله میذارمچرا و از آرتیفکتهایی استفاده میکنم که وقتی دشمنا نزدیکاسپیرا میشن، خودکار هدفگیری میکنن... اوروچی، چند تا روحفکر داریم؟»
مدیریت یک روحفکر درون یک آرتیفکت آسانتر بود. از آنجاآیا که اکنون به دلیل رشد مهارت حکمرانیاش، تقریباً هیچ محدودیتیحتی برای آن وجود نداشت. او هیچ دلیلی برای تردید نداشت.
[گررر... ۸۱ تا رده چهارم، تعداد ردهاسپیرا سومها از این هم بیشتره، اما در برابرشدنش اون هیولاها، روحفکرهای رده سوم کافی نیستن.] (اوروچی)
«و روحفکرهای اون شیاطین چی؟»
[الان هنوز خیلی سخته.]
اینطور نبود که شیاطین از خود روحفکر به جا نگذارند. با این حال، آنهااصلاً دقیقاً مانند زمان زندهبودنشان فقط غرش میکردند، بنابراین اوروچی برای رویارویی با آنها کار سختیتعداد در پیش داشت. نه، در واقع، حتی پیروزی در یک مبارزه تنبهتن هم دشوار بود.
«پس فعلاً با همین چیزایی که داریم سر میکنیم.عجیب کاری میکنم که آرتیفکتها راحت نصب و جدا بشن...نبود خوبه، حالا فقط خودم باید کارم رو درست انجام بدم.»
[نقشههاش دارنخیلی عملی میشن،کردهام چیکار کنیم؟] (لیرا)
[آه، بالاخره داریم تاواننمیتونیم رها کردنش روی زمینچرا رو پس میدیم...] (ارتا)
یو ایلهان ساعت شنی ابدیت را که برحسب تصادف دوباره قابل استفادهدشمنان شده بود فعال کرد تا زمان تنهاییاش را در این سیاهچال وسیع بهسوابق دست آورد، و با بیرون آوردن سندان و کورهاش شروع به کار کرد.
او بالیستاهای رهگیر خودکاری ساخت که وقتی دشمنان در محدوده خاصی قرار میگرفتند بهطور خودکارشدنش تیر شلیک میکردند، و همچنین مینها، نارنجکها، تلههای رعدوبرق و تلههای یخی برای گیج کردنعجیبتر دشمن! همه اینها به لطف مهارت مهندسی جادو در حال ارتقای یو ایلهان امکانپذیر شد.
«اوه، خندهداره کهزندگی میبینم رتبههای افسانهای بهچیزهاییه این راحتی ظاهر میشن.»
[چرا، مگهرکورد رتبههای حماسینمیتونیم در نمیان؟] (لیرا)
«همین الان یکی به دست آوردم. یه تلهست که منطقه اطراف رو با رعدوبرق میپوشونه، اما در واقع یه ویژگیحتی بهش اضافه شده که با جذب مانای دشمن، اون رو قویتر میکنه. هی، یه ویژگی بازتاب حمله هم داره. حتیخودشون برای منم دردناک به نظر میرسه. اما به این موضوع هم فکر کردم و یه ویژگی محافظت از متحد داره!»
[.......] (لیرا)
لیرا با خودش فکر کرد که اگر ایلهان فقط یک جمله «فقط برای امروز، میتونید یکیحاضر از اینها رو به قیمت ۳۹.۹۹ بخرید!» به آن اضافه میکرد، همهچیز بینقص میشد. اما بانبود دیدن آرتیفکتها و تلههای رده حماسی که هر از گاهی بیرون میآمدند، دیگر حتی نمیتوانست شوخی کند.
در سیاهچالی مخفی که هیچکس ازکنیم آن خبر نداشت، دستاوردی در حالحاضر وقوع بود که در تاریخ ثبت میشد.
او آرتیفکت میساخت، با نیزه قطعکننده کیهان کبیر، نیزهجهنمی مسیر غیرقابلردیابی و چند مهارت دیگر تمرین میکرد، وسطح بدین ترتیب دو ماه زمان در یک چشمبههمزدن گذشت.
دیگران احتمالاً حتی اگر ساعت شنی ابدیت به آنها داده میشد، سعیمتصل نمیکردند مدتزمان انزوای خود را در یک سیاهچال طولانیتر کنند، اما برایحاصل یو ایلهان، این کار تفاوت چندانی با زنگ تفریح ناهار در دبیرستان نداشت.
«هرچند حیفه که نتونستمکردهام نیزه قطعکننده کیهان کبیر رودرکشون یاد بگیرم، ولی بیاین بریم.»
[باشه، بریم!] (لیرا)
[بیا زودترچنین این رودوام تموم کنیم!] (ارتا)
در آن دو ماه که حتی یک ثانیه هم طول نکشید، فرشتگان همگیمیکرد در حالت نیروانا قرار داشتند. اگر نمیتوانستند از آن اجتناب کنند، فقط میتوانستندعجیبی از آن لذت ببرند! دخترها بهعنوان موجودات برتر یک قدم به جلو برداشتند.
و بهخیلی این ترتیب، بهآکاشیک زمان حال میرسیم.
[کیاااااک! همونطور که انتظار داشتم،درکشون نمیتونم این کار رو بکنم!سوابقی دو تای دیگه دارن میاااااان!] (لیرا)
[یو ایلهان،چنین زیر پات!دوام پایین!] (ارتا)
نیروانا کدومه بابا. حتی درتفسیر ترسناکترین ترن هوایی دنیا هم اینطوردنیاهای که الان جیغ میکشیدند، جیغ نمیکشیدند!
«هوپ!»
یو ایلهان بدن خود را بر اساسنمیدونیم گزارشهای وفادارانه دو فرشته که بدون پرسشمیاره او موقعیت دشمنان را اعلام میکردند، حرکت داد.
[کوووووه!]
[کیهییییک!]
بدون اینکه حتی نیازی به نگاه کردن به پشت سرش داشته باشد، فقط از رویحال صدایشان میتوانست بفهمد – هیولاهایی که شاخکهای لرزان، آتش، سرما یا رعدوبرق شلیک میکردند، حتی بااینطور وجود اینکه اعضای حیاتیشان مانند قلب سوراخ شده بود، منتظر بودند تا او را درسته ببلعند!
«خوبه، میدونستم مهارتهاچیزهاییه بدون یه همچینکنیم هیجانی رشد نمیکنن!»
[تو یه منحرفی! منحرف!] (لیرا)
یو ایلهان باید در پرواز از میان حملات دشمنانیعجیب که ثانیهبهثانیه بر سرش میریختند و جاخالی دادن ازنبود تمام آتشها، رعدوبرقها، یخها و شاخکها مهارت پیدا میکرد!
با این حال، حتی هنگام جاخالی دادن هم فقط به یک جاخالیچرا ساده بسنده نمیکرد. لحظهای که برای پرش یک موج شوک به سمتدروازههای عقب هدایت کرد، یک پوکه ساچمهای در جهت موج شوک ظاهر شد.
«و شلیک!»
پوکه آشکارا در اثر موج شوک از هم پاشید. پوکهای که به دلیل ساختهاصلاً شدن از مواد شیطان لرزش، قدرت جذب و تقویت را در خود داشت، تمامکشتن شوک را جذب کرد، آن را تقویت نمود و به تمام جهات به بیرون فرستاد!
[ضربه مهلک!]
[کوووووه!]
[کواااانگ!]
پوکه ساچمهای به زیبایی منفجر و تکهتکه شد. شیاطین به دلیل آسیبمتصل دیدن از آیتمی که از استخوانهای خودشان ساخته شده بود، از دردحاصل فریاد کشیدند. رده چهارمهای دنیای بیرون احتمالاً فقط با همین یک حمله میمردند.
اما غوغای یو ایلهان به همینجا ختم نشد. او موفقکنیم شده بود آنها را به محدودهای بکشاند که در آن بالیستاهایاسپیرا کوچک، متوسط، بزرگ و فوقبزرگ را مانند یک ارکستر چیده بود.
با وجود اینکه تا الان بهطور ناامیدکنندهای مورد حمله نارنجکها و مینهای زمینی قرارمیاره گرفته بودند، و دقیقاً به همین دلیل، شیاطین کورکورانه یو ایلهان را تعقیب میکردندنبود در حالی که بیشتر از قبل وحشی شده بودند. نتیجه اصلاً نیازی به گفتن نداشت.
[کووااااه!]
[کیهیه! کیهییییه!]
ارتش بالیستاها که بیرحمانه نیزههای استخوانی را به سمت دشمنان شلیک میکردند، با استفاده از فریاد شیاطینی که در برابر هارمونی باروت جادویی ودروازههای نوار لاستیکی غول بهعنوان ساز، در حال تجربه دنیای جدیدی بودند، کنسرتی را آغاز کردند! با وجود اینکه آنها فقط میخواستند از مردی که سینههایشانمطالعه را سوراخ کرده بود انتقام بگیرند، اما مجبور بودند با انواع و اقسام روشهایی که ممکن بود در این دنیا وجود داشته باشد، کتک بخورند!
[همهشون دارنرکورد گول میخورن!نمیتونیم همهشون!] (لیرا)
[معلومه که میخورن. یو ایلهان به نقطهای رسیدهحالت که میتونه از طریق سنگهای جادویی، قدرت پنهانکاریبالا خودش رو به یه آرتیفکت اعطا کنه...] (ارتا)
یو ایلهان با شتاب به اطراف حرکت میکرد و با استفاده از انواع آرتیفکتها و تلهها بهاینطور دشمنان ضربه میزد، و همچنین با استفاده از پرش و پرش مجدد برای فرار از دید آنها ومطالعه ایجاد محیط پنهانکاری، بیرحمانه سر دشمنانی را که بیدفاع بودند با یک حمله غافلگیرانه از تن جدا میکرد.
و متنی که دیوانهوارکردهام روی شبکیه چشم یونمیتونیم ایلهان ظاهر شد این بود!
[ضربه مهلک!]
[ضربه مهلک!]
[ضربه مهلک!]
[ضربه مهلک!]
اینطور نبود که آکاشیک رکورد بالاخره خراب شده باشد. فقط این بود که یواصلاً ایلهان میتوانست با یک ضربه نیزه، سه مسیر غیرقابلردیابی رسم کند. از آنجایی کهکشتن همه آنها آسیب مهلک وارد کردند، حتی یکی از آنها هم نتوانست دوام بیاورد.
[شما ۴??۹??۸۷??۵??۱ تجربه به دست آوردید.]
[شما به سطح ۱۸۷ رسیدید. ۲ قدرت، ۱ چابکی، ۱ سلامتی، ۱ جادو افزایش یافت.]
[مهارت نیزه مسیر غیرقابلردیابی به سطح ۶۸ رسید!]
[مهارت پرش به سطح ۹۶ رسید!]
از آنجایی که اگر از مسیر پیشبینیشدهاش منحرف میشد، جهنم و بهشت را به چشم میدید، تمرکزشدست تا حد ممکن بالا رفته بود، بنابراین هدف اصلی یو ایلهان، یعنی تمرین مهارت، بسیار خوب پیش میرفت.وارد او حتی در حالی که همه آنها را در یک حرکت شکار میکرد، یک سطح هم ارتقا یافت!
یو ایلهان سلامتی و جادوی کاملاً بازیابی شدهاش را احساس کرد و یکدست بار دیگر با لبخند به جلو یورش برد. بر نوک این نیزه، شعلهایمیبره سفید، ترکیبی از شعله ابدی و حریق، نور سفید درخشانی از خود ساطع میکرد.
«همهتون! بیاید جلووووووو!»
[میتونیم... تا وقتیدست ایلهان به رده چهارماسپیرا برسه دوام بیاریم؟] (لیرا)
[وقتی کار به اونجا کشید لطفاً هوامچیزهاییه رو داشته باش، لیرا. یو ایلهان روسوابقی بالا نیار، تو میتونی بری پایین.] (ارتا)
[فوفو، اولرکورد تو رونمیتونیم میکشم پایین!] (لیرا)
لحظهای که پرده هفتمین جنگ کوچکبرای بالا رفت، روزهای شکار یو ایلهاندشمنان با درجه سختی جهنمی نیز آغاز شد.
.......بدون اینکه حتی بداندمیاره مردم زمین در حال حاضرعجیب با چه چیزی روبرو هستند.
یادداشت نویسنده:
با اینکه شخصیت اصلیه، هیچ سهمی تو خطچرا داستانی اصلی نداره. هر چی هم بشه، نبایدکنه از خط داستانی اصلی بیفته بیرون، مگه نه!؟
نظرات رو یه نگاهی انداختم... اما به نظر میرسهجهنمی جمعآوری اون نظرات در نهایت به یه مجموعه کاملسطح از یه رمان تبدیل میشه! تخیل واقعاً چیز شگفتانگیزیه.
ما فقط ازدست بخشهای مهم میگذریمکنه و سریع پیش میریم.
یادداشت مترجم:
خب بچهها. دیگه حتی اسم هم نمیبرم.نمیدونیم چون تازهواردها رفتار ویژهای دریافت نمیکنن. (با اینکهتفسیر یه نفر به تنهایی اسپانسر ۵ تا شده)
به هر حال، این چهار تا فصل منتشر شد.جهنمی هنوز یکی تو صفه. امیدوارم با این همه ترجمه،سطح تکالیف مدرسه و پروژههای تیمی نمیرم. برام آرزوی موفقیت کنید!
از خوندنش لذت ببرید!
یادداشت مترجم
متن مبدأ فاقد شماره و عنوان فصل بود.