چپتر 181: بدون عنوان
0یک سال دیگر هم گذشت. دو سال از زمانی که یوواقعی ایلهان وارد سیاهچال شده بود میگذشت و دقیقاً دو سال وروی دو ماه هم از دومین فاجعه بزرگ زمین سپری شده بود.
البته، حس کردن گذر زمان برای یو ایلهان کار سختی بود، چرا که سیاهچالاینجا بدون هیچ شب و روزی، غرق در نوری سرخرنگ بود. از طرفی، بدن فیزیکیچیده او به قدری تکامل یافته بود که حالا با حداقلِ خواب هم سرحال میماند.
تنها چیزی که به یاد داشت، تعداد دفعاتی بود که حصارش را باز میکرد؛ حصاری که هرمیپرداخت ماه، وقتی فرشتگان گذر زمان را به او یادآوری میکردند، باز میشد. در آنجا، تجهیزاتش را تعمیرآره میکرد، ذخیره اقلام مصرفیاش را تجدید میکرد، غذا میپخت، وضعیت مهارتهایش را بررسی میکرد و به تمرین میپرداخت.
«همم.»
حالا، در دومین سالگرد این زندگیفریادهایی جهنمی، یو ایلهان با دیدن صحنهتفاوت روبهرویش به فکر فرو رفته بود.
«اینم دیگه برام سخت نیست.»
«آره، ارواح عمهت!»
لیرا با تمام پتانسیلی که در اعماقمصرفیاش روحش داشت، این را پراند. چشمان اوتمرین هم به منظره روبهرو خیره شده بود.
تکههای گوشت و قطرات خونی که بیوقفه به اطراف میپاشید، و جیغتفاوت و فریادهایی که در فضا طنینانداز میشد. اینجا یک جهنم واقعی بود.بودند البته با این تفاوت که جای عذابدهنده و عذابشونده عوض شده بود!
«کوووااااک!»
«کیهیک کیهییییک!»
تلههای مختلفی که روی هم چیده شده بودند، بالیستاهایی که وقتی هدفی را قفل میکردند دیگر دستسالگرد از سرش برنمیداشتند. ماجرا به همینجا ختم نمیشد؛ پهپادهایی هم در هوا میچرخیدند که دشمنان را میگرفتند،عمهت آنها را به سمت هم میکشیدند، زیر پایشان جفتپا میانداختند یا خیلی ساده، فقط تا میخوردند کتکشان میزدند.
اینها، دستسازههایی بودند کهمیپاشید رشد یو ایلهان درطنینانداز مهندسی جادو را ثابت میکردند!
البته، او نمیتوانست فقط با این چیزها هیولاها را به کام مرگ بفرستد. شاید اگر باواقعی هیولاهای رده چهارم معمولی طرف بود میتوانست کارشان را بسازد، اما وارد کردن زخم کاری بهقفل این شیاطینِ بالای سطح ۲۶۰ تقریباً غیرممکن بود، و یو ایلهان هم این را به خوبی میدانست.
به همین خاطر، تمام تلهها و سلاحهای مستقرش نه روی قدرت تخریب، بلکه روی جلب توجه دشمنان و مختل کردناین حرکاتشان متمرکز شده بودند. این کار، اولاً مانع از تمرکز حملات آنها روی یو ایلهان میشد و ثانیاً، به اواعماق اجازه میداد تا خیلی راحتتر در پنهانکاری فرو برود. راستش را بخواهید، برای یو ایلهان همین هم از سرش زیاد بود.
چیزهایی که بیشترین اعتماد را به آنها داشت و بیشتر از همهمهارتهایش به دنبال ارتقایشان بود، بدن فیزیکیِ آبدیدهاش در طی سالیان دراز و مهارتفرو پنهانکاریاش بود که حالا دیگر عملاً با گوشت و خونش عجین شده بود.
«هوپ!»
ضربه کاری!
شما ??847?34523? تجربه به دست آوردید.
یو ایلهان در قلمرو خودش آزادتر از هر کس دیگری بود و باطنینانداز نیزهاش که از هر تلهای در آن حوالی مرگبارتر بود، لرزه بر اندام قلمروروی میانداخت و در این حین، اول از همه گردن شیاطین سطح پایینتر را میزد.
یو ایلهان که در طول دو سال شکارِ بیوقفه، ثبتهای آنها را جذب کرده بود،بررسی حالا به معنای واقعی کلمه انگار چشمهایی مجهز به رادارِ شیطانیاب داشت. حالا میتوانست میزان سلامتی،برام نقاط ضعف، الگوهای حمله، مهارتها و حتی سادهترین فرآیندهای فکریشان را مثل یک کتاب باز بخواند!
لیرا گفت: «حدود ۵۰ تاذخیره ازشون اینجاست ولی این پسرمیپخت حتی به چالش هم کشیده نمیشه!»
ارتا حرفشبیوقفه را اصلاح کرد:جیغ «۶۷ تاست، لیرا.»
اسپیرا اضافه کرد: «با این جمعیتی که اینجاست، حتی دارنجیغ همدیگه رو هم میکشن. فقط مثل دیوونهها دارن به یه چیزیعوض ضربه میزنن، اما انگار اصلاً نمیفهمن دارن به چی حمله میکنن.»
با انفجار بمبها در گوشه و کنار و تیرهایی که از هر طرف میبارید، شیاطین به شکلی جنونآمیز تار واین مار میشدند. طبیعتاً، حملاتی که یو ایلهان را هدف گرفته بودند، اکثراً خطا میرفتند و در بیشتر مواقع به خودیهااعماق برخورد میکردند. در واقع، تلفات این شیاطین بر اثر آتشِ خودی خیلی بیشتر از تلفاتِ ناشی از تلههای یو ایلهان بود!
یو ایلهان در حالی که با سرعت سرسامآوری به اینطرف و آنطرف میرفت، به مبارزه ادامه میداد،سالگرد اما متوجه شد که با این وضعیت، آنها حتی نمیتوانند یک انگشت (یا حتی یک شاخک) همعمهت به او بزنند. در این صورت، این سبکِ شکار با جلب توجهِ گلهای، دیگر هیچ معنایی نداشت.
نبردِ بدون هیجان، دستکمی از یک زمینفضا تمرین نداشت! مهم نبود چقدر به این کارعذابشونده ادامه دهد، مهارتش دیگر از این بالاتر نمیرفت.
«نکنه توی استفاده از آرتیفکتهاقطرات زیادهروی کردم؟... بهتر نیست تعدادشون روفریادهایی کم کنم و یکم تنبهتن بجنگم؟»
لیرا گفت:میکردند «لطفاً ازآنجا این کارا نکن.»
ارتا گفت: «شاید تو با این قضیه مشکلیتجدید نداشته باشی، ولی ما داریم! اگه بخوای بههمم این کارای احمقانهت ادامه بدی، واقعاً ازت متنفر میشم.»
اسپیرا منمنکنان گفت: «ولیمیپاشید فکر کنم برای یوطنینانداز ایلهان مشکلی پیش نیاد...»
«دست ازخیره این ایمانگوشت کورکورانه بردار!»
اگر این تمرین خطری برای جانش نداشت، حتماً همین کار را میکرد، اما ازمهارتهایش آنجا که خطر مرگ در کمین بود، نمیتوانست ابزارهای ایمنیاش را کنار بگذارد. یورفته ایلهان که تحت فشارِ التماسهای درماندهِ فرشتگان قرار گرفته بود، سرش را تکان داد.
«پس چارهایآنجا نیست. بریم رویذخیره حالت ارتقا سطح.»
سطح یو ایلهان «هنوز» ۱۹۵ بود. مهم نبود این شیاطین چقدر به او تجربه میدادند؛عذابشونده برخلاف دنیاها و سیاهچالهای پر از هیولایی که قبلاً تجربه کرده بود، تعداد شیاطینی کهبرنمیداشتند در این سیاهچال تولید میشدند محدودیت داشت و به همین دلیل، رشد او متوقف شده بود.
لیرا جیغخیره کشید: «متوقفگوشت شده؟ متوقققققففففف شدههههه؟»
«آه، چقدرمیکردند سر وآنجا صدا میکنی.»
البته، دلیلش فقط این نبود. یکی دیگر از دلایل افت سرعت رشدش این بود که یو ایلهان روی شکار دستهجمعی پافشاری میکرد وروبهرویش مجبور بود در حالی که گله عظیمی از شیاطین به دنبالش راه افتادهاند، به اینطرف و آنطرف برود. با این حال، اگر بدونگوشت اینکه حتی به خودش زحمتِ بستن بالهایش را بدهد، هر جنبندهای را در میدان دیدش میکشت، سرعت ارتقا سطحش به شدت بالا میرفت.
با وجود اینکه هنوز ذهنش درگیر این بود که نتوانسته مهارتهایش را آنطور کهعذابدهنده دلش میخواست به سطح استادی برساند، اما تصمیم گرفت خوشبین باشد و با خودش بگویدسرش تا زمان دریافت ماموریت رده چهارم، حداقل دو مهارت دیگرش به سطح استادی خواهند رسید.
«خب پس. بهتره کارمگوشت رو با کشتن هراطراف چی که اینجاست شروع کنم.»
به محض اینکه تصمیمش را گرفت، تمام مینهای زمینیِ آن منطقهغذا را فعال کرد و انفجار مهیبی به راه انداخت. قدرت تخریبِ آندیدن یک طرف، اما صدای کرکننده و نور خیرهکنندهاش به مراتب ترسناکتر بود.
عمراً این شیاطین تحت تأثیر نور یا صدای معمولی قرار میگرفتند، اما نسخه دستسازِ یومیپرداخت ایلهان دقیقاً برای تأثیر گذاشتن روی آنها طراحی شده بود. او تواناییهایشان را مو به مونیست آنالیز کرده و این تلهها را طوری ساخته بود که سیستم دفاعیشان را کاملاً مختل کند!
«کیهیک!»
«کیهااک!»
در همان لحظهای که تمام شیاطینِ منطقه فلج شدند، موج شوک عظیمیمیپخت از پشت بالهایش شلیک کرد و با تکرار پرشها و جهشهای متوالیصحنه که دیگر کاملاً به آنها عادت کرده بود، به سمتشان یورش برد!
«اوروچیییییییی!»
«گرووووااااااار!»
این صحنه دقیقاً شبیه به مانگاهای شونن بود، اما یو ایلهانفریادهایی و اوروچی که از طریق مهارت حکمرانی به هم متصل شدهکوووااااک بودند، تمام ارادهشان را روی نوک نیزه اژدهای هشتدم متمرکز کردند.
روی نیزه اژدهای هشتدم که محکم در میان دستانش فشرده میشد، قدرت فراانسانی سطح ۹۹ او، قدرت اژدهازاد که با خون اژدهاجهنمی تقویت شده بود، شعله سطح ۹۰ و در نهایت، برندگی شمشیر که در این لحظه بیش از هر چیزی به آن نیازمنظره داشت، تزریق شد. این به معنای واقعی کلمه، تمام قدرتی بود که یو ایلهان تا به امروز روی هم تلنبار کرده بود.
صبر کن،آنجا نه. یک چیزذخیره دیگه هم بود.
«هوپ!»
یو ایلهان در حالی که با سرعتی غیرقابلکنترل به جلو میتاخت، نیزهاش را به سمت شیاطینی کهتفاوت جلوی دیدش را گرفته بودند چرخاند. در همان لحظه، از بدن تمام شیاطینی که در شعاع حملهسرش او در هر ۶ جهت اصلی و مورب قرار داشتند، فوارههای عظیمی از خون به بیرون پاشید!
ضربه کاری!
ضربه کاری!
مهارت نیزه با مسیر غیرقابل ردیابی، به سطح ۸۳ رسید.
ضربه کاری!
در همین حین، مهارت نیزهزنی او یک قدم دیگر به جلو رفت و تعداد ضرباتی که میتوانستمیپرداخت به طور همزمان وارد کند، افزایش یافت. اسپیرا با دیدن یو ایلهان که با یک چرخش ناگهانی،آره ۵ ضربه نیزه را در یک چشمبههمزدن به یکی از شیاطینِ پشت سرش وارد کرد، فریاد زد.
«آخه اصلاً منطقیه که آدمذخیره بتونه مهارت پیشرفتهای به این مسخرگیوضعیت رو تا این حد بالا ببره!؟»
[تا حالا یو ایلهانمیپاشید کاری کرده که توطنینانداز دایره دانش شما بگنجه؟] (لیرا)
[اسپیرا، حالا میترسی کهگوشت یو ایلهان تو هنرهایاطراف رزمی بهت برسه؟] (ارتا)
[خفه شو.] (اسپیرا)
چهاردهمین جنگ کوچک بین فرشتگان درگرفت، اما یو ایلهان اصلاً در حال و هوایی نبود که به آنها اهمیت بدهد.جهنمی او باید دشمنان را به کارآمدترین شکل ممکن شکست میداد، چرا که با وجود اینکه سطحش نزدیک ۲۰۰ بود و سطحچشمان مهارتهای «شعله» و «نیزه با مسیر غیرقابل ردیابی» را بسیار بالا برده بود، اما آنها هنوز هم مانای زیادی مصرف میکردند!
[ضربه مهلک!]
[ضربه مهلک!]
[شما مهارت ضربه مهلک را به استادی رساندید. یافتن نقاط ضعف حتی در برابر دشمنانی که برای اولین بار با آنها روبرو میشوید آسانتر میشود و قدرت پشت ضربات مهلک به مقدار زیادی افزایش مییابد.]
خون و گوشت به همراه سرهای شیاطین در هوا پخش شد. حتی در حالی که سریعتر از آنچههمم خودش بتواند درک کند حرکت میکرد، یو ایلهان موفق شد از چشم دشمنان فرار کرده و خودش را پنهانلیرا کند، و جیغها و فریادهایی که منطقه را پر کرده بود نیز پس از مدتی شروع به فروکش کرد.
[شما ؟۹۴؟۴۵۱۲؟۴۵۳ تجربه به دست آوردید.]
[شما ۵۳؟۴۴۳۵؟؟۵۰۱ تجربه به دست آوردید.]
و سرانجام،آنجا آن لحظهتعمیر فرا رسید.
[شما مهارت پرش را به استادی رساندید. محدودیتهای تعداد پرشهای مجدد و همچنین تاخیر بین هر پرش مجدد کاملاً از بین میرود. با این حال، باید مراقب باشید زیرا هر پرش مجدد فشار زیادی به بدن فیزیکی وارد میکند.]
[در صورت برآورده کردن معیارهای تکامل مهارت، امکان تکامل این مهارت به یک مهارت پیشرفته وجود دارد.]
[سنگهای جادویی رده سوم ۴,۶۴۳,۵۴۹/۱۰۰,۰۰۰]
[سنگهای جادویی رده چهارم ۱۹,۶۸۵/۱,۰۰۰]
[خون گونههای جادویی سطح بالا ۲۰۱,۵۵۹/۱,۰۰۰ لیتر]
[کسب ۲ دستاورد مرتبط با پرش ۲/۲]
[معیارهای تکامل برای مهارت پرش برآورده شده است. آیا مهارت را تکامل میدهید؟]
«...ها؟»
با وجود اینکه میخواست ابتدا مهارت قدرت فراانسانی را بهمیپخت استادی برساند، در نهایت ابتدا مهارت پرش را به استادیجهنمی رساند. خب، بله. خودش هیچ شکایتی در این مورد نداشت.
اما این معیارهای دیوانهوار برای تکامل مهارت دیگر چهاینجا صیغهای بود؟ صد هزار سنگ جادویی رده سوم؟ هزارکیهیک لیتر خون گونههای جادویی سطح بالا؟ دستاوردهای مرتبط با پرش؟
از بقیه چیزها که بگذریم، هزار سنگ جادویی رده چهارم...جیغ این کار برای هر کسی غیر از یو ایلهان غیرممکن بود.عوض حتی مهارت درک زبان هم فقط به ۱۰۰ تا نیاز داشت!
«هرچند، درک زبانمیشد به سنگ جادویی ردهذخیره پنجم هم نیاز داره...»
اگر مهارت درک زبان روی کیفیت تمرکز داشت، مهارت پرش روی کمیت تمرکز کردهتمرین بود. البته، این بر اساس استانداردهای یو ایلهان بود. او به این فکر کرددیگه که چه کار کند، اما بعد یادش آمد که هنوز در وسط نبرد است.
[کووووووه!]
«باشه، باشه. اومدم.»
یو ایلهان که طوری جواب داد انگار میخواست با تولهسگها بازی کند،میپخت در واقع حسابی با آنها بازی کرد. آخرین موردی که باقی مانده بود،روبهرویش همان شیطانی بود که سرسختترین ارتباط را با او داشت؛ شیطان ارتعاش منحرف!
«هووووووه!»
[کیهاااااا!]
یو ایلهان پس از جاخالی دادنخونی از تمام آن شاخکهای بلند وفضا بزرگ، با نیزهاش ضربهای وارد کرد.
[ضربه مهلک!]
نیزه اژدهای هشتدم که قبلاً توسط ارتعاشات منحرف میشد، حالا تمام ارتعاشات راجای نادیده گرفت و فقط همه چیز را سوزاند. نوک تیز نیزه که درهدفی میان شعلهها پنهان شده بود، سر شیطان را از وسط به دو نیم کرد.
[شما به سطح ۱۹۶ رسیدید. ۲ قدرت، ۱ چابکی، ۱ سلامتی، ۱ جادو افزایش مییابد.]
«بعد از اونتجهیزاتش همه مکافات، فقطاقلام یه سطح بهم داد.»
[کسی بهت سطحی نمیده،میپاشید این تویی که داری سطحاینجا خودت رو بالا میبری!] (ارتا)
یو ایلهان قبل از جمعآوری اجساد تمام شیاطین، بالیستاها و تلهها، پوزخندی زد. او فراموشجهنم نکرد که آنها را برای استفاده فوری در آینده تمیز و آماده کند، و بابالیستاهایی وجود «شعله ابدی» که در نبردهای بیشماری همراهش بود، این کار مثل آب خوردن آسان بود.
و تنها بعد از تمام اینتعمیر کارها بود که وقت پیدا کردمیپخت تا درباره تکامل مهارت پرش فکر کند.
[تکامل مهارت پرش؟تجهیزاتش پرش مهارت مکمل قدرتمصرفیاش فراانسانی بود، درسته؟] (لیرا)
[با وجود اینکه اولش اینطوری شروع شد، اما الان باید کاملاً متفاوت باشه.جای این مهارتیه که هیچ ربطی به من نداره، چون من تو حرکت دادنهدفی بدنم مهارتی ندارم... لیرا، اسپیرا، شما دو تا این مهارت رو ندارین؟] (ارتا)
لیرا و اسپیراتکههای هر دو سرشانخونی را تکان دادند.
[من از اون مدلام کهتجهیزاتش همه چیز رو سمت خودم میکشمغذا و یه جا خردشون میکنم.] (لیرا)
[من همیشه مراقب قدمهام بودم تا بتونم با نیزهامغذا با تمام قدرت ضربه بزنم. تحرک من بعد ازاین اینکه تبدیل به فرشته شدم به دست اومد.] (اسپیرا)
[میتونستین خیلیبیوقفه ساده بگینمیپاشید نداریم...] (ارتا)
لیرا و اسپیرا تصمیم گرفتند در این باره حرفی نزنند که اگرفضا دلیل نمیآوردند، احساس میکردند از یو ایلهان کم آوردهاند. البته، یو ایلهانکیهییییک مشغول فکر کردن به مهارت پرش بود و اهمیتی به گفتگوی آنها نمیداد.
«باید تکاملش بدم، مگه نه؟»
[مگه اینکه قصد داشته باشی تمام اون سنگهایتجدید جادویی رده چهارم رو بخوری یا یه همچینهمم چیزی، در غیر این صورت آره، فکر کنم؟] (ارتا)
توصیه ارتا موثر بود. یو ایلهان آخرین ذره تردید را از قلبش دورجای کرد و تکامل را انتخاب کرد، و بلافاصله، بخشی از سنگهای جادویی وهدفی خون اژدهایی که در اختیار داشت در بیرون ظاهر شد و بدنش را پوشاند.
و سرانجام، دو دستاوردی که در رابطه با پرش کسب کرده بود، یعنی «سریعترین» و «قورباغهای که ازجای چاه بیرون پرید»، و همچنین ثبتهای مربوط به آن دو لقب، همگی تجزیه شدند و به شکل بالاتری ازهمینجا ثبت ارتقا یافتند. البته، او نمیدانست که چگونه و چرا این دو لقب، دستاوردهای مرتبط با پرش محسوب میشدند.
[عجیبه که اصلاً امکانآنجا تکامل این مهارت بهاقلام تنهایی وجود داره...] (لیرا)
[دقیقاً چه نتیجهایتجهیزاتش به همراه داره؟اقلام بیصبرانه منتظرشم.] (ارتا)
[مهم نیست شرایط تکامل چقدر عظیم باشه، موارد زیادی وجودجهنم داره که نتایج در حد انتظار نیستن. البته، امیدوارم اینطورتلههای نباشه، اما اگه خیلی انتظار داشته باشی، ممکنه ناامی—] (اسپیرا)
همان لحظه که اسپیرا میخواست به حرفش ادامه دهد، خون اژدهایی کهفضا یو ایلهان را احاطه کرده بود، سنگهای جادویی بیشمار را بلعید و بهتلههای نظر میرسید قبل از اینکه جذب بدن یو ایلهان شود، تغییر ماهیت میدهد.
فرشتگان متوجه شدند که کمیت وتعمیر کیفیت عظیم مانا در حال تغییر بهوضعیت شکلی است که آنها «خیلی خوب میشناختند».
[...ها؟]
[فکر کنم مطمئن شدم.] (ارتا)
[اما اون توانایی... هوم؟] (اسپیرا)
در حالی که فرشتگان با سردرگمی سرهایشان را کج کرده بودند،غذا یو ایلهان نیز شروع به درک هویت قدرتی کرد که درجهنمی درونش میجوشید. و ثمره آن در نهایت روی شبکیه چشمش حک شد.
[شما مهارت وارپ را به دست آوردید. قدرت پرش فراتر از حد نهایی، فضا-زمان را مخدوش کرده و شما را به مکان دلخواهتان هدایت میکند. امکان انتقال با استفاده از مقدار زیادی سنگ جادویی وجود دارد و تا زمانی که مکانی را به طور کامل درک کرده باشید، میتوانید به هر جایی حرکت کنید. همچنین امکان همراه کردن دیگران با مصرف سنگهای جادویی اضافی وجود دارد.]
«...»
پس از درک هویت قدرتی که به طور کامل درتجدید درونش جا خوش کرده بود، ترکیب عجیبی از آزادی، پوچی،این ناامیدی و شادی را احساس کرد و به زبان آورد:
«حالا بیاین بریم خونه.»
لیرا به نمایندگی ازمیپاشید آن دو نفر، با صداییاینجا روشن و بیخیال جواب داد:
[باشه!]
یادداشت نویسنده:
پس خیلیها فکر میکردنتعمیر که ایلهان سیاهچال روتجدید پاکسازی میکنه! اما اشتباه میکردین!
یادداشت مترجم:
یادداشت مترجم
متن مبدأ فاقد شماره و عنوان فصل بود.