چپتر 416: بازگشت فرقه کوه هوا چپتر 416: راستش رو بخوای، دیگه نمیتونم تحمل کنم (۱)
0شرایط چی بود؟
در گذشته، دو اون-چان فکر میکردمیخوردن که یک قبیله معتبر برای سرچوبیشون پا موندن به شهرت نیاز داره.
دلیلش این بود که اگه مردمواقعاً دنیا وجود اون قبیله رو به رسمیتحلقه نمیشناختن، دیگه نمیشد بهش گفت قبیله معتبر.
اما اخیراً،مگه افکارش کمیقویترینه تغییر کرده بود.
مهم نیست یه قبیله چقدر شهرت به دست بیاره، تا زمانیتیکههای که مهارتهاشون قوی و بینقص نباشه، نمیشه بهشون گفت معتبر. بهداد همین خاطر بود که اون برای پیشرفت مهارتهاشون اینقدر پافشاری میکرد.
و این فکر، همونزمین لحظهای که از کوه هواکنار بالا رفت، قویتر هم شد.
مگه کوه هوا که میگفتن قویترینه، مجبور نبود اینقدر سخت تمرین کنه؟ باحلقه در نظر گرفتن دستاوردهایی که تا الان داشتن، شاید یکم مغرورانه به نظرداد میرسید، اما شاگردهای کوه هوا جوری تمرین میکردن که انگار فردایی وجود نداره.
ببین!
چه منظره زیبایی!
احساس میکرد دلش میخواد تماموول شاگردهای قبیله شبح رو بیارهگذاشتن و این رو بهشون نشون بده.
اما...
فقط یه مشکل وجود داشت.
«بازم، از دیدگاه یهتماشای انسان، این یکم بیشاشک از حد بیرحمانه نیست؟»
دو اون-چان چشماش رو مالید.
«آخ...»
«میکشمش... اون حرومزاده رو... میکشمت...»
شاگردهای کوه هوا که بدنشونلرزیدنشون غرق در خاک و غباربزنه بود، روی زمین وول میخوردن.
در تمام این مدت، دو اون-چان با خودش فکرکنار میکرد که کنار گذاشتن شمشیرهای چوبیشون واقعاً قابلتحسینه، امامیشد تماشای لرزیدنشون باعث میشد اشک تو چشماش حلقه بزنه.
و اون تیکههای آهنی که روی بدن شاگردهاتماشای گذاشته شده بود؟ اینکه چقدر رفتار باهاشون بیرحمانه وبدن وحشتناک بود رو نمیشد واضحتر از این نشون داد.
«همه گمشید بیرون.»
صدای بسیار دلنشین چونگتماشای میونگ به گوش شاگردهایی رسیدحلقه که به زور نفس میکشیدن.
«بعد از چند تا مبارزه، یه اعتماد به نفس کاملاً بیاساسشمشیرهای تو وجود همهتون رخنه کرده. شمشیرزنها تا آخر عمرشون نباید تمریناتتیکههای پایهای رو نادیده بگیرن. شما حرومزادههای پاضعیف واقعاً دارید اینطوری میکنید؟»
حتی ظاهرشونکنار موقع غر شنیدنچوبیشون هم غیرعادی بود.
«آره، شمشیر کوه هوا محشره. اما به خاطر همینه که راحت میشه سقوط کرد و دفنیکم شد! اگه شمشیرزن هستید، باید بدونید چطور دووم بیارید، حتی اگه فقط بتونید انگشتهاتون رو تکونشبح بدید! تو، مرکز ثقلت خیلی سنگینه! چطور جرئت میکنی اون کونت رو تکون بدی؟ تکون نخور!»
«کی دارهواقعاً این کارتماشای رو میکنه!»
«میکشمش! واقعاً میکشمش!»
بک چون وگذاشتن گروهش دندونهاشون روواقعاً روی هم ساییدن.
اونا خیلی خوشحال بودن که بعد از مدتها از اون تمرینات پایهای جهنمی خلاصداشتن شدن و شمشیر به دست گرفتن. اما قبل از اینکه حتی بتونن چند ثانیهاحساس شمشیرشون رو تاب بدن، چشمهای این شیطان چرخید و در نهایت، این اتفاق افتاد.
«آخ، چتونهواقعاً شماها؟ چراتماشای نمیرید پایین؟»
«...دوباره؟»
«دوباره؟ میگی دوباره؟گذاشتن چرا؟ میخوای خودمواقعاً پرتت کنم پایین؟»
«...»
شاگردهای کوه هوا که با وزنههای آهنیمیشد به زور از صخره بالا اومده بودن،شاگردها با چشمهای اشکآلود به دوردست خیره شدن.
«آخ.»
و دوبارهکنار شروع کردنشمشیرهای به پایین رفتن.
«آه! سنگهایمگه اینجا دارنقویترینه ترک میخورن!»
«ساهیونگ! محکم بگیر! واقعاًتماشای داره ترک میخوره! هیچکس پایینحلقه نیست که ما رو بگیره!»
«آاااه! اون حرومزاده!»
جیغ و فریاد و فحش از هرقابلتحسینه طرف بلند میشد، اما چونگ میونگ جوری گوشتیکههای میداد که انگار یه سگ داره پارس میکنه.
«خب، بچههای این دورهقویترینه زمونه واقعاً خیلی... منتمرین که تو گذشته اینجوری نبودم!»
ها؟ تو گذشته؟
من قدیما صخرههای به اندازه یهمیخوردن خونه رو با خودم اینور و اونورواقعاً میبردم و حتی باهاشون روی صخرهها میدویدم!
حالا اینا دارن از خرد شدنواقعاً جای پایشون شکایت میکنن. باید میفهمیدناشک چطور از تکنیک حرکت پا استفاده کنن!
«تچ. شماها بدونمیگفتن هیچ سختی ونبود دردسری بزرگ شدید.»
با تماشای این صحنه،تماشای عرق سردی از پیشونیاشک دو اون-چان سرازیر شد.
شاگردهای کوه هوا بهزمین خاطر تمرینشون داشتن این کارکنار رو میکردن؟ آره، ترسناک بود.
آرامشِ چونگ میونگ؟گذاشتن اون هم بهواقعاً همون اندازه وحشتناک بود.
اما چیزی که بیشتر از همه اونوسخت به وحشت میانداخت، این حقیقت بود کهداشتن چونگ میونگ سوار پشت یه نفر شده بود.
ها؟
عجیبه؟
آره که هست!
چون کسی که دمر افتاده بودنبود و چونگ میونگ سوار پشتش بود،دستاوردهایی کسی نبود جز یه شاگرد شائولین.
«فکر نکردی؟ آخ، لابدتماشای چون کلهت برق میزنه،اشک جور دیگهای فکر میکنی؟»
«...بـ-بس کن!»
هه یون که روی شکمش افتاده بود، همین الانشم داشت بیشمیشد از حد عرق میریخت. صورتش جوری خیس بود که انگار زیررفتار بارون مونده، و حتی از کلهی براقش هم قطرههای عرق میچکید.
این مرد، نماد شائولین، غرق درنبود عرق جوری به نظر میرسید کهدستاوردهایی انگار لباسهای تازه شستهشده پوشیده بود.
«آخ، کونت داره میره پایین؟»
«کوااااک!»
هه یون درگذاشتن حالی که کمرش روقابلتحسینه بالا میکشید، فریاد زد.
«نه. چرا بچههای این دورهمجبور زمونه اینجوریان؟ هوی، خجالتآور نیست وقتیگرفتن یه راهب شائولینی، میگی دردم میاد؟»
«مـ-من که دارمقابلتحسینه از چی استفاده نمیکنم،میشد پس چطور میتونم، چطور...!»
«چی؟ چی درونی؟»
«هااااه!»
در همین حین، دستهای هه یون شروعسخت کرد به فرو رفتن بیشتر تو زمین،داشتن انگار که چونگ میونگ ناگهان سنگینتر شده بود.
«مشکل مردای شائولین همینه! اونا فقط چی درونیشون رو تمرین میدن، برایآهنی همین کل بدنشون این شکلیه! چی؟ یه چیِ کامل که از همچینگمشید بدن لاغر و نحیفی ساطع میشه؟ به این افتخار میکنی؟ افتخار میکنی؟»
چونگ میونگغبار با چشمهای کاملاًوول باز فریاد زد.
«اونایی که ادعا میکنن میتونن تو همهچی استاد بشن، جوری گرسنگی میکشن که انگار چند روزه هیچی نخوردن! این به خاطر اینهرفتار که هر کاری میکنن به چی درونیشون بستگی داره. با بدنی که فقط با چی درونی سر پا مونده میخوای چیکار کنی؟اعتماد این بدنته که ازش استفاده میکنه! اگه یه راهب از شائولین هستی، اول از همه باید بدنت رو تمرین بدی، فقط بدنت رو!»
«شـ-شائولین...»
«پس برگرد به همون شائولین!»
چونگ میونگ یهروی پسگردنی محکم به کلهیمدت کچل هه یون زد.
«اجداد شما ساعدهایی به اندازهچوبیشون کلهی یه بچه داشتن! یه راهبمیشد شائولین با همچین بدنی. مایه خجالته!»
چشمهای ههمگه یون خیسقویترینه به نظر میرسید.
اما حالا دیگه اشکی در کار نبود. چونگ میونگ داشتبزنه سنگین و سنگینتر میشد. بدن هه یون برای تحمل چونگوحشتناک میونگ که مدام وزنش رو بیشتر میکرد، خیلی ضعیف بود.
«چطور جرئت میکنیروی مخفیانه از چیمیخوردن درونی استفاده کنی!»
شترق!
«...»
«ما باید از اصلاح این عادتت تو استفاده از چی درونی شروع کنیم! سر هر جا بره، چیرفتار هم دنبالش میره. به عبارت دیگه، اگه میخوای کاری انجام بدی، از این به بعد بدون استفاده ازمیکشیدن چی انجام میشه. اگه حتی نمیتونی این کار رو به تنهایی انجام بدی، ادای یه جنگجوی ماهر رو درنیار!»
هه یونغبار حالا دیگه حتیوول جواب هم نداد.
«ا-این درست نیست.»
چیزی که اون از اومدن بهنبود کوه هوا امید داشت، چیزی شبیهدستاوردهایی به یه سطح بالاتر از تمرین بود.
با این حال، فکر نمیکردلرزیدنشون که اژدهای الهی کوه هوا راهتیکههای بیفته و مردم رو آزار بده.
«تو این ماه از استفاده از چی درونی محرومی. از غذا خوردن گرفته تاقابلتحسینه راه رفتن. دوباره یاد بگیر که بدنت چطور حرکت میکنه. سعی کن با ایناینکه فکر که من نمیبینم از چی درونیت استفاده کنی، اونوقت دانتینت رو خرد میکنم!»
«...»
با دیدن اینمیگفتن صحنه، رنگ ازنبود صورت دو اون-چان پرید.
و درست همون موقع...
«همم. این...»
«...»
اون گوم که کنار دو اون-چان ایستادهسخت بود و تماشاش میکرد، جوری سرش روداشتن تکون داد که انگار متوجه چیزی شده بود.
«شمشیر شمشیره، اما قبل از هر چیز، کسیاشک که از شمشیر استفاده میکنه باید بدنش روشده به کمال برسونه. همونطور که انتظار میرفت. این منطقیه.»
منطقیه؟
این مرد واقعاً اینو گفت؟
چشمهای دومگه اون-چان گردقویترینه شده بود.
اینکه، شاید چشمهای یه شمشیرزن چیزها رو متفاوت میدید؟حلقه داشت میگفت که میتونه اینو درک کنه؟ تنها چیزی کهباهاشون من میبینم یه راهزنه که داره مردم رو خفت میکنه.
«چونگ میونگ.»
«بله، ساسوک بزرگ.»
چونگ میونگ از روی پشتمجبور هه یون پرید پایین ونظر به سمت اون گوم دوید.
«من میفهمم که تمرین چطور پیشباعث میره. اما ممکنه از صخره بیفتنآهنی پایین، پس این یکم زیادی خطرناک نیست؟»
در گوشهای، دو اون-چان سر تکون داد.مدت از لحظهای که این رو شنید، احساسقابلتحسینه کرد داره حرفهای یه آدم منطقی رو میشنوه.
«چیز دیگهای هم هست؟»
«آه، منظورتونمگه اینه؟ اماقویترینه هیچی نیست.»
«...اوه.»
«نمیمیرن. حالا که ساهیونگهازمین قویتر شدن، تهش فقط دستکنار و پای بقیه رو میشکنن.»
«...»
چشمهای دومگه اون-چان دوبارهقویترینه گرد شد.
«همین؟ راهحلش همینه...؟»
«فهمیدم.»
با این حال، اونشمشیرهای گوم جوری سر تکون دادلرزیدنشون که انگار کاملاً متوجه شده.
«پس، این تمرینمیگفتن باید تا کینبود ادامه داشته باشه؟»
«ها؟»
چونگ میونگ جوری سرشزمین رو کج کرد کهخودش انگار منظورش رو نمیفهمید.
«مگه این یه تمرینشمشیرهای پایه نیست؟ قرار نیستتماشای که تا ابد انجامش بدن.»
«اوه. پایهها اساس زندگیان. خب... با اینسخت حال، تا وقتی که این تمرینات پایه کمترشاید بشه تا بتونن روی مهارت شمشیرزنیشون تمرکز کنن...»
چونگ میونگواقعاً سرش رو کجلرزیدنشون کرد و گفت:
«سی سال؟»
«...»
«نه، شایدمگه هم بیشتر؟قویترینه چهل سال.»
«...»
«یه آدمغبار نباید بتونه حداقلوول اینقدر دووم بیاره؟»
اون گوم آهیگذاشتن کشید و بهواقعاً چونگ میونگ نگاه کرد.
«نمیگم تمرینات پایه مهم نیستن،مجبور اما حس میکنم بچهها دارن بیشگرفتن از حد به خودشون فشار میارن.»
«چون این سختترین کار ممکنه. بهباعث هر حال، حتی بدون منم میتونن همینطوریبدن روی زمین غلت بخورن و جون بکنن.»
«میفهمم. فقط میخواستم مطمئن بشم!»
دو اون-چان نگاهشگذاشتن رو دزدید وواقعاً غرق در افکارش شد.
«نمیشد آدم فقط با خوشحالی زندگی کنه، حتیتمرین اگه فرقهـش معروف نباشه؟ مگه تو زندگی یهیکم آدم چیزی مهمتر از خوشبختی هم وجود داره؟»
این همون لحظهای بود کهلرزیدنشون ارزشهای تمام عمر دو اون-چانبزنه به زور در هم شکسته شد.
«...دارم میمیرم.»
«...حتی جون ندارم حرف بزنم...»
چشمهای کسانی کهمیگفتن بهشون نگاه میکردن،نبود همگی گود افتاده بود.
غذایی کهواقعاً به شاگردهاتماشای میدادن فوقالعاده بود.
اما الان، هر چیزی که میذاشتن دهنشون،مدت یه مزه میداد. خوردن این غذاهای لذیذ کوهتماشای و دریا مثل جویدن شن و ماسه بود.
«چرا اونکنار عوضی داره اینچوبیشون کار رو میکنه؟»
«یکی دو روز نیست کهمجبور چونگ میونگ زده به سرش،نظر اما اینکه این روزا اینطوری میکنه...»
«دیگه داره خیلی زیادهروی میکنه...»
بک چون زبونشروی بند اومده بود، برایمدت همین فقط آهی کشید.
مگه همیشهکنار همین فکرشمشیرهای رو نمیکردن؟
حتی اگه ناآشنا و سخت بود، اگهسخت مدام انجامش میدادن، کمکم قلقش دستشون میاومد. وشاید در نهایت، حتی همین هم براشون لذتبخش میشد.
اما یه جورایی، تمریناتتماشای این عوضی داشت روز بهحلقه روز بیشتر شبیه جهنم میشد.
— چی؟ لذت؟ لذت؟ اگه یادگیریمیخوردن لذتبخش بود، بهش میگفتن بازی یاچوبیشون زنگ تفریح. کی همچین تمرینی میده؟
«اون آدم متفاوتیهگذاشتن و طرز فکرشواقعاً با ما فرق داره.»
«...میدونم.»
بک چون در حالی که لبهاش رو گازاشک میگرفت، بیصدا جواب داد. میگن آدم به کساییشده که تو زندگیشن عادت میکنه، پس هه یون چطور...
«ها؟»
بک چونکنار کمی سرش روچوبیشون به پهلو چرخوند.
هه یون که گوشه میز نشستهنبود بود، سرش رو پایین انداخته ودستاوردهایی صورتش رو با دستهاش پوشونده بود.
«...این راهب دیگه چش شده؟»
«نمیدونم.»
بعد از لحظهای تردید، بکچوبیشون چون با درموندگی بلند شدباعث و به هه یون نزدیک شد.
«اِهم... راهب؟مگه همهچی مرتبه؟قویترینه اتفاق بدی افتاده؟»
همون موقع، هه یون دستشلرزیدنشون رو از روی صورتش برداشتبزنه و نگاهش رو بالا آورد.
تو چشمهایغبار معصومش اشکزمین جمع شده بود.
«آ-آقا...»
«بله، بگو.»
«مـ-من دیگه نمیتونم علف بخورم.»
«...»
چشمهای بک چون ناخودآگاه بهچوبیشون علفهای جلوی هه یون افتاد. سرشمیشد رو تکون داد و نوچی کرد.
«داره خیلی بهش سخت میگذره.»
اگه شاگردهای کوه هوا که تو هر وعده بهشون گوشتبزنه میدادن هم داشتن جون میکندن، پس وضعیت هه یون چقدر غمانگیزواضحتر بود؟ کسی که فقط بهش علف و پیراشکی خالی میدادن بخوره؟
بک چون،غبار یون جونگزمین رو صدا زد.
«بله، ساسوک.»
«برو تو آشپزخونه وقویترینه برای این راهب چندتمرین تا تخممرغ آبپز بیار.»
«اما فکر نکنم...»
«باید زنده بمونه دیگه.»
«...»
با خودش فکر کرد که آیا این کار درسته یانظر نه، اما یون جونگ چارهای جز سر تکون دادن نداشت.جوری دیگه تصمیم با خود هه یون بود که بخورتشون یا نه.
«...تا کی باید اینطوری باشیم؟»
«به زودی چونگ میونگ میره سیچوان،میخوردن پس فقط کافیه تا اون موقعچوبیشون صبر کنیم. فقط یه کم دیگه...»
«مگه استاد تمرینگذاشتن اون گوم نگفتواقعاً این کار جالبیه؟»
«مـ-منم اینومگه شنیدم. اگهقویترینه اینطوری باشه...»
بک چون ازقابلتحسینه جا پرید و مومیشد به تنش سیخ شد.
«یعنی بایدغبار به اینزمین کار ادامه بدیم؟»
پس فقط دو تا راه وجود داشت.قابلتحسینه یا موقع تمرین بمیرن، یا با زندهبزنه موندن تبدیل به یه مرد آهنی بشن.
احتمال اولی خیلی بیشتر بود.
شاگردها در حالیقابلتحسینه که سرشون روباعث گرفته بودن، ساکت شدن.
«اگه قراره اینطوریروی بشه، ترجیح میدم بامدت چونگ میونگ برم سیچوان...»
«چقدر دیوونهکنندهست؟ آخهگذاشتن اون یارو چقدر قرارهقابلتحسینه آدم رو اذیت کنه؟»
«اما تو جادهایمیگفتن که میدویم هیچنبود صخرهای نیست، مگه نه؟»
«ها؟»
حالا که بهش فکر میکرد...
چشمهای بک چون برق زد.
«همم، همم. انگار قراره همچین اتفاقی بیفته. رفتنتمرین به سیچوان با چونگ میونگ کار سختیه. ویکم نمیشه همچین کار دشواری رو به شماها سپرد.»
«ساهیونگ. مسخرهبازی درنیار.»
بک سانگغبار به بکزمین چون چشمغره رفت.
«...راستش رو بخوای، چرا همیشه ساهیونگ باید برای کارلرزیدنشون با چونگ میونگ بره؟ اگه قراره هر دفعه تو بری،گذاشته پس حداقل همین یه بار رو به ما واگذار کن!»
«اوه! جوری حرف میزنیقویترینه انگار من خودم انتخابتمرین میکنم! هر دفعه رهبر فرقه...!»
«پس این دفعه نرو! مالرزیدنشون هم میخوایم گشت و گذاربزنه تو سیچوان رو تجربه کنیم!»
تو چشمهای شاگردهایی که دورش حلقه زده بودن، جرقههای جنونگذاشتن شروع به شکل گرفتن کرد. بک چون که متوجه شدحلقه این یه جور شورشه، با چهرهای سفت و سخت گفت:
«من ساهیونگ بزرگم!»
«هاها، ساهیونگ. الان داری حرفای عجیبینبود میزنی. از کی تا حالا کوهدستاوردهایی هوا به این چیزا اهمیت میده؟»
«شماها!»
لحظهای که بک چون سعی کرد خویشتنداری نشونخودش بده، شاگردان چونگ که تا اون موقع بیسروصدالرزیدنشون مشغول غذا خوردن بودن، از جا بلند شدن.
«خب، از قرار معلوم،شمشیرهای به نظر میرسه ساسوکها همگیلرزیدنشون میخوان خودشون رو تکون بدن.»
«لطفاً بذارین مامیگفتن بریم. کی اینجانبود دوست نداره بره سیچوان؟»
چشمهای شاگردان بک باریک شد.
«بچهها، شما دخالت نکنین.»
«کی بود میگفتگذاشتن تو کوه هوا هیچقابلتحسینه رتبهبندی قدرتی وجود نداره؟»
لبخندی رویمگه صورت شاگردانقویترینه چونگ نقش بست.
«و میخواین با این مهارتهاتون برین؟باعث فکر نمیکنین چونگ میونگ بخواد کسی روبدن با خودش ببره که مهارتهای خوبی داره؟»
«...مهارت؟»
سر بک چونگذاشتن با حالتی شبیهواقعاً به پوزخند زدن چرخید.
«همین الان گفتی مهارت؟»
«البته، میدونمواقعاً که بک چونلرزیدنشون ساسوک قویه. اما...»
چونگ گونگ لبخندی زد:
«اخیراً مبارزه درست و حسابی نداشتین،واقعاً نه؟ کی میدونه؟ شاید ما هماشک کمکم داریم به سطح شما میرسیم.»
«قدرت منمگه دیگه مثلقویترینه قبل نیست.»
با شنیدن صدایقابلتحسینه این عوضیهای پررو،باعث بک چون لبخند زد.
«این حتی غافلگیرم هم نمیکنه.»
اینا چطوری اینطوری بزرگ شدن؟
«درسته. تو کوه هواقویترینه چیزی به اسم رتبهبندیتمرین قدرت یا احترام وجود نداره.»
«هوهو. خودت که میدونی...»
«پس.»
تق!
بک چونمگه از پشتقویترینه میز بلند شد.
«بیاید همین امروز وتماشای همینجا کار رو یکسرهاشک کنیم، ای تولهسگهای عوضی!»
رویه میز رو که کندهوول شده بود به سمت شاگردانگذاشتن چونگ پرت کرد و سرشون غرید:
«لهشون کنین!»
«بزنین!»
در یک چشم به هم زدن، اون بلبشواشک تبدیل به یه هرجومرج کامل شد و ههشده یون تنها کسی بود که داشت علفهاش رو میجوید.
«چقدر قشنگ بازی میکنن.»
چونگ میونگ که رویشمشیرهای سقف دراز کشیده بود، بالرزیدنشون شنیدن این صداها نوچی کرد.
میگن بچهها با دعواقویترینه کردن بزرگ میشن، اما اینکنه دیگه خیلی زیادهروی بود. تچ.
در حالی که برمیگشت تا به آسمون نگاه کنه،حلقه دوباره نوچی کرد. و انگار که داشت ستارهها رو میشمرد،باهاشون کارایی که باید انجام میداد رو تو ذهنش مرور کرد.
«خیلی کارغبار هست کهزمین باید انجام بدم.»
سفر به سیچوان فقط برای شمشیرهای جدیدقابلتحسینه نبود. این موضوعی بود که قبلاً بابزنه هوانگ جونگی در موردش بحث کرده بودن.
«چقدر بیمعنی.»
کاملاً مشخص شده بود که با قبیله ده هزارحلقه نفر چه اتفاقی افتاده، پیوند بین نُه فرقه داشترفتار سست میشد و اونا دیگه نمیتونستن کنار هم بمونن.
اگه اوضاع از این قرار بود،میخوردن پس کوه هوا باید اعتماد مردمیچوبیشون که اطرافش بودن رو دوباره جلب میکرد.
«تچ. چقدر رو اعصابه.»
اما چه کارمیگفتن میشد کرد؟ همهـش بهسخت خاطر کوه هوا بود.
«آه. خیلیواقعاً حوصلم سرتماشای رفته ساهیونگ...»
کوااانگ!
درست بغل دست چونگ میونگ کهواقعاً روی سقف بود، یه چیزی بااشک غرش به آسمون پرتاب شد... یه شاگرد؟
«...»
چونگ میونگ هم در نهایت ازباعث سوراخ جدیدی که تو سقف ایجادآهنی شده بود، به پایین نگاه کرد.
«بـ-بمیر، عوضی!»
«ساسوک دیگه چه صیغهایه؟شمشیرهای لعنتی! دلیلی نداره کهتماشای دست رو دست بذاریم!»
«آآآآه!»
شاگردان چونگ و شاگردان بک مثل تیکههای خمیراشک به هم گره خورده بودن و در حالشده انجام یه گفتگوی مشتومالیِ گرم و زیبا بودن.
«...»
چونگ میونگ باگذاشتن لبخند دوباره روواقعاً به آسمون کرد.
ساهیونگ.
رهبر فرقه ساهیونگ.
...راستش رو بخوای،روی فکر نکنم دیگهمیخوردن بتونم تحملشون کنم.
...ببخشید.
و به اینمیگفتن ترتیب، روز روشنِ عزیمتسخت به سیچوان فرا رسید.