---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 416: بازگشت فرقه کوه هوا چپتر 416: راستش رو بخوای، دیگه نمی‌تونم تحمل کنم (۱) • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 416: بازگشت فرقه کوه هوا چپتر 416: راستش رو بخوای، دیگه نمی‌تونم تحمل کنم (۱)

0

شرایط چی بود؟

در گذشته، دو اون-چان فکر می‌کرد‌می‌خوردن​ که یک قبیله معتبر برای سر‌چوبی‌شون​ پا موندن به شهرت نیاز داره.

دلیلش این بود که اگه مردم‌واقعاً​ دنیا وجود اون قبیله رو به رسمیت‌حلقه​ نمی‌شناختن، دیگه نمی‌شد بهش گفت قبیله معتبر.

اما اخیراً،‌مگه​ افکارش کمی‌قوی‌ترینه​ تغییر کرده بود.

مهم نیست یه قبیله چقدر شهرت به دست بیاره، تا زمانی‌تیکه‌های​ که مهارت‌هاشون قوی و بی‌نقص نباشه، نمی‌شه بهشون گفت معتبر. به‌داد​ همین خاطر بود که اون برای پیشرفت مهارت‌هاشون این‌قدر پافشاری می‌کرد.

و این فکر، همون‌زمین​ لحظه‌ای که از کوه هوا‌کنار​ بالا رفت، قوی‌تر هم شد.

مگه کوه هوا که می‌گفتن قوی‌ترینه، مجبور نبود این‌قدر سخت تمرین کنه؟ با‌حلقه​ در نظر گرفتن دستاوردهایی که تا الان داشتن، شاید یکم مغرورانه به نظر‌داد​ می‌رسید، اما شاگردهای کوه هوا جوری تمرین می‌کردن که انگار فردایی وجود نداره.

ببین!

چه منظره زیبایی!

احساس می‌کرد دلش می‌خواد تمام‌وول​ شاگردهای قبیله شبح رو بیاره‌گذاشتن​ و این رو بهشون نشون بده.

اما...

فقط یه مشکل وجود داشت.

«بازم، از دیدگاه یه‌تماشای​ انسان، این یکم بیش‌اشک​ از حد بی‌رحمانه نیست؟»

دو اون-چان چشماش رو مالید.

«آخ...»

«می‌کشمش... اون حروم‌زاده رو... می‌کشمت...»

شاگردهای کوه هوا که بدن‌شون‌لرزیدن‌شون​ غرق در خاک و غبار‌بزنه​ بود، روی زمین وول می‌خوردن.

در تمام این مدت، دو اون-چان با خودش فکر‌کنار​ می‌کرد که کنار گذاشتن شمشیرهای چوبی‌شون واقعاً قابل‌تحسینه، اما‌می‌شد​ تماشای لرزیدن‌شون باعث می‌شد اشک تو چشماش حلقه بزنه.

و اون تیکه‌های آهنی که روی بدن شاگردها‌تماشای​ گذاشته شده بود؟ اینکه چقدر رفتار باهاشون بی‌رحمانه و‌بدن​ وحشتناک بود رو نمی‌شد واضح‌تر از این نشون داد.

«همه گمشید بیرون.»

صدای بسیار دلنشین چونگ‌تماشای​ میونگ به گوش شاگردهایی رسید‌حلقه​ که به زور نفس می‌کشیدن.

«بعد از چند تا مبارزه، یه اعتماد به نفس کاملاً بی‌اساس‌شمشیرهای​ تو وجود همه‌تون رخنه کرده. شمشیرزن‌ها تا آخر عمرشون نباید تمرینات‌تیکه‌های​ پایه‌ای رو نادیده بگیرن. شما حروم‌زاده‌های پاضعیف واقعاً دارید این‌طوری می‌کنید؟»

حتی ظاهرشون‌کنار​ موقع غر شنیدن‌چوبی‌شون​ هم غیرعادی بود.

«آره، شمشیر کوه هوا محشره. اما به خاطر همینه که راحت می‌شه سقوط کرد و دفن‌یکم​ شد! اگه شمشیرزن هستید، باید بدونید چطور دووم بیارید، حتی اگه فقط بتونید انگشت‌هاتون رو تکون‌شبح​ بدید! تو، مرکز ثقلت خیلی سنگینه! چطور جرئت می‌کنی اون کونت رو تکون بدی؟ تکون نخور!»

«کی داره‌واقعاً​ این کار‌تماشای​ رو می‌کنه!»

«می‌کشمش! واقعاً می‌کشمش!»

بک چون و‌گذاشتن​ گروهش دندون‌هاشون رو‌واقعاً​ روی هم ساییدن.

اونا خیلی خوشحال بودن که بعد از مدت‌ها از اون تمرینات پایه‌ای جهنمی خلاص‌داشتن​ شدن و شمشیر به دست گرفتن. اما قبل از اینکه حتی بتونن چند ثانیه‌احساس​ شمشیرشون رو تاب بدن، چشم‌های این شیطان چرخید و در نهایت، این اتفاق افتاد.

«آخ، چتونه‌واقعاً​ شماها؟ چرا‌تماشای​ نمی‌رید پایین؟»

«...دوباره؟»

«دوباره؟ می‌گی دوباره؟‌گذاشتن​ چرا؟ می‌خوای خودم‌واقعاً​ پرتت کنم پایین؟»

«...»

شاگردهای کوه هوا که با وزنه‌های آهنی‌می‌شد​ به زور از صخره بالا اومده بودن،‌شاگردها​ با چشم‌های اشک‌آلود به دوردست خیره شدن.

«آخ.»

و دوباره‌کنار​ شروع کردن‌شمشیرهای​ به پایین رفتن.

«آه! سنگ‌های‌مگه​ اینجا دارن‌قوی‌ترینه​ ترک می‌خورن!»

«ساهیونگ! محکم بگیر! واقعاً‌تماشای​ داره ترک می‌خوره! هیچ‌کس پایین‌حلقه​ نیست که ما رو بگیره!»

«آاااه! اون حروم‌زاده!»

جیغ و فریاد و فحش از هر‌قابل‌تحسینه​ طرف بلند می‌شد، اما چونگ میونگ جوری گوش‌تیکه‌های​ می‌داد که انگار یه سگ داره پارس می‌کنه.

«خب، بچه‌های این دوره‌قوی‌ترینه​ زمونه واقعاً خیلی... من‌تمرین​ که تو گذشته این‌جوری نبودم!»

ها؟ تو گذشته؟

من قدیما صخره‌های به اندازه یه‌می‌خوردن​ خونه رو با خودم این‌ور و اون‌ور‌واقعاً​ می‌بردم و حتی باهاشون روی صخره‌ها می‌دویدم!

حالا اینا دارن از خرد شدن‌واقعاً​ جای پای‌شون شکایت می‌کنن. باید می‌فهمیدن‌اشک​ چطور از تکنیک حرکت پا استفاده کنن!

«تچ. شماها بدون‌می‌گفتن​ هیچ سختی و‌نبود​ دردسری بزرگ شدید.»

با تماشای این صحنه،‌تماشای​ عرق سردی از پیشونی‌اشک​ دو اون-چان سرازیر شد.

شاگردهای کوه هوا به‌زمین​ خاطر تمرین‌شون داشتن این کار‌کنار​ رو می‌کردن؟ آره، ترسناک بود.

آرامشِ چونگ میونگ؟‌گذاشتن​ اون هم به‌واقعاً​ همون اندازه وحشتناک بود.

اما چیزی که بیشتر از همه اونو‌سخت​ به وحشت می‌انداخت، این حقیقت بود که‌داشتن​ چونگ میونگ سوار پشت یه نفر شده بود.

ها؟

عجیبه؟

آره که هست!

چون کسی که دمر افتاده بود‌نبود​ و چونگ میونگ سوار پشتش بود،‌دستاوردهایی​ کسی نبود جز یه شاگرد شائولین.

«فکر نکردی؟ آخ، لابد‌تماشای​ چون کله‌ت برق می‌زنه،‌اشک​ جور دیگه‌ای فکر می‌کنی؟»

«...بـ-بس کن!»

هه یون که روی شکمش افتاده بود، همین الانشم داشت بیش‌می‌شد​ از حد عرق می‌ریخت. صورتش جوری خیس بود که انگار زیر‌رفتار​ بارون مونده، و حتی از کله‌ی براقش هم قطره‌های عرق می‌چکید.

این مرد، نماد شائولین، غرق در‌نبود​ عرق جوری به نظر می‌رسید که‌دستاوردهایی​ انگار لباس‌های تازه شسته‌شده پوشیده بود.

«آخ، کونت داره می‌ره پایین؟»

«کوااااک!»

هه یون در‌گذاشتن​ حالی که کمرش رو‌قابل‌تحسینه​ بالا می‌کشید، فریاد زد.

«نه. چرا بچه‌های این دوره‌مجبور​ زمونه این‌جوری‌ان؟ هوی، خجالت‌آور نیست وقتی‌گرفتن​ یه راهب شائولینی، می‌گی دردم میاد؟»

«مـ-من که دارم‌قابل‌تحسینه​ از چی استفاده نمی‌کنم،‌می‌شد​ پس چطور می‌تونم، چطور...!»

«چی؟ چی درونی؟»

«هااااه!»

در همین حین، دست‌های هه یون شروع‌سخت​ کرد به فرو رفتن بیشتر تو زمین،‌داشتن​ انگار که چونگ میونگ ناگهان سنگین‌تر شده بود.

«مشکل مردای شائولین همینه! اونا فقط چی درونی‌شون رو تمرین می‌دن، برای‌آهنی​ همین کل بدن‌شون این شکلیه! چی؟ یه چیِ کامل که از همچین‌گمشید​ بدن لاغر و نحیفی ساطع می‌شه؟ به این افتخار می‌کنی؟ افتخار می‌کنی؟»

چونگ میونگ‌غبار​ با چشم‌های کاملاً‌وول​ باز فریاد زد.

«اونایی که ادعا می‌کنن می‌تونن تو همه‌چی استاد بشن، جوری گرسنگی می‌کشن که انگار چند روزه هیچی نخوردن! این به خاطر اینه‌رفتار​ که هر کاری می‌کنن به چی درونی‌شون بستگی داره. با بدنی که فقط با چی درونی سر پا مونده می‌خوای چیکار کنی؟‌اعتماد​ این بدنته که ازش استفاده می‌کنه! اگه یه راهب از شائولین هستی، اول از همه باید بدنت رو تمرین بدی، فقط بدنت رو!»

«شـ-شائولین...»

«پس برگرد به همون شائولین!»

چونگ میونگ یه‌روی​ پس‌گردنی محکم به کله‌ی‌مدت​ کچل هه یون زد.

«اجداد شما ساعدهایی به اندازه‌چوبی‌شون​ کله‌ی یه بچه داشتن! یه راهب‌می‌شد​ شائولین با همچین بدنی. مایه خجالته!»

چشم‌های هه‌مگه​ یون خیس‌قوی‌ترینه​ به نظر می‌رسید.

اما حالا دیگه اشکی در کار نبود. چونگ میونگ داشت‌بزنه​ سنگین و سنگین‌تر می‌شد. بدن هه یون برای تحمل چونگ‌وحشتناک​ میونگ که مدام وزنش رو بیشتر می‌کرد، خیلی ضعیف بود.

«چطور جرئت می‌کنی‌روی​ مخفیانه از چی‌می‌خوردن​ درونی استفاده کنی!»

شترق!

«...»

«ما باید از اصلاح این عادتت تو استفاده از چی درونی شروع کنیم! سر هر جا بره، چی‌رفتار​ هم دنبالش می‌ره. به عبارت دیگه، اگه می‌خوای کاری انجام بدی، از این به بعد بدون استفاده از‌می‌کشیدن​ چی انجام می‌شه. اگه حتی نمی‌تونی این کار رو به تنهایی انجام بدی، ادای یه جنگجوی ماهر رو درنیار!»

هه یون‌غبار​ حالا دیگه حتی‌وول​ جواب هم نداد.

«ا-این درست نیست.»

چیزی که اون از اومدن به‌نبود​ کوه هوا امید داشت، چیزی شبیه‌دستاوردهایی​ به یه سطح بالاتر از تمرین بود.

با این حال، فکر نمی‌کرد‌لرزیدن‌شون​ که اژدهای الهی کوه هوا راه‌تیکه‌های​ بیفته و مردم رو آزار بده.

«تو این ماه از استفاده از چی درونی محرومی. از غذا خوردن گرفته تا‌قابل‌تحسینه​ راه رفتن. دوباره یاد بگیر که بدنت چطور حرکت می‌کنه. سعی کن با این‌اینکه​ فکر که من نمی‌بینم از چی درونی‌ت استفاده کنی، اونوقت دانتینت رو خرد می‌کنم!»

«...»

با دیدن این‌می‌گفتن​ صحنه، رنگ از‌نبود​ صورت دو اون-چان پرید.

و درست همون موقع...

«همم. این...»

«...»

اون گوم که کنار دو اون-چان ایستاده‌سخت​ بود و تماشاش می‌کرد، جوری سرش رو‌داشتن​ تکون داد که انگار متوجه چیزی شده بود.

«شمشیر شمشیره، اما قبل از هر چیز، کسی‌اشک​ که از شمشیر استفاده می‌کنه باید بدنش رو‌شده​ به کمال برسونه. همون‌طور که انتظار می‌رفت. این منطقیه.»

منطقیه؟

این مرد واقعاً اینو گفت؟

چشم‌های دو‌مگه​ اون-چان گرد‌قوی‌ترینه​ شده بود.

اینکه، شاید چشم‌های یه شمشیرزن چیزها رو متفاوت می‌دید؟‌حلقه​ داشت می‌گفت که می‌تونه اینو درک کنه؟ تنها چیزی که‌باهاشون​ من می‌بینم یه راهزنه که داره مردم رو خفت می‌کنه.

«چونگ میونگ.»

«بله، ساسوک بزرگ.»

چونگ میونگ از روی پشت‌مجبور​ هه یون پرید پایین و‌نظر​ به سمت اون گوم دوید.

«من می‌فهمم که تمرین چطور پیش‌باعث​ می‌ره. اما ممکنه از صخره بیفتن‌آهنی​ پایین، پس این یکم زیادی خطرناک نیست؟»

در گوشه‌ای، دو اون-چان سر تکون داد.‌مدت​ از لحظه‌ای که این رو شنید، احساس‌قابل‌تحسینه​ کرد داره حرف‌های یه آدم منطقی رو می‌شنوه.

«چیز دیگه‌ای هم هست؟»

«آه، منظورتون‌مگه​ اینه؟ اما‌قوی‌ترینه​ هیچی نیست.»

«...اوه.»

«نمی‌میرن. حالا که ساهیونگ‌ها‌زمین​ قوی‌تر شدن، تهش فقط دست‌کنار​ و پای بقیه رو می‌شکنن.»

«...»

چشم‌های دو‌مگه​ اون-چان دوباره‌قوی‌ترینه​ گرد شد.

«همین؟ راه‌حلش همینه...؟»

«فهمیدم.»

با این حال، اون‌شمشیرهای​ گوم جوری سر تکون داد‌لرزیدن‌شون​ که انگار کاملاً متوجه شده.

«پس، این تمرین‌می‌گفتن​ باید تا کی‌نبود​ ادامه داشته باشه؟»

«ها؟»

چونگ میونگ جوری سرش‌زمین​ رو کج کرد که‌خودش​ انگار منظورش رو نمی‌فهمید.

«مگه این یه تمرین‌شمشیرهای​ پایه نیست؟ قرار نیست‌تماشای​ که تا ابد انجامش بدن.»

«اوه. پایه‌ها اساس زندگی‌ان. خب... با این‌سخت​ حال، تا وقتی که این تمرینات پایه کمتر‌شاید​ بشه تا بتونن روی مهارت شمشیرزنی‌شون تمرکز کنن...»

چونگ میونگ‌واقعاً​ سرش رو کج‌لرزیدن‌شون​ کرد و گفت:

«سی سال؟»

«...»

«نه، شاید‌مگه​ هم بیشتر؟‌قوی‌ترینه​ چهل سال.»

«...»

«یه آدم‌غبار​ نباید بتونه حداقل‌وول​ اینقدر دووم بیاره؟»

اون گوم آهی‌گذاشتن​ کشید و به‌واقعاً​ چونگ میونگ نگاه کرد.

«نمی‌گم تمرینات پایه مهم نیستن،‌مجبور​ اما حس می‌کنم بچه‌ها دارن بیش‌گرفتن​ از حد به خودشون فشار میارن.»

«چون این سخت‌ترین کار ممکنه. به‌باعث​ هر حال، حتی بدون منم می‌تونن همین‌طوری‌بدن​ روی زمین غلت بخورن و جون بکنن.»

«می‌فهمم. فقط می‌خواستم مطمئن بشم!»

دو اون-چان نگاهش‌گذاشتن​ رو دزدید و‌واقعاً​ غرق در افکارش شد.

«نمی‌شد آدم فقط با خوشحالی زندگی کنه، حتی‌تمرین​ اگه فرقه‌ـش معروف نباشه؟ مگه تو زندگی یه‌یکم​ آدم چیزی مهم‌تر از خوشبختی هم وجود داره؟»

این همون لحظه‌ای بود که‌لرزیدن‌شون​ ارزش‌های تمام عمر دو اون-چان‌بزنه​ به زور در هم شکسته شد.

«...دارم می‌میرم.»

«...حتی جون ندارم حرف بزنم...»

چشم‌های کسانی که‌می‌گفتن​ بهشون نگاه می‌کردن،‌نبود​ همگی گود افتاده بود.

غذایی که‌واقعاً​ به شاگردها‌تماشای​ می‌دادن فوق‌العاده بود.

اما الان، هر چیزی که می‌ذاشتن دهن‌شون،‌مدت​ یه مزه می‌داد. خوردن این غذاهای لذیذ کوه‌تماشای​ و دریا مثل جویدن شن و ماسه بود.

«چرا اون‌کنار​ عوضی داره این‌چوبی‌شون​ کار رو می‌کنه؟»

«یکی دو روز نیست که‌مجبور​ چونگ میونگ زده به سرش،‌نظر​ اما اینکه این روزا این‌طوری می‌کنه...»

«دیگه داره خیلی زیاده‌روی می‌کنه...»

بک چون زبونش‌روی​ بند اومده بود، برای‌مدت​ همین فقط آهی کشید.

مگه همیشه‌کنار​ همین فکر‌شمشیرهای​ رو نمی‌کردن؟

حتی اگه ناآشنا و سخت بود، اگه‌سخت​ مدام انجامش می‌دادن، کم‌کم قلقش دست‌شون می‌اومد. و‌شاید​ در نهایت، حتی همین هم براشون لذت‌بخش می‌شد.

اما یه جورایی، تمرینات‌تماشای​ این عوضی داشت روز به‌حلقه​ روز بیشتر شبیه جهنم می‌شد.

— چی؟ لذت؟ لذت؟ اگه یادگیری‌می‌خوردن​ لذت‌بخش بود، بهش می‌گفتن بازی یا‌چوبی‌شون​ زنگ تفریح. کی همچین تمرینی می‌ده؟

«اون آدم متفاوتیه‌گذاشتن​ و طرز فکرش‌واقعاً​ با ما فرق داره.»

«...می‌دونم.»

بک چون در حالی که لب‌هاش رو گاز‌اشک​ می‌گرفت، بی‌صدا جواب داد. می‌گن آدم به کسایی‌شده​ که تو زندگی‌شن عادت می‌کنه، پس هه یون چطور...

«ها؟»

بک چون‌کنار​ کمی سرش رو‌چوبی‌شون​ به پهلو چرخوند.

هه یون که گوشه میز نشسته‌نبود​ بود، سرش رو پایین انداخته و‌دستاوردهایی​ صورتش رو با دست‌هاش پوشونده بود.

«...این راهب دیگه چش شده؟»

«نمی‌دونم.»

بعد از لحظه‌ای تردید، بک‌چوبی‌شون​ چون با درموندگی بلند شد‌باعث​ و به هه یون نزدیک شد.

«اِهم... راهب؟‌مگه​ همه‌چی مرتبه؟‌قوی‌ترینه​ اتفاق بدی افتاده؟»

همون موقع، هه یون دستش‌لرزیدن‌شون​ رو از روی صورتش برداشت‌بزنه​ و نگاهش رو بالا آورد.

تو چشم‌های‌غبار​ معصومش اشک‌زمین​ جمع شده بود.

«آ-آقا...»

«بله، بگو.»

«مـ-من دیگه نمی‌تونم علف بخورم.»

«...»

چشم‌های بک چون ناخودآگاه به‌چوبی‌شون​ علف‌های جلوی هه یون افتاد. سرش‌می‌شد​ رو تکون داد و نوچی کرد.

«داره خیلی بهش سخت می‌گذره.»

اگه شاگردهای کوه هوا که تو هر وعده بهشون گوشت‌بزنه​ می‌دادن هم داشتن جون می‌کندن، پس وضعیت هه یون چقدر غم‌انگیز‌واضح‌تر​ بود؟ کسی که فقط بهش علف و پیراشکی خالی می‌دادن بخوره؟

بک چون،‌غبار​ یون جونگ‌زمین​ رو صدا زد.

«بله، ساسوک.»

«برو تو آشپزخونه و‌قوی‌ترینه​ برای این راهب چند‌تمرین​ تا تخم‌مرغ آب‌پز بیار.»

«اما فکر نکنم...»

«باید زنده بمونه دیگه.»

«...»

با خودش فکر کرد که آیا این کار درسته یا‌نظر​ نه، اما یون جونگ چاره‌ای جز سر تکون دادن نداشت.‌جوری​ دیگه تصمیم با خود هه یون بود که بخورتشون یا نه.

«...تا کی باید این‌طوری باشیم؟»

«به زودی چونگ میونگ می‌ره سیچوان،‌می‌خوردن​ پس فقط کافیه تا اون موقع‌چوبی‌شون​ صبر کنیم. فقط یه کم دیگه...»

«مگه استاد تمرین‌گذاشتن​ اون گوم نگفت‌واقعاً​ این کار جالبیه؟»

«مـ-منم اینو‌مگه​ شنیدم. اگه‌قوی‌ترینه​ این‌طوری باشه...»

بک چون از‌قابل‌تحسینه​ جا پرید و مو‌می‌شد​ به تنش سیخ شد.

«یعنی باید‌غبار​ به این‌زمین​ کار ادامه بدیم؟»

پس فقط دو تا راه وجود داشت.‌قابل‌تحسینه​ یا موقع تمرین بمیرن، یا با زنده‌بزنه​ موندن تبدیل به یه مرد آهنی بشن.

احتمال اولی خیلی بیشتر بود.

شاگردها در حالی‌قابل‌تحسینه​ که سرشون رو‌باعث​ گرفته بودن، ساکت شدن.

«اگه قراره این‌طوری‌روی​ بشه، ترجیح می‌دم با‌مدت​ چونگ میونگ برم سیچوان...»

«چقدر دیوونه‌کننده‌ست؟ آخه‌گذاشتن​ اون یارو چقدر قراره‌قابل‌تحسینه​ آدم رو اذیت کنه؟»

«اما تو جاده‌ای‌می‌گفتن​ که می‌دویم هیچ‌نبود​ صخره‌ای نیست، مگه نه؟»

«ها؟»

حالا که بهش فکر می‌کرد...

چشم‌های بک چون برق زد.

«همم، همم. انگار قراره همچین اتفاقی بیفته. رفتن‌تمرین​ به سیچوان با چونگ میونگ کار سختیه. و‌یکم​ نمی‌شه همچین کار دشواری رو به شماها سپرد.»

«ساهیونگ. مسخره‌بازی درنیار.»

بک سانگ‌غبار​ به بک‌زمین​ چون چشم‌غره رفت.

«...راستش رو بخوای، چرا همیشه ساهیونگ باید برای کار‌لرزیدن‌شون​ با چونگ میونگ بره؟ اگه قراره هر دفعه تو بری،‌گذاشته​ پس حداقل همین یه بار رو به ما واگذار کن!»

«اوه! جوری حرف می‌زنی‌قوی‌ترینه​ انگار من خودم انتخاب‌تمرین​ می‌کنم! هر دفعه رهبر فرقه...!»

«پس این دفعه نرو! ما‌لرزیدن‌شون​ هم می‌خوایم گشت و گذار‌بزنه​ تو سیچوان رو تجربه کنیم!»

تو چشم‌های شاگردهایی که دورش حلقه زده بودن، جرقه‌های جنون‌گذاشتن​ شروع به شکل گرفتن کرد. بک چون که متوجه شد‌حلقه​ این یه جور شورشه، با چهره‌ای سفت و سخت گفت:

«من ساهیونگ بزرگم!»

«هاها، ساهیونگ. الان داری حرفای عجیبی‌نبود​ می‌زنی. از کی تا حالا کوه‌دستاوردهایی​ هوا به این چیزا اهمیت می‌ده؟»

«شماها!»

لحظه‌ای که بک چون سعی کرد خویشتن‌داری نشون‌خودش​ بده، شاگردان چونگ که تا اون موقع بی‌سروصدا‌لرزیدن‌شون​ مشغول غذا خوردن بودن، از جا بلند شدن.

«خب، از قرار معلوم،‌شمشیرهای​ به نظر می‌رسه ساسوک‌ها همگی‌لرزیدن‌شون​ می‌خوان خودشون رو تکون بدن.»

«لطفاً بذارین ما‌می‌گفتن​ بریم. کی اینجا‌نبود​ دوست نداره بره سیچوان؟»

چشم‌های شاگردان بک باریک شد.

«بچه‌ها، شما دخالت نکنین.»

«کی بود می‌گفت‌گذاشتن​ تو کوه هوا هیچ‌قابل‌تحسینه​ رتبه‌بندی قدرتی وجود نداره؟»

لبخندی روی‌مگه​ صورت شاگردان‌قوی‌ترینه​ چونگ نقش بست.

«و می‌خواین با این مهارت‌هاتون برین؟‌باعث​ فکر نمی‌کنین چونگ میونگ بخواد کسی رو‌بدن​ با خودش ببره که مهارت‌های خوبی داره؟»

«...مهارت؟»

سر بک چون‌گذاشتن​ با حالتی شبیه‌واقعاً​ به پوزخند زدن چرخید.

«همین الان گفتی مهارت؟»

«البته، می‌دونم‌واقعاً​ که بک چون‌لرزیدن‌شون​ ساسوک قویه. اما...»

چونگ گونگ لبخندی زد:

«اخیراً مبارزه درست و حسابی نداشتین،‌واقعاً​ نه؟ کی می‌دونه؟ شاید ما هم‌اشک​ کم‌کم داریم به سطح شما می‌رسیم.»

«قدرت من‌مگه​ دیگه مثل‌قوی‌ترینه​ قبل نیست.»

با شنیدن صدای‌قابل‌تحسینه​ این عوضی‌های پررو،‌باعث​ بک چون لبخند زد.

«این حتی غافلگیرم هم نمی‌کنه.»

اینا چطوری این‌طوری بزرگ شدن؟

«درسته. تو کوه هوا‌قوی‌ترینه​ چیزی به اسم رتبه‌بندی‌تمرین​ قدرت یا احترام وجود نداره.»

«هوهو. خودت که می‌دونی...»

«پس.»

تق!

بک چون‌مگه​ از پشت‌قوی‌ترینه​ میز بلند شد.

«بیاید همین امروز و‌تماشای​ همین‌جا کار رو یکسره‌اشک​ کنیم، ای توله‌سگ‌های عوضی!»

رویه میز رو که کنده‌وول​ شده بود به سمت شاگردان‌گذاشتن​ چونگ پرت کرد و سرشون غرید:

«له‌شون کنین!»

«بزنین!»

در یک چشم به هم زدن، اون بلبشو‌اشک​ تبدیل به یه هرج‌ومرج کامل شد و هه‌شده​ یون تنها کسی بود که داشت علف‌هاش رو می‌جوید.

«چقدر قشنگ بازی می‌کنن.»

چونگ میونگ که روی‌شمشیرهای​ سقف دراز کشیده بود، با‌لرزیدن‌شون​ شنیدن این صداها نوچی کرد.

می‌گن بچه‌ها با دعوا‌قوی‌ترینه​ کردن بزرگ می‌شن، اما این‌کنه​ دیگه خیلی زیاده‌روی بود. تچ.

در حالی که برمی‌گشت تا به آسمون نگاه کنه،‌حلقه​ دوباره نوچی کرد. و انگار که داشت ستاره‌ها رو می‌شمرد،‌باهاشون​ کارایی که باید انجام می‌داد رو تو ذهنش مرور کرد.

«خیلی کار‌غبار​ هست که‌زمین​ باید انجام بدم.»

سفر به سیچوان فقط برای شمشیرهای جدید‌قابل‌تحسینه​ نبود. این موضوعی بود که قبلاً با‌بزنه​ هوانگ جونگی در موردش بحث کرده بودن.

«چقدر بی‌معنی.»

کاملاً مشخص شده بود که با قبیله ده هزار‌حلقه​ نفر چه اتفاقی افتاده، پیوند بین نُه فرقه داشت‌رفتار​ سست می‌شد و اونا دیگه نمی‌تونستن کنار هم بمونن.

اگه اوضاع از این قرار بود،‌می‌خوردن​ پس کوه هوا باید اعتماد مردمی‌چوبی‌شون​ که اطرافش بودن رو دوباره جلب می‌کرد.

«تچ. چقدر رو اعصابه.»

اما چه کار‌می‌گفتن​ می‌شد کرد؟ همه‌ـش به‌سخت​ خاطر کوه هوا بود.

«آه. خیلی‌واقعاً​ حوصلم سر‌تماشای​ رفته ساهیونگ...»

کوااانگ!

درست بغل دست چونگ میونگ که‌واقعاً​ روی سقف بود، یه چیزی با‌اشک​ غرش به آسمون پرتاب شد... یه شاگرد؟

«...»

چونگ میونگ هم در نهایت از‌باعث​ سوراخ جدیدی که تو سقف ایجاد‌آهنی​ شده بود، به پایین نگاه کرد.

«بـ-بمیر، عوضی!»

«ساسوک دیگه چه صیغه‌ایه؟‌شمشیرهای​ لعنتی! دلیلی نداره که‌تماشای​ دست رو دست بذاریم!»

«آآآآه!»

شاگردان چونگ و شاگردان بک مثل تیکه‌های خمیر‌اشک​ به هم گره خورده بودن و در حال‌شده​ انجام یه گفتگوی مشت‌ومالیِ گرم و زیبا بودن.

«...»

چونگ میونگ با‌گذاشتن​ لبخند دوباره رو‌واقعاً​ به آسمون کرد.

ساهیونگ.

رهبر فرقه ساهیونگ.

...راستش رو بخوای،‌روی​ فکر نکنم دیگه‌می‌خوردن​ بتونم تحمل‌شون کنم.

...ببخشید.

و به این‌می‌گفتن​ ترتیب، روز روشنِ عزیمت‌سخت​ به سیچوان فرا رسید.

ناولها | novelha.net