---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 420: بازگشت فرقه کوه هوا چپتر 420: راستش رو بخوای، دیگه نمی‌تونم تحمل کنم (5) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 420: بازگشت فرقه کوه هوا چپتر 420: راستش رو بخوای، دیگه نمی‌تونم تحمل کنم (5)

0

غنائم و جواهرات‌جراتش​ روی گاری فولادی‌کنید​ ضخیم تلنبار شده بود.

جواهرات طلایی مثل یه برج روی‌این​ هم چیده شده بودن و زیر‌متوجه​ نور ملایم مهتاب به زیبایی می‌درخشیدن.

«اوه خدای من، این‌قدر‌برای​ غنیمت زیاده که فکر‌‘الان​ نمی‌کردم همه‌ش جا بشه؟»

«اونجا، بکشیدش‌‘چه​ کنار! اون‌قیافه‌های​ بغل جا هست!»

«اونایی که‌اگه​ زودتر می‌شکنن‌دارید​ رو بذارید بالا!»

بک چون و شاگردان کوه‌‘الان​ هوا به گروه راهزن‌ها که‌حتی​ غنائم‌شون رو می‌آوردن نگاه می‌کردن.

‘چه هیجان‌انگیز.’

قیافه‌های جدی به خودشون‌قیافه‌های​ گرفته بودن، اما لب‌هاشون‌اما​ برای لبخند زدن می‌خارید.

‘الان با‌اگه​ این وضعیت،‌دارید​ راهزن کیه؟’

حتی خود بک چون هم‌‘الان​ متوجه نبود که لب‌هاش به‌حتی​ یه لبخند باز شده. و...

«درست بچینیدش.»

«...آخ.»

از طرف دیگه، چونگ میونگ‌سعی​ چهارزانو روی صندلی‌ش نشسته بود‌اونوقت​ و یه بطری تو دستش بود.

«کواااک.»

لب‌هاش رو پاک کرد،‌برای​ به جلو خیره شد‌‘الان​ و چشم‌هاش رو ریز کرد.

«انگار کمرتون داره‌هیجان‌انگیز​ میاد پایین‌تر؟ می‌خواید‌خودشون​ کمرتون رو تا کنم؟»

«نـ-نه!»

راهزن‌ها وحشت‌زده شدن‌زدن​ و سریع کمرشون‌این​ رو راست کردن.

«تچ. مهم نیست.»

صدای ریخته شدن الکل توی گلوش به گوش‌اما​ می‌رسید. تنها کاری که راهزن‌ها می‌تونستن بکنن این‌وضعیت​ بود که سرشون رو به سمت زمین خم کنن.

«اگه جراتش رو دارید، سعی کنید‌کنید​ از چی درونی استفاده کنید. امتحانش‌پرواز​ کنید... اونوقت دانتین‌تون پرواز می‌کنه می‌ره ناکجاآباد.»

«نه!»

«استفاده نمی‌کنیم!»

راهزن‌ها در‌‘چه​ حالی که پاهاشون‌جدی​ می‌لرزید فریاد زدن.

«هوف. خیلی بهتر از گذشته‌ـم‌سعی​ شدم، اگه قدیما بود، همه‌شون‌اونوقت​ رو زنده به گور می‌کردم.»

قدیما، هان؟

آه. نباید این رو می‌گفتم.

چونگ میونگ برای مدت طولانی پشت سر‌گرفته​ هم نوچ‌نوچ کرد و ناگهان طوری که‌‘الان​ انگار بدنش داغ کرده باشه، فریاد زد:

«آآآه! هر چی بیشتر‌دارید​ بهش فکر می‌کنم، بیشتر‌استفاده​ اعصابم خرد می‌شه! حرومزاده!»

و به جلو هجوم‌می‌خارید​ برد و لگدی به‌راهزن​ سر کواک گیونگ زد.

«آاااخ!»

به محض اینکه ضربه رو خورد، کواک گیونگ روی‌لب‌هاشون​ زمین افتاد و چونگ میونگ پرید جلو، سر راهزن رو‌حتی​ گرفت و دست‌های کواک گیونگ رو پشت کمرش قفل کرد.

«چی؟ اون دهنت چی گفت؟ زندگی حساس؟ زندگی سخت؟ باید‌اونوقت​ روزی برسه که من داستان‌های غم‌انگیز یه مشت حرومزاده رو‌فریاد​ بشنوم. چی؟ چون هیچ چاره‌ای نداشتی این راه رو انتخاب کردی؟»

«غلط کردم!»

«اگه غلط‌اما​ کردی پس‌برای​ کتک بخور!»

چونگ میونگ دوباره بهش لگد‌جدی​ زد، اما کواک گیونگ مدام به‌لبخند​ همون حالت تنبیه و تسلیم برمی‌گشت.

چونگ میونگ‌اگه​ برگشت تا به‌سعی​ غنائم نگاه کنه.

«کسایی که زندگی سختی دارن این‌قدر‌این​ پول درمیارن، هان؟ خب، من هیچ‌وقت‌متوجه​ نمی‌تونم حرف شما دزدها رو باور کنم.»

در همون لحظه،‌لب‌هاشون​ هونگ ده-کوانگ به‌زدن​ سمت راهزن‌ها دوید.

«اژدهای الهی کوه هوا!»

«بله.»

«از چیزایی که از گداها‌‘الان​ شنیدم، به نظر می‌رسه اینا‌حتی​ واقعاً کسی رو نکشتن. دروغ نمی‌گفتن.»

«که این‌طور؟»

«مطمئنم.»

چونگ میونگ سر تکون داد و بهش‌درونی​ نگاه کرد، و کواک گیونگ طوری که‌می‌ره​ انگار در حقش ظلم شده باشه گفت:

«د-دیدی! من که گفتم...»

«من؟»

«که ما‌‘چه​ هیچ‌وقت کسی رو‌جدی​ نکشتیم! این بی‌انصافیه!»

«هوی!»

چونگ میونگ ضربه‌ای به پای‌‘الان​ کواک گیونگ زد، زمینش انداخت‌حتی​ و شروع کرد به لگدمال کردنش.

«چی گفتی، حرومزاده! در مورد اخلاقیات چی بلغور کردی؟ هوی، احمق! اگه بقیه بگن که شما کسی‌لب‌هاش​ رو نکشتید، یعنی همه‌چیز روبه‌راهه؟ حتی خود کنفوسیوس هم اگه درباره شما می‌شنید سرش رو می‌کوبید به‌خیره​ دیوار! کجای دنیا دزدی پیدا می‌شه که با صدای بلند داد بزنه و بگه در حقش بی‌انصافی شده؟»

کواک گیونگ حالا حتی چشم‌هاش رو‌خودشون​ هم باز نمی‌کرد چون می‌دونست یه‌زدن​ بهونه دیگه فقط عمرش رو کوتاه‌تر می‌کنه.

«شما با دزدی شکم‌تون رو سیر می‌کنید و‌استفاده​ بعد از زندگی سخت حرف می‌زنید! اونوقت من‌نمی‌کنیم​ باید با جون کندن و کار کردن پول دربیارم!»

چونگ میونگ حسابی جوش آورده بود. هم‌زمان، لگد زدن‌هاش‌کیه​ تندتر شد و در نهایت، بک چون که دیگه نمی‌تونست‌دیگه​ این وضعیت رو تحمل کنه، مجبور شد به حرف بیاد.

«چونگ میونگ. می‌میره‌ها.»

«مردنش به نفع همه‌مون نیست؟»

«...راست می‌گی، اما...»

بک چون نتونست جواب‌می‌خارید​ مناسبی پیدا کنه و‌راهزن​ از این بابت جا خورد.

«نـ-نه! هوی! با این حال،‌لبخند​ نمی‌تونی آدم‌ها رو فقط به خاطر‌راهزن​ اینکه از بقیه دزدی کردن بکشی!»

«تچ.»

حین صحبت با بک چون، چونگ میونگ که داشت‌امتحانش​ کواک گیونگ رو لگدمال می‌کرد، بالاخره متوقف شد. و با‌می‌لرزید​ نگاه به مردی که روی زمین افتاده بود، اخم کرد.

«نگاش کن.»

واقعاً دلش می‌خواست همه‌برای​ این احمق‌ها رو بگیره‌‘الان​ و تحویل مقامات بده.

«حالا، حالا،‌‘چه​ آروم باش، اژدهای‌جدی​ الهی کوه هوا.»

در اون‌اگه​ لحظه، هونگ‌دارید​ ده-کوانگ مداخله کرد.

«بازم اونا کسی رو نکشتن، و الان‌وضعیت​ حتی به نظر نمی‌رسه که خیلی هم‌لب‌هاش​ دزدی کرده باشن، فقط یه مشت دزد باوجدانن.»

«چی؟ نه، کجای دنیا همچین راهزن‌هایی پیدا می‌شن؟ چی؟‌این​ الان باید بگیم یه قاتل داریم و یه قاتل‌باز​ باوجدان، تا این دومی بتونه واسه خودش خوش بگذرونه؟»

اوه...

درسته، حرفش غلط نبود.

چونگ میونگ در حالی‌می‌خارید​ که به مشتش نگاه می‌کرد‌کیه​ لرزید و بعد آهی کشید.

«تچ، درسته،‌اما​ کتک زدن شما‌لبخند​ چه فایده‌ای داره.»

راهزن‌ها هیچ‌وقت منقرض نمی‌شدن. حتی اگه کل این گروه همین‌جا‌برای​ نابود می‌شد، یه گروه جدید سبز می‌شد. اگه راهزن‌های جدید‌خود​ از اینایی که الان هستن بی‌رحم‌تر می‌بودن، آدم‌های بیشتری می‌مردن.

«پاشید.»

با حرف چونگ میونگ، همه‌‘الان​ راهزن‌ها اون‌قدر سریع بلند شدن‌حتی​ که بیشتر شبیه پریدن بود.

«...هر چی بیشتر بهش فکر‌لبخند​ می‌کنم، عصبانی‌تر می‌شم. حالا این‌وضعیت​ حرومزاده‌ها تو شانشی هم پیدا می‌شن؟»

در گذشته، دوران شکوه کوه هوا در سراسر جونگوون طنین‌انداز‌برای​ شده بود و فرقه‌های شیطانی منقرض شده یا در آستانه نابودی‌متوجه​ بودن. در نتیجه، در بیشتر مواقع، راهزن‌ها به ندرت دیده می‌شدن.

«اسمت چیه؟»

«کـ-کواک گیونگ! کوه غول‌پیکر...»

«کوه غول‌پیکر و زهر مار!»

چونگ میونگ به لقبی‌قیافه‌های​ که نیازی به شنیدنش‌اما​ نداشت غرید و گفت:

«حواس‌تون رو جمع کنید.»

«ها؟»

«من حواسم بهتون هست. اگه‌لبخند​ بشنوم از این طرف مشکلی پیش‌راهزن​ اومده، همه کسایی که اینجان می‌میرن.»

«حـ-حواسم بهش هست.»

«تچ.»

چونگ میونگ با‌زدن​ چشم‌هایی گیج به‌این​ کواک گیونگ نگاه کرد.

‘روی اعصابن.’

به حال خودشون‌هیجان‌انگیز​ رها کردن‌شون آزاردهنده‌خودشون​ بود و اذیتش می‌کرد.

گذشته از این،‌جراتش​ بزرگترین مشکل الان‌کنید​ قبیله شبح بود.

از الان به بعد، کاری که اونا قرار بود انجام بدن‌خود​ شامل حمل کالا به بقیه نقاط دنیا می‌شد. مگه کوه هوا‌چهارزانو​ همین الانش هم این کار رو با تجارت چای انجام نمی‌داد؟

«خیلی بهش فکر نکرده بودم.»

تجارت چای کار سرراست و ساده‌ای بود، اما اگه این راهزن‌ها اعضای‌زدن​ قبیله شبح رو موقع تحویل بار گیر می‌نداختن، مشکل خیلی بزرگ‌تر می‌شد.‌باز​ از اونجایی که ارزش این کالاها بالا بود، غرامت‌شون هم سنگین می‌شد.

حتی اگه سریع هم حرکت می‌کردن، باز هم‌استفاده​ ممکن بود گیر بیفتن و چونگ میونگ مطمئن نبود‌حالی​ که با قدرت ضعیف قبیله شبح، مشکلی پیش نیاد.

اگه گیر می‌افتادن چی؟‌می‌خارید​ اونوقت مجبور می‌شد دوباره‌راهزن​ یه سفر دیگه بیاد...

«هممم.»

چونگ میونگ کمی نگران‌قیافه‌های​ شد و بعد از لحظه‌ای‌لب‌هاشون​ مکث، سرش رو تکون داد.

«هی.»

«بله، محافظ بزرگ!»

«بهم بگو راهب.»

«بله، راهب!»

«برای دیدن‌اگه​ رهبرتون باید‌دارید​ کجا برم؟»

«ها؟ منظورتون‌لبخند​ رهبر ماست؟ یا‌‘الان​ پادشاه جنگل سبز؟»

«...نه، مثل اینکه این حرومزاده‌ها هنوز درس عبرت نگرفتن. انگار فقط‌راهزن​ لقب‌های گنده گنده یدک می‌کشید و مغز تو کله‌تون نیست، هان؟‌دیگه​ چی؟ پادشاه جنگل سبز؟ آخه کدوم راهزنِ حرومزاده‌ای می‌تونه پادشاه بشه...»

هونگ ده-کوانگ که‌هیجان‌انگیز​ داشت به این حرف‌ها‌گرفته​ گوش می‌داد، لبخندی زد.

«خودت هم یه‌جراتش​ اژدهایی، مگه نه؟‌کنید​ اژدهای الهی کوه هوا.»

«مگه خودم‌لبخند​ این لقب رو‌‘الان​ روی خودم گذاشتم؟»

چونگ میونگ با داد جواب داد.‌زدن​ با این حال، هر بار که‌کیه​ لقبش رو می‌شنید، ازش خوشش می‌اومد.

«نه. باید یقه یکی رو‌جدی​ بگیرم و یه لقب جدید‌برای​ واسه خودم دست و پا کنم.»

ناامیدکننده‌ست!

«خب، باید کجا برم؟»

«نه، پادشاه جنگل سبز‌برای​ کسی نیست که هر‌‘الان​ وقت دلتون خواست بتونین ببینینش.»

«ها؟ این دیگه چه صیغه‌ایه؟»

«درست همون‌طور که پادشاه اژدهای سیاه نزدیک خانواده‌های رودخانه یانگ‌تسه حضور‌دانتین‌تون​ داره، پادشاه جنگل سبز هم هر جا که کوه‌های سرسبز باشن،‌خیلی​ هست. کسی که همه‌جا هست و هیچ‌جا نیست، همون پادشاه جنگل سبزه.»

«آها...»

چونگ میونگ‌اما​ سرش رو‌برای​ تکون داد.

«این دیگه‌‘چه​ چه چرت‌قیافه‌های​ و پرتیه؟»

«...»

«این‌طوری جواب می‌دی؟ به نظر نمیاد کله‌ت‌وضعیت​ زیاد کار کنه، پس حتماً برای حفظ‌لب‌هاش​ کردن این جمله‌ها خیلی زور زدی، نه؟»

«...آره، یه خرده.»

«نوچ نوچ نوچ.»

بی‌خیال، خیلی رقت‌انگیز بود!

«حرفی ندارم. به اون پادشاهی که‌این​ این دور و برها داره یه‌متوجه​ غلطی می‌کنه بگو که من دنبالشم.»

هونگ ده-کوانگ بیشتر‌لب‌هاشون​ از همه از‌زدن​ حرف‌های او جا خورد.

«اژدهای الهی کوه هوا. اون مرد کسی‌گرفته​ نیست که فقط چون دلت می‌خواد بتونی ببینیش.‌این​ اونم آدم قدرتمندیه! یکی از اون پنج نفره!»

«پس بهش بگو‌جراتش​ اگه نیاد، تمام‌کنید​ راهزن‌هاش کشته می‌شن.»

صورت هونگ‌لبخند​ ده-کوانگ در‌می‌خارید​ هم رفت.

«این حرومزاده‌اما​ کلاً یه‌برای​ جور دیگه‌ست.»

مهم نبود چقدر براش توضیح می‌داد، این یارو‌اما​ اصلاً قصد نداشت گوش کنه. حتی یه گاو‌وضعیت​ هم می‌فهمید، اما دیوار؟ دیوار چطوری می‌خواست گوش کنه؟

«حـ... حتماً بهش می‌گم.»

«تچ.»

«امـ... اما شما کجا می‌رین؟»

«چرا؟ می‌خوای انتقام بگیری؟»

«انـ... انتقام؟!»

کواک گیونگ از جاش پرید:

«من اصلاً همچین خیالاتی تو سرم‌زدن​ نیست! فقط می‌خواستم بدونم تا پادشاه‌کیه​ جنگل سبزِ ما بدونه راهب کجاست.»

«آها؟ که‌‘چه​ این‌طور؟ امم،‌قیافه‌های​ توی قبیله شبح...»

«آهاهاهاها! نه! نه، راهب!»

ای حرومزاده‌ی روانی!

دو اون-چان، جانشین قبیله که داشت تماشا‌می‌خارید​ می‌کرد، چون نمی‌خواست قاطی این ماجرا بشه،‌خود​ با تمام سرعت به سمت چونگ میونگ دوید.

این بچه روانی داشت پادشاه جنگل سبز‌گرفته​ رو به سمت‌شون می‌کشوند، پس ترجیح می‌داد فرار‌این​ کنه تا اینکه بذاره مکان قبیله‌اش لو بره!

«نـ... نه توی‌جراتش​ قبیله شبح! ما تحمل‌درونی​ دردسرهای اون رو نداریم!»

«اون راهزن رو؟»

«نه! نه!‌اما​ ترجیح می‌دم‌برای​ گلوم بریده بشه!»

«خیلی ترسویی.»

چونگ میونگ‌اگه​ نوچی کرد‌دارید​ و گفت:

«پس کاریش نمی‌شه‌زدن​ کرد، بهش بگو‌این​ بیاد به خانواده تانگ.»

«خانواده تانگ؟ خانواده تانگ سیچوان؟»

«مگه خانواده تانگ‌هیجان‌انگیز​ دیگه‌ای هم غیر‌خودشون​ از اون هست؟»

کواک گیونگ اخم کرد.

خانواده تانگ سیچوان‌زدن​ یکی از اعضای‌این​ جناح عدالت بود.

اونجا به عنوان یه مکان‌لبخند​ خیلی خطرناک شناخته می‌شد... و دعوت‌راهزن​ کردن پادشاه جنگل سبز به اونجا...

«نمی‌دونم.»

به هر حال،‌جراتش​ اون نمی‌تونست با افکار‌درونی​ این مرد همگام بشه.

«مـ... من بهش‌زدن​ می‌گم، اما نمی‌دونم‌این​ گوش می‌ده یا نه.»

«تو فقط بهش بگو.»

«چشم!»

انگار که دیگه نمی‌شد با‌سعی​ چونگ میونگ حرف زد، کواک‌اونوقت​ گیونگ رو به بک چون کرد.

«همه چیز بسته‌بندی شده؟»

«من همه‌چیز رو گذاشتم‌برای​ توش اما... واقعاً می‌تونم‌‘الان​ همه‌ی اینا رو ببرم؟»

«مشکلی نیست. ما هنوز‌قیافه‌های​ غلات داریم و از‌اما​ گشنگی نمی‌میریم، پس خوبه.»

چونگ میونگ لبخندی زد‌دارید​ و دستش رو گذاشت‌استفاده​ روی شونه‌ی کواک گیونگ.

«یا می‌خوای بیشتر با هم بازی کنیم؟ این‌راهزن​ دیدارمون خیلی خوش گذشت، نه؟ می‌خوای یه بار‌درست​ دیگه توی این جونگوونِ پهناور همدیگه رو ببینیم؟»

«...ا... این‌اما​ اتفاق هرگز‌برای​ نمی‌افته! هرگز!»

«آه، درسته.»

حالا که تمام گنجینه‌هاشون توی‌سعی​ پارچه پیچیده شده بود، چونگ‌اونوقت​ میونگ سرش رو تکون داد.

«تموم شد.‌لبخند​ خب، کار‌می‌خارید​ ما اینجا تمومه...»

«خـ... خسته نباشین! به سلامت!»

«منظورت از رفتن چیه؟»

«ها؟»

«وا، اصلاً رحم و مروت سرتون‌این​ نمی‌شه، هان؟ ما صبح راه می‌افتیم.‌متوجه​ برو میز مشروب رو آماده کن.»

«...»

«زود باش.»

«چشم...»

«راهب! منم همین‌طور!»

«مراقب خودتون باشین!»

راهزن‌ها با دیدن گاری که بالاخره‌خودشون​ داشت می‌رفت، دست تکون دادن. اما‌زدن​ رفتار و افکارشون با هم فرق داشت.

«تو رو خدا‌جراتش​ زودتر گورتون رو‌کنید​ گم کنین سگ‌های لعنتی!»

«آخه کدوم راهزنی‌زدن​ از تائوئیست‌ها دزدی می‌خوره!‌وضعیت​ این دنیا عوض شده!»

«خدا کنه‌اما​ دیگه هیچ‌وقت همدیگه‌لبخند​ رو نبینیم! لطفاً!»

گاریِ بیش از حد بزرگ‌جدی​ داشت از دامنه کوه پایین‌برای​ می‌رفت و ایم شنگ سرفه‌ای کرد:

«کوااااک! اون حرومزاده‌های عوضی!»

انگشتش رو تو هوا‌می‌خارید​ تکون داد و بعد دندون‌های‌کیه​ باقی‌مونده‌اش رو روی هم سایید...

«برادر بزرگ!»

«...بچه‌ها رو صدا کن!»

«چشم، رهبر!‌اگه​ حالا می‌خواین‌دارید​ چیکار کنین؟»

«...چی؟»

صورت ایم‌اما​ شنگ در‌برای​ هم رفت:

«کثیف و نفرت‌انگیزه، اما حالا که راهزن شدیم، باید‌لب‌هاشون​ به همین زندگی ادامه بدیم؟ و اگه دوباره یکی‌کیه​ مثل اون حرومزاده پیداش بشه، باید چه غلطی بکنیم؟»

«...ایم شنگ.»

«بله! باید آماده بشم؟‌می‌خارید​ یه جایی هست که‌راهزن​ به نظر جای خوبی میاد.»

«...ما می‌بازیم.»

«ها؟»

«اگه تکون‌اگه​ بخوریم، کار‌دارید​ همه‌مون تمومه.»

«...»

ایم شنگ که نمی‌تونست‌برای​ متوجه بشه، پلک زد‌‘الان​ و کواک گیونگ آهی کشید:

«...می‌گن خرگوش‌ها وقتی از مغزشون استفاده می‌کنن می‌میرن. فقط‌لب‌هاشون​ حواست رو جمع کن تا در آینده راهزن‌های دیگه‌ای نیان‌حتی​ اینجا و فقط نصف چیزهایی که دارن رو طلب کنن.»

«نـ... نه. یعنی ما‌دارید​ الان خرگوشیم؟ این‌طوری نیست‌استفاده​ که دیگه تحت نظر باشیم.»

«می‌دونی اون گداهه کی بود؟»

«...گدا؟»

«یکی از اعضای اتحادیه گدایان. و تو‌گرفته​ این اعتماد به نفس رو داری که‌‘الان​ از چشم اونا دور بمونی و کار کنی؟»

«...نه.»

در نهایت، کواک‌زدن​ گیونگ با ناامیدی‌این​ روی زمین نشست.

«ما کاملاً‌اما​ به چوخ رفتیم‌لبخند​ پسر، اه لعنتی!»

او در‌‘چه​ سکوت و‌قیافه‌های​ با ناامیدی نالید.

ناولها | novelha.net