---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 430: بازگشت به فرقه کوه هوا - چپتر 430: دوستا به چه دردی می‌خورن! (5) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 430: بازگشت به فرقه کوه هوا - چپتر 430: دوستا به چه دردی می‌خورن! (5)

0

حال و هوای‌ازش​ خانواده تانگ سیچوان‌این‌طوره​ کم‌کم داشت داغ می‌شد...

سموم و ترورهای خانواده تانگ...

در بین تمام مهارت‌های شناخته‌شده‌شون، این حقیقت که خانواده تانگ بهترین‌هیچ‌وقت​ آهنگرها بودن، حالا برای اولین بار بعد از چند سال داشت‌وجود​ دوباره سر زبون‌ها می‌افتاد و این موضوع حسابی هیجان‌زده‌شون کرده بود.

«قراره چی بسازیم؟»

«هر چی باشه معرکه‌ست!»

«ولی، اون ارشد اصلاً می‌تونه‌درستیه​ چکش دستش بگیره؟ مگه همه نمی‌دونن‌مصرف​ که عقل درست و حسابی نداره؟»

«ارباب خانواده‌کار​ خودش یه‌مثل​ نقشه‌ای داره.»

نگاه‌های خانواده تانگ‌بخوان​ به سمت تانگ‌مصرف​ جو پیونگ چرخید.

در همین حین، آدم‌های توی آهنگری همه مشغول این‌ور‌صحنه​ و اون‌ور رفتن و گردگیری اونجا بودن، در حالی‌کار​ که مردهای جوون با عجله می‌اومدن تا ببینن چه خبره.

تانگ جو پیونگ اونجا، جلوی‌درستیه​ کوره نشسته بود و به‌سردشون​ زغال ریختن توش نگاه می‌کرد.

«زغالش کیفیت خوبی‌درستیه​ داره. خوب به‌بخوان​ آهنگری رسیدگی شده.»

تانگ گوناک که‌بخوان​ داشت تماشاش می‌کرد،‌مصرف​ لبخندی زد و گفت:

«...عموی بزرگ،‌فقط​ فقط ازش‌استفاده​ استفاده نشده.»

«این‌طوره؟»

«...»

چونگ میونگ که‌بخوان​ داشت این صحنه رو‌کنن​ می‌دید، ناخن‌هاش رو جوید.

«یعنی مشکلی‌فقط​ پیش نمیاد؟‌استفاده​ واقعاً کار درستیه؟»

این کار مثل این نیست‌درستیه​ که بخوان تمام فولاد سردشون‌سردشون​ رو یه جا مصرف کنن؟

و چونگ میونگ که هیچ‌وقت استرس نمی‌گرفت، حالا حسابی مضطرب‌کنن​ بود. دلیلش هم این بود که این کار رو سپرده‌خوشش​ بود دست یه پیرمرد و اصلاً از این قضیه خوشش نمی‌اومد.

و با وجود اضطراب چونگ‌سردشون​ میونگ، تانگ جو پیونگ بدون هیچ‌مضطرب​ تردیدی حرکت کرد. پرید سمت کوره...

«برین کنار!»

«چشم!»

تانگ ژان چند تا چیز رو از بیرون برداشت‌مصرف​ و آورد داخل، در حالی که تانگ جو پیونگ‌پیرمرد​ اون‌ها رو می‌ریخت توی کوره و با فریاد گفت:

«ارباب!»

«بله، عموی بزرگ!»

انگار که تانگ گوناک منتظر همین حرف‌نیست​ بود، با یه جعبه کوچیک جلو اومد.‌استرس​ چهره‌اش منقبض و پر از تنش بود.

خیلی زود، در جعبه کنار‌نیست​ رفت و یه جواهر کوچیک‌کنن​ و قرمز رنگ نمایان شد.

تانگ گوناک با احتیاط‌فولاد​ جواهر رو بیرون آورد و‌استرس​ داد دست تانگ جو پیونگ.

بک چون‌فقط​ سرش رو کج‌نشده​ کرد و پرسید:

«اون چیه؟»

تانگ په جواب داد:

«به اون جواهر می‌گن "یشم شعله سفید". شیئیه که‌استرس​ وقتی بهش چی درونی تزریق می‌شه، از خودش گرما‌نمی‌اومد​ ساطع می‌کنه. بدون اون نمی‌شه کار رو شروع کرد.»

«همچین چیزی هم وجود داره؟»

«این یکی از‌واقعاً​ آیتم‌های معروف خانواده تانگـه.‌نیست​ یه وسیله کاملاً ارزشمنده.»

«اوه! یه‌کار​ وسیله ارزشمند‌مثل​ از خانواده تانگ.»

فقط شنیدن‌نیست​ کلمه "ارزشمند"‌فولاد​ کافی بود تا...

«گرونه؟»

«...»

تانگ په با شنیدن‌مثل​ سوال چونگ میونگ لب‌هاش‌سردشون​ رو به هم فشار داد.

مطمئن نبود چطوری باید جوابش رو‌مصرف​ بده. اونم جلوی حریص‌ترین تائویست دنیا، که‌سپرده​ طمعش رو بدون ذره‌ای خجالت می‌ریخت بیرون...

خوشبختانه تو همون لحظه، تانگ جو پیونگ‌چونگ​ اومد بیرون و در حالی که دست‌هاش‌مشکلی​ رو به آرومی تکون می‌داد فریاد زد:

«کوره رو روشن کنین!»

بالاخره، آتیشِ‌کار​ درون کوره شروع‌نیست​ به درخشش کرد!

«ارباب!»

«بله!»

«از چی درونی‌ت‌واقعاً​ استفاده کن! باید‌مثل​ شعله‌ها رو بیشتر کنیم!»

«چشم! فهمیدم!»

تانگ گوناک و ارشدهای خانواده تانگ دو طرف کوره ایستادن.‌نمی‌گرفت​ شاید کوره طوری طراحی شده بود که این‌طوری گرم بشه،‌اضطراب​ ولی به نظر می‌رسید همه دقیقاً می‌دونن کجا باید بایستن.

به محض اینکه شروع به استفاده از چی درونی‌شون کردن، شعله‌ها‌ناخن‌هاش​ با شدت زبانه کشیدن. شعله‌ها از سوراخ کوچیک پایین کوره پایین‌بخوان​ رفتن و خیلی زود تبدیل به یه آبشار از آتیش شدن.

اما تانگ‌نمیاد​ جو پیونگ از‌درستیه​ این راضی نبود...

«بیشتر!»

چونگ میونگ که داشت‌فولاد​ از بیرون تماشا می‌کرد،‌هیچ‌وقت​ از تانگ په پرسید:

«اون یه آتشدان مخصوصه؟»

تانگ په سر تکون داد:

«آره. این یه آتشدان خانواده تانگـه. به آتشدان معمولی خانواده تانگ می‌گن "کوره سرخ" و‌دلیلش​ هر کسی توی خانواده تانگ می‌تونه ازش استفاده کنه. کوره‌ای که می‌تونه شعله‌های قوی‌تری تولید کنه‌کنار​ "کوره آبی" نام داره و فقط کسایی می‌تونن ازش استفاده کنن که ارشدها تاییدشون کرده باشن.»

«پس اون یه کوره آبیه؟»

«نه.»

«به اون می‌گن "کوره سفید". کوره‌ایه که فقط سرمعمار می‌تونه ازش‌مصرف​ استفاده کنه و قوی‌ترین شعله‌ها رو تولید می‌کنه، حداقل توی خانواده‌خوشش​ تانگ که این‌طوریه. فقط این کوره می‌تونه فولاد سرد رو ذوب کنه.»

«...»

چونگ میونگ بهش خیره شد.

وووش!

شعله‌های درونش اون‌قدر‌واقعاً​ عظیم بودن که تقریباً‌نیست​ سفید به نظر می‌رسیدن.

«واو! چه داغه!»

هر کسی که این رو می‌دید همین فکر رو‌استرس​ می‌کرد. گرما اون‌قدر داشت بالا می‌رفت که شاگردهای فرقه‌نمی‌اومد​ کوه هوا فکر کردن الان خودشون هم ذوب می‌شن.

وقتی به نظر می‌رسید به اندازه‌این‌طوره​ کافی داغ شده... تانگ جو پیونگ‌جوید​ سی دقیقه دیگه هم صبر کرد.

«فلز رو بیارین!»

«چشم!»

آهنگرهای جوون خانواده‌بخوان​ تانگ که منتظر‌مصرف​ بودن، بلافاصله وارد شدن.

«بذارینش تو!»

به محض اینکه دستور صادر‌درستیه​ شد، فولاد سرد بدون هیچ معطلی‌مصرف​ توی قسمت بالایی کوره قرار گرفت.

«زغال!»

زغال‌های داغ شده یه بار دیگه‌مصرف​ روی آتشدان ریخته شدن... و با‌دلیلش​ اون، شعله‌های سفید بزرگ‌تری زبانه کشید.

گرمای وحشتناکی بود، اون‌قدر‌استفاده​ که می‌تونست نفس رو‌میونگ​ تو سینه حبس کنه.

با این حال، تانگ جو پیونگ با وجود‌بخوان​ اینکه دقیقاً جلوی آتشدان ایستاده بود، حتی پلک‌مضطرب​ هم نمی‌زد. برقی از شعله‌ها توی چشم‌هاش می‌سوخت.

‘کارش بد نیست، مگه نه؟’

بک چون‌نیست​ زبونش رو‌فولاد​ گاز گرفت.

هیکل نحیف پیرمردی که افکارش مدام این‌ور و اون‌ور می‌پرید،‌می‌دید​ ناپدید شد. آدمی که جلوی بک چون ایستاده بود، کسی‌مثل​ بود که تمام عمرش رو وقف فلز و شعله‌ها کرده بود.

«...حیرت‌انگیزه.»

با شنیدن تحسین‌درستیه​ یون جونگ، بک چون‌فولاد​ سرش رو تکون داد.

رسیدن به سطح خاصی از استادی تو هر‌هیچ‌وقت​ زمینه‌ای، توجه آدم‌ها رو جلب می‌کرد. شاگردهای کوه‌قضیه​ هوا نمی‌تونستن چشم از اتفاقاتی که اونجا می‌افتاد بردارن.

و درست همون‌طور که‌استفاده​ محو تماشا شده بودن، صدای‌صحنه​ بلند پیرمرد به غرش دراومد:

«بیشتر! بیشتر! بازم شعله‌ها رو بیشتر کنین!‌نیست​ اگه گرما نامنظم باشه کیفیت فلز میاد‌استرس​ پایین! هنوز به اندازه کافی داغ نیست!»

عرق از پیشونی‌درستیه​ ارشدها و تانگ‌بخوان​ گوناک سرازیر شده بود.

«عوض!»

وقتی تانگ جو پیونگ داد زد، ارشدهایی‌چونگ​ که تو صف منتظر بودن اومدن جلو‌مشکلی​ و اونایی که کار می‌کردن رفتن عقب.

ارشدهایی که عقب کشیده بودن،‌درستیه​ در حالی که نفس‌نفس می‌زدن‌سردشون​ شروع کردن به پاک کردن عرق‌شون.

«عمو، این درسته؟ حرارت...»

«خفه شو! همون‌بخوان​ کاری که بهت‌مصرف​ گفتن رو بکن!»

صداش مثل رعد و برق پیچید. تانگ‌چونگ​ گوناک اصلاً نمی‌تونست تصور کنه این همون مردیه‌پیش​ که تا یه ثانیه پیش زوال عقل داشت.

حرارت زبانه می‌کشید و لب‌ها و صورت‌شون‌نیست​ کاملاً سرخ شده بود، اما چشم‌های تانگ جو‌نمی‌گرفت​ پیونگ فقط و فقط روی شعله‌ها متمرکز بود.

«کافی نیست! شماها چه غلطی می‌کردین‌بخوان​ و چطوری تمرین کردین که این‌قدر‌استرس​ ضعیفین؟ بیشتر! همین الان بیشترش کنین!»

صورت همه ارشدها موقع تزریق چی‌مصرف​ سرخ شده بود. با این حال، طولی‌سپرده​ نکشید که پاهاشون شروع به لرزیدن کرد.

«عوض!»

«چشم!»

صف سوم ارشدها که منتظر بودن، وارد‌فولاد​ عمل شدن. اما همون لحظه که چی‌شون‌مضطرب​ رو تزریق کردن، تانگ جو پیونگ فریاد زد.

«نه!»

صدایی محکم و پر از‌نشده​ خشم بود و برای اولین بار‌ناخن‌هاش​ چشم‌هاش از روی کوره برداشته شد.

«نه! این به درد نمی‌خوره! همین‌مثل​ الان عوضش کنین! الان! شماها نه!‌کنن​ اونایی که چی قوی‌تری دارن رو بیارین!»

بعد، تانگ په که‌مثل​ داشت این کار رو‌سردشون​ هماهنگ می‌کرد، با عجله گفت:

«ا-اما گروه‌نیست​ اول هنوز‌فولاد​ مراقبه‌شون تموم نشده...»

«چی؟»

چشم‌های تانگ‌نمیاد​ جو پیونگ‌کار​ به شدت لرزید.

«فقط همین ارشدها اینجان؟»

تانگ په جوابی نداد و سرش رو انداخت‌هیچ‌وقت​ پایین. چند روز پیش، خیلی از ارشدها بعد‌قضیه​ از درگیری‌شون با چونگ میونگ رفته بودن تو انزوا.

حتی اگه اعضای خانواده تانگ که عضو مجلس سنا بودن‌می‌دید​ رو هم حساب می‌کردن، بازم کمبودی از نظر آدمایی که چی‌نیست​ درونی داشتن حس نمی‌شد... اما اوضاع الان به این سادگی‌ها نبود.

«شماها! ما باید همین الان ذوب کردن اینو شروع کنیم! اگه دما بیاد پایین،‌استرس​ فولاد همراه با کوره خنک می‌شه و همه‌چیز تبدیل به آهن‌پاره می‌شه! عجله کنین‌تردیدی​ و یکی رو صدا بزنین! همین الان اونایی که چی درونی دارن رو خبر کنین!»

«ا-اما اونایی که انتخاب کردیم‌نیست​ بهترین‌ها هستن. کسایی که قدرت بیشتری‌هیچ‌وقت​ دارن الان تو خانواده تانگ نیستن...»

«احمقِ بی‌عرضه!»

تانگ جو پیونگ غرش کرد:

«ارشد قدیس شمشیر رو برام‌درستیه​ بیارین! مگه قرار نیست اون‌سردشون​ بهترین چی دنیا رو داشته باشه؟!»

«...ها؟»

همه برگشتن سمت چونگ میونگ.

«...»

چونگ میونگ با‌واقعاً​ چشم‌هایی بی‌حالت بهشون‌مثل​ نگاه کرد و پرسید:

«...من؟»

«...»

بک چون با آرامش گفت:

«تو تله‌ی خودت افتادی.»

یون جونگ سر تکون داد:

«حتی اگه قانون طبیعت‌فولاد​ کُند باشه، بازم کارای‌هیچ‌وقت​ اشتباه رو بی‌جواب نمی‌ذاره.»

«اوه...»

وقتی چونگ میونگ‌واقعاً​ مکث کرد، تانگ‌مثل​ جو پیونگ پرسید:

«قدیس شمشیر! ما الان‌مثل​ به کمکت نیاز داریم...‌سردشون​ ها؟ تو دیگه کی هستی...؟»

«...»

تو اون لحظه که عقل پیرمرد‌این‌طوره​ دوباره داشت زوال پیدا می‌کرد، چونگ‌جوید​ میونگ سرش رو خاروند و گفت:

«من کی‌ام؟ ای بچه‌پرروی لعنتی!»

نگاهی به‌کار​ پشت سرش‌مثل​ انداخت و گفت:

«دنبالم بیاین!»

«...ما هم؟»

چونگ میونگ به جای‌کار​ جواب دادن، به تانگ جو‌فولاد​ پیونگ نگاه کرد و پرسید:

«نوع چی درونی هم مهمه،‌نیست​ یا فقط باید بتونن برای مدت‌هیچ‌وقت​ طولانی کار کنن و دووم بیارن؟»

با این سوال،‌بخوان​ چشم‌های تانگ جو‌مصرف​ پیونگ برق زد:

«نوعش مهم نیست. فقط‌استفاده​ نباید یین باشه، همین.‌میونگ​ فقط باید خالص باشه!»

«هر چیز دیگه‌ای باشه حله؟»

«آره!»

تو همون‌نیست​ لحظه پیرمرد ناامید‌سردشون​ به نظر رسید:

«باید همین الان انجامش بدی!‌نشده​ قدیس شمشیری که من می‌شناسم‌می‌دید​ کجاست؟! همین الان بیا تو!»

«نصف‌مون هم بریم کافیه.»

«چی؟»

«نـ-نه. تنها چیزی‌بخوان​ که نیاز داره‌مصرف​ یه چی مناسبه... ها؟»

«...هان؟»

چونگ میونگ لبخند زد:

«چون من اینجام،‌درستیه​ شماهایی که فقط‌بخوان​ یه ذره چی دارین.»

«...داری بی‌ادبی می‌کنی.»

«فقط یه ذره چی؟»

شاگردای کوه هوا‌واقعاً​ غرغر کردن، اما‌مثل​ چونگ میونگ کوتاه نیومد:

«خفه شین! باید پول اون قرص‌هایی که ازم‌سردشون​ گرفتین رو پس بدین! زود باشین برین! شماها‌سپرده​ هر چی می‌دم می‌خورین و هیچی پس نمی‌دین!»

«فهمیدیم بابا! بس کن!»

چونگ میونگ، بک چون‌استفاده​ و یو ییسول همه دویدن‌صحنه​ داخل و ارشدها شوکه شدن.

چونگ میونگ‌نمیاد​ ارشدها رو‌کار​ هول داد کنار.

«برین کنار،‌کار​ همین الان برین‌نیست​ کنار، زود باشین!»

ارشدها نفس‌نفس‌نیست​ زدن و‌فولاد​ داد زدن:

«شـ-شاگرد! نمی‌تونی این‌ازش​ حرارت رو تحمل‌این‌طوره​ کنی! اینجا حماقت نکن!»

«کوره عجب قدرتی داره!»

یعنی می‌گین این آدما‌مثل​ این‌همه چیزای خوب رو می‌خورن‌مصرف​ و بازم ادعای گنده‌لاتی دارن؟

«برین کنار!»

«از سر راه برین کنار.»

«صبر کنین!»

چونگ میونگ، بک چون و یو‌بخوان​ ییسول ارشدهایی رو که به کوره‌استرس​ چسبیده بودن هول دادن و دور کردن.

چونگ میونگ نفس کوتاهی کشید و دسته‌ای رو که از‌نمی‌گرفت​ کوره بیرون زده بود گرفت. مطمئن نبود از چه جنسی ساخته‌بدون​ شده، اما در مقایسه با حرارت اطرافش، دسته زیاد داغ نبود.

«بفرستین تو این!»

هر سه نفر‌واقعاً​ شروع کردن به تزریق‌نیست​ چی خودشون به دسته‌هاشون.

«اوه؟»

همزمان، چهره‌ی تانگ‌بخوان​ جو پیونگ که کمی‌کنن​ آشفته بود، روشن شد.

شعله حالا داشت از آبی به سفید‌چونگ​ تبدیل می‌شد. همین و بس. و شعله‌های‌مشکلی​ سفید دوباره شروع به داغ شدن کردن.

تانگ جو پیونگ با تایید‌درستیه​ اینکه دمای فولاد سرد داره‌سردشون​ بالا می‌ره، سر تکون داد.

«جوون‌ها چقدر قدرت‌درستیه​ دارن! خوبه! اگه‌بخوان​ همین‌طوری ادامه بدیم...»

«اما...»

«هوک!»

تانگ جو پیونگ آب دهنش رو‌مثل​ قورت داد و به چونگ میونگ که‌هیچ‌وقت​ مستقیم بهش زل زده بود نگاه کرد.

‘با وجود اینکه داره‌مثل​ چی‌ش رو به این تزریق‌مصرف​ می‌کنه، بازم می‌تونه حرف بزنه؟’

دهنش باز مونده بود.

«تا کی‌فقط​ باید این کار‌نشده​ رو بکنیم؟... ارشد؟»

«...»

تانگ جو‌کار​ پیونگ به خودش‌نیست​ اومد و گفت:

«سه تا چهار روز.»

«سه روز؟»

چونگ میونگ اخم کرد:

«همم، خیلی طولانیه.‌درستیه​ اگه چی رو بیشتر‌فولاد​ کنیم، زمانش کمتر می‌شه؟»

«...با مقدار مناسبی‌بخوان​ از چی ممکنه.‌مصرف​ اما مگه می‌شه...»

«آره، فهمیدم. پس...»

چونگ میونگ لبخند زد...

«مراقب باشین زیاده‌روی نکنین!»

تو اون لحظه، لباس‌های چونگ میونگ جوری تکون‌هیچ‌وقت​ خورد که انگار وسط یه گردباد گیر کرده،‌قضیه​ و شعله‌ها به شدت شروع به بالا رفتن کردن.

تانگ جو پیونگ که اولش‌نشده​ مات و مبهوت مونده بود،‌می‌دید​ از خوشحالی تو پوست خودش نمی‌گنجید:

«عالیه! بیاید‌نمیاد​ امتحانش کنیم، همین‌درستیه​ الان شروع کنین!»

«چشم!»

از دودکشِ بازِ کارگاه، شعله‌های‌سردشون​ سفید مثل اژدهایی که به‌نمی‌گرفت​ سمت آسمون می‌ره، فوران کرد.

ناولها | novelha.net