---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 437: بازگشت فرقه کوه هوا - چپتر 437: اگه قراره انجامش بدی، درست انجامش بده! (2) • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 437: بازگشت فرقه کوه هوا - چپتر 437: اگه قراره انجامش بدی، درست انجامش بده! (2)

0

«اوغ.»

«اِه.»

«نوچ.»

هر سه با‌هم‌زمان​ چشم‌هایی پر از نارضایتی‌بزنیم​ به هم خیره شدن.

«...باید یاد‌بیاید​ بگیرید چطور دست‌چشه​ از لجبازی بردارید.»

«این دقیقاً‌سفت​ همون چیزیه که‌واقعاً​ من می‌خوام بگم.»

چونگ میونگ در حالی که‌پایین​ به ارباب قصر جانور و‌مثل​ تانگ گوناک نگاه می‌کرد، نوچی کرد.

«کسایی که اون‌قدر پیر شدن‌بعداً​ که موهاشون سفید شده، نباید‌تصمیم​ این‌قدر تشنه مقام و منصب باشن.»

«سن و‌بیاید​ سال که‌یارو​ مهم نیست!»

«انگار می‌تونید غذای سفت بجوید.»

«...»

اونا واقعاً‌اما​ خیلی خوب با‌بعداً​ هم کنار می‌اومدن...

اگه توی روند تشکیل اتحاد مشکلی‌اصلاً​ پیش نمی‌اومد، دیگه نیازی نبود نگران‌کشیدن​ اتفاقات بعدش باشن. فقط باید نفس می‌کشیدن.

منگ سو، ارباب‌بجوید​ قصر جانور، اخم‌خیلی​ کرد و آهی کشید.

«نوچ. اتحاد یعنی اینکه اول از همه باید با هم توافق‌آدمای​ داشته باشید. اگه فقط بخواید درباره منافع یکی نسبت به بقیه حرف‌دوباره​ بزنید، حتی با وجود اتحاد، وضعیت ما چه فرقی با قبل می‌کنه؟»

«همم...»

«اوه.»

تانگ گوناک و چونگ میونگ‌واقعاً​ سرشون رو پایین انداختن. منگ‌اگه​ سو آهی کشید و ادامه داد:

«پس شما دو تا‌سرشون​ مثل آدمای منطقی رفتار‌داد​ کنید و کوتاه بیاید.»

«نه بابا، این یارو چشه!»

«اصلاً نمی‌خوام بشنوم!»

هر سه دوباره به‌اونا​ هم خیره شدن، اما‌کنار​ بعدش هم‌زمان آه کشیدن.

«اوغ. بیاید‌همم​ بعداً در‌سرشون​ موردش حرف بزنیم.»

«...درسته. ارباب‌اما​ قصر، می‌تونیم‌کشیدن​ بعداً تصمیم بگیریم.»

در نهایت، هر سه نفر که از تلاش برای متقاعد کردن همدیگه خسته شده بودن،‌بزنیم​ دست کشیدن. تانگ گوناک چایش رو یه نفس سر کشید تا خودش رو خنک کنه. به‌خنک​ نظر می‌رسید بحث خیلی سختیه و هیچ پایانی برای فریاد زدن و دعوا کردن وجود نداره.

بعد از‌سفت​ خالی کردن‌اونا​ فنجونش گفت:

«همین که سه طرف‌سرشون​ این‌طوری دور هم جمع‌داد​ شدیم خودش خیلی خوبه.»

«بعد از این همه مدت؟»

«اونم یهویی؟»

با این حال، واکنش‌های‌اونا​ اونا کاملاً سرد بود.‌کنار​ چشم‌های تانگ گوناک لرزید.

«این آدما...»

سر و کله زدن با چونگ میونگ به‌درسته​ تنهایی هم سخت بود، حالا یه غول‌تشن دیگه هم‌کردن​ پیدا شده بود که دقیقاً مثل اون رفتار می‌کرد!

«اهم!»

گلوش رو صاف کرد. اگه بین این دو تا گیر‌اگه​ می‌افتاد، اوضاع حسابی به هم می‌ریخت. همین الانش هم بیش‌نبود​ از حد درگیر شده بود، اما می‌شد اوضاع رو برگردوند.

«اژدهای الهی کوه هوا.»

«بله؟»

با صدای آرومی گفت:

«تشکیل اتحاد کار سختی نیست. اراده‌اش وجود داره،‌کنار​ پس فقط مسئله تشریفاته. اما مشکل اینجاست که وقتی‌نمی‌اومد​ خبر تشکیل این اتحاد پخش بشه، دردسر درست می‌کنه.»

«همم. از‌همم​ طرف پنج‌سرشون​ خانواده بزرگ؟»

«درسته. و همین‌طور از‌کشیدن​ طرف نه فرقه بزرگ‌درسته​ و پنج قصر دیگه.»

این حرف‌بیاید​ باعث شد منگ‌چشه​ سو لبخند بزنه.

«این قابل پیش‌بینیه. هیچ‌کس نمی‌خواد حتی یه‌خوب​ دونه برنج از دستش بیفته. اونا عمراً اجازه‌مشکلی​ بدن قدرتی پا بگیره که بتونه تهدیدشون کنه.»

منگ سو، ارباب قصر جانور نانمان، این رو بهتر‌شما​ از هر کسی می‌دونست. برای مثال، فرقه‌های جونگوون تا‌یارو​ کی می‌خواستن قصرها رو تحت فشار و کنترل نگه دارن؟

وقتی نیاز داشتن، این فرقه‌ها می‌اومدن و مذاکره می‌کردن.‌می‌تونیم​ اما وقتی کارشون راه می‌افتاد، به مردم قصرها می‌گفتن‌همدیگه​ وحشی. این چیزی بود که بی‌نهایت بار تجربه‌اش کرده بودن.

اما...

«دلیلش فقط این‌بجوید​ نیست که قصرها‌خیلی​ از جونگوون جدا افتادن.»

برای مثال کونلون، جایی بود که نمی‌شد بهش گفت بخشی از‌آدمای​ جونگوون، و فرقه‌شون هم به ندرت توی جونگوون فعالیتی داشت. با این‌دوباره​ حال، کونلون تونسته بود جایگاهش رو توی نه فرقه بزرگ تثبیت کنه.

پس در نهایت، فقط‌کشیدن​ یه تفاوت بین کونلون‌درسته​ و قصر جانور وجود داشت.

آیا مسئله احترام بود؟

«اونا فقط به کسایی احترام می‌ذارن که توی چارچوب قوانین‌اگه​ خودشون عمل کنن. اگه فرقه کوه هوا با تانگ سیچوان و‌نگران​ قصر جانور نانمان اتحاد ببنده، ما رو به چشم دشمناشون می‌بینن.»

تانگ گوناک در‌اوه​ تأیید حرف‌های منگ‌انداختن​ سو سر تکون داد.

«شاید همون اول کار دعوا راه نندازن. اما در نهایت، شما‌بگیریم​ رو به عنوان یه دشمن کنار می‌زنن. با توجه به اتفاقاتی که‌خنک​ بین فرقه‌ها و خانواده‌ها می‌افته، پیدا کردن یه راه سازش کار سختیه.»

«همم.»

چونگ میونگ بدون هیچ‌اونا​ واکنشی سر تکون داد‌کنار​ و تانگ گوناک پرسید:

«به این مشکل فکر کردی؟»

«ها؟ کدوم مشکل؟»

«...همین الان گفتم. در نهایت، چاره‌ای نداریم جز اینکه طرد بشیم. اما مگه سخت نیست که‌درسته​ فقط با قدرت ما سه تا، با همه‌شون مقابله کنیم؟ اصلاً می‌شه همچین چیزی رو باور‌کنه​ کرد؟ اینکه فقط خودمون قوی‌تر بشیم و سعی کنیم با همه‌شون دربیفتیم، یه نقشه احمقانه نیست؟»

«اِه، بی‌خیال.»

چونگ میونگ زیر‌اوه​ نگاه تانگ گوناک‌انداختن​ دستش رو تکون داد.

البته، کاملاً طبیعی بود که فرقه کوه هوا داشت‌می‌تونیم​ قوی‌تر می‌شد. اما با این وجود، اونا نمی‌تونستن بی‌گدار‌همدیگه​ به آب بزنن، حداقل نه در حضور چونگ میونگ.

«پس، چیز دیگه‌ای تو ذهنته؟»

با این سؤال، چونگ میونگ‌واقعاً​ سرش رو چرخوند و به نقشه‌ای‌توی​ که اون گوشه بود نگاه کرد.

«خب، معلوم‌همم​ نیست؟ طعمه‌سرشون​ رو بزرگ‌تر می‌کنیم.»

«بزرگ‌تر...؟»

«ما به این... قضیه، اسم پرطمطراقِ اتحاد رو دادیم، اما‌اما​ با این حال، فقط سه تا جناح مختلفن که دور‌نهایت​ هم جمع شدن. ما فقط باید تعدادمون رو بیشتر کنیم.»

«این حرفت درسته.»

منگ سو سر تکون داد.

«پس، قصد داری‌هم‌زمان​ کدوم فرقه رو‌موردش​ با خودت همراه کنی؟»

«البته که کلی‌بابا​ فرقه این دور‌اصلاً​ و بر هست.»

«...به همین سادگیه؟»

«نیست.»

چونگ میونگ‌اما​ انگشت‌هاش رو‌کشیدن​ تکون داد.

«دلیل پشت رابطه شکننده و‌چشه​ دورِ بین نه فرقه بزرگ، پنج‌هم‌زمان​ خانواده بزرگ و پنج قصر چیه؟»

«برای اینکه‌سفت​ همدیگه رو‌اونا​ کنترل کنن؟»

«چه حرفا.‌همم​ دلیلش فقط‌سرشون​ فاصله فیزیکیه.»

«فاصله فیزیکی؟»

چونگ میونگ سر‌بابا​ تکون داد و‌اصلاً​ با جزئیات توضیح داد:

«اگه بخوام ساده بگم، این‌طوریه. خانواده تانگ توی‌کنار​ جنوب غربیه‌، و نامگونگ توی شرقه. حتی خانواده پنگ‌نمی‌اومد​ هم توی شمال شرقیه، و بقیه فرقه‌ها هم همین‌طورن.»

«اوهوم.»

«در نتیجه، اگه اتفاقی بیفته، یه سال یا بیشتر طول می‌کشه تا یه خانواده یا فرقه‌متقاعد​ دیگه بیاد و کمک کنه. توی این وضعیت، متحدی که این‌قدر طول می‌کشه تا بیاد کمکت، چه‌دعوا​ فایده‌ای داره؟ به خاطر همینه که این‌طوری از هم فاصله گرفتن و وضعیت فعلی به وجود اومده.»

«همم.»

منگ سو طوری‌بجوید​ سر تکون داد‌خیلی​ که انگار موافق بود.

قصرها هم توی حاشیه جونگوون قرار داشتن‌ادامه​ و به همین دلیل وقتی تو دردسر‌کنید​ می‌افتادن، هیچ‌وقت راحت نمی‌تونستن کمکی دریافت کنن.

«همسایه نزدیک بهتر از فامیل دوره. اول از همه، ما به کسایی نیاز‌نفر​ داریم که وقتی مشکلی پیش می‌آد، بدوان و بیان کمک. حالا، برخلاف نه فرقه‌بحث​ بزرگ و پنج خانواده بزرگ، ما باید از همین منطقه خودمون نیرو جذب کنیم.»

تانگ گوناک‌بیاید​ به چونگ‌یارو​ میونگ نگاه کرد.

«پس غرب؟»

«آره.»

چونگ میونگ‌اما​ سر تکون داد‌بعداً​ و لبخند زد:

«پس، می‌تونیم با وسوسه کردن فرقه‌های غربی شروع‌بشنوم​ کنیم. خیلی بهتر می‌شه اگه اونا متعلق به‌درسته​ پنج خانواده بزرگ یا نه فرقه بزرگ باشن.»

«دلیلش؟»

«کاملاً واضحه. برای اینه‌سرشون​ که اونا ضعیف‌تر بشن، چی‌شما​ لذت‌بخش‌تر از دزدیدن قدرت دیگرانه؟»

تانگ گوناک طوری که انگار‌بعداً​ متوجه شده باشه سر تکون‌تصمیم​ داد و با لبخند پرسید:

«یه سؤالی برام پیش اومده.»

«ها؟»

«همون‌طور که خودت گفتی، یه جایی هست که کاملاً با این شرایط جور‌رفتار​ درمی‌آد و تو غرب هم هست. اونا می‌تونن موقع خطر اول از همه‌کشیدن​ خودشون رو برسونن و از همه مهم‌تر، قدرت نه فرقه بزرگ هم ضعیف می‌شه.»

«...ها؟»

«دارم درباره فرقه‌بابا​ لبه جنوبی حرف‌اصلاً​ می‌زنم. نظرت چیه؟»

تق.

«...»

به محض اینکه اسم «لبه‌بعداً​ جنوبی» به زبون اومد، چونگ‌تصمیم​ میونگ دندون‌هاش رو به هم سایید.

«اون... اون...‌بیاید​ عه... لبه‌یارو​ جنوبی... لبه جنوبی...»

چونگ میونگ که‌بجوید​ داشت ناله می‌کرد،‌خیلی​ سرش رو خاروند.

«اونجا مثل‌همم​ یه خاره‌سرشون​ تو چشمم!»

مشکل همین‌اما​ بود، مشکل‌کشیدن​ دقیقاً همین بود!

نقشه چونگ میونگ این بود که فرقه‌های غرب رو دور هم جمع‌کشیدن​ کنه و برعکس گذشته، اتحادی بسازه که به همدیگه کمک کنن. اما‌متقاعد​ تنها جایی که تمام این شرایط رو داشت، فرقه لبه جنوبی بود.

دقیقاً بیخ گوش کوه هوا‌واقعاً​ بود، عضو نه فرقه بزرگ بود‌توی​ و سطح نفوذ مشخصی هم داشت.

به عبارت دیگه، اگه می‌تونستن یکی از نه فرقه بزرگ‌مثل​ رو وادار به ریزش و پیوستن به خودشون کنن، پایه‌های این‌نمی‌خوام​ اتحاد گذاشته می‌شد. بدون لبه جنوبی، این دیگه یه اتحاد نبود.

«فرقه امی بسته به شرایط می‌تونه وارد‌بزنیم​ بشه، کونلون هم جاییه که خیلی غربی‌تره، پس‌برای​ تأثیر زیادی نداره. اما لبه جنوبی فرق می‌کنه.»

«...»

«اگه نتونیم اونا رو جذب‌واقعاً​ کنیم، صدا و نیروی ما‌اگه​ به اندازه کافی قوی نمی‌شه.»

«...آخ.»

تانگ گوناک با‌هم‌زمان​ دیدن دندون‌قروچه چونگ‌موردش​ میونگ لبخند زد.

تو تمام عمرش هیچ‌وقت از دیدن به دردسر افتادن کسی این‌قدر‌هم‌زمان​ خوشحال نشده بود. اما به نظر می‌رسید هر چی بیشتر با‌تلاش​ چونگ میونگ وقت می‌گذروند، شخصیتش با دیدن چیزهای سرگرم‌کننده بیشتر خراب می‌شد.

«لبه جنوبی...‌سفت​ لبه جنوبی،‌اونا​ اون لعنتی‌های...»

چونگ میونگ که مدت زیادی داشت‌انداختن​ زیر لب غرغر می‌کرد، نگاهی به‌منطقی​ اون دو نفر انداخت و گفت:

«خیلی بهتر نمی‌شد اگه‌کشیدن​ فقط به لبه جنوبی حمله‌می‌تونیم​ می‌کردیم و بعد نابودشون می‌کردیم؟»

«...می‌خوای تغییر جبهه‌بابا​ بدی و بری‌اصلاً​ تو جناح شر؟»

«هاهاهاها. چه حرف‌های آتشینی.»

منگ سو‌همم​ با شنیدن‌سرشون​ این حرف خندید.

«مسخره‌بازی درنیار.»

«...باشه.»

چونگ میونگ با‌بجوید​ چهره‌ای بی‌حالت به‌خیلی​ فنجونش خیره شد.

«به هر‌همم​ حال، در‌سرشون​ موردش فکر می‌کنم.»

«من تا حد زیادی از رابطه کوه هوا و لبه جنوبی خبر‌نهایت​ دارم، برای همین عجله‌ای نمی‌کنم، اما این چیزیه که باید سریع در‌کنه​ موردش تصمیم‌گیری بشه. اینکه لبه جنوبی رو بیاریم تو اتحاد یا نه.»

«آخ. فهمیدم.»

تانگ گوناک سر تکون داد.

«پس الان یه ایده کلی از پایه‌های اتحاد داریم. با‌مثل​ تشکیل این اتحاد و راضی کردن فرقه‌های بزرگتر، می‌تونیم خودمون رو‌نمی‌خوام​ رسماً اعلام کنیم. خانواده تانگِ سیچوان نیروهای سیچوان رو مدیریت می‌کنه.»

«قصر جانور‌اما​ هم دائماً در‌بعداً​ تماس خواهد بود.»

منگ سو و‌بابا​ تانگ گوناک رو‌اصلاً​ به چونگ میونگ کردن.

«و کوه هوا، لبه جنوبی...»

«کواااک! فهمیدم دیگه!»

در نهایت، چونگ میونگ مثل یه گربه فیس‌فیس کرد‌می‌تونیم​ و این باعث شد اون دو نفر لبخند بزنن. این‌خسته​ کار باعث شد کلافگی‌شون از دست اون کم‌کم فروکش کنه.

منگ سو که‌بابا​ به این صحنه‌اصلاً​ خندیده بود، گفت:

«ببین، اژدهای الهی کوه هوا.»

«بله.»

«نمی‌دونم برنامه‌ت چیه،‌هم‌زمان​ اما پنج قصر خیلی‌بزنیم​ قوی‌ان. داشتنشون ضرری نداره.»

«همم.»

چونگ میونگ گونه‌اش رو خاروند.

«مجبورت نمی‌کنم. من بهتر از هر‌انداختن​ کسی می‌دونم اون آدما چقدر خصمانه برخورد‌رفتار​ می‌کنن. قطعاً راضی کردنشون کار آسونی نیست.»

حتی کاخ جانور نانمان هم اگه به‌بزنیم​ خاطر قدیس شمشیر شکوفه آلو نبود، با کوه‌برای​ هوا دست نمی‌داد. همه‌ش از روی شانس بود.

«فعلاً نمی‌تونیم بریم سراغش.»

«برای همین گفتم...»

منگ سو شونه بالا انداخت.

«من به بقیه‌هم‌زمان​ قصرها یه نامه‌موردش​ فرستادم، به جز یکی‌شون.»

«خواستی که بهمون ملحق بشن؟»

«نه، من توانایی این کار رو ندارم.‌خوب​ احتمالاً تو و شاگردهای کوه هوا قراره بهشون‌مشکلی​ سر بزنین، پس بهشون گفتم خیلی سخت‌گیری نکنن.»

«...»

«اگه بهش فکر کنی، ما پنج قصر با هم رابطه‌تصمیم​ داریم، پس فقط به خاطر اینکه از جونگوون هستین، بیرونتون‌بودن​ نمی‌کنن. اگه وقت کردی، حتماً یه سری به اونجا بزن.»

«فعلاً که فهمیدم. اما‌یارو​ نمی‌دونم اصلاً وقتی برای‌بشنوم​ این کار هست یا نه.»

«پس کاریش نمی‌شه کرد.»

بعد از اون، هر سه نفر به بحث در مورد‌مثل​ چیزهای دیگه‌ای که می‌خواستن راجع بهش حرف بزنن ادامه دادن‌اصلاً​ و حالا یه ایده کلی از پایه‌های این اتحاد داشتن.

«آخ، چقدر سخته.»

چونگ میونگ آهی کشید‌یارو​ و سرش رو به عقب‌دوباره​ تکیه داد تا استراحت کنه.

«همون‌طور که انتظار می‌رفت،‌اونا​ من از اون آدمایی نیستم‌می‌اومدن​ که از مغزشون کار بکشن.»

«هاهاها، بسپارش به من!»

ارباب قصر جانور این رو گفت و‌بزنیم​ محکم زد رو سینه‌اش. چونگ میونگ فقط‌تلاش​ تونست با چشم‌هایی خسته بهش نگاه کنه.

«فقط نگو که‌بابا​ می‌خوای خودت رو‌اصلاً​ خاندان ژوگه صدا بزنی.»

لعنتی، این‌جور کارها‌بجوید​ همیشه به همچین‌خیلی​ آدمایی نیاز داره!

وقتی چونگ جین اونجا‌سرشون​ بود، همه‌چیز برای کوه‌داد​ هوا خیلی راحت پیش می‌رفت.

-آآآه! ساهیونگ!‌اما​ بهت نگفتم این‌بعداً​ کار رو نکن؟

-چند بار بهت گفتم قبل‌چشه​ از اینکه شمشیرت رو تاب‌اما​ بدی، یه کم فکر کن؟

-اصلاً تو سرت چی می‌گذره...‌واقعاً​ آخ! چرا منو می‌زنی؟! چرا!‌اگه​ مگه چه کار اشتباهی کردم؟

...نه... شاید آدم نباید‌سرشون​ از زاویه دید چونگ‌داد​ جین به قضیه نگاه کنه.

«خب، کارها تقریباً تموم شده.»

تانگ گوناک با چهره‌ای‌یارو​ خسته چای نوشید و‌بشنوم​ با صدایی نسبتاً آروم گفت.

«حالا، فقط‌سفت​ یه چیز مهم‌واقعاً​ دیگه باقی مونده.»

خسته به نظر می‌رسید،‌سرشون​ اما هنوز چند تا‌داد​ مسئله جدی وجود داشت.

«چیز مهم؟»

«ساده‌ست، اما مهمه. اسم اتحاد.»

«آه...»

حالا که بهش فکر می‌کرد،‌پایین​ هنوز اسمی انتخاب نکرده بودن.‌مثل​ تانگ گوناک از چونگ میونگ پرسید:

«پیشنهادی داری؟»

بعد منگ سو گفت:

«دلیلی داره که نگرانش باشیم؟ از‌خیلی​ اونجایی که همه فرقه‌ها مال غرب هستن،‌تشکیل​ همین که بهش بگیم اتحاد غربی کافیه.»

«نه.»

«...این‌جوری حس‌اما​ می‌شه خیلی‌کشیدن​ سرسری ساخته شده.»

«این‌طوره؟»

با انگشت‌هاش با دستپاچگی سرش رو‌خیلی​ خاروند، در حالی که تانگ گوناک‌روند​ چشم‌هاش رو ریز کرد و گفت:

«به نظر من، بهتره‌سرشون​ کلمه "غرب" رو توش‌داد​ داشته باشیم. کلمه دیگه هم...»

تانگ گوناک نگاهی‌هم‌زمان​ به چونگ میونگ‌موردش​ انداخت و ادامه داد:

«"دوستان" چطوره؟ اتحاد دوستان غربی؟»

«ما گیرِ کلمه "اتحاد" افتادیم، اونوقت تو‌خوب​ می‌خوای بهمون بگن "دوستان"؟ جایی که توش‌اتحاد​ حرفی از سود و رتبه‌بندی قدرت زده نمی‌شه؟»

«یه چیزی تو همین مایه‌ها.»

«بد نیست.»

منگ سو و‌بابا​ تانگ گوناک رو‌اصلاً​ به چونگ میونگ کردن.

«همم.»

اما چونگ میونگ طوری‌سرشون​ اخم کرد که انگار‌داد​ از اسم خوشش نیومده بود.

«اما...»

«بگو.»

«فقط به خاطر اینکه از غرب شروع کردیم،‌کنار​ باید همونجا گیر بیفتیم؟ اینکه از غرب شروع می‌کنیم‌نمی‌اومد​ به این معنی نیست که همونجا هم تمومش می‌کنیم.»

«اوم...»

«چون اگه اسم‌مون رو بذارین اتحاد دوستان‌بزنیم​ غربی، برای بقیه جاهای دیگه سخت می‌شه که‌برای​ بهمون ملحق بشن. من این کار رو نمی‌کنم.»

«پس چی؟»

«کسایی که می‌خوان زیر این آسمون با‌خوب​ هم یکی بشن. باید کلمه "آسمان" رو توش‌مشکلی​ بذاریم و اسمش رو بذاریم اتحاد دوستان آسمانی.»

«اتحاد دوستان آسمانی.»

تانگ گوناک لبخند زد.

«زیر آسمان‌ها، ما در مورد سود یا قدرت‌بشنوم​ بحث نمی‌کنیم، بلکه در مورد دوستی حرف می‌زنیم.‌درسته​ این قطعاً یه فضای اتحاد منحصربه‌فرد ایجاد می‌کنه.»

«قراره به جای‌بجوید​ یه هدف بزرگ، دنبال‌خوب​ یه خواسته کوچیک باشی؟»

«نمی‌دونم هدف بزرگ چیه.»

چونگ میونگ شونه بالا انداخت.

«نه فرقه بزرگ به اون رسیدگی‌اصلاً​ می‌کنن، پس ما می‌تونیم دور هم جمع‌بعداً​ بشیم، بخوریم و خوب زندگی کنیم. چطوره؟»

با شنیدن حرف‌های چونگ میونگ،‌واقعاً​ لبخند روی لب‌های تانگ گوناک‌اگه​ و منگ سو پررنگ‌تر شد.

«عالیه.»

«دقیقاً همون نتیجه‌ایه که می‌خواستیم!»

هر سه نفر‌بابا​ با قاطعیت به‌اصلاً​ هم نگاه کردن.

«پس من به زودی راه‌اندازی اتحاد دوستان‌خوب​ آسمانی رو اعلام می‌کنم. و شما دو‌اتحاد​ نفر هم باید برای کارهای لازم آماده بشین.»

«بله.»

«حتماً.»

تانگ گوناک در‌بابا​ نهایت آهی کشید و‌نمی‌خوام​ روی میز ضربه زد.

«پس، برای امروز کافیه...»

«صبر کن.»

«ها؟»

منگ سو و تانگ گوناک دوباره به چونگ‌بشنوم​ میونگ نگاه کردن و سؤالِ «مگه چیز دیگه‌ای‌درسته​ هم برای گفتن مونده؟» تو صورت‌شون موج می‌زد.

«پس رهبر چی؟»

«قرار بود‌همم​ بعداً راجع‌سرشون​ بهش حرف بزنیم...»

جرقه‌ای خاموش‌نشدنی‌اما​ تو چشم‌های‌کشیدن​ چونگ میونگ درخشید.

«تا وقتی این مسئله حل‌چشه​ نشه هیچ‌کس حق نداره از‌اما​ اینجا بره! حتی یه قدم!»

«...»

«خب چی‌کار کنیم؟»

«...»

اون دو نفر که‌یارو​ با وحشتناک‌ترین آدم دنیا روبه‌رو‌دوباره​ شده بودن، تو سکوت نشستن.

ناولها | novelha.net