---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 449: چپتر 449: هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم با یه همچین آدمی روبه‌رو بشم (۴) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 449: چپتر 449: هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم با یه همچین آدمی روبه‌رو بشم (۴)

0

«...کواک.»

صدای ناله همچنان به گوش می‌رسید و بک چون با چشم‌هایی‌می‌کردن​ غمگین به ایم سو-بیونگ نگاه می‌کرد. صورتش که از قبل هم رنگ‌پریده‌قایم​ و بیمارگونه بود، حالا مثل یه جنازه، کبود و بی‌روح شده بود.

البته، این‌کاملاً​ بیماریش نبود که‌نمی‌دونست​ داشت بدتر می‌شد...

«کواک!»

چونگ میونگ دست‌هاش‌دیگه​ رو به هم‌می‌کشید​ مالید و ریزریز خندید.

برخلاف ایم سو-بیونگ که داشت‌دیگه​ جون می‌داد، این یکی پر‌تماشا​ از شور زندگی و امید بود.

«هه هه. همون‌طور که فکر‌نمی‌دونست​ می‌کردم، تو پادشاهی و برای‌قولت​ همین فرق داری. تحسینت می‌کنم.»

وقتی یه آدم به‌زور امید یکی دیگه رو ازش بیرون می‌کشید، اونایی که تماشا می‌کردن نمی‌تونستن جلوی ناراحتی‌شون رو‌نفرت​ بگیرن. ایم سو-بیونگ داشت از تمام دارایی‌هاش غارت می‌شد، حتی پول روز مبادایی که قایم کرده بود رو هم‌هوا​ ازش گرفتن و برای همین روی صندلیش ولو شد. به نظر می‌رسید پادشاه جنگل سبز، نماد قدرت‌شون، داره آروم‌آروم می‌میره.

بک چون‌به‌زور​ بالاخره سرش‌ازش​ رو تکون داد.

«آره، آخه‌وقتی​ چرا باید با‌دیگه​ این یارو درمی‌افتادی؟»

اون هم احتمالاً‌اشتباه​ داشت به همین‌شاگرد​ چیزها فکر می‌کرد.

ایم سو-بیونگ فکر می‌کرد که این دو تا‌هیچ‌وقت​ از یه قماشن. ولی آخه چطور ممکنه تو یه‌نمی‌دونست​ دنیا دو نفر مثل چونگ میونگ وجود داشته باشن؟

نیازی نبود کل دنیا رو بگرده تا مطمئن بشه،‌می‌کردن​ هیچ‌وقت نمی‌تونست یه کپی دقیق از یه آدم دیگه وجود‌روز​ داشته باشه، بک چون از این بابت کاملاً مطمئن بود.

اشتباه ایم سو-بیونگ‌آدم​ حتماً این بود‌ازش​ که این رو نمی‌دونست.

«...شاگرد.»

با نفرت‌داشته​ به چونگ‌نیازی​ میونگ خیره شد.

«امیدوارم سر‌به‌زور​ قولت بمونی!‌ازش​ حواست باشه!»

«اِ. خب معلومه که می‌مونیم.‌دیگه​ این‌طوری نیست که فقط یکی‌تماشا​ دو بار بخوایم باهات معامله کنیم.»

چونگ میونگ لبخند زد.

شاگردهای کوه هوا حس آرامش مشترکی داشتن،‌بشه​ اما با این حال یه جور غم‌کاملاً​ و اندوه تو وجود همه‌شون رخنه کرد.

«فقط ما‌به‌زور​ نیستیم که‌ازش​ داریم زجر می‌کشیم.»

«با دیدن اینکه پادشاه جنگل سبز‌ازش​ این‌طوری داره زجر می‌کشه، به نظر‌نمی‌تونستن​ می‌رسه ما اون‌قدرها هم احمق نبودیم.»

اونا فهمیدن که در‌حتماً​ برابر چونگ میونگ، همه‌جور‌خیره​ آدمی با هم برابرن.

«پس کالاها کی می‌رسن؟»

«وقتی برگردیم‌به‌زور​ کوه هوا،‌ازش​ برات می‌فرستیم‌شون.»

«آخ. واقعاً‌وقتی​ می‌تونم بهت‌به‌زور​ اعتماد کنم؟»

«اِ، من یه‌اشتباه​ تائوئیستم، آخه چرا‌شاگرد​ باید دروغ بگم؟»

«منم دارم‌داشته​ همین رو می‌گم.‌بگرده​ تو یه تائوئیستی...»

دندون‌های ایم سو-بیونگ روی هم‌بیرون​ ساییده شد و شاگردهای کوه هوا‌جلوی​ هم‌زمان آب دهن‌شون رو قورت دادن.

«متأسفم.»

«راستش رو بخوای، کوه‌حتماً​ هوا باید به خاطر‌خیره​ این موضوع عذرخواهی کنه.»

ایم سو-بیونگ دستش‌باشن​ رو بالا آورد‌مطمئن​ و صورتش رو مالید.

«آااخ!»

و از لای‌آدم​ انگشت‌هاش به چونگ‌ازش​ میونگ چشم‌غره رفت.

«خدای من، آخه‌اشتباه​ یه تائوئیست چطور‌شاگرد​ می‌تونه این‌طوری باشه...»

نه تنها پولی که با استفاده از مقام پادشاه جنگل سبز به دست آورده‌کاملاً​ بود، بلکه پولی که از اجدادش بهش رسیده بود هم به غارت رفت. علاوه‌نیست​ بر این، مجبور شد عتیقه‌هایی که تو انبارها ذخیره شده بودن رو هم بفروشه.

«پرداخت... لطفاً یه کم براش‌بیرون​ صبر کن. حالا که مجبوریم‌نمی‌تونستن​ یه سری چیزها رو آب کنیم...»

«آه. یکی‌وقتی​ رو می‌فرستم‌به‌زور​ تا بیاد بگیرتش.»

«...ها؟»

چونگ میونگ‌داشته​ لبخندی زد‌نیازی​ و گفت:

«یه گروه تجاری می‌شناسم.‌ازش​ خیلی باهات مهربون تا می‌کنن.‌می‌کردن​ می‌خوای همین الان صداشون کنم؟»

«مـ... مهربون؟ سرفه! سرفه! سرفه!»

ایم سو-بیونگ به خودش پیچید و سرفه‌نفرت​ کرد. در نهایت، چونگ میونگ با دیدن‌می‌مونیم​ اینکه داره خون بالا میاره، نوچ‌نوچ کرد.

«نوچ نوچ. برای همینه که باید داروی‌بشه​ من رو بخوری و خوب بشی. دیدن‌کاملاً​ این صحنه خیلی دلم رو به درد میاره.»

«ا... این! سرفه! تقصیر کیه!»

ایم سو-بیونگ جوری نگاه می‌کرد که انگار می‌خواست‌می‌کشید​ از چشم‌هاش خنجر پرتاب کنه. با این وضع،‌تمام​ قبل از اینکه بیماری جونش رو بگیره، خودش می‌مرد.

«آخه کدوم‌کاملاً​ تائوئیستی همچین‌حتماً​ کارایی می‌کنه!»

حتی حریص‌ترین تاجرها هم برای پول‌مطمئن​ همچین کارایی نمی‌کردن. ولی به نظر می‌رسید‌بابت​ چونگ میونگ اصلاً عین خیالش هم نیست.

«خب، خب، بیاید همه با دید مثبت به‌تماشا​ قضیه نگاه کنیم. این فقط پوله، دوباره می‌تونی درش‌حتی​ بیاری. ولی بدنت، الان اون باید تو اولویت باشه.»

حرف‌هاش درست بود.

یکی از چیزهای رو اعصاب تو این قضیه این بود‌قولت​ که این حروم‌زاده به‌ندرت حرف اشتباهی می‌زد. و دلیل دومش‌باهات​ هم این بود که می‌دونست چطور از کلمات درست استفاده کنه.

«کواک... آ... آب!»

«بفرمایید!»

بیون چونگ با‌آدم​ عجله دوید و‌ازش​ یه لیوان بهش داد.

ایم سو-بیونگ سریع لیوان رو قاپید و‌نفرت​ تا ته سر کشید. و بلافاصله به‌می‌مونیم​ خودش پیچید و مایع رو تف کرد بیرون:

«این که مشروبه، عوضی!»

«ها؟ ا... اشتباه‌دیگه​ کردم؟ مـ... من دو‌اونایی​ تا آماده کرده بودم...!»

«سرفه! سرفه!»

بک چون‌کاملاً​ سرش رو‌حتماً​ تکون داد.

«این‌طوری پیش بره می‌میره.»

ایم سو-بیونگ لب‌هاش رو پاک‌بیرون​ کرد، مدت طولانی‌ای به چونگ میونگ‌جلوی​ خیره شد و بعد آهی کشید:

«...به‌هرحال... امیدوارم سر قولت بمونی.»

«معلومه که می‌مونم.»

چونگ میونگ‌داشته​ سرش رو‌نیازی​ تکون داد.

«در عوض، پادشاه جنگل سبز، لطفاً‌می‌کشید​ تو هم سر قولت بمون. چون‌ناراحتی‌شون​ من قیمت‌هام رو خیلی آوردم پایین.»

«...اگه نمی‌آوردی‌وقتی​ که ما‌به‌زور​ ورشکست می‌شدیم.»

ایم سو-بیونگ لبخندی زد:

«و اگه عجله داری،‌نیازی​ می‌خوای برات بیاریمش کوه هوا؟‌نمی‌تونست​ می‌تونم همون‌جا بهت تحویلش بدم.»

«ردش می‌کنم.»

با این حرف‌آدم​ چونگ میونگ، ایم سو-بیونگ‌بیرون​ سرش رو تکون داد.

«چرا؟ چون‌کاملاً​ شما جزو‌حتماً​ جناح عدالت هستین؟»

«مسئله این نیست که ما تو رو تو کوه هوا‌کپی​ نمی‌خوایم، مسئله اینه که تو اصلاً به کوه هوا نمی‌رسی. می‌ترسم‌امیدوارم​ قبل از اینکه پات به اونجا برسه، از شدت سرفه بمیری!»

این حرف منطقی‌دیگه​ بود، برای همین ایم‌اونایی​ سو-بیونگ سر تکون داد.

«آدم باهوشیه.»

«آدم باید هم باهوش باشه.»

«زود یاد‌داشته​ می‌گیره، اونم‌نیازی​ خیلی سریع.»

الکی که‌به‌زور​ این رداها‌ازش​ رو نپوشیده بودن.

«به‌هرحال.»

ایم سو-بیونگ‌کاملاً​ به بادبزنش‌حتماً​ دست زد:

«این اولین باریه که می‌بینم یکی میاد اینجا و‌نمی‌تونست​ پول ما رو می‌دزده. قطعاً یه دلیلی داره که‌شاگرد​ این روزها مردم این‌قدر درباره‌ی کوه هوا حرف می‌زنن.»

«این چیزها عادیه.»

«آخ. بدجوری گیر افتادم.»

وقتی ایم سو-بیونگ‌اشتباه​ با پشیمونی آه کشید،‌نفرت​ چونگ میونگ لبخند زد.

«حالا این کارها‌باشن​ رو نکن، بیا به‌بشه​ کار و کاسبی‌مون برسیم.»

«...»

برای یه لحظه،‌آدم​ صورت ایم سو-بیونگ‌ازش​ در هم رفت.

«به آینده‌ی رابطه‌مون فکر کن، همون‌طور‌شاگرد​ که منم فکر می‌کنم. یادت نره‌حواست​ که این دفعه من هوات رو داشتم.»

«هاهاها.»

با شنیدن حرف‌های چونگ‌ازش​ میونگ، ایم سو-بیونگ فقط‌تماشا​ خندید و چیزی نگفت.

«پس.»

چونگ میونگ‌کاملاً​ بعد از تموم‌نمی‌دونست​ کردن حرف‌هاش، برگشت.

«مطمئنم که به قول و‌بگرده​ قرارت پایبند می‌مونی. وسایل به محض‌دقیق​ اینکه برگردیم کوه هوا فرستاده می‌شن.»

«شاگرد.»

ایم سو-بیونگ‌وقتی​ با صدایی‌به‌زور​ آروم صداش زد.

«شاگرد قراره چی‌کار کنه؟»

یه سؤال کاملاً بی‌ربط و بدون‌مطمئن​ هیچ پیش‌زمینه‌ای. اونایی که می‌شنیدن همه سرشون‌بابت​ رو کج کردن، چون نمی‌فهمیدن منظورش چیه.

«خب.»

اما، چونگ میونگ جوری‌به‌زور​ شونه بالا انداخت که‌می‌کشید​ انگار متوجه شده بود.

«دلم می‌خواد‌کاملاً​ اینجا همه با‌نمی‌دونست​ هم دوست باشن.»

«...واقعاً؟»

چونگ میونگ نگاهی بهش انداخت.

چشماش جوری به نظر می‌رسید که‌ازش​ انگار هیچ‌چیزی تغییر نکرده. با این حال،‌جلوی​ دست‌های ایم سو-بیونگ، ناخودآگاه مشت شده بودن.

تق.

بادبزن جوری خم شد‌نیازی​ که انگار می‌خواست بشکنه،‌هیچ‌وقت​ و چونگ میونگ لبخند زد.

«چون همه‌چیز‌به‌زور​ باید از‌ازش​ قبل درست بشه.»

«...»

«خب دیگه.»

همین‌طور که چونگ میونگ دور می‌شد،‌مطمئن​ شاگردهای کوه هوا برای پادشاه سر‌باشه​ خم کردن و دنبالش راه افتادن.

«...»

ایم سو-بیونگ تو سکوت و برای مدتی،‌بیرون​ به جایی که چونگ میونگ تا همین‌ناراحتی‌شون​ چند لحظه پیش ایستاده بود خیره شد.

«...مشکلی پیش اومده؟»

وقتی بیون چونگ‌باشن​ پرسید، پادشاه سرش‌مطمئن​ رو تکون داد.

«نه، چیزی نیست.»

اما حالت‌وقتی​ چهره‌اش تغییر‌به‌زور​ کرده بود.

«توی سر‌کاملاً​ اون شاگرد‌حتماً​ چی می‌گذره؟»

به نظر می‌رسید چشم‌های سرد چونگ میونگ، که‌هیچ‌وقت​ فقط برای یه لحظه خودشون رو نشون داده‌حتماً​ بودن، اون‌قدر سرد بودن که هیچ‌وقت نمی‌تونست فراموش‌شون کنه.

غژژژ!

«هیونگ! واقعاً داری می‌ری؟»

بیون چونگ با صدای‌حتماً​ بلندی فریاد زد و‌خیره​ چونگ میونگ گوش‌هاش رو گرفت.

«آروم‌تر حرف بزن!»

«مـ-من متأسفم، صدام بلنده.»

«تچ.»

هرچی بیشتر نگاش می‌کرد، بیشتر‌نمی‌دونست​ دلش می‌خواست این یارو رو‌قولت​ به ارباب قصر جانور معرفی کنه.

«اگه یه تائویست مدت زیادی پیش یه راهزن بمونه،‌نمی‌تونست​ اصلاً خوب نیست، حتی یه چیز خوب هم ازش‌شاگرد​ درنمیاد. من سهم خودم رو انجام دادم، پس زودتر می‌رم.»

«درسته، اما...»

بیون چونگ با وفاداری‌به‌زور​ شدید و چهره‌ای غمگین به‌اونایی​ صورت چونگ میونگ نگاه کرد.

«اگه می‌تونستم،‌کاملاً​ باهات می‌اومدم‌حتماً​ کوه هوا، اما...»

«کافیه.»

چونگ میونگ‌به‌زور​ دستش رو‌ازش​ تکون داد.

«همین الانش هم یه‌به‌زور​ گدا بین‌مون هست، واقعاً به‌اونایی​ یه راهزن هم نیاز داریم؟»

حرفاش حقیقت داشت، اما‌حتماً​ با این حال، بیون‌خیره​ چونگ لبش رو گاز گرفت.

«حتماً دوباره می‌بینمت.»

«آره، هیونگ! منتظرت می‌مونم!»

این صحنه‌ای از یه دوستی تأثیرگذار‌ازش​ بود. بک چون و گروهش در‌نمی‌تونستن​ حالی که گاری رو می‌کشیدن، لبخند زدن.

«فقط دو‌کاملاً​ روز از‌حتماً​ آشنایی‌شون می‌گذره.»

«آدم نگاشون می‌کنه،‌باشن​ انگار ده ساله‌مطمئن​ با هم رفیقن.»

یه یارویی که دو برابر چونگ میونگ هیکل داشت، بهش می‌گفت هیونگ، در حالی که چونگ میونگ اون‌پول​ رو به یه ورش هم حساب نمی‌کرد و با تنبلی رفتار می‌کرد. کسایی که برای بدرقه‌شون اومده بودن از‌سرش​ دیدن این صحنه جا خوردن. اونا از تماشای تعامل یکی از ده سایه با چونگ میونگ گیج شده بودن.

هونگ ده-کوانگ هم به‌به‌زور​ نظر می‌رسید که عقلش‌می‌کشید​ رو از دست داده.

«به‌زودی، اسم کوه‌اشتباه​ هوا تو کل‌شاگرد​ جنگل سبز هم می‌پیچه.»

هیچ شکی تو نیت‌های این مرد گنده نبود.‌هیچ‌وقت​ با این حال، به نظر می‌رسید که این چیزی‌نمی‌دونست​ جز وفاداری و تحسین خالصانه برای چونگ میونگ نیست.

«به سلامت.»

پادشاه جنگل سبز، یا بهتره بگیم،‌ازش​ ایم سو-بیونگ، «مسئول مالی» جلو اومد‌نمی‌تونستن​ و با چونگ میونگ خداحافظی کرد.

«مراقب خودت باش.»

«من هیچ‌وقت‌داشته​ قبل از‌نیازی​ تو نمی‌میرم.»

چونگ میونگ و ایم سو-بیونگ جوری‌می‌کشید​ به هم نگاه کردن که انگار‌ناراحتی‌شون​ هیچ نیازی به کلمات اضافه نبود.

«پس، بزن‌وقتی​ بریم! ساسوک،‌به‌زور​ ساگو، ساهیونگ!»

«آخ.»

با یه صدای کوتاه‌نیازی​ و دردناک، گاری به‌هیچ‌وقت​ سمت جلو کشیده شد.

«به سلامت برید!»

«کوه هوا، قوی بمون!»

«زنده باد‌کاملاً​ اژدهای الهی‌حتماً​ کوه هوا!»

تشویق‌های بلندی براشون به گوش می‌رسید، و‌بشه​ چونگ میونگ که روی گاری نشسته بود،‌کاملاً​ با خونسردی برای جمعیت دست تکون داد.

«...انگار رئیس‌به‌زور​ راهزن‌ها داره از‌بیرون​ حیات وحش می‌ره.»

«دقیقاً.»

شاگردهای کوه هوا آه‌حتماً​ عمیقی کشیدن و سریع‌خیره​ به سمت جلو حرکت کردن.

ایم سو-بیونگ در حالی که دور‌مطمئن​ شدن گاری رو تماشا می‌کرد، بادبزنش‌باشه​ رو باز کرد و بهش خیره شد.

«باد داره می‌وزه.»

ببر شب تاریک‌آدم​ بهش نزدیک شد‌ازش​ و با نگرانی گفت:

«باد...»

اما، ایم سو-بیونگ فقط‌نیازی​ کلماتی رو به زبون‌هیچ‌وقت​ آورد که اون نمی‌تونست بفهمه.

«آره، باد داره می‌وزه.»

«...»

«قراره طوفانی بشه.‌اشتباه​ خیلی زود طوفان‌شاگرد​ به پا می‌شه.»

«منظورت کوه هواست؟»

در جواب این سؤال‌ازش​ تو سکوت سر تکون‌تماشا​ داد و بعد گفت:

«ببر شب تاریک.»

«بله.»

«آخرین باری که جناح‌نیازی​ شر با جناح عدالت دست‌نمی‌تونست​ به یکی کرد کی بود؟»

«اون... مگه زمان ظهور فرقه شیطانی‌می‌کشید​ نبود؟ از اونجا که جون آدما‌ناراحتی‌شون​ داشت از دست می‌رفت، چاره‌ای نبود.»

ایم سو-بیونگ سر تکون داد.

«شنیدم که کوه هوا‌حتماً​ اخیراً حسابی مشغول پرسه‌خیره​ زدن به این‌ور و اون‌وره.»

«مگه این‌داشته​ برای گسترش‌نیازی​ کسب‌وکارشون نیست؟»

«برای این‌به‌زور​ کار اومدن سراغ‌بیرون​ ما، جناح شر؟»

«...اون که...»

اون جوابی برای این‌حتماً​ حرف نداشت، و ایم‌خیره​ سو-بیونگ سرش رو تکون داد.

«راه‌های دیگه‌ای هم هست.‌نیازی​ اما اون مرد اومد و‌نمی‌تونست​ با ما حرف زد. بعد...»

آب دهنش رو قورت داد.

«اونا قرص‌وقتی​ نشاط روح‌به‌زور​ رو برام میارن.»

در واقع، راه‌های بی‌شماری برای ایجاد یه دوستی بدون دادن قرص وجود‌حواست​ داشت. اگه چونگ میونگ با دهن خودش بهش اشاره نکرده بود، حتی‌شاگردهای​ پادشاه جنگل سبز هم هیچ‌وقت نمی‌فهمید که کوه هوا همچین قرصی داره.

با اینکه مجبور بود پول هنگفتی‌مطمئن​ براش بپردازه، اما ارزش اون قرص‌باشه​ چیزی نبود که بشه با پول سنجید.

«اون درگیر سیاست‌ها، مسائل و‌بیرون​ افکار جمعی مردم نیست. اون لطف‌جلوی​ کرد و روابط رو شکل داد.»

چشم‌های ایم سو-بیونگ برقی زد،

«انگار... داره خودش‌اشتباه​ رو برای یه اتفاق‌نفرت​ خیلی بزرگ آماده می‌کنه.»

ببر شب تاریک پرسید: «یه اتفاق‌مطمئن​ خیلی بزرگ...» اما ایم سو-بیونگ نگاهش رو‌بابت​ پایین انداخت و سرش رو تکون داد.

«نمی‌دونم.»

«...»

«فقط یه چیز رو می‌دونم. همچین آدمی رو نباید‌امیدوارم​ از روی چیزی که الان می‌بینیم قضاوت کرد. حتی اگه‌بخوایم​ الان بی‌معنی به نظر برسه، انگار برای رفتارش دلیلی داره.»

«مگه اون تائویست جوون‌نیازی​ می‌تونه از ذهن بزرگ‌هیچ‌وقت​ پادشاه ما فرار کنه؟»

«تائویست جوون، هاه...»

ایم سو-بیونگ لبخند زد.

«یه ببر هر چقدر هم که درنده باشه، می‌شه رامش‌قولت​ کرد. اما یه اژدها چیزی نیست که حتی اژدهایان دیگه‌باهات​ هم بتونن کنترلش کنن. یه اژدهای جوون هم هیچ فرقی نداره.»

«...»

«حتماً سرش شلوغه.»

ایم سو-بیونگ آروم زیر لب زمزمه کرد و برگشت.‌اونایی​ اون زیردستش رو همون‌جا رها کرد، کسی که به سمتش‌حتی​ رفت و صداش زد، اما ایم سو-بیونگ هیچ جوابی نداد.

قبل از اینکه متوجه بشه،‌نمی‌دونست​ چهره‌ی ایم سو-بیونگ با یه‌قولت​ فکر تکان‌دهنده در هم رفت.

«قطعاً همون‌جاست، مگه نه؟»

قطعاً یه اتفاق‌دیگه​ خیلی بزرگ داشت‌می‌کشید​ برای جونگوون می‌افتاد؟

آروم ناله‌ای کرد،

«اگه بارون بباره،‌اشتباه​ باید زیر لبه‌ی‌شاگرد​ بوم قایم بشیم.»

حتی اگه اون‌باشن​ بارون از شکوفه‌های‌مطمئن​ آلوی قرمز باشه.

ناولها | novelha.net