---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 438: بازگشت فرقه کوه هوا - چپتر 438: اگه قراره انجامش بدی، درست انجامش بده! (3) • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 438: بازگشت فرقه کوه هوا - چپتر 438: اگه قراره انجامش بدی، درست انجامش بده! (3)

0

«اون دیگه چیه؟»

«خب؟»

شاگردان کوه هوا‌انگار​ با گیجی به دنبال‌سوزن‌های​ رهبر خانواده تانگ می‌گشتند.

مدتی از بیدار شدن‌شان از خواب و‌چشم‌غره​ پریدن خماری‌شان می‌گذشت، اما هیچ اثری از‌سمی‌شان​ صداهای بلند از پشت در به گوش نمی‌رسید.

«چیزی می‌شنوید؟»

«...من که چیزی نمی‌شنوم؟»

جو گول آهی کشید.

نه آن‌ها و نه اعضای خانواده تانگ نمی‌توانستند به‌انگار​ این مکان نزدیک شوند. حتی اگر یکی از مافوق‌ها‌مجبور​ فریاد می‌زد، زیردستان وانمود می‌کردند که صدایشان را نشنیده‌اند.

هر وقت شاگردان کوه هوا نمی‌توانستند بر کنجکاوی‌شان غلبه کنند و نزدیک‌تر‌رفته​ می‌رفتند، اعضای خانواده تانگ به آن‌ها چشم‌غره می‌رفتند. طوری که انگار اگر‌لبخند​ یک قدم دیگر جلوتر می‌رفتند، اعضای خانواده تانگ سوزن‌های سمی‌شان را پرتاب می‌کردند.

«تچ.»

و به این ترتیب،‌قدم​ همه مجبور بودند فاصله‌شان را‌پرتاب​ با آن مکان حفظ کنند.

«دارن درباره چی حرف می‌زنن؟»

به نظر می‌رسید دعوایی آن تو در جریان‌چهره‌هایی​ است، اما با وجود دو تا ارباب در‌همین​ آنجا، امکان نداشت که حال چونگ میونگ خوب باشد...

درست در لحظه‌ای‌تلوتلو​ که نگرانی داشت‌برد​ به آن‌ها غلبه می‌کرد...

تق!

در اتاق‌کنجکاوی‌شان​ باز شد و‌نزدیک‌تر​ شخصی نمایان شد.

«هاااا.»

چونگ میونگ بود. دود سفیدی از‌برد​ دهانش بیرون می‌آمد و مثل یک‌دیدند​ روح، موقع راه رفتن تلوتلو می‌خورد.

«...بردم.»

«...»

برد؟ چی رو برد؟

آن‌ها به داخل نگاه کردند و تانگ‌داخل​ گوناک و منگ سو را دیدند که‌شوکه​ با چهره‌هایی شوکه روی صندلی‌هایشان وا رفته بودند.

«...»

شاگردان کوه هوا نمی‌توانستند ماجرا‌نزدیک‌تر​ را درک کنند، برای همین‌قدم​ به چونگ میونگ نزدیک شدند.

«اون تو چیکار کردی؟»

«خب...»

چونگ میونگ نگاهی به پشت‌دیگر​ سرش انداخت و جوری لبخند‌ترتیب​ زد که انگار عاشق این دنیاست.

«لازم نیست بدونید، ولی خیلی معذب‌کننده بود. فقط‌طوری​ در همین حد بگم که حق و حقوق قانونی‌ـم‌همه​ رو به دست آوردم و عمراً ازش کوتاه بیام؟»

«...»

آن‌ها نمی‌فهمیدند او با این حرف‌ها‌برد​ دقیقاً چه منظوری دارد، اما وقتی‌دیدند​ چهره چونگ میونگ را دیدند، متوجه شدند.

«حسابی لت و پارشون کرده.»

«آخخخ.»

«لعنت بهش.»

و سپس ناله‌های تانگ‌می‌خورد​ گوناک و منگ سو از‌کردند​ داخل اتاق به گوش رسید.

«حالا حتی رهبر خانواده تانگ‌دیگر​ و ارباب قصر جانور هم دارن‌همه​ از دست این حرومزاده زجر می‌کشن.»

این کجاش عدالته؟

آخه چطوری؟

با این حال، مقصر اصلی یعنی چونگ میونگ،‌نگاه​ حالت مغرورانه‌ای به خودش گرفته بود، مثل سگی که‌رفته​ تا حالا کسی بهش روی خوش نشان نداده باشد.

«وسایلمون رو جمع کردیم؟»

«نه، چون‌کنجکاوی‌شان​ گاری هنوز‌کنند​ داره تعمیر می‌شه.»

«ها؟ گاری؟‌داخل​ همونی که‌کردند​ با خودمون آوردیم؟»

«آره.»

«من که گفتم بفروشیدش. چرا زحمت‌جلوتر​ تعمیرش رو می‌کشید؟ می‌خواید اون چیز‌مجبور​ سنگین رو دوباره تا اونجا بکشید؟»

«می‌خواستم بفروشمش...»

«ها؟»

«...وقتی بهش فکر کردم،‌می‌خورد​ دیدم بی‌انصافیه که فقط‌نگاه​ ما این کار رو بکنیم.»

«...ها؟»

چشمان جو‌کنجکاوی‌شان​ گول درخشید‌کنند​ و گفت:

«ما امتحانش کردیم و چیز خیلی خوبی بود، این گاری. هیچ راه دیگه‌ای برای تمرین دادن پایین‌تنه‌شدند​ بهتر از این نیست. ما نمی‌تونیم تنها کسایی باشیم که این تمرین عالی رو انجام می‌دن! من قراره‌حقوق​ این گاری رو تا کوه هوا بکشم و این روش رو به ساهیونگ‌ها و ساجائه‌های خودمون معرفی کنم.»

«...پس باید تا اونجا بکشیش؟»

«می‌تونم تحملش کنم.»

«به خاطر ساهیونگ‌ها‌غلبه​ و ساجائه‌هام، هر شکنجه‌ای‌چشم‌غره​ رو به جون می‌خرم!»

با شنیدن این‌نگاه​ حرف‌ها، رنگ از‌منگ​ رخسار چونگ میونگ پرید.

...واقعاً این کار درستیه؟

خدایی، این‌طوری​ بچه‌ها عقل‌قدم​ تو کله‌شونه؟

وقتی به خودش آمد، تازه متوجه شد که‌طوری​ بک چون و بقیه بچه‌ها، همگی روحیه‌ای پیدا‌ترتیب​ کرده‌اند که کوه هوا در گذشته هرگز نداشت.

«به هر حال، از اونجایی که گاری‌دیدند​ در حال تعمیره و تا عصر آماده‌درک​ می‌شه، می‌تونیم فردا صبح زود راه بیفتیم.»

«ها؟»

چونگ میونگ فقط به‌قدم​ آن‌ها خیره شد و‌سمی‌شان​ جو گول ناگهان فریاد زد:

«تو گفتی کاری به کارمون‌نزدیک‌تر​ نداری؟! با دهن خودت گفتی!‌قدم​ بذار برم خونه، احمقِ لعنتی!»

«آه، حالا کی چیزی گفت؟»

چونگ میونگ لبش‌تلوتلو​ را لیسید، انگار که‌داخل​ اصلاً برایش مهم نبود.

«این از‌طوری​ اون وقت‌هاییه که‌دیگر​ باید کوتاه بیام.»

با این‌کنجکاوی‌شان​ حال، او‌کنند​ قول داده بود.

«باشه. امروز‌داخل​ استراحت می‌کنیم و‌گوناک​ فردا راه می‌افتیم.»

جو گول آهی کشید:

«من می‌رم خونه... وای خدای من، این‌سوزن‌های​ همه راه اومدم اینجا و نزدیک بود‌فاصله‌شان​ رفتن به خونه رو از دست بدم...»

حتی اگر او را به‌نزدیک‌تر​ خاطر ناخلف بودن سرزنش می‌کردند، باز‌دیگر​ هم نمی‌توانست چیزی در جواب بگوید.

جو گول‌داخل​ رو به‌کردند​ یون جونگ کرد:

«ساهیونگ، تو که‌تلوتلو​ اینجا کاری نداری،‌برد​ بیا بریم خونه.»

«اوه، بیام؟»

«خب، خونه‌کنجکاوی‌شان​ من خیلی راحت‌تر‌نزدیک‌تر​ از خانواده تانگه.»

یون جونگ فقط سر‌کردند​ تکان داد و جو گول‌شوکه​ به بک چون نگاه کرد.

«ساسوک؟»

بک چون لحظه‌ای به‌قدم​ او نگاه کرد و‌سمی‌شان​ به چونگ میونگ گفت:

«فکر کنم باید یه سر با بک‌چشم‌غره​ سانگ به اتحادیه بازرگانان بزنم. به نظر‌سمی‌شان​ می‌رسید حرفی برای گفتن به ارباب اونجا داره.»

«همم.»

چونگ میونگ سر تکان داد.

در میان شاگردان کوه هوا که به خانواده تانگ آمده بودند، بک‌مجبور​ سانگ بیشتر از همه کار داشت. او باید به نمایندگی از هیون‌است​ یونگ که نتوانسته بود بیاید، تجارت چای با یوننان را هماهنگ می‌کرد.

«به نظر می‌رسه عضویت تو‌نزدیک‌تر​ سالن مالی بیشتر از اونی‌قدم​ که انتظار داشتم بهش می‌سازه.»

«ارشد هم راضی بود.‌کردند​ راستش رو بخوای، بک‌چهره‌هایی​ سانگ خیلی سریع یاد می‌گیره.»

«برخلاف ساهیونگِ نادانم جو گول،‌بردم​ که با وجود اینکه پسر‌گوناک​ یه بازرگانه، هیچی بارش نیست؟»

جو گول در حالی که صورتش از خجالت‌سمی‌شان​ سرخ شده بود، فریاد زد: «هی! پای منو‌دارن​ نکش وسط؟!» اما چونگ میونگ فقط خرناس کشید.

«ولی این‌کنجکاوی‌شان​ کاریه که ساهیونگ‌نزدیک‌تر​ باید انجام بده.»

«اگه قرار بود اون کار‌گوناک​ رو بکنم که می‌رفتم کسب و‌صندلی‌هایشان​ کار خانوادگی‌مون رو به ارث می‌بردم!»

«خب باید‌رفتن​ همین کار‌می‌خورد​ رو می‌کردی.»

جو گول از آن دسته آدم‌هایی‌جلوتر​ بود که چون در این کار مهارت‌بودند​ داشت، باید آن را به عهده می‌گرفت.

در واقع این‌طور نبود که خودش این را نداند. وقتی پای استعدادهایش در‌سوزن‌های​ میان بود، موضوع هنرهای رزمی به میان می‌آمد. جو گول از حساب و‌نظر​ کتاب خسته می‌شد، در حالی که بک سانگ در این‌جور کارها مهارت داشت.

«خب، باشه. پس به‌کردند​ همه بگو تا فردا‌چهره‌هایی​ صبح اینجا جمع بشن.»

و به این ترتیب، سرانجام به‌برد​ شاگردان کوه هوا کمی استراحت داده شد.‌چهره‌هایی​ و طولی نکشید که شاگردان پراکنده شدند.

بک چون، جو گول، بک سانگ و یون جونگ به‌ترتیب​ سمت خانه جو گول رفتند، در حالی که یو ییسول‌نظر​ توسط تانگ سوسو به این‌طرف و آن‌طرف شهر کشیده می‌شد.

یو ییسول که هیچ‌وقت علاقه چندانی به این کارها نداشت، چهره‌ای‌دیگر​ درهم‌کشیده داشت. با این حال، متوقف کردن تانگ سوسو که به‌دارن​ نظر می‌رسید برای ادامه دادن بی‌نهایت مصمم است، غیرممکن به نظر می‌رسید.

و هه یون برای پیدا کردن نزدیک‌ترین معبد به خانواده تانگ‌صندلی‌هایشان​ راهی شد و با این حرف که باید به ذهن و‌انداخت​ بدنش که توسط شیطان فرسوده شده بود برسد، از آن‌ها جدا شد.

به لطف این موضوع، چونگ میونگ‌برد​ که در خانواده تانگ تنها مانده بود،‌چهره‌هایی​ بعد از مدت‌ها داشت استراحت راحتی می‌کرد.

«هااااه.»

ببری به اندازه یک خانه به پشت دراز کشیده بود و به شدت عرق‌سمی‌شان​ می‌ریخت. چونگ میونگ روی آن دراز کشیده بود، با یک دست بطری شرابی را نگه‌جریان​ داشته بود و با دست دیگر بک آه را که داشت شیطنت می‌کرد، نوازش می‌کرد.

«چه حس خوبی داره.»

آخرین باری که‌تلوتلو​ این‌طور استراحت کرده‌برد​ بود کی بود؟

به هر حال، او اصلاً به یاد نمی‌آورد آخرین باری که‌همه​ یک استراحت حسابی داشته کی بوده است. اگر آدم‌ها بدون استراحت بدوند،‌جریان​ در نهایت پاهایشان می‌شکند؛ گاهی اوقات، آدم فقط نیاز دارد استراحت کند.

«همه چیزِ‌کنجکاوی‌شان​ اینجا رو دوست‌نزدیک‌تر​ دارم. خیلی خوبه...»

خز ببر نرم‌تر از حد انتظار‌منگ​ بود و شکمش هم خیلی گرم‌تر بود.‌ماجرا​ تا حدی که می‌توانست همان‌جا خوابش ببرد.

اما یک مشکلی وجود داشت...

«آقا.»

«ها؟»

«آقا هیچ کاری‌نگاه​ برای انجام دادن نداره؟‌دیدند​ تو که یه گدایی.»

«گداها مگه اصلاً چیکار می‌کنن؟»

«...»

هونگ ده-کوانگ، یعنی‌غلبه​ همان مشکل، داشت‌می‌رفتند​ به او پوزخند می‌زد.

«و منم دقیقاً‌نگاه​ همین‌جا دارم کارم‌منگ​ رو انجام می‌دم.»

«...مطمئنم که هستی.»

چونگ میونگ‌طوری​ سرش رو‌قدم​ تکون داد.

«حالا که تا سیچوان اومدی، نباید بری یه دوری‌انگار​ بزنی و این‌ور اون‌ور رو بگردی؟ اسم فرقه‌ت هنوزم‌مجبور​ اتحادیه گدایانه، پس برو یه کم اطلاعات جمع کن.»

«نوچ نوچ،‌داخل​ این چه‌کردند​ حرف مزخرفیه.»

هونگ ده-کوانگ نوچ‌نوچی کرد.

«کجای دنیا جایی هست که گدا نداشته‌سوزن‌های​ باشه؟ تو کل سیچوان گداها ریختن. هر اطلاعاتی‌حفظ​ که بخوام پیدا کنم، از قبل پیش اوناست.»

«...»

«اما! مهم نیست چقدر گدای محلی تو سیچوان باشه،‌شوکه​ هیچ‌کدوم‌شون نمی‌تونن وارد خانواده تانگ بشن. الان موندن این‌چیکار​ تو و جمع کردن اطلاعات خیلی بهتر از بیرون موندنه.»

توضیح کاملاً منطقی‌ای‌تلوتلو​ بود، برای همین‌برد​ چونگ میونگ لبخندی زد:

«خب، چیزی هم گیر آوردی؟»

«معلومه. یه سری‌غلبه​ اطلاعات دارم که‌می‌رفتند​ ممکنه برات جالب باشه.»

«ها؟ برای من؟»

«آره.»

«چیه؟»

اما به جای‌غلبه​ جواب دادن، فقط به‌چشم‌غره​ چونگ میونگ خیره شد.

«مفتی؟»

«...»

«به عنوان یه بزرگ‌تر تو این زندگی، باید‌سمی‌شان​ بهت بگم که هر چیزی قیمتی داره. اژدهای الهی‌درباره​ کوه هوا، اگه اطلاعات می‌خوای، باید بهای مناسبش رو...»

«انگار توهم زدی که هر چی تو راهِ اومدن به اینجا‌دیگر​ خوردی و نوشیدی مفتی بوده. فکر کردی چرا این‌طوری شد؟ تو‌دارن​ راه برگشت برنامه داشتم مجبورت کنم علف‌های روی زمین رو بخوری.»

«...غلط کردم.»

اون بلایی که سر اون راهب اومد رو دیده‌کردند​ بود، برای همین تصور می‌کرد چونگ میونگ هیچ تردیدی‌ماجرا​ برای تبدیل کردن یه آدم دیگه به بز نمی‌کنه...

«اهم.»

هونگ ده-کوانگ‌کنجکاوی‌شان​ گلوش رو صاف‌نزدیک‌تر​ کرد و گفت:

«چند تا چیز گیر آوردم،‌گوناک​ ولی بیشترشون ربطی به تو‌روی​ ندارن، به جز یه مورد.»

به اطرافش نگاه کرد‌می‌خورد​ تا مطمئن بشه کسی اونجا‌کردند​ نیست و با پچ‌پچ گفت:

«یادته قبلاً چی بهت گفتم؟»

«ها؟ قبلاً چی گفتی؟»

«اینکه ارباب خانواده تانگ‌کردند​ تک و تنها رفت اون‌طرف،‌شوکه​ سراغ قبیله ده هزار نفر.»

«آها... خب که چی؟»

هونگ ده-کوانگ‌طوری​ قیافه جدی‌ای‌قدم​ به خودش گرفت:

«انگار این اتفاق‌غلبه​ با وجود یه‌می‌رفتند​ سری مخالفت‌ها افتاده.»

«...»

«به نظر می‌رسه جایگاه ارباب تو خانواده خیلی بهتر شده. اما با‌دیدند​ این حال، نمی‌تونه هر کاری دلش می‌خواد بکنه. ولی این چیزی نیست که‌نگاهی​ مردم بتونن راحت ازش چشم‌پوشی کنن، مگه نه؟ اونجا قبیله ده هزار نفره!»

«درسته.»

«برای همین، با مقاومت زیادی روبه‌رو شد. چرا خانواده تانگ باید سپر‌جلوتر​ بلای کوه هوا می‌شد؟ با این حال، انگار ارباب خانواده تانگ تمام‌حرف​ نگرانی‌هاشون رو نادیده گرفته و به هر حال کار خودش رو کرده.»

«هوه.»

چونگ میونگ در حالی که سر تکون می‌داد،‌نگاه​ بطری‌ای که دستش بود رو بالا آورد و یه‌رفته​ جرعه ازش نوشید. دهنش رو پاک کرد و گفت:

«من که حتی‌انگار​ ازش نخواسته بودم‌جلوتر​ این کار رو بکنه.»

بعد سرش‌کنجکاوی‌شان​ رو به‌کنند​ سمت آسمون چرخوند...

اواخر همون شب...

خش‌خش.

قلم‌موی جوهری روی کاغذ سفید می‌لغزید. تانگ گوناک‌سمی‌شان​ که زیر نور چراغ در حال پر کردن برگه‌ها‌درباره​ بود، قلم‌مو رو پایین گذاشت و دستش رو مالید.

خیلی خسته‌ـم.

از وقتی کوه هوا اومده بود، یه کم بیش از حد‌صندلی‌هایشان​ کار می‌کرد. البته تمام تمرکزش روی ساختن شمشیرها برای اون‌ها، هماهنگی‌انداخت​ مجدد تجارت چای با یوننان و در نهایت پایه‌گذاری اتحاد بود.

کارها روی سرش ریخته بود، برای همین‌داخل​ نمی‌تونست استراحت کنه. علاوه بر این، می‌دونست که‌روی​ این مهم‌ترین زمان برای اوج گرفتن دوباره خانواده‌شه.

«هوووف.»

فنجون چایش رو برداشت و اخم کرد.‌چشم‌غره​ وقتی دید چای سرد شده، فهمید خیلی بیشتر‌پرتاب​ از چیزی که فکر می‌کرده مشغول کار بوده.

چای...

همون موقع بود که...

تق تق.

یکی در زد.

ها؟

در زدن یعنی یکی اونجا بود. مهم نبود چقدر‌کردند​ غرق در کارش باشه، افراد خیلی کمی تو خانواده‌ماجرا​ تانگ بودن که اون نتونه حضورشون رو حس کنه.

برای همین گفت:

«چیه؟»

«نباید اول بپرسی کیه؟»

«کاملاً مشخصه کیه.»

غیژژژ!

در باز شد و‌کنند​ شخصی که پشتش ایستاده‌طوری​ بود رو نشون داد.

چونگ میونگ.

با یه نیشخند،‌تلوتلو​ چند تا بطری پر‌داخل​ تو دست‌هاش گرفته بود.

«نظرت راجع‌طوری​ به یه‌قدم​ نوشیدنی چیه؟»

تانگ گوناک نگاهی به‌کنند​ برگه‌هایی که روشون کار‌طوری​ می‌کرد انداخت و لبخند زد:

«فکر خوبیه، کمکم‌نگاه​ می‌کنه یه کم‌منگ​ خستگیم در بره.»

شررر!

لیوان‌های خالی به سرعت پر شدن. کنار برکه کوچیکِ‌پرتاب​ یه طرفِ عمارت، دو نفر نشسته بودن و به‌حرف​ آلاچیق قدیمی‌ای که وسط برکه ساخته شده بود نگاه می‌کردن.

همون‌طور که لیوان‌هاشون از الکل‌نزدیک‌تر​ پر می‌شد، ماه درست بالای‌قدم​ سرشون و برکه قرار گرفته بود.

«فردا قراره برید.»

«آره، کلی‌رفتن​ کار هست که‌بردم​ باید انجام بشه.»

با این لحن‌انگار​ آروم چونگ میونگ،‌جلوتر​ تانگ گوناک لبخندی زد.

«من همیشه به خودم افتخار می‌کردم که مدام‌طوری​ مشغول کارم، ولی وقتی به تو نگاه می‌کنم...‌ترتیب​ با خودم می‌گم نکنه زیادی به خودم مغرور شدم.»

«اِه. این چه حرفیه؟»

«اینا فقط حرف نیست.»

با وجود این‌انگار​ حرف، تانگ گوناک‌جلوتر​ سرش رو تکون داد.

«شاید افراد کوه هوا حسش نکنن. چون اونا دارن با‌قدم​ تو حرکت می‌کنن. اما وقتی از بیرون نگاه می‌کنی، کوه‌فاصله‌شان​ هوا واقعاً تو یه زمان خیلی کوتاه، کارهای بزرگی انجام داده.»

«...»

«خجالت‌آوره. چون من‌تلوتلو​ شور و اشتیاق و‌داخل​ توانایی‌های تو رو ندارم.»

«خیلی به خودت سخت می‌گیری.»

«سخت...» مکثی‌کنجکاوی‌شان​ کرد و‌کنند​ ادامه داد: «می‌فهمم...»

در حالی که لیوانش رو کج کرده‌دیدند​ بود، به چونگ میونگ تعظیم کرد و‌درک​ باعث شد اون از تعجب خشکش بزنه.

«چرا این کار رو می‌کنی؟»

«ممنون که‌طوری​ سوسو رو به‌دیگر​ کوه هوا بردی.»

«...»

برخلاف انتظار،‌داخل​ چونگ میونگ‌کردند​ ساکت شد.

«البته، به عنوان یه رهبر نباید همچین کاری بکنم. اما به عنوان یه پدر، باید اینو بگم. باید اعتراف‌درک​ کنم یه کم خجالت‌آوره، ولی سوسو بعد از رفتن به اونجا خیلی خوشحال به نظر می‌رسید. اون قبلاً مثل‌فقط​ یه گلِ محافظت‌شده بود، اما الان می‌تونم بهش نگاه کنم و بفهمم که تمام مدتِ حضورش تو اینجا ناراحت بوده.»

«این یه سوءتفاهمه.»

«ها؟»

«آره.»

چونگ میونگ‌رفتن​ سرش رو‌می‌خورد​ تکون داد:

«البته، ممکنه الان سرزنده‌تر به نظر برسه، برای همین منطقیه که همچین فکری بکنی. و طبیعیه‌دارن​ که همچین حسی داشته باشی چون قبلاً این روی اون رو ندیده بودی. اما سوسو اینجا ناراحت‌خوب​ نبود، اون همیشه قوی و مثبت‌اندیش بود. الان فقط زندگی دیگه‌ای پیدا کرده که بیشتر بهش می‌سازه.»

«...»

«و این ارباب بود‌کردند​ که بهش اجازه داد‌چهره‌هایی​ اون زندگی رو داشته باشه.»

تانگ گوناک به‌تلوتلو​ چونگ میونگ نگاه کرد‌داخل​ و سر تکون داد.

«درسته، ممنون‌طوری​ که این‌طوری‌قدم​ بیانش می‌کنی.»

«اِه. منم که اینجا باید ممنون باشم.‌چشم‌غره​ شنیدم جلوی قبیله ده هزار نفر رو گرفتی.‌پرتاب​ به لطف تو کارها خیلی راحت‌تر پیش رفت.»

تانگ گوناک حرفش رو قطع کرد:‌منگ​ «مشکلی نیست. روبه‌رو شدن با این‌رفته​ چیزا طبیعیه. این وظیفه‌ایه که من دارم.»

«دقیقاً.»

«این کاری نبود که برای‌دیگر​ جلب توجه یا اعتبار انجامش‌ترتیب​ بدم. کاری بود که باید می‌کردم.»

چونگ میونگ خواست چیز‌کنند​ دیگه‌ای بگه، اما تانگ‌طوری​ گوناک لیوانش رو بالا آورد.

«بنوشیم؟»

«...»

چونگ میونگ چیزی‌انگار​ نگفت و لیوانش‌جلوتر​ رو بالا آورد.

«خوبه.»

دو تا لیوان به آرومی‌گوناک​ به هم خوردن و تصویر‌روی​ ماه توی الکل شفاف تکون خورد.

هر دوشون بدون هیچ حرف یا‌برد​ نگاه دیگه‌ای لیوان‌هاشون رو خالی کردن.‌دیدند​ فقط زیر نورِ برکه دلپذیر نوشیدن.

«با شکل گرفتن‌انگار​ این اتحاد خیلی‌جلوتر​ چیزا عوض می‌شه.»

«آره، چون‌کنجکاوی‌شان​ قراره یه سیستم‌نزدیک‌تر​ جدید پایه‌گذاری بشه.»

«شاید رابطه بین کوه‌کردند​ هوا و خانواده تانگ‌چهره‌هایی​ هم یه کم تغییر کنه.»

«می‌تونیم تحملش کنیم.»

چونگ میونگ لبخندی زد و لیوان‌جلوتر​ خالی تانگ گوناک رو پر کرد.‌مجبور​ همون‌طور که بهش نگاه می‌کرد، گفت:

«خیلی چیزا ممکنه عوض‌کنند​ بشن. درسته، همه‌چی تغییر می‌کنه.‌انگار​ اما یه چیز عوض نمی‌شه.»

«ها؟»

لبخندی زد:

«این حقیقت که‌انگار​ من و تو‌جلوتر​ با هم دوستیم.»

«...»

به جای جواب‌نگاه​ دادن، چونگ میونگ به‌دیدند​ آسمون مهتابی نگاه کرد.

«چه شب قشنگیه.»

«همین‌طوره.»

هر دو به‌غلبه​ هم نگاه کردن‌می‌رفتند​ و لبخند زدن.

«چه شب قشنگیه.»

اون دو نفر به نوشیدن ادامه دادن،‌داخل​ بی‌خبر از اینکه ماه آروم‌آروم غروب کرد و‌روی​ جاش رو به آسمون روشن و آفتابی داد.

درست مثل وقت‌هایی که‌قدم​ چونگ میونگ و تانگ‌سمی‌شان​ بو با هم می‌نوشیدن.

ناولها | novelha.net