چپتر 445: بازگشت فرقه کوه هوا - چپتر 445: این دیگه چه جور راهزنیه؟ (5)
0هیکل بیون چونگ دو برابر یه آدم بالغزیر معمولی بود، و چونگ میونگ هم که خودش درازشون مقایسه با یه جنگجوی عادی ریزهمیزه به حساب میاومد.
وقتی این دو تا کنار همقدمزنان قرار میگرفتن، به نظر میرسید بیونمیکنی چونگ سه برابر بزرگتر از چونگ میونگه.
چونگ میونگ درست روبهروی حریفی که داشت بهصدای سمتش هجوم میآورد ایستاده بود؛ صحنهای که انگاربدجوری یه راسو رو انداخته باشن جلوی یه گاو نر.
«من...!»
«چی!»
دیدن واکنش او همهفرار رو شوکه کرد، حتی ایممیرفت سو-بیونگ هم از جاش پرید.
چونگ میونگ به جایاینطوری اینکه فرار کنه، داشتصدای قدمزنان به سمت حریفش میرفت.
«داری چیکار میکنی!»
البته، اون فکر نمیکرد چونگ میونگ ببازه. این پسر همون اژدهای الهیاینقدر معروف بود. شاید دلیل برندهشدنهای مداومش خیلی واضح نبود، اما مطمئن بودتاب که شکست چونگ میونگ به این سادگیها و با این ضعف رقم نمیخوره.
اما این مالاینکه وقتی بود کهقدمزنان اون شمشیر دستش میگرفت.
تا حالا هیچ شایعهای نشنیده بود که اعضای کوهآروم هوا با دست خالی و بدنشون مبارزه کنن. پس باآره چه اعتماد به نفسی اینطوری میخواست جلوی بیون چونگ وایسه؟
اما درست همون لحظه،سمت یه صدای آروم وچیکار بیحال به گوشش رسید.
«نوچ نوچ.آره بازم قرارهشاگردای بدجوری آسیب ببینه.»
«آره.»
ایم سو-بیونگ بانفسی چهرهای شوکه سمتوایسه شاگردای کوه هوا چرخید.
ساجائه اونا داشت زیر دستحریفش و پای یه گاو نر لهاون میشد، پس چرا اینقدر ریلکس بودن؟
اما وقت نداشت ازشون سوالچرخید بپرسه، چون بیون چونگ بازوشمیشد رو برای حمله تاب داده بود!
«تو!»
بازوهای گندهش که بالااینطوری رفته بود، با قدرت رویآروم سر چونگ میونگ فرود اومد!
کوواااانگ!
تو همون لحظه، گرد و خاک بهاونا همه طرف پخش شد و اون دوبودن نفر تو دل این ابر غبارآلود ناپدید شدن.
کسایی کهجای داشتن تماشا میکردن،کنه چشماشون رو بستن.
راهزنها همیشه به دیدن اینجور صحنههای خشنلحظه افتخار میکردن، اما حتی اونا هم حس کردنقراره این ضربه دیگه بیش از حد ویرانگر بود.
‘مرد؟’
‘نوچ نوچ، آخهچهرهای چرا الکی ملتساجائه رو تحریک میکنی...’
بعد از چند لحظه، راهزنها که نمیتونستن نتیجه رومیرفت ببینن، اخمهاشون رفت تو هم. اما وقتی بالاخره گرد وهمون خاک خوابید، هیچکس نمیتونست چیزی که میبینه رو باور کنه.
«...ها؟»
«ا-این دیگه...»
یه بازو.
بازوی بیون چونگ که با اون قدرت پایین اومده بود، همونطورچیکار تو هوا خشکش زده بود. و زیر اون بازو یه آدممعروف قدکوتاه ایستاده بود که دستِ به شدت لاغرش رو بالا آورده بود.
همه راهزنهااعتماد از دیدن اینمیخواست صحنه فکشون افتاد.
‘دفاعش کرد؟’
با اون دستای عین چوبکبریتش؟
این چیزی نبود که بتوننکنه باورش کنن، اما چطور میتونستن چیزیچیکار به این تابلویی رو انکار کنن؟
«...یا خدا.»
حتی چهرهی همیشه مغرورسمت و خشن بیون چونگ هممیکنی تو شوک فرو رفته بود.
«ت-تو...»
«نوچ.»
چونگ میونگ که خیلی راحتمیخواست و بیخیال اون ضربه روبیحال دفاع کرده بود، نوچی کرد.
«آخه واسهکنه چی اونسمت چرتوپرتها رو میگفتی؟»
و با یهچهرهای حرکت نرم، اون بازویاونا غولپیکر رو پس زد.
بیون چونگ که لحظهای تو شوک بود، از این حرکت جاچیکار خورد و یه قدم رفت عقب. با گیجی بین بازوی خودشمعروف و چونگ میونگ نگاه میکرد؛ اصلاً نمیتونست هضم کنه چه اتفاقی افتاده.
‘این دیگه چیه...’
حس میکرد مشتشقدمزنان رو کوبیده بهمیرفت یه تیکه آهن گنده.
دقیقاً مثل همون صخره غولپیکری بودساجائه که روش تمرین میکرد. مگه میشداینقدر از اون دستهای لاغر همچین حسی گرفت؟
فارغ از اینکه بقیه چه حسیقدمزنان داشتن، چونگ میونگ فقط سرش رومیکنی کج کرد و آستینهاش رو زد بالا.
«از چیزی که فکر میکردم...»
«...»
«انگار فقط داری مسخرهبازی درمیاری.»
چونگ میونگ لبخندی زد، از اون لبخندهاییسمت که میگفت ‘این عالیه’. و از طرفاون دیگه، ایم سو-بیونگ تو شوک فرو رفته بود.
چونگ میونگ همیشه یه پوزخند خبیثانهوایسه رو لباش داشت، اما الان ایمرسید سو-بیونگ کاملاً زبونش بند اومده بود.
‘دفاعش کرد؟’
حمله اونآره غولتشن رو؟ اونمچرخید به این راحتی؟
حتی اگه هنرهای رزمی هم بلد نبود،سمت فقط از نظر قدرت بدنی خالص، بیوناون چونگ دومین آدم قدرتمند این جمع بود.
حتی کسایی کهنفسی ازش قویتر بودن هملحظه هیچوقت شاخبهشاخ باهاش نمیجنگیدن.
حتی با اینکه ببر از گاو نرداری قویتره، میگن اگه ببر بخواد شاخبهشاخ بهببازه یه گاو نر حمله کنه، استخوناش خرد میشه.
ببر به کنار، چونگ میونگ کهساجائه جثهش مثل یه روباه بود، جلویاینقدر این گاو نر رو گرفته بود.
«نه...»
البته، زورِ بازو همهچیز نبود.
قدرت یه رزمیکار نصفش به انرژی درونیش برمیگشتچیکار و نصف دیگهش به بدنش. نه، تو تاریخ موارداژدهای زیادی بود که نشون میداد چیزای بیشتری هم دخیله.
اما حتی با در نظر گرفتن همه اینا،زیر بازم قضیه خیلی عجیب بود. همون موقع، ایمنداشت سو-بیونگ صدای پچپچ شاگردای کوه هوا رو شنید:
«میدونستم اینجوری میشه.»
«آره.»
ایم سو-بیونگکنه سرش روسمت چرخوند و پرسید:
«منظورتون چیه؟»
دیدن قیافهی شوکهشدهشاینکه باعث شد بکقدمزنان چون لبخند بزنه.
«شاید عجیب به نظر برسه،میخواست اما بین تمام شاگردای کوهبیحال هوا، اون از همه قویتره.»
«نه فقط قویترین.»
«اصلاً تو یهچهرهای سطح دیگهست کهساجائه با عقل جور درنمیاد.»
«...»
ایم سو-بیونگاعتماد چشماش رواینطوری ریز کرد.
«با اون بدن؟»
«آه، شایدآره اینطوری بهشاگردای نظر برسه، اما...»
بک چون لبخند تلخی زد.
راستش، باورش سخت بود که اون اصلاً شاگرد کوه هوا باشه.گوشش و از اونم سختتر این بود که باور کنی اون کسیهچرخید که از همون روز اول، شاگردان چونگ رو تو مشتش گرفته بود.
«یه شمشیرزنیِ ظریفقدمزنان و بینقص، از یهداری بدنِ قدرتمند نشأت میگیره.»
«اگه بدنت نتونهچهرهای تحملش کنه، فکرساجائه میکنی شمشیرت میتونه؟»
با یادآوری آموزشهای گذشتهی چونگ میونگ،قدمزنان همون حرفهایی که همیشه باهاشون رومیکنی سرشون غر میزد، از دهنشون بیرون پرید.
یو ییسول آروم زمزمه کرد:
«...پیرمرد.»
اما چیزی که واقعاً روچرخید اعصابشون میرفت این بود کهمیشد حرفای چونگ میونگ کاملاً منطقی بود.
«حتی اگه تمام وزنههای آهنیکنه کوه هوا رو هم جمع کنیم،چیکار بازم به گرد پای تمریناتش نمیرسیم.»
«سنگ و آهن رواینطوری هم میذاره و بعدصدای عین تیله باهاشون بازی میکنه.»
«...اگه فقط ما همسمت حق نظر دادن داشتیم،چیکار میتونستیم یه چیزی بگیم.»
شاگردای کوه هوا همگی آه کشیدن. ایم سو-بیونگزیر با قیافهای که داد میزد ‘این دیگه چه مسخرهبازیایه’،ازشون به اونا و بعد به چونگ میونگ نگاه کرد.
چونگ میونگ آستینهاش رو بالاتر زد و بازوهاشحریفش رو به نمایش گذاشت. با دیدن این صحنهنمیکرد نالهی بلندی سر داد، اما سریع دهنش رو بست.
تو نگاه اول، بازوش لاغر به نظر میرسید. اما ماهیچههایی که بارسید هر حرکتش بیرون میزدن، عین تیکههای سفت آهن بودن. کار به جایی رسیدهزیر بود که با خودشون فکر میکردن این پسر چقدر رو عضلاتش کار کرده.
«در عوض، این یکی یهکم...»
«بیشتر شبیه پنیر توفوعه.»
شاگردای کوه هوااینکه با نگاه به راهزنهاسمت سرشون رو تکون دادن.
«انگار این راهزنی کهاینطوری میگن از همه قویتره،صدای در واقع خیلی ضعیفه.»
«فکر نمیکنیکنه با یه تلنگرحریفش از هوش بره؟»
این شاگردایی که لباس یه فرقه رو پوشیده بودنپای اما عین راهزنها رفتار میکردن، داشتن برای راهزنهای واقعیسوال نوچنوچ میکردن. ایم سو-بیونگ دیگه واقعاً نمیدونست چی بگه.
«هر چی بیشتراینکه میفهمم، کمتر میفهممقدمزنان اینا دارن چیکار میکنن.»
صورتش کمی در هم رفت.
حتی با اینکه بدنش تو بهترین حالت نبود،چیکار وقتی بقیه زیردستهاش رو نادیده میگرفتن، عصبانی میشد.همون هر چی باشه، اونم غرور راهزنی خودش رو داشت.
«بیون چونگ!آره داری چهشاگردای غلطی میکنی؟!»
چشمان ایمجای سو-بیونگ بهفرار زیردستش دوخته شد.
«...تو.»
بیون چونگکنه شروع بهسمت عرق ریختن کرد.
اونم تو نبردهای زیادی شرکت کرده بود... نه،زیر راستش زیاد تو نبرد شرکت نکرده بود، امانداشت از بچگی تو شرایط سخت زیادی قرار گرفته بود.
برای همین، همین یهفرار برخورد کافی بود تاحریفش تواناییهای حریفش رو درک کنه.
«این یارو قویه.»
فقط هنرهای رزمیش قوی نبود، بلکه خود بدنش هم قدرتمندالبته بود. این یعنی قدرت طبیعی بدن چونگ میونگ، حتی بدون استفادهدلیل از چی درونی، به هیچ وجه از بدن اون کمتر نبود.
نمیتونست بفهمهآره همچین چیزیشاگردای چطور ممکنه.
«نوچ.»
چونگ میونگ نوچینفسی کرد و بهوایسه سمتش قدم برداشت.
تکان ناگهانی!
بیون چونگآره یه قدمشاگردای رفت عقب.
بعد، با درک اینکه بقیه چطور بهش نگاه میکنن، سینهاش رو دادمیکنی جلو و صاف ایستاد. تو این مکان پر از راهزن، یکی که بهبرندهشدنهای عنوان یه آدم قوی شناخته میشد، جا بخوره؟ نه، این خیلی شرمآور میشد.
«...تو. شاید اونقدر خوششانس بودی کهوایسه یه بار جلوش رو بگیری، امارسید دفعه دوم از این شانسها نمیاری.»
«آه، که اینطور؟»
چونگ میونگآره دوباره لبخند زدچرخید و همونجا ایستاد.
بعد دستش رو کاملاً بازکنه کرد و به سمت بیونداری چونگ دراز کرد و گفت:
«پس بیا جلو تا ببینیم.میخواست بیا فقط با زور بازوبیحال بجنگیم، بدون استفاده از هیچ تکنیکی.»
بیون چونگ در حالی کهحریفش به چونگ میونگ نگاه میکرد،البته آب دهانش رو قورت داد.
اون معمولاً مبارزه بدون تکنیک روساجائه ترجیح میداد و بقیه هم ایناینقدر رو میدونستن. برای همین نمیتونست تردید کنه.
«کاری میکنمجای از حرفتفرار پشیمون بشی!»
بیون چونگ که با صدای بلند فریادلحظه زد تا افکارش رو از خودش دوربازم کنه، دستش رو روی دست چونگ میونگ گذاشت.
دست بزرگش بهقدمزنان نوعی دست کوچیکترمیرفت رو پوشونده بود.
تقابل قدرت در برابر قدرت.
این همچین مبارزهای بود.
«اون...»
جمعیت باکنه تماشای این صحنهحریفش شوکه شده بود.
و...
«هاااااه!»
بیون چونگ با صدای بلندی فریاد زد و شروع کردبیحال به فشار دادن دستش، طوری که رگهای دستش برجسته شد.چهرهای یه رگ ضخیم و پرخون روی پیشونیش به وضوح دیده میشد.
صورتش از شدت فشاری که برای غلبه برچیکار حریفش میآورد سرخ شده بود. و خیلی زود،همون قدرتش باعث شد پاهاش تو زمین فرو بره.
آماده بود تاچهرهای صحنهای بسازه کهساجائه تو تاریخچهشون ثبت بشه.
«کوااااک!»
هیکلش مثل یه غول خشمگین بود و درصدای حالی که با صورتی سرخ تمام توانش روبدجوری به کار میگرفت، همه در سکوت مطلق تماشا میکردن.
اما...
ترق!
ترق!
صدای پیچ خوردن استخوان به گوش رسید، وصدای با اینکه پاهای بیون چونگ داشت تو زمین فروآسیب میرفت، چونگ میونگ حتی یه ذره هم تکون نخورد.
تضاد بین ظاهر بیون چونگ که انگارداری هر لحظه ممکن بود خون بالا بیاره،ببازه و ظاهر آروم چونگ میونگ، خیلی عجیب بود.
«اوغ! اوغغغ! اوغغغغ!»
بالاخره، دستجای چونگ میونگ یهکنه کم تکون خورد.
اما همهاش همین بود، مچ دستشوایسه دیگه تکون نخورد و بدن چونگرسید میونگ هم از جاش جم نخورد.
و بعد چونگ میونگ گفت:
«نوچ نوچ،آره داشتن قدرت طبیعیچرخید قطعا چیز خوبیه.»
حریفش با چشمهای گشاد شده بهش نگاه کرد. به خاطر فشاریچیکار که روش بود حتی نمیتونست درست حرف بزنه، اما چونگ میونگمعروف که داشت این نیروی فشار رو تحمل میکرد، با آرامش حرف میزد.
تازه، حتی یه ذرهاینطوری هم صدای ناله یاصدای فشار تو صداش نبود.
«قدرت طبیعی تو اینجور چیزا به چه دردی میخوره؟ بدون هیچاون تمرینی، فقط مینوشی و با شراب میخوابی، بعضی وقتا هم میریبرندهشدنهای پول بقیه رو میدزدی، معلومه که زورت بیشتر از این نمیشه.»
بک چون که داشتشاگردای به این حرفها گوشزیر میداد، زیر لب زمزمه کرد:
«نوشیدن کهجای کار خودتفرار هم هست.»
«...ولی اون حداقل تمرین میکنه.»
«درسته.»
خوشبختانه صداشون به چونگشاگردای میونگ نرسید و اونزیر به حرفش ادامه داد:
«قدرت که اینطوری نیست.فرار مهم تمرکزه، تمرکز رویحریفش کاری که داری انجام میدی!»
چشمان چونگ میونگ برقی زد.
چی خالص تویقدمزنان دانتینش به سرعت توداری بدنش به جریان افتاد.
ترق!
چشمهای بیون چونگ لرزید. دستش که تا الان داشت به جلوچیکار فشار میآورد، حالا داشت به عقب هل داده میشد. و همزمان، داشتشاید چیزی رو حس میکرد که تا حالا تو عمرش حس نکرده بود.
«ا... این... چطور ممکنه...»
«اوک!»
اون یکی دستش رو همچرخید دراز کرد تا دست چونگمیشد میونگ رو به پایین فشار بده.
ترق!
صدای پیچ خوردن واضحتراینطوری شد و شونه بیون چونگآروم شروع کرد به پایین رفتن.
«اوغ... اوغ...»
بیون چونگ با چشمهای گشاد شده مقاومت میکرد،زیر اما دست چونگ میونگ حتی یه ذره هم تکونازشون نمیخورد. بدن حریفش داشت زیر این فشار خرد میشد.
بام!
اول، زانویی کهنفسی بیشتر وزن رو تحمللحظه میکرد، روی زمین افتاد.
بوم!
و بعدآره همون اتفاق برایچرخید زانوی دیگهاش افتاد.
دررررر!
با این حال، انگار هنوز تمام قدرتلحظه چونگ میونگ رو دریافت نکرده بود، زانوهاشبازم شروع کردن به فرو رفتن تو زمین.
«آخ...»
چونگ میونگ یه قدم رفت جلو و بیشتر فشار آورد.میشد بدن بیون چونگ آرومآروم به عقب خم شد و هرچون چقدر هم سعی کرد به جلو فشار بیاره، هیچ اتفاقی نیفتاد.
«چـ... چطور. ایـ... این... اوه...»
و کمرش داشت به پایین فشرده میشد. دست و پاش به زور پایین کشیده میشدن وبدجوری بدنش داشت به سمت عقب خرد میشد، تا جایی که حالا سرش با زمین تماس پیدا کردهنداشت بود. تنها چیزی که میتونست ببینه چونگ میونگ بود که با چهرهای آروم دستش رو گرفته بود.
چونگ میونگکنه در حالی کهحریفش نوچنوچ میکرد، خندید.
«موش؟»
«...»
«حالا چیکار کنیم؟نفسی تو که ازوایسه یه مار هم ضعیفتری.»
«...»
ایـ... این عوضی...
چشمهای بیونجای چونگ درفرار هم پیچید.
«این یعنیاعتماد قدرت، ایناینطوری یعنی زور. اوک!»
کوااااک!
طوفانی از قدرت به پایین سرازیرساجائه شد و یک بار دیگه گرداینقدر و خاک رو به هوا فرستاد.
«آخ!»
«چـ... چی شد؟»
با بلند شدن ابر گرد و غبار، راهزنها نفسهاشونمیکنی رو تو سینه حبس کردن. و در نهایت، باالهی نشستن گرد و خاک، هیکل یه مرد نمایان شد.
«تچ.»
چونگ میونگ با قدمهای سبک راه میرفت وحریفش در حالی که دستهاش رو میتکوند، متوجه شد کهببازه توجه همه به چیزی پشت سر اون جلب شده.
«...»
بیون چونگ.
روی زانوهاش افتاده بود، سرش بهساجائه سمت زمین خم شده بود واینقدر به نظر میرسید از هوش رفته باشه.
«...»
این یه منظره شوکهکننده و ترسناک بود. راهزنها که زبونشونبیحال بند اومده بود، به این دو مبارز نگاه میکردن. هرچهرهای چقدر هم نگاه میکردن، به نظر نمیرسید نتیجه تغییری کنه.
چونگ میونگ یه نگاهیسمت به دور و برشچیکار انداخت و لبخند زد:
«کی میخواد دوباره امتحان کنه؟»
«...»
«کسی نیست؟»
چونگ میونگکنه نوچی کردسمت و گفت:
«شماهایی که به خودتون میگینچرخید راهزن، چقدر ضعیفین! کوه هوامیشد بیشتر شبیه راهزنهاست! کوه هوا!»
بک چون بااینکه شنیدن حرفهای ساجیلشقدمزنان از ته دل خندید.
«چونگ میونگ، تو یه تائوئیستی.»
یه تائوئیست نباید راهسمت بیفته و اینطوری باچیکار افتخار همچین حرفی بزنه...
سرش رو تکون داد، بیخیال.
این همون لحظهای بود که چونگ میونگ، اژدهایحریفش الهی کوه هوا، بدون اینکه حتی شمشیرش رو تابببازه بده، کنترل جنگل سبز رو کاملاً به دست گرفت.