---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 483: متحد • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 483: متحد

0

نیک با اضطراب به‌نخوای​ متخصص ویژه نگاه می‌کرد‌وایسی​ که داشت نامه را می‌خواند.

چند ثانیه بعد، کار‌بجنگی​ متخصص ویژه تمام شد و‌طبیعتاً​ به نقطه‌ای نامعلوم خیره ماند.

به نظر‌بخوای​ می‌رسید داشت چیزهایی‌زنده​ را سبک‌سنگین می‌کرد.

بعد، نفس عمیقی کشید.

گفت: «باشه، من هستم.»

«انتخاب خوبیه.»

متخصص ویژه با وحشت برگشت‌زنده​ و هیکل سیاه‌پوشی را دید که‌بجنگی​ بین او و در ایستاده بود.

با دیدن هیکل سیاه‌پوش،‌بسیار​ متخصص ویژه حس کرد‌می‌مرد​ قلبش دارد از کار می‌افتد.

این آدم تا‌حتی​ همین چند لحظه‌نیست​ پیش اینجا نبود!

از کجا پیدایش شده بود؟!

حضور ناگهانی هیکل‌کمک​ سیاه‌پوش، متخصص ویژه‌می‌مونی​ را به وحشت انداخت.

این آدم چقدر قوی بود؟!

در حالی که نامه را‌نیازی​ تو چنگش می‌فشرد، با اضطراب‌نکنی​ پرسید: «تو این نامه رو نوشتی؟»

نیک گفت:‌نیازی​ «نه. گوستی‌بجنگی​ اینو نوشته.»

مرد نفس عمیقی کشید.

پرسید: «واقعاً راسته؟ گوستی و‌سختی​ کوگل‌بلیتز با هم متحد شدن‌حالا​ تا آناتومی رو نابود کنن؟»

نیک گفت: «همون‌طور که تو نامه اومده. تا‌وایسی​ نود دقیقه دیگه، نبرد نهایی شروع می‌شه و آناتومی‌بسیار​ به همراه تمام کسایی که بهشون وفادارن، نابود می‌شن.»

«اما همه می‌دونیم که همه‌تون‌وایسی​ طرف آناتومی نیستین. فقط فرصتش‌قلب​ رو نداشتین که بکشین کنار.»

نیک گفت: «اگه بخوای کمک کنی، زنده می‌مونی.‌نخوای​ حتی اگه نخوای، نیازی نیست تو نبرد نهایی‌طبیعتاً​ بجنگی. همین که کنار وایسی و دخالت نکنی کافیه.»

طبیعتاً، قلب‌افتاد​ متخصص ویژه‌بسیار​ به تپش افتاد.

باید انتخاب بسیار سختی می‌کرد.

اگر اشتباه انتخاب می‌کرد، می‌مرد.

متخصص ویژه پرسید: «تو کی‌زنده​ هستی؟ آناتومی تا حالا اسم‌نیست​ کسی مثل تو رو نشنیده.»

نیک گفت: «این محرمانه‌ست. می‌تونی‌سختی​ منو به عنوان یه نیروی‌حالا​ کمکی از بیرون در نظر بگیری.»

از بیرون؟

تازه آن موقع بود‌بجنگی​ که مرد فهمید قضیه‌کافیه​ از چه قرار است.

این هیکل سیاه‌پوش‌کمک​ باید از یک‌می‌مونی​ شهر دیگر آمده باشد!

مرد نفس عمیقی کشید و‌سختی​ پرسید: «کوگل‌بلیتز از کجا می‌فهمه‌حالا​ که من جزو آناتومی نیستم؟»

نیک گفت: «اول باید بدونم می‌خوای تو‌بجنگی​ این درگیری بی‌طرف بمونی یا می‌خوای به کوگل‌بلیتز‌افتاد​ ملحق بشی؟ هر دو گزینه‌ش برای ما اوکیه.»

تصمیم‌گیری برای مرد سخت بود.

پرسید: «من‌بخوای​ خانواده دارم.‌کنی​ اتفاقی براشون می‌افته؟»

نیک جواب داد:‌باید​ «نه. انتخاب تو‌اگر​ هیچ تأثیری روشون نداره.»

مرد نفس عمیقی کشید.

بعد، پنج ثانیه ساکت ماند.

گفت: «دیگه نمی‌خوام تو این درگیری باشم. تو این چند‌نیست​ سال اخیر، مدام مجبور بودم از قاتلای کوگل‌بلیتز بترسم. می‌دونم‌باید​ که اونا آدم‌بدهای این جنگ نیستن، ولی نمی‌خوام بهشون ملحق بشم.»

«اگه راهی باشه که‌بسیار​ بی‌طرف بمونم، ترجیح می‌دم‌می‌مرد​ همون رو انتخاب کنم.»

نیک سر تکان‌حتی​ داد و کیسه‌نیست​ سیاه‌رنگ را بیرون آورد.

مرد با‌نیازی​ دیدن کیسه،‌بجنگی​ جا خورد.

با حیرت‌بخوای​ پرسید: «تو‌کنی​ کیسه فضایی داری؟!»

نیک گفت:‌افتاد​ «گوستی مال خودشو‌سختی​ بهم قرض داده.»

کیسه‌های فضایی‌می‌مونی​ گنجینه‌های فوق‌العاده‌نخوای​ ارزشمندی بودند.

یکی از این‌نیست​ چیزها به اندازه‌دخالت​ یک شیطان ارزش داشت!

کیسه‌های فضایی اشیایی‌کمک​ بودند که فقط‌می‌مونی​ ایجس می‌توانست تولیدشان کند.

ایجس به سیاه‌چاله دسترسی‌بسیار​ داشت؛ یک شبح غول‌پیکر که‌هستی​ با جذب ماده قدرتمندتر می‌شد.

سیاه‌چاله یک‌می‌مونی​ سقوط‌کرده بود، یک‌نیازی​ شبح سطح هفت!

یکی از قدرتمندترین اشباحی بود‌وایسی​ که بشریت تا به حال‌قلب​ موفق به مهارش شده بود.

یک دشمن هم وجود داشت‌زنده​ که ایجس مهارش کرده بود،‌نیست​ اما این حرف کاملاً دقیق نبود.

تنها دشمنی که ایجس موفق‌سختی​ به مهارش شده بود، در‌حالا​ واقع داوطلبانه مهار شده بود.

به نوعی نیمچه‌متحد ایجس به‌نیازی​ حساب می‌آمد، اما فقط به‌نکنی​ این دلیل که بتواند قوی‌تر شود.

به جز آن یک شبح،‌وایسی​ ایجس فقط چند سقوط‌کرده داشت‌قلب​ که سیاه‌چاله یکی از آن‌ها بود.

برای ساخت یک‌کمک​ کیسه فضایی، کار‌می‌مونی​ با سیاه‌چاله ضروری بود.

با این حال، سیاه‌چاله شبح عظیمی به وسعت‌می‌مرد​ چندین کیلومتر بود و هر بار که کسی‌می‌تونی​ با آن کار می‌کرد، حتی بزرگ‌تر هم می‌شد.

به همین دلیل، ایجس تمایلی‌نیازی​ به کار با آن نداشت،‌نکنی​ مگر در مواقع کاملاً ضروری.

و از آنجا که ساخت یک کیسه فضایی‌کافیه​ نیازمند کار با آن بود، کاملاً قابل درک‌اگر​ بود که کیسه‌های فضایی تا این حد ارزشمند باشند.

کوگل‌بلیتز یکی‌بخوای​ داشت و‌کنی​ آناتومی هم یکی.

فرماندار هیچ‌کدام را نداشت.

ظاهراً گوستی هم یکی داشت.

البته، گوستی کیسه فضایی‌اش را‌وایسی​ به عنوان پاداشی برای خدمات نمونه‌اش‌تپش​ در زمینه علم دریافت کرده بود.

اختراعات او‌بخوای​ در سراسر‌کنی​ جهان استفاده می‌شد.

نیک دستش را‌باید​ داخل کیسه فضایی برد‌اشتباه​ و چیزی بیرون آورد.

وقتی مرد آن چیز‌نخوای​ را در دست نیک‌وایسی​ دید، متوجه قضیه شد.

آن یک یونیفرم متخصص‌بجنگی​ ویژه برای استخراج‌گرانی بود که‌طبیعتاً​ برای آزمایشگاه گوستی کار می‌کردند!

پرسید: «این یعنی از‌کنی​ این به بعد می‌تونم‌نخوای​ برای گوستی کار کنم؟»

نیک در حالی که‌بسیار​ یونیفرم را به سمتش‌می‌مرد​ گرفته بود، سر تکان داد.

مرد به‌می‌مونی​ آزمایشگاه گوستی‌نخوای​ فکر کرد.

صرف‌نظر از اینکه متعصبان‌بجنگی​ زیادی نداشتند، این کار‌کافیه​ اساساً یک شغل رؤیایی بود.

متخصص ویژه در حالی که‌زنده​ یونیفرم را می‌گرفت، گفت: «با‌نیست​ کمال میل قبول می‌کنم. ممنون!»

نیک سر تکان داد و‌سختی​ یک تایمر بیرون کشید و آن‌اسم​ را به متخصص ویژه نشان داد.

نیک گفت: «وقتی این تایمر صفر بشه، اینجا جهنم به پا می‌شه. ده دقیقه قبل از اینکه تایمر صفر بشه،‌اشتباه​ باید یونیفرم رو بپوشی. بعد، وقتی همه‌چیز شروع شد، باید دیوار رو بشکافی و به سمت لایه پایینی فرار کنی.‌قرار​ تا وقتی این یونیفرم تنت باشه، هیچ‌کس نباید تو رو بشناسه، و فقط باید صبر کنی تا آب‌ها از آسیاب بیفته.»

مرد به یونیفرم‌نیست​ توی دستش نگاه‌دخالت​ کرد، دستانش کمی می‌لرزید.

پرسید: «از‌بخوای​ کجا بفهمم‌کنی​ شروع شده؟»

نیک گفت:‌افتاد​ «بهم اعتماد کن،‌سختی​ خودت متوجه می‌شی.»

مرد سر تکان داد.‌نخوای​ «توی نامه نوشته بود‌وایسی​ که باید بهت کمک کنم.»

نیک گفت: «آره. سه تا کار‌دخالت​ هست که برای انجامشون به کمکت‌افتاد​ نیاز دارم. به‌جز یکیشون، بقیه بی‌خطرن.»

مرد دوباره مضطرب شد.

«اول، باید بدونم متخصصان ویژه‌ای هستن که از آناتومی متنفر‌حالا​ باشن و اونا هم بخوان از اینجا برن یا نه. خیلی‌بیرون​ مهمه که این آدما جرئت خیانت به آناتومی رو داشته باشن.»

مرد به‌می‌مونی​ این موضوع‌نخوای​ فکر کرد.

مرد گفت: «دو نفر هستن. چند هفته گذشته باهاشون ملاقات داشتم. داشتیم‌افتاد​ درباره یه نقشه فرار حرف می‌زدیم، ولی هیچ‌وقت فرصتی پیدا نکردیم که‌نشنیده​ عملیش کنیم. خیلی می‌ترسیدیم که به محض فرار، کوگل‌بلیتز ما رو بکشه.»

نیک سر تکان داد. «می‌تونی بیاریشون‌می‌مونی​ توی این دفتر؟ همون پیشنهادی که به‌دخالت​ تو دادم به اونا هم داده می‌شه.»

متخصص ویژه گفت: «می‌تونم سعی کنم، ولی به این سادگی‌ها نیست.‌اسم​ نوچه‌های پادشاه دریا دارن ما رو می‌پان، و اگه تعداد زیادی‌بگیری​ از ما یه جا جمع بشیم، ممکنه به پادشاه دریا خبر بدن.»

«می‌تونم یکی‌یکی بفرستمشون داخل،‌نخوای​ با بیست دقیقه فاصله.‌وایسی​ این باید جواب بده.»

نیک اخم کرد.

نیک گفت:‌بخوای​ «باشه. صاحب‌کنی​ این دفتر کیه؟»

مرد با‌افتاد​ تعجب ابرویی‌بسیار​ بالا انداخت.

این غریبه نمی‌دانست‌حتی​ این دفتر متعلق‌نیست​ به چه کسی است؟

گفت: «این یکی از دفترهای فرعی آقای هاروئه.‌کافیه​ منم فقط با این بهونه تونستم بیام تو که‌اشتباه​ به آدمای مرجانی گفتم از اینجا یه صدایی شنیدم.»

نیک با خود فکر‌کنی​ کرد: جای تعجب نیست‌نخوای​ که کسی اینجا نبود.

نیک پرسید: «چطور می‌خوای بهشون‌سختی​ توضیح بدی که قراره دو‌حالا​ تا متخصص ویژه دیگه بیان اینجا؟»

مرد گفت: «اون‌حتی​ مشکل منه، نه تو.‌بجنگی​ یه راهی پیدا می‌کنم.»

نیک گفت: «باشه. پس، این تمام چیزیه‌نکنی​ که ازت می‌خوام. دو تا کار دیگه‌بسیار​ رو می‌ذارم برای دوستات تا عادلانه باشه.»

لحظه‌ای بعد، نیک یک تکه‌زنده​ کاغذ و یک خودکار برداشت و‌بجنگی​ شروع به نوشتن نامه‌ای طولانی کرد.

چند دقیقه‌ای‌افتاد​ طول کشید، اما‌سختی​ بالاخره تمامش کرد.

نیک گفت: «این رو بده‌نیازی​ به اونی که قوی‌تره. می‌خوام‌نکنی​ اول اون شخص رو ببینم.»

متخصص ویژه‌نیازی​ نامه را گرفت.‌وایسی​ «اجازه دارم بخونمش؟»

نیک سر تکان داد.

متخصص ویژه آن را‌بسیار​ خواند و وقتی تمام‌می‌مرد​ شد، نفس عمیقی کشید.

گفت: «این...»‌می‌مونی​ و حرفش را‌نیازی​ نیمه‌کاره رها کرد.

نیک گفت: «تو توی یکی از کارها بهم‌کافیه​ کمک کردی. وفاداریت رو ثابت کردی. اون دو‌اگر​ تای دیگه هنوز باید خودشون رو ثابت کنن.»

مرد دوباره نفس عمیقی کشید.

گفت: «باشه. کار‌باید​ دیگه‌ای هست که‌اگر​ بخوای برات انجام بدم؟»

«نه، دوستت به دوست دومت خبر می‌ده. تو‌وایسی​ فقط لازمه نامه رو به دوست دومت بدی‌باید​ و توی دفترت منتظر بمونی تا وقتش برسه.»

مرد با اضطراب‌نیست​ گفت: «باشه. پس،‌دخالت​ من دیگه می‌رم.»

نیک سر تکان داد.

مرد از کنار‌باید​ نیک گذشت و‌اگر​ به سمت در رفت.

«من...»

مرد می‌خواست بگوید که‌بجنگی​ دارد می‌رود، اما وقتی‌کافیه​ برگشت، حرفش در دهانش ماسید.

او غیبش زده بود!

آن پیکر‌افتاد​ سیاه‌پوش ناپدید‌بسیار​ شده بود!

لرزه بر جان مرد افتاد.

سپس، اتاق را ترک کرد.

نیک در‌بخوای​ شکاف بالای‌کنی​ در منتظر ماند.

چندین دقیقه گذشت.

او مجبور‌می‌مونی​ شد سی‌نخوای​ دقیقه صبر کند.

سرانجام، در باز شد.

این بار،‌بخوای​ دو نفر‌کنی​ وارد شدند.

مردی مو مشکی با کلافگی پرسید:‌اگر​ «خب، که چی؟ چی این‌قدر مهمه‌کسی​ که باید اینجا در موردش حرف بزنیم؟»

زن مو قرمزی با‌نخوای​ اضطراب گفت: «خب، یه‌وایسی​ چیزی توی این مکان بود.»

در پشت سرشان بسته شد.

وقتی نیک شنید که زن‌زنده​ مو قرمز عبارت رمز را‌نیست​ به زبان آورد، فهمید متحدش کیست.

مرد با کلافگی‌باید​ پرسید: «یه چیزی‌اگر​ توی این مکان؟»

تلپ.

ناگهان، چیزی روی سر‌بجنگی​ مرد مو مشکی افتاد و‌طبیعتاً​ او به بالا نگاه کرد.

یک جور دستگاه‌کمک​ عجیب بود که تا‌حتی​ به حال ندیده بود.

ززز تززز تزززز!

ناگهان، مانع او‌حتی​ دچار اختلال شد،‌نیست​ ظاهر و ناپدید می‌شد.

زن مو‌نیازی​ قرمز دندان‌هایش را‌وایسی​ روی هم سایید.

تفنگی بیرون کشید.

آن را‌افتاد​ به سمت سر‌سختی​ مرد نشانه گرفت.

و ماشه را کشید.

ناولها | novelha.net