چپتر 498: به این شهر نگاه کن
0سایمون چند دقیقهپیش بعد از ساختماناندازه بیرون آمد. «بریم.»
نیک سر تکان دادبهمراتب و هر دو بهمیتوانست سمت شمال شرقی پرواز کردند.
آنها از بخش کوچکی ازنمیداد اقیانوس گذشتند و به جزیرهایقدرتمندتر در شمال شرقی قاره متروک رسیدند.
بهخاطر سرعت سایمون،الان رسیدنشان فقط چندگسترش ثانیه طول کشید.
شهر زرشکی.
بهمحض اینکه ابرسازه شهربهمراتب زرشکی در میدان دید نیکجانش ظاهر شد، چشمانش را بست.
شاید حالا عضو ایجس بود،نمیداد اما دریای زرشکی هیچ اهمیتیقدرتمندتر به مقام و جایگاه نمیداد.
در تصویر کلی، دریای زرشکی هنوز همیافته بهمراتب قدرتمندتر از نیک بود و یکنیاز نگاه بیدقت هنوز هم میتوانست جانش را بگیرد.
نیک با چشمان بستهداده پرسید: «میتونی با زفیکستگسترش ما رو مخفی کنی؟»
سایمون پرسید:کلی «البته، ولی چراقدرتمندتر همچین چیزی میخوای؟»
«میخوام شهر رومقام بهت نشون بدم. فقطکلی چند دقیقه طول میکشه.»
سایمون اخم کرد.
میخواست برگردد تا ازداده انوی نگهبانی کند، اما تصمیمیافته گرفت با نیک راه بیاید.
سایمون جواب داد: «باشه.»
نیک گفت: «لطفاًمقام نزدیک لبه جنوبیتصویر شهر فرود بیا.»
سایمون همین کار رااندازه کرد و هر دوآنجا به حاشیه شهر رسیدند.
حالا دیگر دیوارهایپیش عظیمی دوباره شهراندازه را احاطه کرده بودند.
حادثه دریای زرشکی بیش از ده سالبیدقت پیش رخ داده بود و تا الان، کلزفیکست شهر دوباره به اندازه سابقش گسترش یافته بود.
از آنجا که دریای زرشکینمیداد دیگر نمیتوانست با تهدیدات خارجی مقابلهنگاه کند، دوباره به دیوارها نیاز بود.
نیک و سایمون درستاندازه پشت دیوارهای بلند، نزدیکآنجا ورودی جنوبی شهر ایستادند.
هیچکس به آنها توجهی نمیکرد.
نیک بیصدا به سمت شرققدرتمندتر راه افتاد و سایمون درحالیکهبگیرد به اطراف نگاه میکرد، دنبالش رفت.
شهر آنقدرهااهمیتی هم بدجایگاه به نظر نمیرسید.
کاملاً نوساز و تمیز بود.
نیک و سایمون از روی چند خانه پریدندگسترش تا اینکه به چند خانه دیگر رسیدند کهنیاز به اندازه بقیه شهر نوساز به نظر میرسیدند.
در ظاهر، هیچهنوز فرقی با بقیهنگاه قسمتهای شهر نداشتند.
اما اگر کسیمقام به مردم نگاهتصویر میکرد، تفاوت را میدید.
نیک درحالیکه به مردمیاندازه که در حال رفتوآمدآنجا بودند اشاره میکرد، پرسید: «میبینیشون؟»
سایمون با ابرویی بالاداده رفته به آنها نگاه کرد.یافته «خیلی خسته به نظر میان.»
نیک سر تکان داد. «همین اواخر،نگاه کوگلبلیتز دوباره برگشته به همون روشهایبسته قدیمیش با مالیات خون. میبینی چقدر لاغرن؟»
سایمون جواب داد: «میبینم،جایگاه اما این رو توی خیلیبهمراتب از شهرهای دیگه هم دیدم.»
نیک دوباره سر تکان داد. «و بخش بدش همینه. فقطتهدیدات این شهر نیست. سعی کن فراموش کنی که این چقدرهیچکس عادیه و به این فکر کن که آیا درسته یا نه.»
سایمون جواب داد: «معلومه که درست نیست، اما زنده موندنآنجا تو این دنیا خیلی سخته. اسپکترها یه تهدید دائمیان وورودی ایجس برای مقاومت در برابرشون به زفیکسِ شهرها نیاز داره.»
نیک به سایمون نگاه کرد.قدرتمندتر «باور داری که برای رسیدنبگیرد به این هدف، رنج کشیدن لازمه؟»
جواب داد:اهمیتی «ندیدم راهجایگاه دیگهای جواب بده.»
نیک گفت: «سایمون، اگه آدمای پولدارتر یکمیافته بیشتر مایه بذارن، نیازی نیست فقرا رنجنیاز بکشن. از لحاظ منطقی جور درمیاد، مگه نه؟»
سایمون جواب داد: «معلومه، ولی بهاندازه این سادگیها هم نیست. پولدارها پولدارن چونخارجی توی درآوردن و نگهداشتن پولشون خیلی ماهرن.»
نیک گفت: «و حقشونه که پولشوننگاه رو داشته باشن. پولدارها بازم پولدار میمونن.پرسید حتی وقتی من مسئول شهر زرشکی بشم.»
«تفاوتش تویاهمیتی اینه که چقدرنمیداد قراره پولدار باشن.»
سایمون ابرو بالا انداخت. «پولدارها قدرتمندترین آدماییافته این شهرن. همهچیز دست اوناست. گرفتن ازنیاز اونا یعنی کل شهر رو دشمن خودت کنی.»
نیک جواب داد: «این همون بهاییه کهسابقش باید پرداخت بشه. فقرا به یه آدم قویدیوارها نیاز دارن که به فکر منافع اونا باشه.»
«میدونم قراره به جونم سوءقصد بشه.نگاه قدرتمندها تمام تلاششون رو میکنن تا اونپرسید کوه گوشت و زفیکسشون رو نگه دارن.»
نیک رو به سایمون کرد. «اماتصویر من حاضرم جونم رو به خطربیدقت بندازم و با سوءقصدهاشون روبهرو بشم.»
«حاضرم کلداده شهر رواندازه دشمن خودم کنم.»
سایمون باسال نگرانی بهداده نیک نگاه کرد.
میفهمید که این هدفِبهمراتب شرافتمندانهای است، اما ایدهمیتوانست بسیار بدی به نظر میرسید.
سایمون پرسید: «نمیتونیمقام این کار رو باکلی خطر کمتری انجام بدی؟»
نیک جواب داد:الان «خودت گفتی. هنوز ندیدییافته راه دیگهای جواب بده.»
«فقط یه حقیقت تو اینالان دنیا وجود داره و ایجس ایننمیتوانست حقیقت رو خیلی خوب نشون میده.»
نیک گفت: «قدرت همهچیزه.»
«اسپکترها بهاهمیتی این دنیا حکومتنمیداد میکنن چون قدرتمندن.»
«انسانها فقط به این دلیل میتوننگسترش زنده بمونن که ایجس اونقدر قدرتمندمقابله هست که در برابر اسپکترها مقاومت کنه.»
سایمون با نگاهی نامطمئن بهالان نیک خیره شد. «شاید اینطورآنجا باشه، اما تو قدرتمند نیستی.»
نیک جواب داد: «با این حال، من هنوزم حاضرم جونم روچشمان برای چیزی که بهش باور دارم به خطر بندازم. اگه یه متخصصمیخوای اولیه حاضره همچین کاری کنه، فرماندارها که قدرتمندترین افرادن چه بهانهای دارن؟»
سایمون جوابی نداد.
نیک گفت: «شاید قدرتمندتریناندازه آدم این شهر نباشم،آنجا اما سرسختترین و مقاومترینشونم.»
چشمان نیک باریک شد. «تا زمانی که بتونم از سوءقصداشونآنجا جون سالم به در ببرم و آدمایی که جلوم وامیستنورودی رو بکشم، دیر یا زود، قدرتمندا مجبور میشن کوتاه بیان.»
سایمون نظر داد: «گفتنش آسونه.»
نیک فقطاهمیتی بیصدا سرجایگاه تکان داد.
نیک سایمون را در درگز جدیدگسترش چرخاند و مردم دچار سوءتغذیه ومقابله تحت فشار را به او نشان داد.
طبیعتاً تماشای آنها حس خوبیالان نداشت، اما سایمون این صحنههاآنجا را در شهرهای مختلفی دیده بود.
در نهایت، هرهنوز دو به خودنگاه شهر خارجی رسیدند.
نیک پرسید: «میدونیمقام چرا درگز روتصویر بهت نشون دادم؟»
سایمون جواب داد:الان «نه. من اینگسترش صحنهها رو خیلی دیدم.»
«میخواستم بهت نشون بدمداده که این شهر هیچگسترش فرقی با شهرهای دیگه نداره.»
نیک رو به سایمون کرد. «وضعیتنگاه الانِ این شهر رو خوب به خاطرپرسید بسپار، چون چند سال دیگه اصلاً نمیشناسیش.»
«میخوام ثابت کنم که اگه بتونمتصویر اوضاع رو اینجا تغییر بدم، میتونم تومیتوانست شهرهای دیگه هم همین کار رو بکنم.»
«هدفم دیگه فقطالان بهتر کردن زندگی مردمیافته فقیر شهر زرشکی نیست.»
«وقتی کارم با شهرداده زرشکی تموم شد، میخوام بهیافته شهرهای دیگه هم کمک کنم.»
سایمون ابرویی بالاهنوز انداخت. «ادعای بزرگیه. خیلیبیدقت مطمئن به نظر میرسی.»
نیک بااهمیتی چشمانی پرحرارت بهنمیداد جلو خیره شد.
«این اطمینان نیست.»
«ضرورته.»
«باید بهکلی هر قیمتی کهقدرتمندتر شده موفق بشم!»
«اگه نتونم موفقمقام بشم، کل زندگیمتصویر بیمعنی و بیارزشه.»
«این مثلداده یه مبارزهاندازه تا مرگه.»
«یا موفق میشم، یا میمیرم.»
صحنههایی ازکلی زندگی نیک ازقدرتمندتر ذهنش عبور کرد.
هوروا.
پاتور.
حادثه دریای زرشکی.
نیک آدمهای مهمی را درقدرتمندتر زندگیاش و تعداد زیادی ازبگیرد غریبههای بیگناه را کشته بود.
عذاب وجدانش پایانی نداشت.
او توانسته بود بهاندازه زندگی ادامه دهد وآنجا روی آیندهاش شرط ببندد.
روزی میتوانستسال خودش راداده رستگار کند.
اما حالا،کلی این روشبهمراتب دیگر جواب نمیداد.
فرصت فرا رسیدهمقام بود و بهتصویر همراه آن، سرنوشت نیک.
رستگاری یا مرگ.
برای زنده ماندن،پیش نیک دیگر نمیتوانست رویسابقش یک احتمال شرط ببندد.
حالا بایدکلی روی یکبهمراتب قطعیت شرط میبست.
و همهچیزاهمیتی به خودشجایگاه بستگی داشت.
او تمامداده قدرت رااندازه در دست داشت.
دیگر هیچ بهانهای وجود نداشت.
حالا بایدکلی موفق میشد، وگرنهقدرتمندتر همهچیز بیفایده بود!
سایمون بااهمیتی نگرانی بهجایگاه نیک نگاه کرد.
میتوانست حس کندالان که نیک چقدر منقبضیافته و تحت فشار است.
واقعاً او راپیش یاد تماشای کسی میانداختسابقش که برای جانش میجنگید.
با نزدیک شدنهنوز به ابرسازه، سایمون بیصدابیدقت به دنبال نیک رفت.
نیک گفت: «لطفاً منو ازنمیداد یکی از سوراخها ببر داخل.قدرتمندتر نمیخوام فعلاً کسی منو ببینه.»
سایمون با بیخیالی جواب داد: «حتماً.»گسترش و هر دو از میان یکیمقابله از سوراخهای ابرسازه به داخل پرواز کردند.
کمی بیشتر از یک روزالان از آن مبارزه بزرگ میگذشت ونمیتوانست سوراخها هنوز کاملاً تعمیر نشده بودند.
آن دوکلی در شهربهمراتب داخلی فرود آمدند.
نیک پرسید:اهمیتی «جولیان روجایگاه کجا نگه میدارن؟»
سایمون پرسید:داده «میخوای اول بهسابقش حساب اون برسی؟»
نیک سر تکان داد.
«گذاشتمش توی یکی از واحدهای مهار کوگلبلیتز.بیدقت به خاطر قدرت خطرناکش، دستور دادم فقطمیتونی قهرمانان اجازه دسترسی بهش رو داشته باشن.»
نیک دوبارهاهمیتی سر تکان داد.نمیداد «انتخاب هوشمندانهای بود.»
آن دو به سمت کوگلبلیتزسابقش رفتند و بدون اینکه کسیتهدیدات متوجه شود، از ورودی گذشتند.
قدرتهای سایمون باورنکردنی بود.
سایمون و نیک تا بالاترینقدرتمندتر طبقه رفتند و نیک اوبگیرد را به سمت دری راهنمایی کرد.
نیک در زد.
سایمون گفت: «آه، منطقیه.»
او میتوانستسال فضای پشت درالان را درک کند.
سپس، مخفی کردن حضورشانبهمراتب را متوقف کرد ومیتوانست لحظهای بعد، در باز شد.
آریا لایت با تعجبجایگاه به آن دو نگاه کردبهمراتب و سلام داد: «محافظ عالیمقام.»
سپس با تکان دادناندازه سر به سمت نیک،آنجا با لحنی عادی گفت: «نیک.»
نیک با لحنی خنثیداده گفت: «چند تا کارگسترش هست که باید بهشون برسیم.»
سایمون فقطکلی بیصدا کناربهمراتب نیک ایستاده بود.
آریا ابرویی بالا انداخت.
تقریباً به نظرالان میرسید بین این دویافته نفر، نیک رئیس است.
او جوابسال داد: «باشه.داده چی نیاز دارید؟»
نیک گفت: «دسترسی به جولیان.»
آریا چشمانش را باریک کرد.
طبیعتاً او باور نمیکرداندازه که نیک از هویتآنجا واقعی جولیان خبر نداشته باشد.
آن دو برای بیشداده از یک دهه، بیش ازیافته حد به هم نزدیک بودند.
او پرسید: «برای چی؟»
چشمان نیک باریک شد.
«برای اینکه بکشمش.»