چپتر 494: شب
0نیک از اتاقدیدیش بیرون آمد، هنوزدیدی مات و مبهوت بود.
او قهرماندیدی نور راحتی دیده بود.
قویترین انسان زنده.
و قهرمان نوراجازه به او یکنگفتن اسم داده بود!
وقتی قهرمان نور را دید،شوک فهمید که ایجس همان جایحرف درستی است که باید باشد.
ایجس سپر واقعی بشریت بود!
نیک از اتاقنگفتن بازوی چپ گذشت وبکنم وارد تالار یادبود شد.
بهمحض ورود، دیداجازه که سایمون نگاهینگفتن به او انداخت.
نیک بهخوب سمت سایمون رفتشوک اما چیزی نگفت.
نیک خیلیدیدی حواسپرت بهحتی نظر میرسید.
سایمون بابگم کنجکاوی پرسید:نمیخوام «چطور بود؟»
نیک به سقف خیره شد.
جواب داد: «خوب بود.»
سایمون پرسید: «دیدیش؟»
نیک سر تکان داد.
سایمون بانمیدونم شوک پرسید: «قهرمانبگم نور رو دیدی؟»
نیک دوباره سردیدیش تکان داد. «حتیدیدی باهاش حرف هم زدم.»
سایمون طوری نگاهدوباره میکرد که انگار غرقزدم در شگفتی شده بود.
با احترام گفت: «فقط سپرها میتونن قهرمانبکنم نور رو ببینن، و از چیزی کهمیتونم شنیدم، این اتفاق خیلی خیلی کم پیش میآد.»
سایمون پرسید: «چطور آدمی بود؟»
نیک لبخند زد.
نیک گفت:دیدی «دقیقاً مثلحتی داستانها. فقط پیرتر.»
«خیلی آدم خوبی بود، وهیچ میتونستم بفهمم که واقعاً فقطمیفهمم بهترینها رو برای بشریت میخواد.»
سایمون بانمیدونم احترام بهدارم نیک نگاه کرد.
البته، احترامش به خود نیکشوک نبود، بلکه به تصویری بود کهزدم نیک از قهرمان نور نشان میداد.
سایمون پرسید: «چیزیدوباره هست که بتونیحرف در موردش بهم بگی؟»
نیک جواب داد: «نمیدونم چی رو اجازهبکنم دارم بگم و چی رو نه. چیزیمیتونم بهم نگفتن، و نمیخوام هیچ ریسکی بکنم.»
سایمون آهی کشید. «میفهمم.»
لبخند نیک برگشت.دیدیش «اما مطمئنم یه چیزدوباره رو میتونم بهت بگم.»
توجه سایمون جلب شد. «چی؟»
نیک با غرور ونمیخوام خوشحالی گفت: «اون یهآهی فامیل جدید بهم داد.»
سایمون پرسید: «اوه؟ چیه؟»
نیک گفت: «داسک. بهمحض اینکهشوک به ایجس ملحق بشم، بهحرف اسم نیک داسک صدام میزنن.»
چشمان سایموندیدی از رویحتی شوک گشاد شد.
نیک به سایمون نگاه کرد.
نیک گفت: «انگار تعجب کردی.»
سایمون با ابروهای بالا رفتهشوک به نیک نگاه کرد وحرف بعد لبخند درماندهای روی صورتش نشست.
سایمون با لبخندی معذبحتی گفت: «به نظر میرسه حسابینگاه روی قهرمان نور تأثیر گذاشتی.»
نیک پرسید: «چرا؟»
سایمون پرسید: «نمیدونی؟»
«چیو نمیدونم؟»
سایمون گفت:دیدی «اینکه اسمتحتی چه معنیای میده.»
نیک پرسید: «مگه معنی خاصی داره؟ فکربکنم میکردم فقط یه کلمه قشنگه. قرار نیستمیتونم همه اسمها معنی داشته باشن، مگه نه؟»
سایمون گفت: «واسه تو داره.»
نیک پرسید: «معنیش چیه؟»
سایمون قبل از اینکه سعی کند کلماتزدم مناسب را پیدا کند، گفت: «خب... توشده دوران باستانیان، خورشید قرار بود غروب کنه.»
نیک پرسید: «غروب؟ یعنی چی؟»
«باستانیان میگفتن که خورشید تو آسمون حرکتنمیخوام میکرده. مثل امروز نبوده که خورشید همیشهبرگشت و تو هر لحظه بالای سر همه باشه.»
سایمون توضیح داد: «خورشید از افق شرق بالا میاومد،باهاش حرکت میکرد تا دقیقاً بالای سرت برسه، و توشده غرب غروب میکرد. یعنی از افق میگذشت و ناپدید میشد.»
چشمان نیک گشاد شد.
سایمون گفت: «داسک به زمانی میگن که خورشید قرارهکشید آسمون رو ترک کنه و تو غرب ناپدید بشه.غرور سپیدهدم هم زمانیه که خورشید از شرق پیداش میشه.»
نیک پرسید: «پساجازه زمان بین داسکنگفتن و سپیدهدم چی میشه؟»
سایمون توضیح داد: «بهتکان اون میگن شب، و دنیاباهاش رو پر از تاریکی میکنه.»
کابوس بلافاصلهدیدی در ذهنحتی نیک نقش بست.
پر کردن دنیا از تاریکی؟
این وحشتناک به نظر میرسید!
سایمون با معذب بودن لبخند زد. «پس، حدس میزنم قهرمان نور باور دارهنگاه که تو استعداد این رو داری که بالاخره خورشید رو پایین بکشی. اگهاین با چشمای خودم نمیدیدم که از اتاقش بیرون اومدی، عمراً حرفت رو باور میکردم.»
نیک هنوز در شوک بود.
قهرمان نور باورنگفتن داشت که اوریسکی میتواند خورشید را بکشد؟
نیک با خود فکر کرد: یعنینگفتن به خاطر توانایی منه؟ قهرمان میدونهکشید که من با نال در تماس بودهام.
نیک اخم کرد.
و این رودوباره هم میدونه که منزدم توانایی کابوس رو دارم.
نیک به گوشهاینگفتن نگاه کرد، نمیدانست چهبکنم حسی باید داشته باشد.
من دو تا توانایی از جاوداناننگفتن دارم. مطمئن نیستم تا حالا کسیکشید مثل من وجود داشته یا نه.
شاید واسه همینهدیدیش که باور دارهدیدی من شانسی دارم.
نیک آهی کشید.
میدونم که میتونم زندگینمیخوام مردم عادی رو توآهی خیلی از شهرها بهتر کنم.
اما فکر نمیکنم اون چیزیبگم که برای تبدیل شدن به قویترینآهی انسان زنده لازمه رو داشته باشم.
میدونم قدرتمندم،خوب اما قطعاًتکان قدرتمندترین نیستم.
باید هزاران، اگه نگیمحتی دهها هزار، متخصص توطوری سراسر دنیا وجود داشته باشن.
شاید از ۹۰ درصد، یاهیچ حتی ۹۵ درصدشون قویتر باشم، امابرگشت فکر نمیکنم از همهشون قویتر باشم.
قطعاً یهنمیدونم سری هیولای واقعیبگم اون بیرون هستن.
حس غرورِ ناشی از دریافت یکدیدی اسم از قهرمان نور محو شد ونگاه جای خود را به فشار سنگینی داد.
بیش از حد بود.
این همه انتظار.
نیک با آهیاجازه تو دلش گفت:نگفتن «من فقط یه متخصصم.»
سایمون با دیدن چهرهتکان درهمشکسته نیک گفت: «آره،حتی شاید نباید بهت میگفتم.»
نیک گفت: «نه، مشکلی نیست...»باهاش و صدایش آخر جمله تحلیل رفت.انگار «فقط... هضم این همه چیز سخته.»
سایمون و نیک چند دقیقههیچ دیگر هم صحبت کردند تا اینکهبرگشت درِ اتاق بازوی چپ باز شد.
بازوی چپ، هلیا ژانوس، ازبگم اتاق بیرون آمد و بلافاصله باآهی چهرهای خنثی به نیک نگاه کرد.
نیک و سایمون با عجلهشوک جلو رفتند و محترمانه درحرف برابر بازوی چپ تعظیم کردند.
در حالی که تعظیم میکردند، مرد جوانزدم از اتاقِ پشت سر بازوی چپ بیرون آمداحترام و خیلی عادی برای نیک دست تکان داد.
در حالی که به راهشهیچ ادامه میداد، با لبخند گفت:میفهمم «تمام تلاشت رو بکن، نیک.»
نیک جواب داد: «ممنونم.»
مرد همانطور که تالارهایتکان یادبود را ترک میکرد،حتی فقط دست تکان داد.
بازوی چپ گفت: «نیک.»
نیک بابگم احترام جوابنمیخوام داد: «بله.»
با کمینمیدونم بیحوصلگی پرسید: «بهعنوانبگم پاداش چی میخوای؟»
طبیعتاً نیک میدانست که به احتمالدیدی زیاد پاداشی دریافت میکند و ازطوری قبل به آن فکر کرده بود.
گفت: «میخوامدیدی به ایجسحتی ملحق بشم.»
هلیا با لحنی یکنواخت گفت:هیچ «این از قبل مشخص شده. اینبرگشت پاداشت نیست. یه چیز دیگه بگو.»
نیک سر تکان داد. «پس، میخوامنگفتن اون متعصب به اسم جولیان که تازگیمیفهمم تو شهر زرشکی دستگیر شده، کشته بشه.»
بازوی چپخوب پرسید: «درخواستتکان عجیبیه. چرا؟»
نیک اخمدیدی کرد و بهباهاش زمین خیره شد.
گفت: «اونبگم خیلی چیزانمیخوام درباره من میدونه.»
سایمون بانمیدونم کمی تردید بهبگم نیک نگاه کرد.
سایمون هم توانایی نیک راشوک میدانست، و به نظر میرسید نیکزدم نمیخواست کسی از آن باخبر شود.
بازوی چپ جواب داد:حتی «باشه. چیز دیگهای نیست؟طوری این که نشد پاداش.»
نیک گفت: «میخوام گوستی هم به ایجس ملحق بشه و شهر زرشکیمطمئنم رو ترک کنه. اونم زیاد میدونه، اما در مقایسه با جولیان، گوستیچیه آدم خوبیه که بهم کمک کرده. وجدانم قبول نمیکنه مرگش رو بخوام.»
هلیا با ابروییاجازه بالا رفته پرسید: «هموننمیخوام محققِ شهر قارچ زرشکی؟»
نیک جا خورد. «شما میشناسیدش؟»
هلیا سر تکان داد. «اون کمک زیادی به ایجس کرده.میکرد میدونه که یه جای خالی براش تو ایجس هست، اماببینن هنوز این موقعیت رو قبول نکرده. اگه بخوای، میتونیم راضیش کنیم.»
نیک آهی کشید.
راضی کردنش احتمالاً برایدارم او خوشایند نبود، اماهیچ از مرگ بهتر بود.
نیک گفت: «آره، لطفاً.»
هلیا گفت:دیدی «بسیار خب.حتی چیز دیگهای نمیخوای؟»
نیک گفت: «میتونم موقعیتی داشته باشمریسکی که بتونم به مردم کمک کنم؟ میخوامچیز از بهبود وضعیت شهر زرشکی شروع کنم.»
هلیا با صدایی خشک و بیروحنگفتن گفت: «جالبه، این دقیقاً همون چیزیکشید بود که قهرمان ازم خواست انجام بدم.»
نیک بار دیگر غافلگیر شد.
هلیا با کلافگی گفت: «عجله کن. هیچکدومزدم از اینا پاداش حساب نمیشن. یه چیز ملموساحترام بخواه. یه چیز باارزش. میخوام برگردم سر کارم.»
نیک لبخند درماندهای زد. «پس، یهریسکی کتابچه آموزشی چطوره تا بتونم بهترمطمئنم یاد بگیرم زفیکسم رو کنترل کنم؟»
گفت: «بهعنوان عضو ایجس، در هر حال کتابچههیچ آموزش پایه رو میگیری. با این حال، میتونمچیز سطحش رو یکم ببرم بالاتر. این میتونه پاداشت باشه.»
نیک باخوب تعظیمی محترمانهتکان گفت: «ممنونم.»
هلیا به سایمون نگاه کرد. «ببرش خزانهداری و یه کتابچه رتبه سهغرق برای کنترل زفیکس بهش بده. بعد از اون، برید پیش جیمز. اون بهشمیآد خوشآمد میگه و بهش میگه که از این به بعد باید چیکار کنه.»
ابروهای سایمون ازنگفتن تعجب بالا پرید. جواببکنم داد: «البته، بازوی چپ.»
هلیا گفت:نمیدونم «خوبه. پسدارم راه بیفتید.»
سپس هلیاخوب برگشت و بهشوک سمت دفترش رفت.
نیک منمن کرد: «اهم...»
هلیا با کلافگی پرسید: «چیه؟»
نیک پرسید: «چرااجازه قهرمان اسم داسکنگفتن رو به من داد؟»
هلیا اخمخوب کرد وتکان نیک مضطرب شد.
با صدای نرمتریدوباره گفت: «منم همینحرف رو ازش پرسیدم.»
نیک با دقت گوش داد.
«اون گفت که خورشیددارم رو نمیشه با نورهیچ متوقف کرد. خورشید خودش نوره.»
«تنها چیزی کهدیدیش میتونه خورشید رودیدی شکست بده تاریکیه، شبه.»
هلیا کاملاًدیدی برگشت و بهباهاش نیک نگاه کرد.
با دلخوری گفت: «راستشنمیخوام رو بخوای، نمیفهمم اونآهی چی تو تو میبینه.»
«اما اون رهبراجازه ماست، و خیلینگفتن از من داناتره.»
«تو متقاعدشخوب کردی، و همینشوک برای من کافیه.»
کلمات بعدیاشدیدی آغشته به زهرباهاش و تهدید بود.
«ناامیدش نکن!»
سپس دوباره وارداجازه دفترش شد و درنمیخوام را پشت سرش بست.