چپتر 490: فصل ۴۹۰: پرواز بر فراز اقیانوس
0نیک جلویسنگینی در بستهاحاطه منتظر ماند.
در کمال تعجب، تواناییاش هنوز دوبارهمبارزه فعال نشده بود؛ یعنی در همینکشته لحظه هنوز کسی داشت او را میدید.
نیک با خودش فکرمیکرد کرد: محافظان احتمالاً قدرتهایچشمانش ادراک خیلی قویتری دارن.
متأسفانه با اینکه نیک میدانست متخصصانسالم و قهرمانها چه قدرتهایی دارند، هیچ ایدهایافراد نداشت قدرت محافظان از چه نوعی است.
نیک مجبورسنگینی شد چنداحاطه دقیقهای صبر کند.
بالاخره درجان باز شد، اماحین کسی بیرون نیامد.
سایمون که وسطاحاطه اتاق ایستاده بود،فقط گفت: «نیک، بیا تو.»
نیک بدون هیچ تردیدی قدم به داخل گذاشت.حین اول به سایمون و بعد به شخصی کهفراتر پشت میزِ پشت سرش نشسته بود، نگاه کرد.
شخص پشت میز، زناحاطه ریزنقشی بود که کاملاًترس جوان به نظر میرسید.
موها و چشمهایی به رنگحین آبی یخی داشت و یونیفرمافراد سفید ایجس را پوشیده بود.
نیک نمیتوانست قدرت او را حس کند،ترس اما میدانست که باید از سایمون قویتر باشد،نمیشکست چون سایمون گفته بود این زن مافوقش است.
احتمالاً او مسئول مهار انویجان بود، و این یعنی باید قدرتیبارها در حد و اندازهی آن میداشت.
زن یخی به نیک نگاه کردحال و نیک فشار سنگینی را حسجهنم کرد که بدنش را احاطه میکرد.
با این حال،سالم نیک فقط بدون ترسآدمهایی به چشمانش خیره شد.
او از دید خودش جهنم رافقط از سر گذرانده بود و ارادهاشگذرانده به این راحتیها در هم نمیشکست.
او از ساعتها شکنجهی کابوس جان سالم به درمبارزه برده بود و در حین مبارزه با آدمهایی کهاسپکتر بارها از خودش قویتر بودند، افراد بیشماری را کشته بود.
از آن هم فراتر،احاطه نیک با بیش از ۳۰چشمانش اسپکتر مختلف کار کرده بود.
نگاه خیرهی یکسالم آدم قدرتمند نمیتوانست تمرکزشآدمهایی را به هم بزند.
نیک تعظیم سریع و مؤدبانهایحال کرد. «سلام، اسم من نیکهدید و از شهر زرشکی میام.»
زن چند ثانیهی دیگرکابوس با آن چشمان یخیاشحین به او خیره ماند.
با صدای سردبدنش و یخیاش پرسید: «خبرفقط مهمی برای ایجس داری؟»
نیک سر تکان داد. «آره.»
پرسید: «چه خبری؟»
نیک گفت:ساعتها «من به قضاوتجان سایمون اعتماد دارم.»
زن یخیسنگینی چشمانش رااحاطه ریز کرد.
جواب واضح بود.
اگر سایمون بهاحاطه او نگفته بود،فقط نیک هم چیزی نمیگفت.
در نهایت، بعدشکنجهی از چند ثانیه،سالم سر تکان داد.
گفت: «طرز فکر خوبیه.» بعد مهریحال روی یک تکه کاغذ زد وجهنم آن را به دست سایمون داد.
سایمون خیلیجان عادی گفت:برده «ممنون، اورلیا.»
اورلیا فقط سر تکان داد.حال قبل از اینکه دوباره روی برگههایجهنم کاغذ تمرکز کند، گفت: «میتونید برید.»
سایمون به نیک اشاره کرد کهسالم برود. نیک از اتاق بیرون رفتبودند و سایمون هم پشت سرش آمد.
نیک منتظر سایمون مانداحاطه و وقتی او در راهروهاچشمانش به راه افتاد، دنبالش رفت.
هیچکدام تا مدتی حرفی نزدند.
وقتی هر دواحاطه به پشتبام رسیدند، دوبارهترس شروع به پرواز کردند.
این بار به سمتکابوس شمال شرقی پرواز کردند؛حین به سمت شهر زرشکی.
نیک پرسید: «داریم برمیگردیم؟»
سایمون جواب داد: «نه. مقرحین اصلی ایجس هم تو همونافراد سمته، ولی فاصلهاش خیلی زیاده.»
نیک گفت:بدنش «باشه.» ومیکرد دوباره ساکت شد.
سایمون گفت: «تأثیر خوبی گذاشتی. راضی کردن اورلیا کار راحتیآدمهایی نیست. به رفتار سردش اهمیت نده. اون فقط استانداردهای بالاییکار برای خودش و اطرافیانش داره. از آدمهای تنبل و سستاراده متنفره.»
نیک فقطسنگینی بیصدا سراحاطه تکان داد.
آن دو چند ثانیه پروازحین کردند و وقتی نیک ابرسازهی شهربیشماری زرشکی را دید، چشمانش را بست.
نمیخواست تصادفاًبدنش چشمش بهمیکرد دریای زرشکی بیفتد.
سایمون ناگهان گفت:شکنجهی «ممکنه دریای زرشکیسالم رو جابهجا کنیم.»
نیک با تعجب گفت: «ها؟»
«ایجس قبلاً دربارهی دریای زرشکی شنیده بود، اما هیچوقتبودند در مورد جزئیاتش نپرسیدیم. وقتی تو در موردش بهمکرده گفتی، فهمیدم که میتونه اسپکتر خوبی برای ایجس باشه.»
«ایجس فقط یک دشمن و دوازده سقوطکردهترس داره که بیش از صد تا محافظراحتیها باید ازشون استفاده کنن. این اصلاً کافی نیست.»
«دریای زرشکی اسپکترها رو میبلعه. این یه راه آسونمبارزه برای خلاص شدن از شر اسپکترهای دردسرساز بهمون میدهاسپکتر و همزمان اسپکتری رو که مهار کردیم قویتر میکنه.»
«تو وضعیت فعلی، ما یا باید یه اسپکتر خیلی دردسرساز رو بکشیم یاگذرانده برای همیشه مهارش کنیم که منابع زیادی رو مصرف میکنه. ما نمیخوایم غلظتبارها پریفیکس تو جو بالا بره، چون فقط باعث به وجود اومدن اسپکترهای بیشتری میشه.»
«اما با دریای زرشکی، میتونیم زفیکس اسپکترهای دردسرساز رو بدون نیاز به مهار دائمی ذخیره کنیم.مختلف اگه جابهجا کردن دریای زرشکی راحتتر بود، تا الان برای مصادره کردنش برنامه ریخته بودیم. متأسفانهمیام انتقال دادن و مهار کردن یه اسپکتر به این بزرگی پروژهی عظیمیه و اصلاً کار راحتی نیست.»
«تا وقتی تو مقر ایجسحال هستم، میخوام با تیم مهاردید در مورد دریای زرشکی صحبت کنم.»
سایمون گفت: «اما قبلکابوس از اون، قراره باحین بازوی چپ حرف بزنی.»
نیک پرسید: «بازوی چپ؟»
«بازوی چپ یکی از دو نفریه که مقامشون پایینتربودند از قهرمان، ولی بالاتر از بقیهست. بازوی چپ مسئولکرده جمعآوری اطلاعات، بازجویی، کنترل قلمرو و رهبری نیروهای دفاعی ایجسه.»
سایمون توضیح داد: «بازوی راستحال مسئول مدیریت شهر، مهار، تحقیقدید و رهبری نیروهای تهاجمی ایجسه.»
نیک پرسید: «توشکنجهی زیر دست بازویسالم چپی یا بازوی راست؟»
سایمون جواب داد: «بازوی راست. ما داریم انوی رو مهار میکنیم وجهنم فعالانه در تلاشیم تا بکشیمش. نیروهای دفاعی بیشتر محافظهایی هستن که وقتیمبارزه شهری شک میکنه یه سقوطکرده اون اطرافه، باید دور دنیا سفر کنن.»
نیک سر تکان داد.
آن دو به سرعت از رویفقط شهر زرشکی گذشتند و به پروازگذرانده به سمت شمال شرقی ادامه دادند.
در کمتر ازشکنجهی یک ثانیه، دوبارهسالم به اقیانوس رسیدند.
و بعد، برای مدتاحاطه طولانی به پرواز ازترس روی اقیانوس ادامه دادند.
با سرعت حدود پنجاه کیلومتر بر ثانیه حرکتبارها میکردند، اما خیلی بیشتر از یک دقیقه بهمختلف پرواز ادامه دادند؛ چیزی که برای نیک دیوانهکننده بود.
نیک میدانست که اقیانوس بایدحال بزرگ باشد، اما انتظار نداشتدید تا این حد بزرگ باشد!
سرانجام، بعد از حدودکابوس چهار دقیقه پرواز، نیکحین دوباره خشکی را دید.
نیک با شوک پیشاحاطه خودش فکر کرد: باید بیشترچشمانش از ده هزار کیلومتر باشه!
ده هزارجان کیلومتر، بدون هیچحین چیزی جز آب!
جنونآمیز بود!
نیک پرسید: «دنیا چقدر بزرگه؟»
سایمون توضیح داد: «دنیا یه کرهست با محیطیترس حدود چهل هزار کیلومتر. یعنی رفتن از یه طرفساعتها دنیا به طرف دیگه، نهایتاً بیست هزار کیلومتر فاصلهست.»
چهل هزار کیلومتر!
نیک تازه فهمید شهرمیکرد زرشکی و مناطق اطرافشچشمانش در واقع چقدر کوچک بودند.
و فقط صد محافظ بایدجان به تمام شهرهای پراکنده درآدمهایی چنین منطقه وسیعی رسیدگی میکردند؟
جای تعجب نبودبدنش که ایجس نمیتوانست برایفقط هر شهری محافظ بفرستد!
سایمون گفت: «الان داریم از رویمبارزه مثلث بزرگ پرواز میکنیم. این همون قارهایهفراتر که مقر اصلی ایجس توش قرار داره.»
نیک پرسید:بدنش «همینطوری راحتمیکرد بهم میگیش؟»
سایمون با بیخیالی توضیح داد: «دلیلی ندارهبرده مکان ایجس رو مخفی نگه داریم. مرگبیشماری و سهگانه نابودی از قبل میدونن کجاست.»
نیک باسنگینی خودش فکراحاطه کرد: منطقیه.
آن دو برایسالم مدتی طولانیتر بهمبارزه پرواز ادامه دادند.
این بار، نیکاحاطه از وسعت خشکیفقط شوکه شده بود.
بدون شک، قاره عظیمی بود!
هر از گاهی،بدنش نیک حتی شهریحال را هم میدید.
در کمال تعجب،سالم بیشترشان هیچگونه ابرسازهایمبارزه مثل شهر زرشکی نداشتند.
اکثرشان فقطبدنش پر ازمیکرد ساختمانهای بلند بودند.
بعضی روی تپههاشکنجهی و بعضی درونسالم گودالها قرار داشتند.
نیک در حالی که به شهرحال دیگری که از روی آن میگذشتند نگاهگذرانده میکرد، گفت: «ابرسازههای زیادی تو شهرها نیست.»
سایمون گفت: «ساختن همچین سازه بلندی نیاز به فراوانیِ مواد به شدت ارزشمند داره.بیش فلزاتی که با زفیکس پردازش میشن جواب میدن، اما خروارها زفیکس میطلبه و تقریباًاسم هیچکدوم از شهرها حاضر نیستن فقط برای داشتن یه ساختمون بزرگ، اینقدر پول سرمایهگذاری کنن.»
«شهر زرشکی ابرسازهش رو داره چون روی یه خرابه باستانی بزرگجهنم ساخته شده. ما هنوز نمیتونیم موادی که تو اون خرابهها استفادهحین شده رو بازتولید کنیم، اما میتونیم تغییر شکلشون بدیم و جابهجاشون کنیم.»
سایمون توضیح داد: «شهر زرشکی یکیسالم از شهرهای جدیدتره و فراوانی موادبودند باستانی توی خرابهها دلیل داشتنِ این ابرسازهست.»
نیک فقط سر تکان داد.
بعد از مدتیسالم پرواز، سایمون شروع بهآدمهایی کم کردن سرعت کرد.
«الان داریم وارد بخش شرقیحال مثلث بزرگ میشیم. از همیندید لحظه، ما داخل قلمرو مرگ هستیم.»
قلب نیک لرزید.
نیک پرسید:سنگینی «میتونه مااحاطه رو ببینه؟»
سایمون جواب داد: «میتونه. ماحین دقیقاً نمیدونیم مرگ کجاست، اما همیشهبیشماری یه جایی نزدیک مقر اصلی ایجسه.»
«اگه به ما حمله کنه، سه تا سپرِ تویخیره مقر بهش حمله میکنن و زمینگیرش میکنن. به خاطر همین،جان فعلاً نمیتونه ریسکِ حمله به کسی رو به جون بخره.»
«با این حال، به تنهایی سه تا از سپرهایمبارزه ما رو به این مکان پابند کرده، که میشهاسپکتر تقریباً نصف سپرهامون. مرگ کاملاً مایله که همچین معاملهای بکنه.»
نیک جوابی نداد.
مرگ، قویترین دشمن بشریت،برده همین الان داشت بهبارها نیک و سایمون نگاه میکرد.
نیک دستبدنش خودش نبود کهحال احساس اضطراب میکرد.
با این حال،شکنجهی درست همانطور که سایمونبرده گفت، هیچ اتفاقی نیفتاد.
مرگ ریسک لو دادن مکانشمیکرد را برای درگیری با یک محافظدید و یک متخصص به جان نمیخرید.
چند ثانیه بعد،سالم نیک دشت بینهایتیمبارزه از خرابهها را دید.
دشت خرابهها آنقدراحاطه عظیم بود کهفقط تا افق امتداد داشت!
حتی فراتر از آن، با توجه به ابعادحین ساختمانهای تخریبشده، مشخص بود که در گذشته تعدادفراتر دیوانهواری از ساختمانهای غولپیکر در همهجا وجود داشته است.
در نهایت، نیک بخشی ازمیکرد اقیانوس را دید و رویخیره اقیانوس، جزیره غولپیکری به چشمش خورد.
وجب بهجان وجبش پربرده از خرابه بود.
با این حال، قابلتوجهترین چیز در بخشترس کوچکی از اقیانوس قرار داشت که تقریباًراحتیها از همه طرف با خشکی احاطه شده بود.
نیمه پایینیِساعتها یک مجسمهکابوس سبزرنگ بود.
«این یکی از بزرگتریناحاطه شهرهای ساختهشده به دستترس باستانیانه. متنهای باستانی بهش میگفتن...»
«نیویورک.»