---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 489: فصل ۴۸۹: قاره متروک • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 489: فصل ۴۸۹: قاره متروک

0

نیک در حالی که درِ کوچکی که‌کارهایی​ محفظه‌های زفیکسِ یک واحد مهار را پنهان‌نگه​ می‌کرد باز می‌کرد، گفت: «باید این‌طوری بازش کنی.»

یکی را بیرون کشید‌می‌خوای​ و گفت: «بعدش یکی‌برگردم​ از محفظه‌ها رو درمیاری.»

«و با یکی از این خالی‌هایی که اینجاست عوضش می‌کنی. فقط روزی یه بار باید‌بکنم​ این کار رو بکنی. می‌بری‌شون دفترت، مقدارش رو یادداشت می‌کنی و روی یه برگه می‌نویسی‌وقت​ کدوم استخراج‌کننده تولیدش کرده. ماریون حاضره تو این چند روز اگه سوالی داشتی کمکت کنه.»

جنی سر تکان داد‌بهم​ و گفت: «می‌تونم انجامش‌انجام​ بدم. فکر می‌کنی چقدر نباشی؟»

نیک گفت: «نمی‌دونم. فرصت خوبیه که بالاخره‌کارهایی​ یه کار مفیدی برای بشریت بکنم. اگه ایجس‌می‌داشت​ من رو بخواد، منم حاضرم بهشون ملحق بشم.»

«اما لازم نیست نگران باشی. حتی اگه برم هم، یه کم وقت‌بهم​ می‌گیرم تا به کارای اینجام برسم. تا چند روز آینده، مامورای ایجس‌وظایف​ تو شهر زرشکی مستقر می‌شن تا مطمئن بشن هیچ اتفاق عجیبی نمی‌افته.»

جنی آهی کشید‌انجامش​ و پرسید: «پس‌چقدر​ واقعاً می‌خوای بری، نه؟»

نیک گفت: «احتمالاً.‌وظیفه‌ای​ شایدم برگردم. بستگی داره‌کارهایی​ چه وظیفه‌ای بهم بدن.»

نیک به جنی نشان داد‌بدن​ که در چند روز آینده‌آنجا​ باید چه کارهایی انجام دهد.

از آنجا که فقط باید رویای‌احتمالاً​ تاریک را سرپا نگه می‌داشت، وظایف اضافی‌بدن​ زیادی نداشت. بقیه کارها می‌توانستند صبر کنند.

حدود یک ساعت بعد، نیک‌فکر​ پیش از ترک ساختمان، با‌خوبیه​ جنی و تارن خداحافظی کرد.

استخراج‌کنندگانِ رویای تاریک، نزدیک شدن‌بدن​ نیک به مرد قدبلند سفیدپوش،‌آنجا​ سایمون فرانسیوم، را تماشا کردند.

نمی‌خواستند خداحافظی‌داره​ کنند، اما‌بهم​ چاره‌ای نبود.

نیک رئیس فوق‌العاده‌ای برایشان بود.

نیک به سایمون گفت: «آماده‌ام.»

سایمون گفت: «خوبه. این یه قدم رو‌کارهایی​ به عقب نیست، یه قدم رو به‌نگه​ جلوعه. موندنت تو یه شهر هدر دادن پتانسیلته.»

نیک سر تکان داد.

سپس رو به استخراج‌کنندگانش کرد. «خب بچه‌ها، این‌برگردم​ چند سال عالی بود. برمی‌گردم تا به کارام برسم،‌دهد​ اما احتمالاً دیگه خیلی رئیس استخراج‌کنندگان زفیکس شما نمی‌مونم.»

استخراج‌کنندگان یکی‌یکی جلو‌انجامش​ آمدند و با‌چقدر​ نیک خداحافظی کردند.

وقتی خداحافظی همه تمام‌بهم​ شد، نیک رو به سایمون‌دهد​ کرد و سر تکان داد.

سایمون هم در جواب سر‌بدن​ تکان داد و لحظه‌ای بعد،‌آنجا​ نیک در کنارش شناور شد.

یک محافظ می‌توانست به راحتی‌بری​ زفیکس خود را کنترل کند تا‌وظیفه‌ای​ شخص دیگری را به پرواز درآورد.

سپس، سایمون و نیک‌بدم​ از طریق یکی از حفره‌های‌فرصت​ ابرسازه به بیرون پرواز کردند.

نیک می‌خواست برگردد و به شهر نگاه‌کارهایی​ کند، اما می‌ترسید تصادفاً از میان یکی‌نگه​ از حفره‌ها چشمش به دریای زرشکی بیفتد.

به همین خاطر، برنگشت.

سایمون و‌پرسید​ نیک تندتر و‌بری​ تندتر پرواز کردند.

در ابتدا، نیک هنوز می‌توانست با‌چقدر​ توانایی‌اش پا به پای او پیش برود،‌برای​ اما این وضعیت خیلی زود تمام شد.

تقریباً در یک چشم‌به‌هم‌زدن، دیوار‌بدن​ صوتی را شکستند و هنوز کارشان‌رویای​ با شتاب گرفتن تمام نشده بود.

تمام دنیای زیر پای نیک تار‌نشان​ شد و درک سرعتی که با آن‌سرپا​ پرواز می‌کردند برایش به شدت دشوار گشت.

غیرواقعی بود!

کیلومترها زمین در‌انجامش​ کمتر از یک ثانیه‌نباشی​ ظاهر و ناپدید می‌شدند!

نیک پرسید: «سرعتمون چقدره؟»

سایمون با بی‌خیالی‌وظیفه‌ای​ جواب داد: «حدود‌نشان​ ۵۰ کیلومتر بر ثانیه.»

نیک با شنیدن‌واقعاً​ این حرف مجبور‌احتمالاً​ شد نفس عمیقی بکشد.

این سرعت غیرواقعی بود!

آن دو به سمت‌بهم​ جنوب غربی پرواز کردند و‌دهد​ تقریباً بلافاصله به اقیانوس رسیدند.

وقتی نیک به‌وظیفه‌ای​ اقیانوس نگاه کرد، از‌کارهایی​ عظمت آن شوکه شد.

این‌همه آب!

آن دو چند ثانیه‌بدم​ پرواز کردند تا اینکه‌نمی‌دونم​ دوباره به بالای خشکی رسیدند.

سایمون گفت: «شهر زرشکی روی‌بدن​ یه جزیره بزرگ تو شمال‌آنجا​ شرقی قاره متروک قرار داره.»

نیک در حالی که حس‌بدن​ می‌کرد هوا دارد گرم‌تر و‌آنجا​ گرم‌تر می‌شود، پرسید: «قاره متروک؟»

«قاره متروک رو هم می‌شه یه جزیره در نظر گرفت، اما اون‌قدر بزرگه که بهش می‌گیم‌انجام​ قاره. تقریباً هیچ انسانی تو قاره متروک زندگی نمی‌کنه، چون دمای بالا و هوای خشکش، زنده‌کنند​ موندن رو برای آدمای عادی سخت می‌کنه. تقریباً تمام شهرها اطراف ساحل جنوبی یا شمالی قرار دارن.»

نیک در حالی که‌بدم​ به زمین‌های بایر زیر‌نمی‌دونم​ پایش نگاه می‌کرد، گفت: «آها.»

زمین‌های اینجا بیشتر از خاک، با‌نشان​ شن پوشیده شده بودند؛ چیزی که‌تاریک​ با اطراف شهر زرشکی تفاوت داشت.

سایمون پرسید:‌داره​ «می‌دونی اگه دروغ‌بدن​ بگی چی می‌شه؟»

نیک گفت:‌پرسید​ «می‌میرم. من‌می‌خوای​ دروغ نگفتم.»

سایمون بدون اینکه‌انجامش​ به نیک نگاه کند،‌نباشی​ چشمانش را ریز کرد.

وقتی نیک به او گفت‌بدن​ که کابوس را دیده است،‌آنجا​ سایمون حرفش را باور نکرد.

با این حال، نیک پافشاری می‌کرد که‌کارهایی​ آن را دیده، و به سایمون هم‌نگه​ گفته بود که چطور این اتفاق افتاده.

در نهایت، سایمون به این‌بری​ نتیجه رسید که باید نیک‌داره​ را به مقر اصلی ایجس ببرد.

راه‌هایی برای فهمیدن دروغ‌های نیک وجود داشت،‌نباشی​ و اگر واقعاً راست می‌گفت، سایمون در‌بشریت​ هر صورت باید به مقامات بالاتر خبر می‌داد.

هیچ‌کس تا‌داره​ به حال کابوس‌بدن​ را ندیده بود.

حتی یک نفر.

اما آدم‌های زیادی ادعا‌می‌خوای​ می‌کردند آن را دیده‌اند، و‌بستگی​ همه هم در اشتباه بودند.

اگر نیک در این همه زمینه‌چقدر​ تا این حد استثنایی نبود، سایمون‌مفیدی​ حتی به حرف‌هایش گوش هم نمی‌داد.

اما نیک توانایی نال را داشت، و خیلی‌انجام​ زود به یک متخصص تبدیل شده بود، آن هم‌اضافی​ در حالی که یک تولیدکننده کوچک را رهبری می‌کرد.

آدمی مثل او‌وظیفه‌ای​ می‌دانست دروغ گفتن به‌کارهایی​ ایجس چقدر احمقانه است.

بعد از چند ثانیه پروازِ‌بری​ بیشتر، سایمون سرعتش را کم کرد‌وظیفه‌ای​ و نیک توانست چیزی را ببیند.

نیک دوباره می‌توانست اقیانوس‌بدم​ را ببیند، اما بخش‌نمی‌دونم​ مهم ماجرا این نبود.

تمام خط ساحلی‌وظیفه‌ای​ پوشیده از خرابه‌های‌نشان​ ساختمان‌هایی باشکوه بود.

اطراف خرابه‌ها، ساختمان‌های غول‌پیکری بودند‌بدن​ که هنوز پابرجا مانده و نماد‌رویای​ ایجس روی تمامشان نقش بسته بود.

یک خورشید در وسط‌می‌خوای​ یک سپر، که با‌برگردم​ شش ستاره احاطه شده بود.

نیک پرسید: «اینجا مقره؟»

سایمون گفت: «نه. اینجا‌بهم​ محل استقرار منه. اون‌انجام​ گودال گنده رو می‌بینی؟»

نیک نگاه کرد و‌بهم​ گودال غول‌پیکری را دید‌انجام​ که خرابه‌ها احاطه‌اش کرده بودند.

نیک جواب داد: «آره.»

سایمون گفت:‌می‌تونم​ «اینجا همون جاییه‌فکر​ که انوی هست.»

نیک نفس عمیقی کشید.

«انوی کیلومترها زیر زمینه، و ما از روی زفیکسی که‌آنجا​ آزاد می‌کنه می‌فهمیم کجاست. هر از گاهی هم می‌ریم تو‌بقیه​ تا باهاش بجنگیم و فقط مطمئن بشیم که هنوز همونجاست.»

«متأسفانه به خاطر تاریکیِ عمیق نمی‌تونیم مدت زیادی باهاش بجنگیم. توانایی‌های زیادی‌بهم​ داره که می‌تونه نور رو خفه کنه، و آدم‌های ما اون‌قدر قوی نیستن‌اضافی​ که بتونن توی تاریکی با انوی بجنگن. تأثیر کابوس بیش از حد ویرانگره.»

بعد، سایمون رو به‌بدم​ نیک کرد. پرسید: «گفتی الان‌فرصت​ در برابر تأثیر کابوس مصونی؟»

نیک سر تکان داد. «هستم.»

سایمون به‌داره​ گودال تاریک‌بهم​ نگاه کرد.

«اگه بتونی به اندازه کافی قوی بشی، شاید بتونی برای همیشه از شر انوی خلاص بشی.‌انجام​ ایجس ده تا از محافظان رو همیشه دور انوی مستقر کرده. انوی تا این حد قدرتمنده.‌کنند​ اگه بتونیم از شرش خلاص بشیم، این ده تا محافظ می‌تونن توی نبردهای دیگه کمک کنن.»

نیک پرسید: «سپرها چی؟»

سایمون گفت: «اونا می‌تونن از پس‌نشان​ انوی بربیان، اما بیش از حد درگیر‌سرپا​ مقابله با قحطی، طاعون و جنگ هستن.»

نیک پرسید:‌داره​ «فرض می‌کنم اونا‌بدن​ از دشمنان باشن؟»

«اونا سه‌گانه نابودی هستن،‌می‌خوای​ و از مرگ، دشمن‌برگردم​ خونی بشریت، دستور می‌گیرن.»

«مرگ یه‌جا مخفی شده،‌بدم​ اما هیچ‌وقت از مقر‌نمی‌دونم​ اصلی ما خیلی دور نمی‌شه.»

سایمون اخم کرد. «مرگ، قهرمان نور رو داخل مقر ما حبس‌رویای​ کرده. مرگ می‌تونه توی یه دوئل قهرمان نور رو شکست بده،‌می‌توانستند​ برای همین همیشه دو تا از سپرها رو کنارش نگه می‌داریم.»

«این سه نفر هیچ‌وقت نمی‌تونن مقر ایجس رو ترک‌دهد​ کنن، و در حالی که مرگ اونا رو زمین‌گیر کرده،‌نداشت​ سه تا خدمتکارش تو تمام دنیا آشوب به پا می‌کنن.»

«قحطی، طاعون و جنگ اون‌قدر قوی هستن که هیچ سپری‌داره​ نمی‌تونه به تنهایی از پسشون بربیاد، برای همین همیشه به برتری‌سرپا​ عددی نیاز داریم. این موضوع اعزام نیروها رو خیلی سخت می‌کنه.»

«اگه انوی ذره‌ای از این نقطه‌چقدر​ دورتر بود، من نمی‌تونستم برای کمک‌مفیدی​ به شهر زرشکی اینجا رو ترک کنم.»

نیک فقط‌داره​ به گودال‌بهم​ نگاه کرد.

انوی آنجا بود.

سقوط‌کرده‌ای که‌پرسید​ می‌خواست او‌می‌خوای​ را ببلعد.

سایمون گفت: «نمی‌تونیم زیاد نزدیک بشیم. انوی‌نباشی​ توانایی‌های ذهنی زیادی داره، و کسی با‌بشریت​ قدرت تو نمی‌تونه در برابرش مقاومت کنه.»

نیک جوابی نداد.

لحظه‌ای بعد، نیک حس کرد بدنش‌نشان​ به سمت شمال حرکت می‌کند، به‌تاریک​ سوی بزرگ‌ترین ساختمانی که هنوز پابرجا بود.

هر دو روی سقف ساختمان فرود آمدند،‌شایدم​ و سایمون دستش را روی یک کنسول‌نشان​ کشید که باعث باز شدن درها شد.

سایمون، نیک را‌انجامش​ از میان راهروهای‌چقدر​ خالی هدایت کرد.

ساختمان عظیم‌داره​ بود، اما تقریباً‌بدن​ هیچ‌کس آنجا نبود.

با این حال، این موضوع دور از‌کارهایی​ انتظار نبود. هرچه باشد، هیچ اسپکتری اینجا حضور‌می‌داشت​ نداشت، و ایجس فقط استخراج‌کننده‌ها را استخدام می‌کرد.

سایمون در حالی که جلوی یک در‌شایدم​ توقف می‌کرد، گفت: «باید به سرپرستم گزارش‌نشان​ بدم و برای رفتن ازش اجازه بگیرم.»

گفت: «همین‌جا منتظر بمون.»

نیک سر تکان داد.

سایمون بدون در زدن در‌بدن​ را باز کرد، داخل رفت‌آنجا​ و در را پشت سرش بست.

ناولها | novelha.net