چپتر 108: فصل ۱۰۸: نزدیکترینها به خدایان
0«نه! گفتم پای چپت رو با زاویه چهل درجه بذار بیرون. مرکز ثقلت باید باالبته پاشنه پای راستت تراز باشه، چون اون پای محورته، میفهمی ولگرد؟» مربی در حالی که بیناینکه بچههای کلاس قدم میزد، شلاقش را به صدا درآورد تا مرا در موقعیت درست قرار دهد.
دندانهایم را به هم فشردم و در سکوت اطاعت کردم؛ پای چپم را جابهجا کردم تا با تکنیک پر ازنمیدادند ایراد مربیام هماهنگ شوم. اگر این کار را نمیکردم، فقط باعث میشد همان تهماندهی غذایی که به ما میدادند هم بهخوردن تأخیر بیفتد، چون تا زمانی که همه فرمها و حالتهای درس آن روز را بینقص انجام نمیدادند، خبری از غذا نبود.
روزها در این «مؤسسه» شامل هشت ساعت آموزش مبارزه میشد که به نظرم تا حدودی پر از ایراد بود، و بعد از آنبرنامه حدود ده ساعت مدیتیشن برای پرورش مراکز کی ما. شش ساعت باقیمانده هم بین غذا خوردن، شستوشو و خوابیدن تقسیم میشد. دانشآموزانی که مراکزشانکنم به اندازهی کافی برای یادگیری تکنیکهای کی رشد کرده بود، از بقیه گروه جدا میشدند و بسته به استعدادشان در کلاسهای تخصصی قرار میگرفتند.
کسانی که نمیتوانستند مراکز کی خود را بیدار کنند، قرار بود «جابهجا» شوند، که البته بعدها فهمیدم منظور واقعیشان «سر به نیست شدن» بود. در مورد خودم، برنامه تمرینی مربی را دراجرا آن هشت ساعتِ تعیینشده مو به مو اجرا میکردم. در زمان تعیینشده برای مدیتیشن، بعد از اینکه واقعاً فقط هشت ساعت اول را مدیتیشن میکردم، دو ساعت باقیمانده را میخوابیدم. از زمانی هموحشیانه که برای خواب به ما داده بودند استفاده میکردم تا تمام آن مزخرفاتی را که مربیها به عنوان هنر رزمی در نظر میگرفتند از ذهنم پاک کنم و تکنیکهای خودم را تمرین کنم.
تنها اطلاعات مفیدی که مربیها به ما یاد داده بودند، نقاط حیاتی بدن انسان بود؛ نقاط ضعف. تکنیکهایشان روشی وحشیانه و بیمعنیمورد برای آسیب رساندن به آن نقاط بود، بدون اینکه اصلاً به واکنش احتمالی حریف توجهی داشته باشند. جوری آموزش میدادند که انگاررزمی تا وقتی شخص مراحل درست را طی کند، به هدفش میرسد و به او درد وارد میکند. همانطور که گفتم... بیمعنی بود.
تا جایی که میتوانستم این واقعیت را که مرکز کی من برای یادگیری تکنیکهای کی به اندازه کافی پرورش یافته بود، پنهان کردم. میدانستم که اگر به کلاسهای سطح بالاتر بروم، زمان کمتری برای تمرینات شخصیاممدیتیشن خواهم داشت. اعتراف میکنم تنها شانس من در آن زمان، پیدا کردن تصادفی یک کتاب تکنیک کی برای پنهان کردن حضور کاربر بود. کلمات آن کتاب را طوری بلعیدم که انگار آب گوارایی در یک بیابان بیآبوعلفنیست بود. کتابچه راهنمای آن تکنیک سطح پایین بود، اما من آنقدر آن را تمرین کرده بودم که به من این توانایی را میداد تا یواشکی وارد کتابخانهای شوم که تمام تکنیکهای کی را در آنجا نگه میداشتند.
حالا که به گذشته فکر میکنم، احتمالاً به این دلیل در زندگی قبلیام آنقدرها قدبلند نبودم که در هفته فقط هشتمورد تا ده ساعت میخوابیدم؛ چون بیشتر وقتم را صرف خواندن و تمرین تکنیکها میکردم. میدانستم تلاش برای یادگیری همهی تکنیکها بیفایدههنر است، برای همین گزینههایم را محدود کردم و فقط هنرهای کی را مطالعه کردم که در درازمدت بیشترین فایده را برایم داشتند.
متوجه شدم با اینکه کتابخانه امن بود، اما واقعاً تحت نگهبانی شدیدی قرار نداشت؛ دلیلش این بود که حتی اگر یک دانشآموز یواشکیواقعیشان وارد آنجا میشد، نمیتوانست به تنهایی بفهمد چطور باید تکنیکها را یاد بگیرد. درست مثل همان کتابچهای که برای پنهان کردن حضور کاربر پیداهنر کرده بودم، بقیه کتابچههای تکنیک کی هم پر از اصطلاحات و کلمات تخصصی بودند که هیچ کودک یا نوجوان یتیمی نمیتوانست آنها را بفهمد.
این یعنی، تنها چیزی که برای یادگیری تکنیکها درکسانی اختیار داشتم، نقاشیهای ناشیانهای بود که مراحل لازم برایمنظور یادگیری و استفاده از هنر کی را نشان میدادند.
آن موقع به چشمم نمیآمد، اما حالا که به آن فکر میکنم، به راحتی میشد تشخیص داد که چیزی ازنمیدادند یک نابغه کم نداشتم. فقط با مطالعهی تصاویر مردی (اسم این مرد را جو میگذارم) که مراحل هنر کی راباقیمانده نشان میداد، توانستم درک کنم که کی چطور باید در بدنم جریان پیدا کند تا تکنیک به درستی اجرا شود.
اولین هنر کی که بعد از نفوذ به کتابخانه یاد گرفتم، مجموعهای از تکنیکهای حرکت پا با تقویت کی بود که آنقدر تمرینشان کردم تا کف پاهایماجرا تقریباً به استخوان رسید. این تکنیک بدون جریان مناسب کی، شبیه به حرکات رقص تپ به نظر میرسید، اما وقتی موفق شدم جریان درست کی را درحیاتی زمان مناسب به اندامهای مربوطه وارد کنم، توانستم جاخالی بدهم، تغییر موقعیت دهم، یواشکی به پشت سر حریف بروم و اساساً در یک محدوده مشخص تلپورت کنم.
هنوز هم یادم است که از همان هنر کی استفاده کردم؛ تکنیکی که درنمیتوانستند آن استاد شده بودم و برای بهتر شدنش تغییراتی در آن داده بودم، تابرنامه همان مربیای را شکست دهم که بارها بدون هیچ دلیل موجهی مرا شلاق زده بود.
هنوز هم میتوانم حالت چهرهاش را وقتی شمشیر چوبیام را روی گردن عرقکردهاش فشار میدادم، به وضوح به یادواقعیشان بیاورم. چشمان گشاد و حیرتزدهاش که میلرزیدند و دهانش که باز مانده بود، در حالی که سعی میکرد کلماتیاستفاده را سر هم کند تا یک بهانهی پیشپاافتاده و دمدستی بیاورد که شاید کمی از آبرویش را حفظ کند.
حتی زمانی که در مسیر پادشاه شدن بودم، آن تکنیک پایی که درهمه آن استاد شده بودم و به سبک خودم درآورده بودم، باعث شد لقبهاییشامل مثل دستنیافتنی، سرعت خدایان، سراب و چیزهایی شبیه به این به من بدهند.
با این حال، وقتی به این دنیا آمدم، به محض اینکه هسته مانای من به اندازهی کافی پیشرفت کرد، دیگر استفادهی چندانی از آن تکنیک نداشتم. به ندرت پیشزمان میآمد که در فاصلهای باشم تا از تکنیکی که زمانی اینقدر به آن وابسته بودم استفاده کنم و خیلی سادهتر به نظر میرسید که فقط یک دیوار احضار کنمتکنیکهایشان تا جلوی هر پرتابهای را که به سمتم میآمد بگیرم. با وجود فراوانی مانا و اینجور چیزها، هیچوقت نیازی نداشتم که خروجی مانای خودم را تنظیم و کنترل کنم.
~ ~ ~کرده ~ ~ ~ ~میشدند ~ ~ زمان حال
جالب است که مغز انسان چطور لحظات گذشته راکسانی به یاد میآورد. تمام خاطراتی که شخص آرزو دارد فراموشواقعیشان کند، به نوعی حتی عمیقتر در هیپوکامپوس مغز حک میشوند.
این خاطرهی ظاهراً باستانی از دوران کودکی قبلیام ناگهان زنده شد، انگار که زندگیام از جلوی چشمانم گذشت؛ درست در همان لحظهای که یک ضربهی پای ساده و پایینآموزش از سوی حریفم، هر دو پایم را به طور همزمان خرد کرد. وقتی روی زمین افتادم، نتوانستم از یک ضربهی تیز دیگر که کتف راستم را در برد، جاخالیاستعدادشان بدهم. کاملاً بیدفاع شده بودم و نگاهم بین مردی که به این شدت مرا در هم شکسته بود و بازوی چپ قطعشدهام که در دستش بود، در رفتوآمد بود.
ویندسام به من گفته بود که دردِ احساسشده در اینخود قلمرو به شدت کاهش یافته است. اگر واقعاً اینطور بود، پسمورد اگر این زخمها در واقعیت برایم اتفاق میافتادند، چقدر عذابآورتر میشدند؟
کسی که مسبب جراحات مرگبار فعلیام بود، با چهرهای درهم به من نزدیک شد، سرش را به نشانهیشوند تأییدی کوتاه تکان داد و بشکن زد. او گفت: «کافیه.» و دنیا در سیاهی فرو رفت. و درستواقعاً به همین سادگی، دوباره بیدار شدم، در حالی که تمام اعضای بدنم سر جایشان بودند و هیچ شکستگیای نداشتم.
بلافاصله چهار دست و پا روی زمین افتادم و در حالی که به نفسنفس افتاده بودم، تهماندهی آخرین وعدهی غذاییام راشدن بالا آوردم. استفراغم فوراً در برکهی کوچک یاقوت کبود که در آن مدیتیشن میکردم، محو شد. مطمئن نبودم که به خاطرعنوان مایع جادویی اطرافم خیس شدهام یا به خاطر مقدار زیاد عرق و چرکی که از شدت استرس از بدنم خارج شده بود.
بین نفسنفس زدنهایمفقط با صدایی خفه گفتم:تهماندهی «نه، بذار ادامه بدم.»
همان صدای بم و کنترلشدهای که بیشتر ۲۰۶کسانی استخوان بدنم را شکسته بود، با آرامش پرسید: «اینمنظور پسر انسانی ارادهی تحسینبرانگیزی داره. چقدر زمان گذشته، ویندسام؟»
ویندسام به اختصارکرده گفت: «اینجا حدودجدا پنج دقیقه گذشته.»
مرد لاغراندام با سر تراشیده، با لحنی که نه ناامیدانه بود و نه مغرورانه، بلکه کاملاًبعدها رک و بیتفاوت بود گفت: «پس تقریباً یک ساعت برای ما در اونجا گذشته.» در حالی کهاول استفراغ را از روی لبهایم پاک میکردم، با کنجکاوی خستهای به گفتگوی این دو آسورا نگاه کردم.
در حالی که دوباره در وسط این استخرغذایی مقدس، در حالت مدیتیشنی که ویندسام به مندرس یاد داده بود مینشستم، با استیصال درخواست کردم: «دوباره.»
آسورای سرتراشیده با تأیید سر تکان داد و دقیقاً درخود همان حالتی که من بودم، روبهرویم نشست و نگاهی باشدن ویندسام رد و بدل کرد تا به او علامت شروع بدهد.
یک بار دیگر، مایع درخشان و یاقوترنگ در اطرافمان بالا آمد و من و آسورای روبهرویم را در بر گرفت. خیلی زود، همان حسنیست سوزان و آشنایی که در چند ده بارِ گذشته تمام وجودم را فرا گرفته بود، دوباره احاطهام کرد. نگاهم تاریک شد و با اضطراب منتظرنظر ماندم تا من و آسورا دوباره در آن جهنم ظاهر شویم؛ همان فضای تمرین ذهنی که همین چند لحظه پیش در آن کشته شده بودم.
افکارم آرامآرام به چند ساعت قبل ازتخصصی این اتفاقات کشیده شد؛ زمانی که تازهشوند قلعهی خاندان ایندرات را ترک کرده بودیم.
کلمهی «ناراحت» برای توصیف حالم خیلی دستکم گرفتنِ قضیه بود؛ آن هم بعد از اینکه لرد ایندراتروز تصمیم گرفت در طول مدت اقامتمان، صلاحیت دیدن یا حتی برقراری ارتباط با پیوند خودم را ندارم.بعد او کاملاً واضح و روشن گفت که حضور من مانع روند بهبودی و تمرینات سیلوی خواهد شد.
این جداییِ کامل از سیلوی، حس عجیبی داشت. معمولاً حتی وقتی پیوندم خواب بود هم میتوانستم حضورشمنظور را حس کنم. اینکه ناگهان دوباره این ارتباط قطع شده بود، درست مثل اتفاقی که در سیاهچالهیخواب دخمهی بیوه افتاد، باعث میشد احساس خلأ کنم؛ تقریباً انگار یکی از اعضای بدنم قطع شده باشد.
آسورا گفت: «بیا، چند نفری هستن که میخوامبسته ببینیشون.» مکثی کرد و ادامه داد: «خب، در واقعکنند فعلاً فقط میخوام با یه نفرِ خاص آشنات کنم.»
حتی بعد از عبور از پل هم ویندسام توضیح چندانی دربارهی محل تمرینمان نداد و در حالی که از کوه پرشیب پایین میرفتیم، بیشتر سکوت کرده بود.تعیینشده هرچه پایینتر میرفتیم، فضا به طرز چشمگیری تغییر میکرد. رنگها محو شدند و منظرهای دلگیر از سنگهای خاکستری و چوبهای پوسیده ما را احاطه کرد. دریای ابرهانقاط که قبلاً آنقدر پایین به نظر میرسید، حالا درست بالای سرمان بود و انگار آن لایهی مهآلود، مرز بین بهشت و چیزی شبیه به برزخ را تشکیل میداد.
حتماً از قصد پرشیبترین سمت کوه را برای پایین رفتن انتخاب کرده بودیم، چون بیشترِ مسیر را داشتیم بهصورت عمودی پایینخبری میرفتیم. ویندسام بهطور مبهم برایم توضیح داده بود که استفاده از هنرهای مانا برای پایین رفتن ممنوع است؛ چیزی که بهشستوشو سنتها و اثبات شایستگی ربط داشت. به خاطر همین سنت، مسیری که میتوانست در عرض چند دقیقه طی شود، ساعتها طول کشید.
ویندسام با لحنی یکنواخت و بدون هیچ نشانی از خستگی در اینکنند منطقهی پرفشار با هوای رقیق، اعلام کرد: «رسیدیم.» او با دقت بهتمرینی ریشهی خشکی که از شکافِ بین دو سنگ بیرون زده بود، خیره شد.
در حالی که نفسنفس میزدم و به آنبسته ریشهی بیاهمیت که تمام توجه ویندسام را جلب کردهکنند بود نگاه میکردم، زمزمه کردم: «قراره اینجا تمرین کنیم؟»
او سوالم را نادیده گرفت،استعدادشان دستش را به سمتم دراز کردخود و جواب داد: «دستم رو بگیر.»
به محض اینکه دستش را گرفتم، آسورا مرا به سمت خودش کشید و به طرف جایی که ریشهبینقص بیرون زده بود، پرتابم کرد. اما قبل از اینکه حتی فرصت کنم از روی غافلگیری فریاد بزنم، منظرهمدیتیشن تغییر کرد و خودم را در یک غار کوچک دیدم؛ همان غاری که الان در آن حضور داشتم.
کمی بعد ویندسام هم پشت سرم ظاهر شد،کسانی جلوتر از من راه افتاد و به سمت حوضچهیمنظور درخشانی که به آن خیره شده بودم، حرکت کرد.
ویندسام ناگهان رو بهبقیه فضای خالی گفت: «خوشحالمبسته که دوباره میبینمت، کوردری.»
«من هم از دیدن شما خوشحالم، ارشد ویندسام. و تو هم باید همون انسان، آرتور لیوین باشی،فهمیدم درسته؟» درست در همان لحظه، شبحی که میتوانستم قسم بخورم تا چند ثانیه پیش آنجا نبود، ناگهانمیخوابیدم درست روبهرویمان ظاهر شد. او همان آسورای لاغراندام با سر تراشیده بود که همین حالا روبهرویم نشسته بود.
این مرد از هیچ نظر ویژگی متمایز یا قابلتوجهی نداشت. او مرا به یاد راهبها میانداخت؛ کسی که تصمیم گرفته بود از مادیات دنیا دست بکشد،شامل با این تفاوت که به جای ردای بلند، یک تونیک سبک و چسبان به تن داشت. تنها ویژگی منحصربهفردش، چهار چشم فندقیرنگش بود، اما حتی همین موضوعبقیه هم به نوعی عادی به نظر میرسید. هر چهار چشم او بازتابی از یک خردِ آرام بود که با نگاهِ بیصدا و رعبآور لرد ایندرات تفاوت داشت.
بعد از اینکه سریعاستعدادشان خودم را جمعوجور کردم، جوابنمیتوانستند دادم: «بله، از آشناییتون خوشحالم.»
ویندسام معرفی کرد: «آرتور، ایشون دوست صمیمی من، کوردری هستن. اون هم مثل آلدیر که توی قلعهی شناور دیکاتن دیدیش، ازفهمیدم خاندان تایستسِ نژاد آسورای پانتئونـه.» او قبلاً دربارهی هشت نژاد آسورا و خاندانهای بزرگِ وابستهشان به من توضیح داده بود. نژاداستفاده پانتئون تنها نژاد آسورا بود که در هنرهای مانا از نوع خنثی (اسمی که خودم روی آن گذاشته بودم) مهارت داشت.
نژاد باسیلیسک، یعنی همان نژادی که خاندان وریترا به آن تعلق داشت، تنها نژادی بود کهبعدها میتوانست از هنرهای مانای نوع زوال استفاده کند. شش نژاد باقیماندهی آسورا، از جمله نژاد اژدهاواقعاً که لرد ایندرات، سیلویا و ویندسام جزو آن بودند، هنرهای مانای متمایزی از نوع آفرینش داشتند.
هرچند نژاد اژدها به خاطر هنر مانای اتر که بسیار منحصربهفرد و مرموز است ترسناک شمرده میشوند، اما اینانجام هنر هم همچنان از نوع آفرینش به حساب میآید. البته اصطلاحات خود آسوراها برای هنرهای مانای آفرینش، خنثی وپرورش زوال در هر نژاد متفاوت بود، اما من برای اینکه خودم گیج نشوم، این دستهبندی را استانداردسازی کرده بودم.
از آنجا که در آن زمان به خانهی ارشد رینیا رسیدهبیدار بودیم، وقت نشد تا ویژگیهای خاص هر نژاد را بررسی کنیم،خودم اما حسی به من میگفت که بعداً دربارهی آنها یاد خواهم گرفت.
در حالی که کوردری با نگرانی به ویندسامبسته نگاه میکرد، صدای آرامش مرا از رشتهی افکارم بیرونکنند کشید: «لرد ایندرات واقعاً گوی اتر رو بهت داده؟»
ویندسام جواب داد: «بله، اینجاست.» و سپستخصصی شیء کرویشکلی به اندازهی کف دستش بیرونشوند آورد و آن را به کوردری نشان داد.
کوردری در حالی که با تحسین به گویغذایی نگاه میکرد، آهی کشید و گفت: «لرد ایندراتدرس واقعاً داره روی این انسان سرمایهگذاریِ بزرگی میکنه.»
ویندسام برگشت و به چشمانم خیره شد؛ قبلکسانی از اینکه دوباره رویش را برگرداند، نگاهی بهفهمیدم من انداخت که انگار میگفت: «بهت که گفته بودم.»
کوردری در حالی که مینشست، با دست بهبسته من اشاره کرد: «آرتور، بیا اینجا پیش مابیدار بشین. برات توضیح میدم که تمریناتت چطور شروع میشه.»
«ویندسام به چند دلیل حدس میزد که بهتره تمریناتت به جای اون، با من شروع بشه. اول اینکه، بدن و هستهی مانای تو اصلاً در حدی قوی نیستن که بتوننزمان تمریناتی رو که حتی آسوراهای جوان قادر به انجامش هستن، تحمل کنن. اگه منابع لازم به راحتی در دسترسمون نبود، حداقل چند دهه طول میکشید تا بدنت بتونه چیزهایی روروشی که بهت آموزش میدیم، هضم و جذب کنه.» آسورایی که کوردری نام داشت، قبل از ادامه دادن به گویِ توی دست ویندسام نگاه کرد: «خوشبختانه، ما گوی اتر رو داریم.»
میدانستم که منتظر استباعث این سؤال را بپرسم:غذایی «این گوی اتر دقیقاً چیه؟»
«آرتور، شاید این رو ندونی، اما نژاد اژدها در بین آسوراها بهعنوان نزدیکترین نژاد به خدایان شناخته میشه. بله، خدایانِ واقعی. دلیلش هم اینه که ما توانایی دستکاری اتر رو داریم. اتر مادهایه که در سراسر کیهان جریان داره. همونطور که با دریافت ارادهی بانو سیلویا متوجه شدی، اتر قدرتیاطلاعات داره که حتی میتونه زمان و مکان رو دستکاری کنه؛ چیزی که اخیراً از لرد ایندرات هم تجربه کردی. بسیاری از قابلیتهای اتر حتی برای خاندان ایندرات هم غیرقابل درک باقی مونده، اما یک آرتیفکت وجود داره که از همون ابتدای تاریخِ خاندانمون در اختیارمون بوده؛ گوی اتر. گوی اترمیکنم گنجینهایه که به خاندان ما اجازه داده تا چشمههایی از قدرتِ نهفته در اتر رو درک کنیم. یکی از این قدرتها، توانایی جدا کردن جسم از روحه.» ویندسام در حالی که گوی را با لطافت در دست گرفته بود، با حالتی نزدیک به احترام و تقدس به آن نگاه کرد.
کوردری به جای ویندسام ادامه داد: «این گوی قدرت دستکاری زمان رو هم داره. با وجود این دو تواناییِ گوی اتر،فهمیدم میشه تو رو با سرعت و بازدهیای تمرین داد که در حالت عادی کاملاً غیرممکنه. به خاطر رابطهی نزدیکی که بیناستفاده خاندان تایستس و خاندان ایندرات وجود داره، لرد ایندرات در گذشته استفادهی موقت از این گنجینه رو به ما هدیه داده بود.»
ویندسام گفت: «یادت میاد بهت گفتم لرد ایندرات منابع قابلتوجهی رو اختصاص داده تا مطمئن بشه برای نبردهای پیشرو آمادهای؟ علاوه بر این گوی، لرد ایندرات به ما اجازه داده تا ازواقعاً زمینهای تمرین اختصاصیش هم استفاده کنیم. مایع سرشار از اترِ داخل این حوضچه، به تسریع روند تمریناتت کمک میکنه و زخمهایی رو که در طول این فرآیند برمیداری، التیام میبخشه. کوردری یکیرساندن از اساتید بااستعداد و بسیار مورد احترامِ خاندان تایستسـه. اون مسئولیت بخش اول تمریناتت رو به عهده داره.» ویندسام در حالی که هر دو دوباره میایستادند، با جدیت برای کوردری سر تکان داد.
با لحنی که تقریباً آمیخته بههمان ترس بود، پرسیدم: «پس دقیقاً تویزمانی بخش اول تمرینات قراره چیکار کنیم؟»
ویندسام با صدایی که تقریباً شیطنتآمیز به نظرکسانی میرسید، جواب داد: «قراره توی حالتِ روحی بافهمیدم کوردری مبارزه کنی و بمیری. بارها و بارها.»