چپتر 147: فصل ۱۴۷: نقش
0در حالی که ویریون و آلدیر به قلعه برمیگشتند، من ماندم تا با پدر و مادرم که اصرار داشتندگفتی دوباره به شاخهای دوقلو بپیوندند و در جنگ کمک کنند، خداحافظی کنم. موقع خداحافظی، سعی کردم آنها را ازامان رفتن به نزدیکی ساحل غربی که درگیریها در آنجا شدیدتر از همه جا بود منصرف کنم، اما آنها مخالفت کردند.
چیزی که کلافهام میکرد این بود که نمیتوانستم آنها را بابت این موضوع سرزنش کنم؛ برای آنها، این سرزمین خانهشان بود و محافظت از آنبرن امری کاملاً طبیعی محسوب میشد. اما برای من، با وجود اینکه اینجا بزرگ شده بودم، به خاطر به یاد داشتن زندگی قبلیام، شاید تا حدودیبیشتر احساس بیگانگی وجود داشت. من دیکاتن را خانهی خود میدانستم چون خانوادهام اینجا بودند، و این یکی از دلایل اصلی تصمیمم برای جنگیدن علیه وریترا بود.
آخرین تکهی زرهام راخاطر درآوردم، روی صندلیام فرو رفتمشاید و نفس عمیقی بیرون دادم.
با مالیدننمیفهمم شقیقههایم زیر لبتوصیهام غریدم: «لعنت بهش.»
سیلوی در حالی که روی میز چایخوری صیقلینمیخوان دراز میکشید و سرش را روی پنجههایش میگذاشت، گفت:عملاً «بحث کردن با اونا بهترین راه برای خداحافظی نبود.»
چشمهایم را چرخاندم: «ممنون که روشنمچرخاندم کردی. فقط نمیفهمم چرا نمیخوان به توصیهامنمیخوان گوش بدن. من که حرف اشتباهی نزدم.»
او جواب داد: «تو عملاًیاد بهشون گفتی برن تو یهحدودی منطقهی دورافتاده و قایم بشن.»
در حالی که چکمههایم راتوصیهام از پایم درمیآوردم، با تندینزدم جواب دادم: «من که اینطوری نگفتم.»
«ولی منظورت همین بود.»
با تسلیم شدنراه زمزمه کردم: «فقطچرخاندم میخوام در امان باشن.»
سیلوی از روی میز چایخوری پایین پرید و رویشاید دستهی صندلیام نشست. «اگه اونا بیشتر نگران امنیت خودشون بودن،خانوادهام پدر و مادرت اصلاً به فکر پیوستن به جنگ نمیافتادن.»
«خب، من بیشتر از این جنگ، نگران امنیت خانوادهمم. خدا روجواب شکر که حداقل الی رو با خودشون نمیبرن، ولی این بهپایم اون معنا نیست که باید برن و جونشون رو به خطر بندازن.»
پیوندم سرشممنون را تکانکردی داد. «میدونم.»
«فقط امیدوارم بدونن که من به عنوانممنون پسرشون نگرانشونم، نه به عنوان یه...» با کشیدنگوش یک نفس عمیق دیگر، گذاشتم صدایم قطع شود.
سیلوی در حالی که پنجهاش را برای دلداریقبلیام روی بازویم میگذاشت، به آرامی گفت: «حالا کهخود حقیقت رو میدونن، تشخیص این موضوع براشون سخته.»
در حالی که برای لحظهای به پیوندمبدن خیره شده بودم، بیشتر در صندلیام فروبهشون رفتم. «راستی، تو دقیقاً کی فهمیدی من چیام؟»
«فکر کنم همیشه میدونستم، فقط هیچوقت نمیتونستمچرا کلمهای برای توصیفش پیدا کنم. هر چی باشه،جواب ما افکارمون رو با هم به اشتراک میذاریم.»
با حیرتبهترین پرسیدم: «همهینبود افکار رو؟»
«اوهوم.»
«ولی تو فقط وقتی جواب میدادی کهبدن مستقیماً باهات حرف میزدم. و منم افکارت روگفتی نمیشنوم مگه اینکه مستقیماً با ذهنم حرف بزنی.»
او ریز خندید: «برای من، حرف زدن با ذهن توگوش مثل بلند حرف زدنه. من یاد گرفتم بعضی از افکارمبرن رو پنهان کنم؛ ولی در مورد تو نمیتونم همینو بگم.»
چشمانم ازبهترین وحشت گشادنبود شد. «این یعنی...»
او با نیشخندی گفت: «اینکهیاد در مورد آشفتگیهای احساسی همیشگیت وقتیاحساس پای تسیا وسط میاد میدونم؟ آره.»
نالهای سر دادم.
او در حالی که هنوز نیشخند میزد و دندانهای تیزش پیدا بود، دلداریام داد:نزدم «نگران نباش. من از وقتی به دنیا اومدم به همهی افکار گذرات گوش دادم. تااینطوری یه مدت بعدش شروع به درک کردنشون نکردم، ولی تو این سالها بهشون عادت کردم.»
غرولند کردم: «خب،راه من اصلاً بهچرخاندم هیچچیز "عادت نکردم".»
نیشخند سیلوی محو شد و با چشمان زرد و روشنش به من خیره شد. «ما به زودی وارد جنگ میشیم. پدربزرگ موقع آموزشماصلی بهم گفت با اینکه هنوز خیلی مونده تا به سطح یه آسورای واقعی برسم، ولی خون اون تو رگهای منم جریان داره. اینسیلوی یعنی با اینکه میتونم تو این جنگ کنار تو بجنگم، ولی شکستناپذیر نیستم. بهترین راه برای زنده موندن اینه که به هم تکیه کنیم.»
با گیجی از اینکهنمیخوان چه چیزی باعث اینحرف حرفها شده بود، گفتم: «البته.»
او با خواندن ذهنم جواب داد: «این رو میگم چون چیزهایی هستحرف که ازت پنهان کردم؛ چیزهایی که تازه فهمیدم، و حس میکنم توبشن تنها کسی هستی که میتونم جونم رو بهش بسپارم و بهش اعتماد کنم.»
«سیلو، میدونی که هر چی باشه میتونیممنون بهم اعتماد کنی. هر چی باشه، منتوصیهام از وقتی به دنیا اومدی بزرگت کردم.»
«ممنون.» پیوندم از روی دستهی صندلیداشتن پایین پرید و روی صندلیام آمدبیگانگی و سرش را روی پایم گذاشت.
در حالی که به حرفهایش فکر میکردم، لحظهای سکوت برقرار شد. میدانستم که میتواند افکارم را بخواند، اما همانطور که خودش گفت، این واقعاً اهمیتی نداشت. مهم نبود چقدر کنجکاو بودم، بهزمزمه خودم زحمت ندادم بپرسم این «چیزهایی» که فهمیده چه هستند؛ اگر میخواست، تا الان خودش به من گفته بود. چیزی که نگرانم میکرد این بود که این اولین باری بود که او نوعیتکان ترس برای جانش ابراز میکرد. با وجود رویاروییهای متعدد ما با موقعیتهای خطرناک، او همیشه قوی و نترس باقی مانده بود، اما حالا، میتوانستم دلهرهی او را نسبت به این جنگ احساس کنم.
سر نرم سیلوی را به آرامی نوازش کردم. «اصلاً تو چطور اینقدر باهوش شدی؟نزدم به نظر میرسه از وقتی از افیوتوس برگشتیم، رشد خیلی زیادی داشتی. و اصلاًتندی حرف غرور و منیتت که داره روز به روز بیشتر میشه رو پیش نکش.»
«تو فقط حرص میخوری چون داری از یه روباهِکردی کوچیکتر از خودت نصیحت زندگی میشنوی. و من همیشهاشتباهی زود یاد میگرفتم؛ فکر میکنی چرا همیشه روی سرت مینشستم؟»
پرسیدم: «پسشده با مشاهدهی اطرافمونیاد داشتی یاد میگرفتی؟»
او در حالی که خودش را بیشتر به پایماشتباهی میچسباند، تأیید کرد: «آره. و اینم کمک میکنه که توقایم خیلی چیزا میدونی و منم دسترسی آزادی به افکارت دارم.»
مشخص بود که خسته است، بنابراین باچرا اینکه هزاران سؤال در مورد تغییر رفتارنزدم ظاهراً ناگهانیاش داشتم، میدانستم که باید صبر کنم.
چشمانم روی تنفس منظم پیوندم که عمیقاً به خواب رفته بود، ثابت ماند. او واقعاًگوش تغییر زیادی نکرده بود. با وجود تغییر در نحوهی صحبت کردنش، هنوز هم حس خامیچکمههایم و ناپختگی در صدایش وجود داشت؛ انگار داشت خودش را مجبور میکرد که بالغتر شود.
مطمئن نبودم لرد ایندرات در طول آموزشش چه چیزیشاید را در ذهن پیوندم فرو کرده بود، اما یک چیزخانوادهام قطعی بود؛ او متوجه شده بود که یک آسورا است.
وقتی تنفس سیلوی کندتر و ریتمیکتر شد، سرم رااشتباهی به پشتی صندلی تکیه دادم و در حالی کهدورافتاده افکارم را مرتب میکردم، به سقف صاف اتاقم خیره شدم.
با اینکه ویریون و بقیه از این موضوع بیخبر بودند، ویندسام به من گفته بود که اگرونا و بقیه اعضای قبیلهاش چه جور موجوداتی هستند. او و بقیهتندی وریتراها، حتی قبل از فرارشان به آلاکریا، روی چیزی که آسوراها به آن «نژادهای پست» میگفتند، آزمایش میکردند. گزارشهای معدودی که از حضور جادوگران در دیوار به دستمان رسیدهشکر بود، چیز خاصی نبودند، اما میدانستم آنها صرفاً گوشت دم توپی هستند که قرار است با جانوران مانای تحت کنترلشان هرجومرج ایجاد کنند تا نیروهای ما را متفرق سازند.
اگر حرف ویندسام درست بود، پس ناوگان کشتیهایی که به سواحل ما نزدیک میشدند، شامل جادوگرانی بود که خون آسورا در رگهایشان جریان داشت.گفتی و این مربوط به قرنها پیش بود. فقط میتوانستم تصور کنم که از آن زمان تاکنون چقدر پیشرفت کردهاند و اگر وریترا در این محاصرهاگه پیروز میشد، با مردم دیکاتن چه میکردند. اینجا فقط به محل پرورشی برای سربازانی تبدیل میشد که اگرونا از آنها برای فتح افیوتوس استفاده میکرد.
«آرتور.»
صدای بم و خشن مرا از افکارم بیرون کشید. «مگهنزدم برای ورود به اتاق کسی، آدابی مثل در زدن وجودبشن نداره؟ یا حداقل استفاده از خود در برای وارد شدن؟»
آلدیر در حالی که با آرامش روی مبلنمیخوان روبهرویم مینشست، گفت: «لحن جوابت به من میگه کهعملاً اون کاری که باید بهش میرسیدی، خوب پیش نرفته؟»
بدون توجه به حرفشنبود گفتم: «چرا اینجایی؟ فکرروشنم میکردم با شورا باشی.»
آلدیر در حالی که نگاه نافذ چشمزندگی بنفش و درخشانش را به من دوخته بود،خانهی جواب داد: «چیزی هست که از تو میخوام.»
بدون اینکه نگاهم رانمیخوان بدزدم، به او خیرهحرف شدم. «و اون چیه؟»
سکوت پرتنشی برقرارروشنم شد تا اینکهنمیفهمم آلدیر آهی کشید.
آلدیر اعتراف کرد: «کمکت رو. لرد ایندرات به منکردی گفت که در طول این جنگ به قضاوتهای تو اعتمادنزدم کنم، و بعد از سخنرانیات، فکر کنم دلیلش رو میفهمم.»
پرسیدم: «منظور لرد ایندرات از اینکه گفت به قضاوت منحدودی اعتماد کنی، چی بود؟» وقتی صاف نشستم، سیلوی تکانی خوردبودند و بیدار شد، اما تقریباً بلافاصله دوباره به خواب رفت.
«لرد ایندرات متوجه شد که نقش تو در این جنگ نباید فقط به یک شمشیر بودن محدود بشه. با اینکهبشن زمانهایی هست که حضورت در میدان نبرد لازمه، اما فرستادنت به هر نبردی که پیش میاد، فقط خستهات میکنه. دراگه زمانهایی که نیازی بهت نیست، کنار من در شورا خواهی بود، با ما استراتژی میچینی و نظراتت رو بهمون میگی.»
پوزخندی زدم و گفتم: «بذار ببینمنمیفهمم درست فهمیدم؛ شما میخواین یه پسر شونزدهاشتباهی ساله در کنار شورا تصمیمات سرنوشتساز بگیره؟»
«گذشته از این حقیقت که تو فقط یه موجود پستی، اما یه بچه معمولی نیستی.گوش فکر نکن این چشم فقط یه دکور قشنگه. همون اولین باری که همدیگه رو دیدیم،چکمههایم میدونستم یه چیزی در موردت عجیبه، اما فقط با حرفهای لرد ایندرات بود که فهمیدم چقدر.»
در حالی که سرم را رویداشتن دستم تکیه داده بودم، پرسیدم: «در ازایداشت کمک به شما چیزی هم گیرم میاد؟»
چشم آلدیر باریک شد. «من با حسن نیت اومدم تا ازت کمک بخوام،عملاً اما همکاری تو به نفع هر دوی ماست. باختن توی این جنگ یعنی مرگ،ولی برده شدن، یا حتی بدتر. نه فقط برای تو، بلکه برای عزیزانت هم همینطوره.»
آهی کشیدم و گفتم: «حداقل میتونستی یه امتیازی بهم بدی.گوش آره، کمک میکنم، اما مطمئن نیستم شورا چقدر حاضر باشهبرن به توصیههای من گوش بده. ویریون شاید گوش کنه، اما بقیه...»
آلدیر جواب داد: «نگران اون بخششچرخاندم نباش. علاوه بر این، تو فقط توینمیخوان جلسات نیستی. برنامههای دیگهای هم برات دارم.»
خندیدم: «وقتی اینطوری میگیخاطر "برنامههای دیگه"، یه جوراییقبلیام شوم به نظر میرسه.»
«همونطور که گفتم؛ تو توی این جنگ یه نیرویاشتباهی قدرتمندی—شاید با گذشت چند سال، حتی بیشتر از لنسها. قطعاًقایم تواناییهات رو با نشوندنت پای دعوای اون پستترها—منظورم شوراست—هدر نمیدم.»
سرم را تکان دادم و خندهای از روی درماندگی سر دادم.بدن «باید برات ناامیدکننده باشه که اینجایی و با وجود نیروی عظیمیدورافتاده که میتونی به تنهایی تامین کنی، از کمک کردن منع شدی.»
«زمان من هم میرسه. اگه دفاع در برابر اینکردی محاصره موفقیتآمیز باشه، ارتش آسوراهای ما میتونن با کمکاشتباهی ارتش دیکاتن، حساب اگرونا و نیروهای ضعیفشدهاش رو برسن.»
آهی کشیدم: «بهبودم نظر میرسه این جنگزندگی حالا حالاها تموم نمیشه.»
«آره، اما این نبرد شروع یه عصر جدیده. اگه دیکاتن پیروزجواب بشه و در کنار ما آسوراها بجنگه، اگرونا و قبیلهی خائنها ودرمیآوردم دورگههایش سقوط میکنن و همه به یه قاره جدید دسترسی پیدا میکنن.»
آلدیر با وجود رفتار همیشهفقط آرامش، امیدوار و حتی تاگوش حدی هیجانزده به نظر میرسید.
با دیدن حالت چهرهی آسوراچشمهایم پرسیدم: «تو کسی رو به خاطرنمیفهمم اگرونا از دست دادی، مگه نه؟»
آلدیر در حالی که ابروی زیر چشم سومش میپرید،شاید جواب داد: «خیلی از ما توی اون نبرد عزیزیچون رو از دست دادیم—نه، بهتره بگیم یه قتلعام بود.»
«خب، شنیدی به ویریون چی گفتم؛ من هیچ قصدی براینزدم باختن توی این جنگ ندارم، اما اگه قراره توی این مسیرچکمههایم از من کمک بخوای، باید به توصیههایی که میکنم اعتماد کنی.»
او با خندهای که از بینیاش خارج شد،نمیخوان جواب داد: «هیچوقت فکر نمیکردم در تمام سالهایداد عمرم، یه موجود پست اینطوری باهام حرف بزنه.»
با پوزخندی جواب دادم: «خب، همین موجودات پست دارنکردی جنگهای شما رو براتون میجنگن، پس حداقل اینقدر شعور داشتهنزدم باش که اونا رو با اسم نژاد واقعیشون صدا کنی.»
«تو خیلی چیزا میخوای، آرتور لیوین، اما بسیار خب.» آسورای مو سفید ایستاد و چروکهایخانهی ردای عاجیرنگش را صاف کرد. «دیگه وقتشه برگردم پایین به اتاق جلسه. هر بار کهزرهام اون پست... یعنی آدما رو برای مدت طولانی تنها میذارم، نگران میشم. بهزودی منتظرت هستیم.»
خندیدم: «حتماً، بهزودیچرا میام پایین، اما دربدن مورد یه چیزی کنجکاوم.»
آسورا در حالی کهکردی از روی شانهاش به عقبتوصیهام نگاه میکرد، جواب داد: «چیه؟»
«دو لنس باقیمونده که نتونستن امروز بهمون ملحق بشن.کردی میدونم دو سال پیش گفتی که اونا تحت فرماناشتباهی تو کار میکنن، اما نکشتيشون یا یه همچین چیزی، درسته؟»
آلدیر سرش را تکان داد. «حتی من هم اونقدر بیفکر نیستم که از روی هوس یه لنس رو بکشم. با اینکه فرستادههای سیاسیاصلی رو میشه جایگزین کرد، اما توسعهی قدرت یه لنس ممکنه سالها طول بکشه، حتی اگه سازگاری خیلی بالایی با آرتیفکت داشته باشن. قصدسیلوی داشتم موضوع اون دو نفر رو توی جلسه مطرح کنم، اما حالا که خودت پیش کشیدی، دلم میخواد نظرت رو در این مورد بدونم.»
همانطور که آسورا نقشهای که برای استفاده از آن دو لنس کشیده بود را فاشگفتی میکرد، با اشتیاق سرم را تکان میدادم، که ناگهان فکری به ذهنم رسید. لبهایم بهتسلیم لبخندی شرورانه باز شد و خندهای شیطنتآمیز سر دادم. «بد نیست، اما من ایدهی بهتری دارم.»