---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

آغازِ پس از پایان

چپتر 528: فصل 528: رشته‌ای از اتر • ⏱ 32 دقیقه

چپتر 528: فصل 528: رشته‌ای از اتر

0

میان‌پرده

فشار. محدودیت. کنترل.

انباشته شدن‌رودخانه​ و انباشته شدن‌تفاوت​ و انباشته شدن...

و سپس... رهایی. نه ناگهانی و انفجاری، نه فورانی خشن، بلکه... کاهش این‌فلک​ نیروی غیرطبیعی. کُند و آرام‌بخش. قدمی ملایم به سوی ناهماهنگیِ نظم طبیعی. حرکتی‌سفید​ تسلی‌بخش به جلو، بازگشت به درون و در طول زمان. زوال. آنتروپی. انبساط.

فشار کم می‌شود، سپس انباشته می‌شود و‌طریق​ دوباره کاهش می‌یابد. روزنه بسیار کوچک است و‌دارد​ هرچه نزدیک‌تر می‌شود، فشار بیشتر و بیشتر می‌شود.

رشته‌ای از ذرات ارغوانی از چشمه اوربرن بیرون می‌ریزد و در دنیای پهناور بیرون، به دنبال دانش و نام‌ها می‌گردد. در ابتدا،‌زندگی​ در کششی تند مانند یک جریان گرفتار می‌شود و از طریق برج رلیک‌تومز به بالا کشیده می‌شود. اتر بیشتری هم وجود دارد؛ رودخانه‌ای‌گنبد​ از ذرات متراکم که در جریانی ثابت از فضای خالی به فضای فیزیکی حرکت می‌کنند و مکانیزم‌های رلیک‌تومز دائماً از آن تغذیه می‌کنند.

اما این رشته به اطراف می‌جهد و از ماشین‌آلات حریص و بلعنده عبور می‌کند. می‌چرخد، می‌شکافد‌اتری​ و مانند برگی روی سطح یک رودخانه خروشان می‌رقصد، با این تفاوت که این رودخانه کیلومترها در‌کند​ طول برج به سمت بالا می‌رود. برج آشناست اما دلپذیر نیست، مانند کابوسی فراموش‌شده پس از بیداری.

این رشته از فضاهای اتری با فیزیک درهم‌تنیده و جاذبه‌ی نقض‌شده عبور می‌کند، از غیرواقعیتی که شکل گرفته است.‌منطقه‌ای​ زندگی در درون برج می‌جوشد؛ رشته می‌تواند پژواک‌های کینه‌های قدیمی و سردرگمیِ تولدهای جدید را حس کند. درختان سر‌هرج​ به فلک کشیده، آب‌های عمیق، تپه‌های شنی و برفی. منطقه‌ای پس از منطقه‌ی دیگر. فصلی پس از فصل دیگر.

رشته از میان یک گنبد سفید بزرگ می‌چرخد و از پنجه‌سایه‌ها و خرس‌های شبح‌وار می‌گذرد - مردمان رلیک‌تومز، که در خارج از واقعیت‌حرکت​ فیزیکی متولد شده‌اند و آغشته به هرج و مرج محدود فضای خالی هستند - اما روی پیرزنی با موهای سفید درنگ می‌کند. او از‌سمت​ پله‌های ناهموارِ خانه‌اش در تندرای برفی بالا می‌خزد و به سمت منطقه‌ی دیگری می‌رود که نه می‌خواهد و نه می‌تواند آن را درک کند.

رشته از بالاترین درگاه برج خارج می‌شود و به چشم‌اندازی از کوه‌های سر به فلک کشیده می‌رسد. بر فراز صخره‌های تیز و سنگی پرواز می‌کند، از لانه‌های مرتفع پر از‌جدید​ پرندگان درخشان می‌گذرد، از میان برگ‌های صورتی درختانی که به قله‌ها چسبیده‌اند عبور می‌کند و از روی پل جواهرنشانی که رنگین‌کمانی از رنگ‌ها را منعکس می‌کند، می‌گذرد. سالن‌ها و اتاق‌هایی‌محدود​ که در آن سوی پل در آن‌ها می‌غلتد، می‌وزد و می‌چرخد، خالی و بی‌جان هستند. قلعه‌ای باشکوه که تا لبه‌ی اتمسفر این دنیا کشیده شده، اکنون مانند یک مقبره خالی است.

در همان نزدیکی، ندایی به گوش می‌رسد. التماسی برای شکل گرفتن اتر. رشته با کنجکاوی از پنجره‌ای‌فیزیک​ به بیرون پرواز می‌کند و در یک جریان هوای رو به پایین گرفتار می‌شود و دوباره از دامنه‌فلک​ کوه به سمت این کشش شیرجه می‌رود. در همه جا، دسته‌های دیگر اتر نیز همین کار را می‌کنند.

رشته به داخل شکافی در کوه فرو می‌رود و مانند باد به اعماق سنگ‌های خردکننده نفوذ می‌کند.‌شنی​ جئولوس در حال تکان خوردن و بیدار شدن است - یا شاید فقط خواب می‌بیند و در‌واقعیت​ خواب غلت می‌زند - در اعماق بسیار پایین. هرچه نزدیک‌تر می‌شود، کشش آن حضورِ ملتمسانه قوی‌تر می‌شود.

غاری در اطراف آن باز می‌شود که با درخشش آبی یک حوضچه‌ی حفظ حیات روشن شده است. حوضچه جاذبه‌ی خاص خود را دارد و رشته را به‌تغذیه​ سمت خود می‌کشد، اما آن التماس قوی‌تر است. زنی - یک اژدها، ملکه اژدهایان، مایر ایندرات - در مقابل حوضچه زانو زده و با اتر می‌درخشد. صدا و‌فضاهای​ اراده‌ی او در تلاش است تا طلسمی را روی حوضچه ببافد. نه، نه روی حوضچه، بلکه روی چیزی که درون آن است. زندگی پس از زندگی... مرگ. مردگان.

رشته نزدیک‌تر می‌شود، ابتدا به دور مایر‌آشناست​ و سپس به دور... کزس ایندرات می‌چرخد. اما‌فیزیک​ نه. یک جسد. گوشت و استخوان و زوال.

رشته گوش می‌دهد. بخشی التماس، بخشی هدایت، این طلسم... انحلال است. رهایی. یک بازگشت. این حس درست، خوب و طبیعی است و بنابراین رشته‌زندگی​ پاسخ می‌دهد، به بقیه‌ی اتر می‌پیوندد و در آب‌های حیات‌بخش فرو می‌رود، آب‌هایی که بنفش می‌شوند اما درخشان‌تر می‌گردند. موج‌های بی‌قرار سطح حوضچه را می‌شکنند‌بزرگ​ و به گوشت در حال تجزیه برخورد می‌کنند. جسد شروع به متلاشی شدن می‌کند و اجزای آن تأثیر ویووم حوضچه را تغذیه و احیا می‌کنند.

مایر ایندرات در حالی که انگشتانش را در حوضچه‌ی آبی روشن می‌کشد و اشک روی گونه‌هایش می‌درخشد، می‌گوید: «آرامش،‌منطقه‌ای​ همسر عزیزم، و در نهایت، استراحت. برای مدتی طولانی از تو خواسته شد تا بار یک دنیا را روی‌هرج​ وجدانت تحمل کنی. من سعی کردم در بار تو شریک باشم، اما کاری که ما برای محافظت از مردممان کردیم...»

«مرا ببخش که این را می‌گویم، عشق من، اما خوشحالم که بالاخره این بار را زمین‌رودخانه‌ای​ می‌گذارم. اگر چشمان تیزبین شکارچیان به مردم ما دوخته شود، آن‌ها بهای فداکاری تو را خواهند‌ماشین‌آلات​ فهمید. فقط می‌توانم امیدوار باشم نسلی که از خود به جای گذاشته‌ای بتواند از آن‌ها محافظت کند.»

درون حوضچه، اتر به دور انگشتان زن هجوم می‌آورد، اما حالا، رشته تردید می‌کند. این متفاوت است. انحلال نیست، بلکه تخریب است. عقب می‌کشد و حوضچه را ترک می‌کند، اما اتر‌کند​ بیشتری از راه می‌رسد که توسط التماس قبلی کشیده شده است. خشمی در آن وجود دارد. نفرت. تخریب آن را فرا می‌خواند. و بنابراین رشته، نفس بادی را می‌گیرد و سوار بر‌موهای​ آن از غار بیرون می‌رود و در هوا بالا می‌رود تا جایی که بتواند به وسعت پهناور سرزمینی که به آرامی خمیده شده و دنیای زیرین را احاطه کرده است، نگاه کند.

جئولوس جابه‌جا می‌شود. قلعه - قلعه ایندرات - گویی از شن ساخته شده باشد، از هم‌اتری​ می‌پاشد و در ابری غیرقابل نفوذ از گرد و غبار، به داخل دره‌ی بین دو قله فرو‌کند​ می‌ریزد. برجی بلند از میان پل رنگین‌کمانی سقوط می‌کند. در عرض چند لحظه، قلعه از بین می‌رود.

رشته به لبه‌ی یک پرتو خورشید منعکس‌شده می‌چسبد و در سراسر عرض این حلقه کشیده‌عمیق​ می‌شود. می‌رقصد و با اتری که حباب اتمسفر را در اطراف حلقه تشکیل می‌دهد در‌شبح‌وار​ هم می‌آمیزد، سپس از میان آن سرازیر می‌شود و کیلومترها به سمت حلقه‌ی بعدی سقوط می‌کند.

بادی قدرتمند در میان علف‌های بلند سبز-آبی به سمت دهکده‌ای ساده اما پراکنده می‌وزد. رشته به مرکز‌متراکم​ دهکده کشیده می‌شود، در هوا بالا و پایین می‌پرد و می‌غلتد، تا اینکه به صورت مدور به‌بلعنده​ دور مجموعه‌ای از ستون‌های به تدریج نازک‌تر و بلندتر که از قلب دهکده بالا رفته‌اند، می‌چرخد. پایانِ نبرد.

دو چهره روی ستون‌ها قرار دارند، اگرچه ده‌ها نفر دیگر بدون اینکه به‌فضاهای​ نظر برسد، از روی زمین تماشا می‌کنند. یکی، یک آسورای لاغر و عضلانی -‌قدیمی​ پانتئون، مربی، برادر، کوردری تایستس - و دیگری، یک زن جوان انسانی. النور لیوین.

رشته به دور این دو نفر‌کیلومترها​ می‌چرخد، بافته شده در ابری از اتر‌فراموش‌شده​ که هیچ‌کدام نمی‌توانند آن را حس کنند.

هر دو حالت یکسانی را حفظ کرده‌اند، روی ستون‌های نازک، روی انگشتان پای چپشان ایستاده‌اند، زانوی چپ خم شده، مچ پای‌دیگر​ راست روی آن قرار گرفته و کمرشان صاف است. پانتئون یک تیر چوبی را روی شانه‌هایش نگه داشته و بازوهایش را‌پیرزنی​ در طول آن دراز کرده است، در حالی که دختر انسانی قطعه‌ای از فلز-نور نقره‌ای در دست دارد. او می‌لرزد اما نمی‌افتد.

کوردری در حالی که صحبت کردنش هیچ خللی‌برج​ در حالت دقیق بدنش ایجاد نمی‌کرد، می‌گفت: «بله،‌رودخانه‌ای​ در سفرم به سطح اون رو حس کردم.»

الی در حالی که برای حفظ‌می‌رود​ موقعیتش به خود فشار می‌آورد، جواب‌بیداری​ داد: «فکر کنم من... متوجهش نشده بودم.»

کوردری با ملایمت سرزنش کرد: «انتظار دارم به اطرافت توجه بیشتری داشته باشی، النور. وقتی به‌اتری​ سطح برگشتی، برای حس کردن حرکت مانا وقت بگذار. مانا به طرز چشمگیری در حال تغییره.‌جدید​ در حال رقیق شدنه. اگه ربطی به برج رلیک‌تومز یا افیوتوس داشته باشه، برادرت باید بدونه.»

الی با لحنی که کمی بالا رفت گفت: «خب، می‌تونم بپرسم.» کوردری با نگاهی سنگین‌عمیق​ جوابش را داد و او از ترس به خود لرزید، انقباض عضلاتش باعث شد روی ستونش‌می‌گذرد​ تلوتلو بخورد. «منظورم اینه که توجه می‌کنم، استاد کوردری، و البته که با برادرم صحبت می‌کنم.»

رشته پایین می‌آید، روی دست‌های دختر و آن قطعه‌ی نقره‌ای کشیده می‌شود، سپس دوباره به دوردست برده می‌شود، از لبه‌ی حلقه‌ی دوم‌فیزیکی​ می‌گذرد و در دایره‌های طولانی و تنبل به سمت سومین و پایین‌ترین حلقه سقوط می‌کند. نوک امواج کف‌آلودی را لمس می‌کند که‌می‌رقصد​ به ساحل دهکده‌ی دیگری برخورد می‌کنند. کودکان در آب بازی می‌کنند و رشته قبل از اینکه دوباره دور شود، از کنار آن‌ها می‌چرخد.

برج - رلیک‌تومز - دوباره بالا می‌رود و اتر دوباره به درون آن کشیده می‌شود. ده‌ها - صدها - هزاران محفظه وجود دارند که اتر‌پژواک‌های​ را به داخل می‌کشند، و خوشه‌های دیگری از ذرات مشتاقانه واکنش نشان می‌دهند و برای قدرت بخشیدن به کریستال‌ها و رون‌ها به درون آن‌ها می‌روند. اما‌می‌گذرد​ رشته از کنار آن‌ها کشیده می‌شود و در طول برج، از منطقه‌ای به منطقه‌ی دیگر و به منطقه‌ای دیگر که آشنا و ناراحت‌کننده هستند، پایین می‌رود.

در نزدیکی پایه‌ی برج، مناطق جای خود را به سازه‌های پرجمعیت می‌دهند. مردم. هزاران نفر. رشته در میان موها بال‌نقض‌شده​ می‌زند و از کنار گوش‌ها زمزمه‌کنان می‌گذرد و باعث می‌شود موهای ریز روی آن‌ها سیخ شوند. در کنار گروه کوچکی‌برفی​ از جرقه‌های حیات متوقف می‌شود که یکی از آن‌ها دارای کشش است. یک دختر، با موهای بلوند کوتاه، صعودکننده. آدا گرانبهل.

همراهانش با تردید‌می‌جوشد​ به او نگاه می‌کنند.‌قدیمی​ همه جوان. همه ترسیده.

«مطمئنی، آدا؟ مجبور نیستیم...»

«اگه از صعود می‌ترسید، جای اشتباهی اومدید.» کلمات او حرف همراهش‌فراموش‌شده​ را قطع کرد. کلمات مانند جرقه‌های آتش از زبانش خارج می‌شدند. «اون‌می‌جوشد​ همه‌چیز رو از من گرفت. نمی‌ذارم رلیک‌تومز رو هم بگیره. من می‌رم.»

دیگری می‌گوید: «البته که‌می‌رقصد​ ما باهاتیم.» و سپس‌می‌رود​ آن‌ها حرکت می‌کنند. بالا می‌روند.

یک نیروی گرانشی رشته را از آن‌ها دور می‌کند، به سمت مرکز برج، جایی که یک ساختار کریستالی که با سنگ‌های حکاکی‌شده با رون احاطه‌گنبد​ شده است، شبکه‌ای را در سراسر برج رلیک‌تومز می‌بافد. تارهای اتر، ذهنِ بدون جسم درون آن را به سرتاسر ساختار متصل می‌کنند. جی-ئه. جن. نگهبان.‌دیگری​ او دستش را به سمت رشته دراز می‌کند، اما رشته دور می‌شود. در عوض اترهای دیگر پاسخ می‌دهند و به داخل ماشین‌آلات او کشیده می‌شوند.

اما رشته به سرعت دور می‌شود، از در خارج می‌شود و از میان شهرکی که اکنون پایه‌ی‌متراکم​ برج را احاطه کرده است، می‌گذرد. جریان اتر در اینجا قوی است، جریانی که از میان قله‌های‌بلعنده​ کوه‌های نیش باسیلیسک می‌چرخد، کوه‌هایی که خودشان اکنون حلقه‌ای هستند که قلمروهای آلاکریا را از برج جدا می‌کنند.

کاروان‌هایی از مردم در حال ایجاد خطوطی به طور غیرطبیعی مستقیم در پهنه‌ی مسطح‌اتری​ زمین بین کوه‌ها و برج هستند، مانند پره‌های یک چرخ. تمام جرقه‌های کوچک آن‌ها‌سردرگمیِ​ روشن می‌سوزند و برای مدتی، رشته به جریانی که از میان کوه‌ها می‌گذرد می‌پیوندد.

وقتی به حرکت ادامه می‌دهد، با بادی خنک به سمت جنوب کشیده می‌شود و از شهر کارگیدان می‌گذرد. شهر پر از زندگی است، همه به‌می‌جوشد​ سمت یک کتابخانه‌ی مرتفع کشیده شده‌اند و رشته نیز به دنبال آن‌ها می‌رود. در داخل، مردم - آلاکريایی‌ها، انسان‌هایی با خون باسیلیسک - بحث می‌کنند، فریاد‌خرس‌های​ می‌زنند و تشویق می‌کنند. رشته به سمت یکی از آن‌ها کشیده می‌شود که اتر به دور او چسبیده است، گویی با علاقه او را تماشا می‌کند.

شاخ‌های تیره مانند تاجی از میان موهای آبی سرمه‌ای‌اش، سرش را قاب گرفته‌اند. چشمان‌آب‌های​ قرمز با جدیت و تفکر به اطراف خیره شده‌اند. او فاقد آن ندا است، اما‌خرس‌های​ کشش او قوی است. کئرا دنوار. خواهر، دختر، همراه. غنی از خون خاندان وریترای آسوراها.

«من نامزدی شما را برای حمایت و نمایندگی از‌رلیک‌تومز​ شهر کارگیدان در مجمع جدید آلاکریا می‌پذیرم. از اعتماد شما‌ثابت​ سپاسگزارم و قصد دارم ثابت کنم که شایسته‌ی آن هستم.»

رشته با بال زدن ناگهانیِ بسیاری از ذرات دیگر اتر، در حالی که همگی تحت تأثیر تورم مانا‌نقض‌شده​ قرار می‌گیرند، به این سو و آن سو پرتاب می‌شود. پرتوها، اشعه‌ها و انفجارها در سراسر کتابخانه به آسمان‌شنی​ شلیک می‌شوند و رشته از پنجره‌ای به بیرون می‌غلتد و سپس سوار بر امواج ضربه‌ای مانا به آسمان می‌رود.

متورم می‌شود، به سرعت دور می‌شود‌کیلومترها​ و مانند درخششی بنفش در اطراف‌کابوسی​ لبه‌های زرد، قرمز و آبی مانا می‌سوزد.

باد خنک و تعامل مانای با ویژگی آب و هوا، آن را در امتداد رودخانه به مرزهای سهز-کلار‌برفی​ می‌برد. رشته در امتداد پژواک‌های جایی که زمانی شیلد بزرگ در آن قرار داشت، پیش می‌رود تا اینکه‌شده‌اند​ به تکه‌ای از صخره می‌رسد که در حال حاضر یک عمارت بزرگ روی آن در حال بازسازی است.

در سرتاسر عمارت، کارگران مشغول هدایت مانا و استفاده از ابزار هستند. اما در میان این شلوغی، زنی بی‌حرکت ایستاده است. به جز‌حرکت​ حرکت ظریفِ به هم زدن ناخن‌هایش که با توقف و شروع، کلیک کردن، توجه کردن، وادار کردن به سکون، و سپس تکرار آن انجام‌سمت​ می‌دهد. رشته به بقیه‌ی اتری می‌پیوندد که در نزدیکی زن درنگ کرده‌اند: شاخ‌دار و مو مرواریدی، سخت‌گیر، با دستی در سایه‌ها، سایت سریس وریترا.

مانا در هوا حرکت می‌کند، نوعی آبشار، و سریس دستش را به سمت یک پوست‌نوشته‌ی نیمه‌لوله‌شده دراز‌جاذبه‌ی​ می‌کند. او نفسی بیرون می‌دهد، سپس لبخند می‌زند و سر تکان می‌دهد. با قلم‌مویی آغشته به جوهر چیزی‌عمیق​ روی طومار خط‌خطی می‌کند و آبشار کوچک دیگری از مانا ایجاد می‌کند و رشته به دنبال آن می‌رود.

طومار می‌گوید: لطفاً تبریکات من رو به نماینده دنوار برسونید. کلمات آن درون مانا طنین‌انداز می‌شوند.‌اتری​ من با خوشحالیِ بسیار شاهد پیشرفت مداوم او در محافل سیاسی خواهم بود، در حالی که‌جدید​ خودم به بازنشستگی بسیار شایسته‌ام می‌پردازم. شکی ندارم که او خیلی زود رئیس مجمع خواهد شد.

رشته در حالی که به دور مانای در حال تغییر سریع می‌چرخد، جدا می‌شود و در عوض به دنبال جریان سرگردانی از اتر می‌رود که به‌سفید​ سمت شرق به داخل اتریل، در اطراف پهن‌ترین پایه‌های کوه‌ها، بر فراز شهر نیرمالا و بسیار دورتر به سمت ساحل در جریان است. اتر بر روی‌درک​ شهرک کوچک مائرین فرود می‌آید، جایی که زنی - ریتاینر، رز سیاه اتریل، ماوار وریترا - مانا را مانند سایه‌ها برای تعمیر یک ساختمان احضار می‌کند.

بسیاری از جرقه‌های حیات در بازسازی به او می‌پیوندند، جایی که یک سازه - مدرسه‌ای برای جادوگران - نیمی از آن فرو ریخته است. اتر در اطراف دو کارگر جوان جمع می‌شود، آن‌ها را احاطه می‌کند و به علائم‌برگی​ آن‌ها - فرم‌های طلسم - ضربه می‌زند. آن‌ها در کارشان مکث می‌کنند و به یکدیگر نگاه می‌کنند. پسر - برادر، بازمانده، شیلد، ست میلویو - خم می‌شود و پیشانی عرق‌کرده و خاکی‌اش را به پیشانی دختر - خواهر، بازمانده، سنتری،‌شنی​ مایلا فیرودر - می‌چسباند. دختر لبخند می‌زند و قبل از بازگشت به کار، بوسه‌ای سریع و مخفیانه به پسر می‌دهد. اترِ در حال جریان، قبل از ادامه‌ی مسیر به سمت دریای دوردست، آن‌ها را احاطه می‌کند، اما رشته درنگ می‌کند.

مانای سنگین با ویژگی زمین به آوارهای یک تخته‌سنگ افیوتوسی چسبیده است که پیش از این از‌جاذبه‌ی​ دهانه‌ای که نیمی از مدرسه‌ی کوچک را در خود جای داده، خارج شده است. در حالی که‌آب‌های​ زوج جوان سنگ‌ها را جابه‌جا می‌کنند و صخره‌ها را می‌کشند، این مانا روی زمین می‌غلتد و می‌چرخد.

خیلی زود، کشش قوی‌تر از آن می‌شود که بتوان نادیده‌اش گرفت و رشته شهرک مائرین را پشت سر می‌گذارد و‌نقض‌شده​ به دنبال اترِ در حال جریان، به سمت ساحل و به داخل جریان‌های باد و مانا که مسیری را بین‌برفی​ قاره‌ها ترسیم می‌کنند، می‌رود. لوایتان‌های تغییرشکل‌یافته در اقیانوس زیرین شنا می‌کنند، جایی که زمانی ممکن بود خانه‌های باستانی آن‌ها باشد.

آلاکریا در پشت سر‌می‌تواند​ ناپدید می‌شود و دیکاتن‌سردرگمیِ​ از روبه‌رو نزدیک می‌شود.

جریان‌های اتری از هم جدا می‌شوند، برخی به سمت شرق و بقیه به سمت جنوب می‌روند.‌رودخانه‌ای​ رشته ساحل را به سمت شرق دنبال می‌کند، در بادهای صخره‌ای می‌غلتد و در امتداد فشار‌ماشین‌آلات​ هوای در حال تغییر و بسته‌های رقابتیِ مانای اتمسفری، در سراسر ساحل به عقب و جلو می‌رود.

دهکده‌های ماهیگیری کوچک به همراه زخم‌های نبردهای گذشته از پایین می‌گذرند و شهری پراکنده و محصور با دیوار در دوردست نزدیک می‌شود. رشته به داخل خلیج اتستین پایین‌سردرگمیِ​ می‌رود، روی جریان‌های مدور می‌چرخد، از میان بادبان‌های کشتی‌های باری کوچک عبور می‌کند و سپس در ستونی از بخار از یک کشتی بزرگ گرفتار می‌شود و به بلندی‌های آسمان‌آغشته​ پرتاب می‌شود. کشش شدیدی از قصرِ زیرین وجود دارد و رشته پایین می‌آید تا روی قله‌های تیز برقصد و سپس مانند برگی از یک پنجره‌ی باز به داخل بوزد.

اتر در اطراف یک اژدهای پیر و زخم‌خورده جمع شده است. کارون ایندرات. او بی‌سروصدا ایستاده‌اتری​ است در حالی که پنج نفر دیگر دور یک میز بیضی‌شکل نشسته‌اند و غرق در گفتگو‌جدید​ هستند. رشته نیز به سمت او کشیده می‌شود و لحظه‌ای در جریان بزرگ‌تر اتر پیچیده می‌شود.

در اطراف میز، دیگران‌می‌تواند​ نیز اتر را جمع‌آوری‌سردرگمیِ​ می‌کنند، برخی بیشتر از بقیه.

لیلیا هلستیا با چهره‌ای جدی و چشمانی درخشان می‌پرسد:‌رلیک‌تومز​ «حضور و غیاب کنیم؟» رشته بر فراز دسته‌ی کاغذهای‌جریانی​ مقابل او پرواز می‌کند. «کاتلین گلایدر، به نمایندگی از اتستین.»

در حالی که کاتلین دست ظریفش‌می‌رود​ را بالا می‌برد، موهای تیره‌اش چهره‌ای‌بیداری​ رنگ‌پریده و استوار را قاب می‌گیرند.

«کاسپین بلیدهارت،‌رودخانه​ به نمایندگی‌می‌رقصد​ از بلک‌برن.»

مردی لاغر با اجزای صورت تیز، سبیل مدادی و عینک‌جدید​ بدون فریم، همزمان دست و ابرویش را بالا می‌برد. رشته سوار‌دیگر​ بر تندبادی می‌شود که موهای تیره‌ی او را به هم می‌ریزد.

«مادام استرا آلدرمن، شهر کالبرک.»

مادام استرا با بند انگشتانش روی میز می‌کوبد.‌دلپذیر​ رشته از کنار او می‌گذرد و به دور‌درهم‌تنیده​ پای چوبی‌ای که زیر میز قرار دارد می‌چرخد.

لیلیا به خواندن لیستش ادامه می‌دهد و نمایندگانی از‌آشناست​ شهرهای سراسر ساپین دست‌هایشان را بالا می‌برند. رشته به‌درهم‌تنیده​ سمت کارون می‌چرخد که کشش او قوی‌تر از بقیه است.

لیلیا با لبخندی عصبی به اطراف نگاه می‌کند و می‌گوید: «و البته خودم،‌فلک​ لیلیا هلستیا، به نمایندگی از زایروس. به سومین جلسه‌ی رسمی شورای عالی ساپین خوش‌بزرگ​ آمدید. ما امروز یک مهمان ویژه در کنار خود داریم: کارون از خاندان ایندرات.»

اژدها قدمی به جلو برمی‌دارد، اما رشته دوباره از پنجره بیرون می‌رود، بر فراز شهر خط می‌اندازد و سپس به سمت جنوب می‌رود.‌حرکت​ از روی دریاچه‌ی آینه و شهر کارن می‌گذرد، اما با تبدیل شدن جنگل‌ها و مزارع ساپین به تپه‌های شنی غلتان و کیلومترها ماسه‌ی‌کیلومترها​ بی‌پایان و دره‌های صخره‌ای، سرعتش را کم می‌کند. اتر در زیر صحرا جمع می‌شود که توسط مانای غلیظ با ویژگی زمین محبوس شده است.

کشش در اینجا قوی است. جریان‌های‌می‌رود​ اتر از سرتاسر قاره جمع می‌شوند‌بیداری​ و به داخل تونل‌ها نقب می‌زنند.

ویسپ از یکی از این تونل‌ها بیرون جهید و وارد کندوی زنبور وارونه‌ای شد که همان شهر‌فیزیک​ ویلدوریال بود. جرقه‌های حیات در کنار هم چپیده بودند و هر جاده، هر تراس و حتی سقف‌درختان​ خانه‌ها و نرده‌های سنگی معلق را پر کرده بودند؛ همه رو به سمت مرکز شهر متمرکز شده بودند.

یک میدان نبرد گلادیاتوری در فضای باز غار برپا شده بود. ستون‌ها و زنجیرهای احضار شده با مانا آن را سر‌دیگر​ پا نگه می‌داشتند، اما همچنان با هر ضربه‌ی قدرتمندی به لرزه می‌افتاد. در مرکز میدان، دو کوتوله روبه‌روی هم قرار داشتند؛‌پیرزنی​ دایمور سیلورشیل، جوان و مو مشکی که موهبت فرم‌جادو داشت، و اسکارن ارث‌بورن، کمی مسن‌تر، با ریشی بلوند و چهره‌ای اخم‌آلود.

میدان نبرد با مواد مذابی که از شکاف‌های سطح آن می‌جوشیدند، می‌درخشید. پاهای اسکارن در سنگ پوشیده شده بود و تبر ابسیدین سنگینی را در مشت‌هایش می‌فشرد. او تبر را پرتاب کرد و‌حریص​ سلاح با قوسی به بیرون، چرخ‌زنان در هوا به سمت دایمور رفت. دایمور با فوران ناگهانی مانا و حرارت آن را منحرف کرد و سپس در یکی از شکاف‌ها فرو رفت. همین که‌می‌تواند​ اسکارن چرخید تا دنبالش بگردد، دایمور از شکاف دیگری بیرون جهید و با یک چکش فولادی درخشان به پشت اسکارن کوبید. اسکارن به زمین افتاد و دایمور چکش را بالای سر او نگه داشت.

صدای گوینده‌ای در سراسر غار طنین‌انداز شد: «پس از یک نبرد وحشیانه اما از نظر تکنیکی جذاب،‌جاذبه‌ی​ پیروزِ نود و سومین مبارزه‌ی آزمون پادشاه کسی نیست جز دایمور از خاندان سیلورشیل، که حریف خود، اسکارن‌عمیق​ از خاندان ارث‌بورن را شکست داد! دایمور به دور بعدی صعود می‌کنه، در حالی که اسکارن حذف شده.»

غریو و هیاهو شهر را پر کرد؛ صدای تشویق و هو کردن‌های خشمگین به یک اندازه به گوش می‌رسید. ویسپ که مجذوب حضور سنگین اتر در شهر شده بود، همان‌جا درنگ کرد‌جدید​ و همزمان چندین نبرد دیگر در زیر پایش رخ داد. سپس، با حس کردن فشار فزاینده‌ی ناگهانی—ترکیبی از هوای گرم و مانا—از میان یک سری شکاف بالا رفت و به سطح بازگشت.‌پیرزنی​ بادهای خنک‌تر آن را در بر گرفتند و دوباره به سمت شرق کشیده شد؛ از روی کوهستان بزرگ درست در جنوب برج رلیک‌تومز گذشت و سپس به سمت دشت‌های هیولا سرازیر شد.

جنگل انبوهی در برابرش امتداد داشت که سرشار از اتر ساطع‌شده از برج بود. ویسپ با پایین رفتن از زیر شاخه‌های درهم‌تنیده‌ی درختان، ردپای دسته‌ای از سگ‌های شکاری جنگل را دنبال کرد. این موجودات با هر حرکت خفیف هوا‌مرج​ یا صدای تیزی به خود می‌لرزیدند. ویسپ که از آن‌ها عبور کرده بود، دور تنه‌ی یک درخت مرده چرخید و به تجمع ذرات اتری پیوست. درست زمانی که دسته‌ی سگ‌های شکاری جنگل به آن نقطه رسیدند، یکی از آن‌ها—که‌آن‌ها​ خودش میزبان خوشه‌ای از اتر بود—خشکش زد. در واکنش به این اتفاق، یک روباه کابوس که کمین کرده بود از مخفیگاهش بیرون پرید و درست در لحظه‌ای قبل از اینکه آرواره‌هایش روی گلوی سگ شکاری دیگری قفل شود، مرئی شد.

با زوزه‌ی روباه کابوس بر فراز شکارش، گله با وحشت پا به فرار گذاشت. ویسپ دسته‌ی در حال فرار را که با زیگزاگ‌های وحشیانه از میان درختان می‌دویدند، دنبال کرد.‌اطراف​ شاخ‌وبرگ‌های بالای سرشان به صدا درآمد و با شیرجه‌ی یک شاهین روی گله، نور خیره‌کننده و صدای رعدآسایی بلند شد؛ شاهین کوچک‌ترین و کندترین سگ شکاری را از درست پشت‌نقض‌شده​ شاخ‌هایش گرفت. جانور از درد زوزه کشید و شاهین تندر در حالی که او را در چنگال‌هایش بالا می‌برد، برای نگه داشتن سگ شکاریِ در حال تقلا به زحمت افتاد.

ویسپ به دنبال شاهین که از میان شاخ‌وبرگ‌ها اوج می‌گرفت، رفت. به آرامی، با محو شدن جرقه‌ی حیات سگ‌غیرواقعیتی​ شکاری جنگل، تقلاهایش متوقف شد. سپس شاهین تندر شروع به فرود آمدن به سمت لانه‌ای کرد که چهار جرقه‌ی‌برفی​ کوچک در آن حضور داشتند، اما ویسپ به مسیرش به سمت شمال ادامه داد و مجذوب کشش دوردست دیگری شد.

مانای محیطی که توسط یک خلأ بزرگ کشیده می‌شد، دائماً به سمت شمال جریان داشت، و ویسپ سوار بر این موج حرکت کرد تا اینکه جنگل‌می‌تواند​ ناگهان جای خود را به پهنه‌ای از علفزار داد که در آن ردیف‌هایی از ساختمان‌های یک روستا در حال گسترش بود. سازه‌های جدید به آرامی از زمین‌می‌گذرد​ قد علم می‌کردند و ویسپ در اطراف زنی درنگ کرد—با موهای قرمز شعله‌ور، آلاکریایی، ریتاینر، لایرا دراید—که گروه کوچکی از جادوگران را در این کار هدایت می‌کرد.

زن دیگری گفت: «واقعاً خیره‌کننده‌ست که تو این چند ماه کوتاه چقدر‌درختان​ پیشرفت کردین.» زنی چهارشانه، با چشمان نارنجی روشن، یک ققنوس. سولی از خاندان‌گنبد​ اسکلپیوس. «الان باید برای... چی بگم، ده هزار آلاکریایی مسکن داشته باشین، نه؟»

در حالی که ویسپ در میان اترهایی که به دور لایرا می‌چرخیدند جا گرفت،‌وجود​ او با افتخار پاسخ داد: «سکونتگاه ما بدون وقفه از پایه‌ی برج رلیک‌تومز تا‌اما​ ساحل شرقی امتداد داره. و تونل‌های راه‌آهن قاره‌ای جدید هم از قبل حفر شدن.»

«اوه، در جریانم. رن کاین چهارم تو دیدارهایش از هارت‌کابوسی​ درباره‌ی چیز دیگه‌ای حرف نمی‌زنه. اما نمی‌خوام وقتت رو بگیرم. مسیر‌گرفته​ اون مادر باردار رو نشونم بده تا بذارم به وظایفت برگردی.»

«اون خونه‌ی دو طبقه با سقف بنفش، شاید پونزده تا ساختمون پایین‌تر.» لایرا نگاهی دزدکی به ققنوس انداخت و نزدیک‌تر شد. ویسپ‌شکل​ عمیق‌تر به درون ابر کوچک اتر اطراف لایرا کشیده شد. «اگه ممکنه، توجه ویژه‌ای به بیولوژی نوزاد داشته باشین. مادر آلاکریاییه، اما‌فصلی​ پدر مردی از اتستینه. با در نظر گرفتن... اصل و نسب ما، حس می‌کنم درک بیشتر درباره‌ی این... پیوندها به نفعمون خواهد بود.»

ابروهای سولی با کنجکاوی بالا رفت. «می‌فهمم. بله،‌سردرگمیِ​ حواسم هست. تا جایی که می‌دونم شما با هسته‌هاتون‌شنی​ متولد می‌شین، در حالی که دیکاتنی‌ها این‌طور نیستن، درسته؟»

مکالمه برای مدت کوتاهی ادامه یافت تا اینکه سولی با عجله دور شد‌بیشتری​ و توجه لایرا دوباره به ساخت‌وساز جلب شد. ویسپ قبل از اینکه مسیرش را‌تغذیه​ به سمت شمال و النوار ادامه دهد، چرخش سریعی به دور او انجام داد.

علفزارها مایل‌ها به سمت شمال امتداد داشتند و خاکسترها را می‌پوشاندند. اگرچه مانای عنصر باد تفاوت چندانی نداشت—شاید فقط کمی رقیق‌تر بود—اما مانای عنصر زمینی که به خاک چسبیده بود، سرشار از حس افیوتوس‌آب‌های​ بود. این مانا، مانای عنصر آب را فرا می‌خواند و آن را از عمیق‌ترین سفره‌های آب زیرزمینی، یعنی همان‌هایی که از ویرانی‌های اینجا در امان مانده بودند، بالا می‌کشید و مانا نیز آب را‌تندرای​ به سطح می‌آورد. اگرچه چشم‌انداز بیشتر از علف پوشیده شده بود، اما چند بوته و درخت کوچک که باد آن‌ها را از دشت‌های هیولا یا کوهستان‌های دوردست آورده بود نیز در آن به چشم می‌خورد.

چشم‌انداز تقریباً کاملاً خالی بود، اما هنوز کشش قدرتمندی به سمت شمال وجود داشت، و طولی نکشید که ویسپ—که همچنان سوار بر امواج مانای‌زندگی​ جذب‌شده بود—خود را بر فراز بیشه‌ی کوچکی در وسط برهوت خاکستری یافت؛ بیشه‌ای که بیش از صد درخت نیمه‌رشدکرده و به همان اندازه نهال و‌بزرگ​ جوانه نداشت. مانا درختان را پر کرده بود و توده‌ی بزرگی از اتر در اطراف دو نفر، در میان جرقه‌های حیات متعدد، جمع شده بود.

ویسپ مشتاقانه نزدیک شد، گویی به آغوش دوست قدیمی‌اش بازمی‌گردد، و به اتر انبوه پیوست. تسیا ارالیث،‌شنی​ در حالی که موهایش زیر نور خورشید می‌درخشید، روی یک درخت تازه‌کاشته‌شده خم شده بود. ذرات خاکستری-طلایی‌واقعیت​ در امتداد نوک انگشتانش می‌رقصیدند و ابر اتر را کنار می‌زدند تا برای خود جا باز کنند.

مانا در خاک واکنش نشان داد و سپس به سمت ریشه‌های درخت بالا رفت. درخت به سرعت شروع به رشد کرد و در عرض چند ثانیه‌دائماً​ از پانزده سانتی‌متر به بیش از شصت سانتی‌متر قد کشید؛ شاخه‌های جدید بیرون زدند و برگ‌ها بزرگ‌تر و شاداب‌تر شدند. ویسپ که به هیجان آمده بود،‌کابوسی​ به درون تنه‌ی نازک فرو رفت و دوشادوش مانا در آن به حرکت درآمد، و وقتی دوباره بیرون آمد، رگه‌های بنفش نازکی روی برگ‌ها نقش بسته بود.

یک الف مسن‌تر—ویریون ارالیث—زانو زد و انگشتانش را‌دلپذیر​ روی یکی از برگ‌ها کشید. «عجیبه. الان تعدادشون به‌جاذبه‌ی​ نزدیک دو جین می‌رسه. مطمئنی کار متفاوتی انجام ندادی؟»

تسیا در حالی که به عقب تکیه می‌داد و با گیجی به درخت کوچک نگاه می‌کرد، گفت: «اصلاً هیچ کار متفاوتی نکردم. شاید به خاطر چیزی تو‌پژواک‌های​ خاک باشه—یا جو؟ الان لایه‌های مختلفی از جادو درگیرن: بذرای ذخیره‌شده، خاک افیوتوس، رشد اجباری از طریق جادوی گیاهی، و اثرات مخرب باقی‌مونده از تکنیک جهان‌خوار.» او‌مردمان​ به بالا نگاه کرد. «حتی حلقه‌های افیوتوس یا برج رلیک‌تومز هم می‌تونن با وجود این فاصله تأثیرگذار باشن.» انگشتانش را روی رگه‌های بنفش کشید. «شاید هم اتر...»

ویریون در حالی که دوباره می‌ایستاد و دست‌به‌سینه می‌شد، غرغر کرد:‌کند​ «هی بهت میگم اون نامزدت رو بیار اینجا تا یه نگاهی‌فصلی​ بهش بندازه. اصلاً این‌قدر سرش به چی گرمه؟ مگه بازنشسته نشده؟»

نگاه تسیا—نگرانی و ناراحتی آمیخته با سرزنشی ملایم—باعث شد ویریون چهره در‌اتر​ هم بکشد. «اون الان همیشه در حال کاره. یه چیزی هست که به‌مکانیزم‌های​ من نمیگه.» سرش را پایین انداخت و ابر متراکم اتر لرزید. «نگرانشم، پدربزرگ.»

ویریون در حالی که دستانش را در هوا تکان می‌داد، پاسخ داد: «بی‌خیال بابا! کی‌فیزیک​ تا حالا نگران بودن برای آرتور لیوین چیزی رو حل کرده؟ اون قول داده باهات ازدواج‌کند​ کنه، و من مطمئنم این یعنی همون دور و برا می‌مونه تا به قولش عمل کنه.»

تسیا سرش را بالا آورد، دست دراز کرد و ویریون را در آغوش محکمی کشید و‌اتری​ صورتش را روی شانه‌ی او فشرد. «اما من می‌خوام خیلی بیشتر از اینا پیشم بمونه. اون‌جدید​ داره بیش از حد از اترش استفاده می‌کنه، و حتی ارتباطش با رجیس هم ضعیف شده...»

ویسپ نزدیک شد‌می‌جوشد​ و از کنار‌کینه‌های​ آن دو عبور کرد.

ویریون با صدایی گرفته گفت: «متأسفم،‌گرفتار​ تس. دارم خودخواهی می‌کنم. تو نباید اینجا‌بیشتری​ باشی. بیا بریم خونه، باشه بچه جون؟»

در حالی که تسیا به دوردست‌های غرب خیره شده بود، ویسپ در امتداد خط نگاه او به پرواز درآمد؛ از روی برهوت خالی و کوهستان بزرگ گذشت و‌سردرگمیِ​ به سمت شهرکی پررونق که به زودی به یک شهر نوبنیاد تبدیل می‌شد، سرازیر شد. هزاران جرقه‌ی حیات ساختمان‌های نوساز را پر کرده بودند؛ ترکیبی از الف‌ها، انسان‌ها و‌آغشته​ آسوراها. در حالی که گرما و سروصدا به سمت اشبر بازتاب می‌یافت، مانا در زیر زمین می‌غرید، اما ویسپ مستقیم به سمت عمارت بزرگ خارج از شهر پرواز کرد.

اتر در اینجا غلیظ بود و هر لحظه بیشتر و بیشتر به جوشش درمی‌آمد، به طوری که ویسپ مدام به عقب رانده‌شکل​ می‌شد و در ابتدا حتی قادر به نزدیک شدن نبود. کم‌کم، در حالی که نمی‌توانست در برابر این کشش مقاومت کند، نزدیک‌تر و‌فصل​ نزدیک‌تر شد، تا اینکه از پنجره‌ای به داخل نفوذ کرد، از پله‌ها پایین رفت و به زور وارد یک اتاق زیرزمینی دنج شد.

فرش‌های ضخیم کف اتاق را پوشانده بودند و قفسه‌هایی که از کف تا‌فلک​ سقف کشیده شده بودند، پر از طومارها و کتاب‌ها بودند. آتشی بنفش در‌سفید​ یک شومینه‌ی کوچک می‌رقصید. سه نفر در مرکز اتاق روی زمین نشسته بودند.

نفر اول که به طور فعال در حال جذب اتر بود، تقریباً ویسپ را به دام انداخت. فرم گرگ‌مانند، به رنگ آبی تیره مایل به سیاه با چشمانی روشن و یالی‌می‌جهد​ از شعله‌های اتری، وقتی ویسپ از این کشش جاخالی داد متوجه آن نشد. اگرچه اتر به سمت دختر کنارش—رجیس و سیلوی—جذب می‌شد، اما او به طور فعال تلاشی برای تأثیرگذاری بر آن‌گرفته​ نمی‌کرد. پاهایش را روی هم انداخته بود، بازوهایش شل روی زانوهایش افتاده، کف دست‌هایش رو به بالا و انگشتانش به داخل خم شده بودند. چشمان طلایی‌اش باز اما خیره و بی‌تمرکز بودند.

آرتور لیوین رأس سوم مثلث آن‌ها را تشکیل می‌داد. هسته‌ی او فضای مرده‌ای در سینه‌اش بود؛ کره‌ای‌جاذبه‌ی​ ترک‌خورده که دور خرده‌های شکسته‌ی یک کره‌ی ترک‌خورده‌ی دوم پیچیده شده بود. او اتر را دستکاری نمی‌کرد—آن‌آب‌های​ را برای استفاده‌اش جذب، تصفیه و دفع نمی‌کرد—اما با این حال، اتر به سمتش کشیده شده بود.

جرقه‌ی حیات آرتور روشن بود و از میان‌می‌رود​ اتر می‌درخشید. ابتدا شعله‌ور شد، سپس سوسو زد و‌فیزیک​ در نهایت کم‌نور شد و به حالت طبیعی بازگشت.

«هنوزم جواب نمیده.» کلمات آرتور طوری در هوا رها شد که گویی داشت فضا را‌عمیق​ می‌سنجید. «اما می‌دونیم چرا. با تکرار همون کارای قبلی فقط داریم وقت و انرژیمون رو هدر‌می‌گذرد​ می‌دیم. وقتشه که بریم سراغ مرحله‌ی بعدی. از اولشم قرار بود به همین جا ختم بشه.»

در حالی که ویسپ اولین دور خود را حول این سه نفر کامل می‌کرد، رجیس گفت: «ببین، می‌دونم دلت نمی‌خواد تا آخر‌فیزیکی​ عمرت مثل جوجه‌پرنده‌ها اتر رو بجوم و بذارم تو دهنت، اما این کارت یه جور تندروی غیرضروری به نظر می‌رسه. اگه جواب‌می‌رقصد​ نده یا مشکلی پیش بیاد، دیگه راه برگشتی نیست، خودتم اینو می‌دونی. می‌تونیم عجله نکنیم. می‌دونی که من مشکلی با این قضیه ندارم...»

«اینو می‌دونم، رجیس.» چشمان طلایی آرتور به سمت همراهش چرخید؛ نه از روی دلخوری، بلکه با درک و همدلی. «اما ما‌گرفته​ قبلاً بارها و بارها این مسیر رو رفتیم. مشکل از هسته‌ی منه. می‌دونم فکر می‌کنی دارم بی‌گدار به آب می‌زنم، اما‌فصلی​ ما بارها آزمایش کردیم و تئوری چیدیم. همه‌مون می‌دونیم که این قدم بعدیه. هیچ دلیلی برای به تعویق انداختنش وجود نداره.»

رجیس با آشفتگی جواب داد: «هیچ دلیلی؟ شاید زنده موندن تا روز عروسیت؟ یا این واقعیت که نمی‌دونی اگه این‌نقض‌شده​ بند ناف رو قطع کنی چه بلایی سر من و سیلوی میاد؟ می‌تونیم عجله نکنیم. قدم به قدم پیش بریم.»‌برفی​ آشفتگی رجیس به درون اتر نفوذ کرد و در اتاق چرخید، و باعث شد آتش با رنگ آمیتیست داغی شعله‌ور شود.

سیلوی نگاهی به آتش انداخت و با حس کردن فشار، چهره در هم کشید. «می‌تونی حس کنی چقدر‌برفی​ اتر تو جو وجود داره. اون‌قدر زیاد که حداقل تو این نقطه داره مانا رو پس می‌زنه. من‌شده‌اند​ واقعاً فکر می‌کنم آرتور حالش خوب میشه، حتی بدون هسته‌اش. اتر هنوز تو بدنشه و زنده نگهش می‌داره.»

رجیس با تندی گفت: «و این چرخ‌طریق​ همین‌طور می‌چرخه و می‌چرخه. حس می‌کنم فقط‌وجود​ داریم همون بحث لعنتی رو مدام تکرار می‌کنیم.»

«می‌دونم با این وضعیت ضعیف پیوندمون، شرایط سختیه.» لحن آرتور تسلی‌بخش و کلماتش شمرده و آرامش‌بخش بود. «اتر همیشه به بینش ربط داشته. و من می‌تونم حسش‌قدیمی​ کنم. با رسوندن اراده‌ی مایر به فاز دومش، تونستم طوری به درونم نگاه کنم که از زمان زمین تا حالا تجربه‌اش نکرده بودم. هم‌سویی اون با ویووم... توضیحش‌متولد​ سخته، و می‌دونم که نتونستم خوب بیانش کنم، اما می‌تونم انرژی حیات خودم رو حس کنم. اگه فقط بتونم از این سد آخر عبور کنم و تثبیتش کنم...»

«اما من هنوز نمی‌فهمم چطور این توده‌ی اتر و تیکه‌های شکسته‌ی هسته می‌تونن مشکل‌ساز باشن. نابود‌اتری​ کردن چیزی که از هسته‌ات باقی مونده فقط...» گرگ سایه از جا پرید، در دایره‌ی کوچکی چرخید‌کند​ و دقیقاً همان‌جایی که قبلاً بود نشست. «این بی‌گدار به آب زدن نیست. این حماقت و دیوونگیه.»

نگاه سیلوی روی رجیس ثابت ماند و او نفس تسلیم‌شده‌ای بیرون‌کند​ داد. سیلوی طوری که گویی از زبان هر دوی آن‌ها حرف‌فصلی​ می‌زد، گفت: «ما بهت اعتماد داریم، آرتور. فقط می‌ترسیم. برای تو.»

رجیس غرغر کرد: «و برای خودمون.» کلماتش با‌برج​ نفسی که بیرون می‌داد، به سختی هوای مقابلش‌رودخانه‌ای​ را به حرکت درآورد. سرش را روی پنجه‌هایش گذاشت.

ویسپ به سمت سیلوی حرکت کرد و مانند یک‌نیست​ گربه، با حالتی تسلی‌بخش و مالکانه خودش را به او‌غیرواقعیتی​ مالید و برای این کار بقیه‌ی اترها را کنار زد.

نگاه آرتور روی رجیس باقی ماند. رجیس یالش را تکان داد، غرش خفه‌ای در سینه‌اش کرد و سپس پیش از آنکه درون آرتور ناپدید شود، به شکل یک ویسپ‌قدیمی​ کوچک ذوب شد. ویسپ نیز به دنبالش رفت. آن‌ها با هم از طریق مجراهایی شبیه به رگ‌ها به سمت بقایای هسته‌ی آرتور حرکت کردند، جایی که رجیس در آن‌شده‌اند​ مستقر شد و شروع به جذب اتر کرد. ویسپ مجبور شد عمداً عقب بکشد تا به درون کشیده نشود، اما طولی نکشید که بدن آرتور سرشار از اتر شد.

حضوری از درون آرتور، مانند یک هویت مجزا—اراده‌ی مایر ایندرات—به سمت اتر دست دراز کرد و خواستار حمایت‌برفی​ و کمک آن شد. زخمی در این بدن وجود داشت؛ زخمی که باید پاکسازی و التیام می‌یافت. رجیس‌شده‌اند​ اتر خود را مانند یک فانوس دریایی به تپش درآورد و لایه‌ی دومی برای هدایت اتر اضافه کرد.

ویسپ کنجکاو شد و به سمت پوسته‌ی هسته حرکت کرد.‌بالا​ اتر اطراف آن سفت و... مرده بود. خالی از انرژی‌فضای​ و هدف. غیرطبیعی. دیگر قابلیت استخراج و استفاده شدن را نداشت.

درخواست دوباره تکرار شد. هسته را در هم بشکن. زخم را التیام بده. در سرتاسر هسته، اتر شروع به اطاعت کرد‌گرفته​ و به درون سطح ترک‌خورده و سفت‌شده نفوذ کرد. ویسپ نیز همین کار را کرد؛ ابتدا به آرامی و با احتیاط‌فصلی​ برای سنجش شرایط، و سپس با شدتی بیشتر. اتر جامد و مرده تحت این فشار حل شد و ترک‌ها گسترش یافتند.

«داره جواب میده.»

صدای سیلوی در درون هسته خفه به گوش می‌رسید، اما شنیدن آن، ویسپ را ترغیب کرد تا سریع‌تر و حریص‌تر عمل کند.‌فصلی​ هسته اکنون در حال شکافتن بود و لبه‌های شکسته شروع به جدا شدن از یکدیگر کرده بودند. بدن آرتور همین حالا هم‌درنگ​ سالم‌تر و طبیعی‌تر به نظر می‌رسید. جرقه‌ی حیات او می‌درخشید و با برداشته شدن سدِ هسته—که توسط اتر ذره‌ذره خورده می‌شد—روشن‌تر می‌گشت.

اراده نیز آنجا حضور داشت. مایر، که همراه با‌رلیک‌تومز​ رجیس در میان دو هسته‌ی شکسته نشسته بود. نه به‌ثابت​ شکل هوشیار یا خودآگاه، بلکه خام و سرشار از بینش.

این روند نه سریع بود و نه کند. با ناپدید شدن بخش اعظم هسته‌ی اترِ خردشده، اتر به سراغ بافت‌شکل​ زبر و مدت‌ها مرده‌ی هسته‌ی مانا رفت. در حالی که اتر سخت و سفت بود، هسته‌ی مانا نرم بود و‌منطقه‌ی​ در عرض چند لحظه ذوب شد. طولی نکشید که حفره کاملاً پاکسازی شد و بافت آن سالم و آماده گشت.

رجیس به بیرون از بدن جریان یافت و ویسپ نیز به دنبالش رفت؛ در حالی که در میان انبوهی از اترهای هیجان‌زده گرفتار شده بود، در اتاق‌پژواک‌های​ به پرواز درآمد. ویسپ هیچ درکی از زمان نداشت و نمی‌دانست ثانیه‌ها گذشته‌اند یا ساعت‌ها، اما تمام اتر از بدن آرتور خارج شد. اتر هنوز فضای اتاق‌مردمان​ را پر کرده بود؛ برخی ذرات جذب رجیس می‌شدند و برخی دیگر به سیلوی می‌چسبیدند، اما حالا بخش اعظم آن در حال خروج از اتاق زیرزمینی بود.

در همین حین، جرقه‌ی حیات آرتور در درون بدنش درخشان‌تر‌جدید​ شد. تغییر شکل می‌داد و حرکت می‌کرد، گویی که او‌منطقه‌ی​ به نوعی کنترل انرژی حیات خود را به دست گرفته بود.

اما منبع کشش تغییر کرده بود. ویسپ دیگر کششی را در این مکان حس نمی‌کرد، بلکه آن را از فاصله‌ای دورتر احساس می‌کرد. خیلی دورتر. ویسپ‌دائماً​ همراه با بقیه‌ی اتر به بیرون کشیده شد؛ ابتدا به آرامی، اما به سرعت شتاب گرفت و به سمت برج سر به فلک کشیده جریان یافت. تمام‌فراموش‌شده​ ارتفاع برج را بالا رفت و پیش از آنکه موانع نهایی جو فوقانی را بشکافد و به فضای بی‌کران فراتر از آن وارد شود، به اوج رسید.

با انعکاس نور، در فضای بی‌کران به سرعت‌دلپذیر​ به حرکت درآمد و فشار همچنان کاهش می‌یافت.‌درهم‌تنیده​ نه مانایی بود. نه اتری. نه درخواستی. نه فشاری.

اما هنوز هم کششی‌می‌رقصد​ وجود داشت... که آن‌می‌رود​ را دورتر و دورتر می‌کشید.

سپس، این مجموعه‌ی ویسپ‌مانند از ذرات اتری در خود‌تولدهای​ جمع شد و ناگهان متوجه نگاهی شد که روی‌برفی​ آن سنگینی می‌کرد. مانند چشم‌هایی. چشم‌هایی در تاریکی بی‌نهایت.

ناولها | novelha.net