---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

آغازِ پس از پایان

چپتر 522: چپتر ۵۲۲: غیرقابل بازگشت • ⏱ 31 دقیقه

چپتر 522: چپتر ۵۲۲: غیرقابل بازگشت

0

النور لیوین

«من بهت اینجا نیاز دارم.» این چیزی بود که آرتور گفته بود. «من اینجا پیشرفت‌هایی داشتم، مخصوصاً‌استفاده​ با آسوراهای جوان‌تر.» اما من چطور قرار بود کاری بکنم؟ «تو باید چیزی که من شروع کردم‌می‌گذارد​ رو ادامه بدی. شما دو نفر حالا نماینده تمام انسان‌ها، الف‌ها، دورف‌ها و آلاکریایی‌های اون دنیا هستید.»

آره، اصلاً‌تنهایی​ هم فشاری روم‌شود​ نیست، مگه نه؟

حرف‌های برادرم از وقتی که رفته بود، ساعت‌ها و ساعت‌ها در پس‌زمینه ذهنم تکرار می‌شد. طاقت‌فرسا‌برخورد​ بود. نه فقط دستوراتش، بلکه بودن در افیوتوس، به‌خصوص در قلعه لرد ایندرات. هر صدای بلندی با‌می‌شدند​ یک نیت برنده همراه بود که به من برخورد می‌کرد و باعث می‌شد دلم به هم بخورد.

من به اتاقی در طبقات بالا پناه برده بودم، یک اتاق آفتاب‌گیر با بالکن‌هایی که رو به دو جهت مختلف باز می‌شدند. از طرف دیگر، مامان تقریباً به الدر مایر چسبیده بود. با وجود همه‌الدر​ چیز، او نوعی انرژی خشمگین داشت. شاید به خاطر این بود که توسط اژدهایانی با تسلط بر اتر احاطه شده بود، یا شاید فقط دانستن این موضوع که لرد ایندرات آرتور را فرستاده بود تا‌بزرگ​ به تنهایی با آگرونا روبرو شود، یا همان احساس خردکننده مسئولیت که باعث شده بود من اینجا قایم شوم، اما مامان مسئولیت‌های خودش را به عنوان مادر «لرد بزرگ» آرتور لیوین خیلی جدی گرفته بود.

فکر می‌کنم اینکه قدرت‌های شفابخش او از اتر استفاده می‌کرد، کمک‌کننده بود. برای اژدهایان، این موضوع به «آرکان» بودن او وزن بیشتری می‌داد، و‌می‌داد​ او به شدت مشتاق بود تا بیشتر یاد بگیرد که اتر چطور روی توانایی‌های شفابخشی‌اش تأثیر می‌گذارد. حتی آسوراها هم در حین مبارزه با‌دست​ زخم شکاف، مجروح می‌شدند و از فشار اراده رنج می‌بردند، و هیچ‌کس در قلعه قرار نبود دست رد به سینه یک شفادهنده اضافی بزند.

در حالی که چشمانم را در برابر صدای خرد شدن زمینی در دوردست و تپش همراه‌بزرگ​ با آن از امضاهای مانای عصبی و لرزان که به دنبالش آمد محکم بستم، باید از خودم‌شدت​ می‌پرسیدم که این انرژی ناگهانی او از کجا آمده است. من احساس می‌کردم تخلیه شده‌ام. خسته بودم.

امیدوارم آرتور‌فقط​ زودتر برگرده. ما‌بودن​ نباید اینجا باشیم.

با حواس‌پرتی از بو پرسیدم: «فکر می‌کنی تانی‌صدای​ اجازه می‌ده از قلعه بریم؟» منظورم پرستار اژدهایم بود‌بخورد​ که در حال حاضر بیرون در راهرو ایستاده بود.

بو که در پرتو آفتابی در همان نزدیکی دراز‌خیلی​ کشیده بود، غرش خفه‌ای کرد و سرش را تکان‌کمک‌کننده​ داد، و متأسفانه من هم با او موافق بودم.

اما حداقل بالکن‌ها منظره‌ای کاملاً تماشایی از‌احساس​ زخم آسمان ارائه می‌دادند، که واقعاً وحشت‌عنوان​ وجودی این لحظه را به رخ می‌کشید.

از خودم پرسیدم: «من باید‌بودن​ چیکار کنم؟» و بعد دوباره حرف‌های‌صدای​ آرتور را در سرم تکرار کردم.

حداقل اینجا دوستانی داشتم. شاید حتی کمی احترام از آسوراهایی که در شکار آیینی با ما همراه شده‌اتاقی​ بودند به دست آورده بودم. ویریا، نئسیا. اما آیا آن‌ها به حرف من گوش می‌دادند؟ و اصلاً قرار بود‌چسبیده​ به آن‌ها چه بگویم؟ دوباره به حرف‌هایی که آرتور زده بود برگشتم، اما کلمات شخص دیگری به ذهنم رسید.

«تا زمانی که آرتور یکی از این‌مادر​ زنان رو به عنوان همسرش انتخاب نکنه، هیچ‌کدوم‌قدرت‌های​ از اونا به مرد دیگه‌ای نگاه هم نمی‌ندازن.»

با فکر کردن به این موضوع ابروهایم بالا پرید. آیا این چیزی بود که آرتور می‌خواست؟ اینکه من نوعی اتحاد را محکم کنم؟ هر‌شفابخش​ دو دستم را روی صورتم کشیدم. با صدای بلند با خودم گفتم: «اما اون نمی‌تونه با یه شاهزاده خانم آسورایی ازدواج کنه. اون تسیا‌شکاف​ رو داره.» احساس کردم اخمی عضلات صورتم را منقبض کرد. «بعد از تمام چیزهایی که از سر گذروندن، این دنیا یه آرامش بهشون بدهکاره.»

با ناامیدی موهایم را کشیدم. من؟ آیا من قرار است قبیله‌مان را با قبیله دیگری پیوند بدهم؟ این فکر باعث شد کمی احساس تهوع به‌برده​ من دست بدهد. من حتی هیچ‌وقت یک دوست‌پسر واقعی نداشتم... و آرتور همیشه به شدت مخالف هر نوع رابطه عاشقانه‌ای در زندگی من بود—نه اینکه‌توسط​ یک ازدواج سیاسیِ از پیش تعیین شده، عاشقانه به نظر برسد. با این حال، واقعاً فکر نمی‌کردم این چیزی باشد که او در سر داشت.

بو خرناسی کشید و سرش را بالا آورد، چشمان کوچک و تاریکش مستقیم به من نگاه می‌کردند. حرکت کردم تا کنارش‌پناه​ ولو شوم، پشتم را به پهلوی گرمش تکیه دادم و خز زبرش را خاراندم. به نظر می‌رسید او تا حد زیادی‌انرژی​ از هرج و مرج در حال وقوع بی‌خیال است. راستش، کمی به نگرش آرام و «هرچه بادا باد» او حسادت می‌کردم.

سرم را چرخاندم و به بو که چانه‌اش را روی یکی از پنجه‌هایش گذاشته بود و نیمی از نگاهش به من بود،‌وزن​ گفتم: «اما اگه درس داستان این باشه که آدما به ندرت به پایانی که می‌خوان می‌رسن چی؟ تو چی، بو؟ اگه تو شاهزاده‌ای‌می‌بردند​ از قبیله لیوین بودی، حاضر بودی با یه خانم خرس ازدواج کنی تا اتحادی بین ما و یه قبیله قوی‌تر دیگه ایجاد کنی؟»

او پوفی کرد، نگاهش‌روبرو​ را دزدید و چشمانش را‌مسئولیت​ با خالص‌ترین حس انزجار بست.

با کمی حالت عصبی‌بلکه​ خندیدم. «واقعاً که خیلی‌قلعه​ اهل کار گروهی هستی.»

خرناس دیگری کشید‌افیوتوس​ و من رنگم پرید.‌ایندرات​ «خودت می‌دونی منظورم چیه.»

بدنش در تماس با پشتم لرزید. در پهلوی‌بزرگ​ پشمالویش فرو رفتم و چشمانم را بستم، و سعی‌استفاده​ کردم افکار وزوزکننده‌ام را برای چند دقیقه ساکت کنم.

یکی از امضاهای مانای سردردآور که در اطراف قلعه پرسه می‌زدند توجهم را جلب کرد، زیرا‌بزرگ​ به نظر می‌رسید با هدف خاصی به اتاق نزدیک می‌شود. صداهای آرامی در راهرو شنیدم و‌می‌داد​ سپس تانی سرش را داخل آورد، در حالی که آسورای دیگر با قدم‌های سریع دور شد.

زن اژدهاییِ مو سبز با‌بودن​ لبخندی زورکی گفت: «عذر می‌خوام،‌ایندرات​ بانو النور. شما احضار شدید.»

مثل احمق‌ها‌بودن​ تکرار کردم:‌به‌خصوص​ «احضار شدم؟»

او فقط سر‌شوم​ تکان داد و‌عنوان​ با انتظار ایستاد.

بو ایستاد و با پوزه‌اش مرا به سمت ایستادن هل داد.‌شوم​ در حالی که با کمک خز ضخیمش خودم را بالا می‌کشیدم،‌اینکه​ به او غرولند کردم: «خیلی خب، خیلی خب. پیام‌رسان گفت موضوع چیه؟»

زن نگهبان مؤدبانه سرش را تکان داد. «چند نفر از وارثان دارن دور هم جمع‌همراه​ می‌شن، اما این تمام چیزیه که من می‌دونم.» با نگاهی به اطراف، صدایش را پایین‌جهت​ آورد و گفت: «اما تصور می‌کنم این تلاشی برای در امان نگه داشتن همه شماست.»

با اشاره به‌افیوتوس​ در گفتم: «باشه،‌لرد​ پس راه بیفت.»

او دوباره لبخند زد، سر تکان‌عنوان​ داد و روی پاشنه چرخید و‌فکر​ با سرعت در راهرو به راه افتاد.

در حالی که از میان سالن‌هایی با تزئینات سلطنتی پیچ می‌خوردیم و از درهای باز به سمت سوئیت‌های وسیع، اتاق‌های‌فکر​ نشیمن، اتاق‌های مطالعه و مکان‌هایی که حتی نمی‌توانستم هدفشان را حدس بزنم می‌گذشتیم، به اعماق قلعه سرازیر شدیم. وهم‌آور بود،‌شفابخشی‌اش​ زیرا با اینکه می‌توانستم فشار خردکننده ساکنان قدرتمند قلعه را حس کنم، تنها با چند نگهبان و خدمتکار روبرو شدیم.

در پایین یک پلکان مارپیچ، مرد جوان آسورایی با موهای آبی-مشکیِ پریشان و ته‌رنگ سبز گلی روی پوستش، پاگرد را طوری‌اتاقی​ پر کرده بود که نمی‌توانستیم عبور کنیم. او با دست‌های به سینه گره‌خورده در حال صحبت با یک نگهبان دیگر ایندرات بود:‌چیز​ «من باید پیش پدرم باشم، نه اینکه توی یه پناهگاه حبس بشم. این روشی نیست که قبیله گراندوس با مرگ روبرو می‌شه.»

«خواهش می‌کنم، لرد رایدن، من—» نگهبان به بالای راه‌پله نگاه کرد و متوجه من و تانی شد. او گلویش را‌بالا​ صاف کرد و با اشاره‌ای مشخص از پاگرد بیرون رفت و وارد راهروی متصل به آن شد. «این دستورات نه‌چیز​ تنها از طرف بانو مایر ایندرات، بلکه از طرف عموی شما هم صادر شده. لردهای بزرگ روی این موضوع پافشاری داشتن.»

تایتان کنار رفت، در حالی که حالت چهره‌اش نشان می‌داد هنوز بحثش تمام نشده است، و تانی مرا از کنار او عبور داد. او با نگهبان دیگر که‌یاد​ پشتش به رایدن بود و نگاهی کلافه داشت، سر تکان داد. وقتی از کنارشان می‌گذشتیم، بو غرش هشداردهنده و آرامی سر داد و من حس کردم که نگاه‌خرد​ تایتان ما را دنبال می‌کند. به نظر می‌رسید نجیب‌زاده جوان از بحث خود دست کشیده است، و او و نگهبانش با کمی فاصله پشت سر ما به راه افتادند.

در حین راه رفتن پاهایم را روی زمین کشیدم، ناگهان عصبی شده بودم. بو زمزمه طنین‌اندازی‌بزرگ​ کرد و در حالی که به کنارم می‌آمد تا با من قدم بردارد، به دیوارهای راهرو کشیده‌شدت​ می‌شد و گهگاه یک نقاشی یا ملیله را کج می‌کرد، و با این کار مرا تسلی می‌داد.

گلویم را صاف‌دستوراتش​ کردم و پرسیدم:‌افیوتوس​ «خب، چه خبره؟»

نگهبان دیگر از پشت‌به‌خصوص​ سرم با لحنی خشک‌صدای​ گفت: «فقط یه اقدام احتیاطیه.»

تایتان در جواب با خرناس گفت: «منظورش اینه‌بزرگ​ که ما رو به عنوان بازماندگان تعیین‌شده قرنطینه‌شفابخش​ می‌کنن تا اگه بدترین اتفاق افتاد، زنده بمونیم.»

نگهبان دیگر دوباره گفت: «لردهای بزرگ برای محافظت مطلق شما برنامه‌ریزی کرده‌ان. اینجا پناهگاه امن خود لرد ایندرات‌جدی​ است که به شما و سایر وارثان اختصاص داده شده. تقریباً بقیه افراد برای کمک به تلاش جهت‌یاد​ تثبیت سرزمین و زخم شکاف فراخوانده شده‌ان، بانو النور. این هم یک افتخار بزرگ است و هم یک ضرورت...»

رایدن با تکان دست، توضیحات ادامه‌دار‌افیوتوس​ نگهبان را قطع کرد. تا زمانی‌بلندی​ که به مقصدمان رسیدیم، دیگر حرفی نزدیم.

تانی ما را به اعماق قلب قلعه هدایت کرد. تونل‌ها ناهموارتر شدند، و به طور طبیعی‌دلم​ از سنگ کوه تراشیده شده بودند. او در مقابل یک در چوبی زغالیِ زیبا توقف کرد‌دیگر​ که با الگوهای پیچیده‌ای از نقره و طلا کنده‌کاری شده بود. در با جادو زمزمه می‌کرد.

وقتی دستگیره‌های آهنی پرزرق و برق را لمس کرد، جرقه‌ای زده شد و حرکت مانا نفسم را در‌کمک‌کننده​ سینه حبس کرد. با این حال در به نرمی باز شد و بادی گرم، صدای صحبت و بوی‌آسوراها​ گوشت دودی و نان تازه پخته شده به بیرون وزید. او با دست اشاره کرد که وارد شویم.

بو به داخل غلتید و برای پیدا کردن منبع آن‌قایم​ همه بوی دهان‌آب‌کن شروع به بو کشیدن کرد، اما من‌فکر​ به سمت نگهبانم برگشتم. «مامانم هم اینجا به ما ملحق می‌شه؟»

تانی فقط توانست شانه‌هایش را بالا بیندازد، اگرچه به نوعی موفق شد این کار‌برنده​ را با ظرافت انجام دهد. «فکر می‌کنم ایشون هنوز با بانو مایر هستن. من‌آفتاب‌گیر​ نمی‌تونم از طرف بانو حرفی بزنم، اما انتظار دارم مادرتون هم به زودی فرستاده بشن.»

میل بچگانه‌ام برای درخواست مادرم را پس‌ایندرات​ زدم. بالاخره، او احتمالاً در کنار الدر‌می‌کرد​ مایر امن‌تر از هر جای دیگری بود.

تعظیم کوتاهی کردم، دست کوچکی‌خودش​ برایش تکان دادم و به‌جدی​ دنبال بو وارد اتاق شدم.

«النور!»

ریون از قبیله کوتان از جایی که کنار یک آتش کوچک چندرنگ لم داده بود، از جا پرید. او‌دلم​ تنها یکی از چند نفری بود که از قبل داخل اتاق بودند و همگی برگشته بودند تا به من و‌مایر​ تایتان نگاه کنند. «پس تو هم زندانی شدی، آره؟» اگرچه لحنش روشن بود، اما تیزی خاصی در آن وجود داشت.

تایتان که تقریباً چسبیده به پاشنه‌ام وارد شده بود، اول صحبت کرد. «کسی به‌می‌کرد​ التماس‌های من برای کمک به قبیله‌ام در حفظ سرزمین مادریمون گوش نداد.» او به‌مختلف​ تانی و نگهبان دیگر که در را بدون هیچ حرفی پشت سرشان بستند، چشم‌غره رفت.

یک ققنوس که او را نمی‌شناختم گفت: «ظاهراً منتظر چند نفر دیگه هم‌می‌کنم​ هستیم. قراره ما رو تو یه جور فضای فراابعادی قرار بدن. حتی اگه افیوتوس‌بیشتر​ به دنیای قدیم سقوط کنه، کسانی که داخل هستن بدون هیچ آسیبی زنده می‌مونن.»

رومی، خواهر ریون، با صدایی‌شود​ گرفته و ناامید پرسید: «آره، اما‌شوم​ بقیه قبیله‌مون چی؟ پدر و مادرهامون؟»

لبم را گاز گرفتم، به مامان فکر کردم،‌قلعه​ و بعد به آرتور. اگر اینجا اینقدر ترسناک بود،‌می‌کرد​ او با چه چیزی دست و پنجه نرم می‌کرد؟

بو با سرش‌افیوتوس​ به عنوان تسلی‌لرد​ به من سقلمه زد.

تایتان طوری از بالا به من نگاه می‌کرد که انگار عقلم را از دست‌اینکه​ داده‌ام، و تازه متوجه شدم که با دهان باز به زمین خیره شده‌ام و سؤالی‌بگیرد​ نیمه‌شکل‌گرفته در پس گلویم زمزمه می‌شد. دهانم را بستم و دوباره به اطراف نگاه کردم.

ویریا، نئسیا و زلینا از قبل آنجا بودند. به نظر می‌رسید همراه با چند عضو دیگر از قبایل مربوطه‌شان آنجا هستند. همه آن‌ها‌قدرت‌های​ روی مجموعه‌ای از صندلی‌های راحتی و کاناپه‌ها در یک نیم‌دایره بزرگ به مرکزیت شومینه نشسته بودند. میزهای کوتاه پر از غذا و نوشیدنی بود.‌زخم​ یک هامادریاد با ظاهر جنگلی در گوشه‌ای ایستاده بود، از یک لیوان چوبی جرعه‌ای می‌نوشید و به نظر می‌رسید خودش را قاطی مکالمه نمی‌کند.

اتاق نیمی غار و نیمی سالن نشیمن مجلل بود. دیوارها مانند ابسیدین بودند، براق و شیشه‌مانند با سطوح تیز که به نظر می‌رسید به طور طبیعی شکسته شده‌اند. برخلاف بسیاری از قسمت‌های قلعه ایندرات،‌طرف​ در اینجا هیچ تزئینی روی دیوارها یا سقف وجود نداشت، اما چهار مجسمه طلایی از اژدهایان در فرم انسان‌نما تقریباً گوشه‌های اتاق را اشغال کرده بودند. با بینایی‌ام که توسط اراده بو تیزتر شده‌شوم​ بود، توانستم پلاک نامی را که زیر نزدیک‌ترین مجسمه چسبانده شده بود بخوانم، که او را به عنوان قهرمانی از جنگ‌های ریث‌ها نام می‌برد، از زمانی قبل از اینکه حتی افیوتوس وجود داشته باشد.

تصورش سخت بود.

ریون در حالی که از روی پشتی کاناپه پرید و به خواهرش تنه‌می‌کنم​ زد که باعث شد خواهرش مشتی به بازوی او بکوبد، به صندلی خود بازگشت:‌بیشتر​ «بیا، ال. بشین و راحت باش. تو هم همینطور، رایدن. ممکنه مدتی اینجا باشیم.»

تایتان خرناسی کشید و روی‌شود​ یک صندلی خشک با پشتی‌قایم​ بلند، کمی بیرون از دایره نشست.

بو با صدای پوف‌مانندی به من سقلمه زد. خندیدم، تکه گوشتی را که هنوز آب از آن می‌چکید برداشتم و برایش پرت کردم، سپس یک نان رول با رگه‌های سبز و بوی‌باز​ جنگل برای خودم برداشتم، بیشتر فقط برای اینکه توجه عصبی‌ام را مشغول کنم. هیچ ایده‌ای نداشتم که اینجا چه کار می‌کنم یا به این خدایان چه بگویم. ویریا روی کاناپه کنارش زد‌احساس​ و من روی آن ولو شدم. او خم شد و مرا مثل یک خواهر گمشده در آغوش گرفت، قدرتش دور من پیچید و باعث شد احساس کنم مثل یک نوزاد قنداق‌شده هستم.

ریون و رومی با هم روی یک صندلی بزرگ و ضخیم روبروی من نشستند. نئسیا، دختر نویس‌بخورد​ آویگنیس، روی یک صندلی مخملی و لانه‌مانند در کنار کاناپه‌ای که من با ویریا به اشتراک گذاشته بودم‌الدر​ نشست. زلینا در سمت مقابل اتاق نسبت به هامادریاد، بین دو مجسمه طلایی در حال قدم زدن بود.

بو راه خود را به زور به داخل دایره باز کرد و جلوی شومینه ولو شد و تقریباً آن را مسدود کرد.‌وزن​ ویریا و نئسیا قبل از اینکه به آرامی بخندند، نگاهی به هم انداختند. خوش‌رویی ظاهری آن‌ها برای پنهان کردن لبه تنشی که هر‌می‌بردند​ دو به همراه داشتند، کافی نبود. بو با احتیاط به آن‌ها و بقیه نگاه می‌کرد، و گوش‌های کوچک و گرد او دائماً می‌چرخید.

رایدن ناگهان گفت: «اون یه جانور نگهبان چشمگیره.» تایتان عبوس تکه‌شوم​ گوشت دیگری پرتاب کرد و بو آن را در هوا قاپید. «کمی‌قدرت‌های​ جثه‌اش کوچیکه، اما هنوز جوانه. ارتباط شما قویه. این... منو شگفت‌زده می‌کنه.»

ابروهایم بالا رفت.‌دستوراتش​ «تو می‌تونی... ارتباط‌افیوتوس​ ما رو حس کنی؟»

او طوری خرناس کشید که کمی شبیه بو بود. «من‌نیت​ رایدن، پسر راکفورد و برادرزاده رادیکس از قبیله گراندوس هستم.‌بالا​ من نیم قرنه که جانورانی مثل بوی تو رو آموزش می‌دم.»

«اوه.» لبم را گاز گرفتم،‌خودش​ و بعد، چون مطمئن نبودم چه‌گرفته​ بگویم، گازی از نان رول زدم.

ویریا با ادب گفت و به هامادریاد‌احساس​ کناره‌گیر اشاره کرد: «النور، فکر نمی‌کنم با‌عنوان​ ایتنه از قبیله گرن‌ریور آشنا شده باشی؟»

من یاد گرفته بودم که هامادریادها در میان آسوراها کمترین تعداد را دارند‌نیت​ و به ندرت بچه‌دار می‌شوند. هیچ عضو جوانی در قبیله ماپلیا وجود نداشت،‌بودم​ بنابراین این هامادریاد باید نزدیک‌ترین چیزی می‌بود که آن‌ها به عنوان یک وارث داشتند.

ایتنه مؤدبانه سر‌افیوتوس​ تکان داد اما لبخندی‌ایندرات​ نزد و پاسخی نداد.

چند معرفی دیگر هم انجام شد. برخی از آن‌ها اعضای‌جدی​ دیگر گروه شکار ما بودند، در حالی که چند نفر دیگر‌آرکان​ نام‌هایی بودند که در طول مطالعه‌ام درباره دربار افیوتوس شنیده بودم.

رومی زیر لب به ریون گفت: «این خیلی خجالت‌آوره. با‌قایم​ ما مثل شیشه رفتار می‌شه در حالی که بقیه کسانی که‌می‌کنم​ می‌شناسیم خودشون رو فدا می‌کنن تا خط مقدم رو نگه دارن.»

ریون با لحنی شوخی‌طبعانه سر به سر خواهرش گذاشت،‌لرد​ اگرچه این در چشمانش دیده نمی‌شد: «خواهر عزیزم، ما‌باعث​ داریم وظیفه‌مون رو به عنوان نمادهای زیبا انجام می‌دیم.»

من بی‌قرار بودم، لبه‌به‌خصوص​ نان رولم را می‌کندم‌صدای​ و آن را می‌جویدم.

نئسیا به طور جداگانه به ویریا می‌گفت: «از اینکه‌خیلی​ این‌طوری گیر افتادم متنفرم. قسم می‌خورم بال‌هام درد می‌کنن تا‌برای​ بیرون بزنن و منو آزادانه از این قلعه پرواز بدن.»

ویریا با صدایی بسیار آرام گفت: «حداقل تو می‌دونی چرا اینجایی.» حتی با حواس تقویت‌شده‌ام، باید تمرکز می‌کردم تا صدایش‌فکر​ را بشنوم. «چیزی که فکر می‌کردم یه دوره کارآموزیه، در واقع آموزشی برای پیشنهاد ازدواج به مردی بود که هرگز ندیده‌تأثیر​ بودمش.» او کمی رنگش پرید و به من نگاه کرد. «البته قصد توهین ندارم، الی. این یه افتخار بزرگ می‌بود که—»

با دست عذرخواهی‌اش را‌بلکه​ رد کردم، چون هیچ ایده‌ای‌لرد​ نداشتم که چه جوابی بدهم.

ققنوسی که زودتر صحبت کرده بود حتماً این حرف را شنیده بود، زیرا روی کاناپه ما خم شد و‌طبقات​ اضافه کرد: «حیف شد که یه اتحاد ازدواج زودتر شکل نگرفت. قبیله آویگنیس واقعاً از این اتحاد سود می‌برد.»‌وجود​ او پوزخندی زد. «و اگه نئسیا علاقه‌ای نداشت، من خوشحال می‌شدم جذابیت‌های خودم رو به لرد بزرگِ جدید نشون بدم...»

می‌دانستم که باید چیزی بگویم، اما نمی‌دانستم چطور وسط حرفشان بپرم. در عوض، درز کوسن کاناپه را کندم‌کمک‌کننده​ و به درون خودم فرو رفتم، فشار مرا عمیق‌تر به داخل بالشتک ضخیم هل می‌داد، انگار که قرار‌آسوراها​ بود بلعیده شوم. وزوز مبهمی در گوش‌هایم صداهای مکالمه اطرافم را مسدود کرد و فشار در سینه‌ام بیشتر شد.

در حالی که ناگهان ناامید می‌شدم، با‌احساس​ خودم فکر کردم: متأسفم، آرتور. فکر نمی‌کنم‌عنوان​ بتونم این کار رو انجام بدم، من قراره—

هجومی از انرژی گرم که آن را به بو ربط می‌دادم احساس شد‌نیت​ و فشار کاهش یافت، و لبه سرد وحشت عقب‌نشینی کرد. با چشمان کوچک‌بودم​ و تاریک او روبرو شدم و نفس عمیقی بیرون دادم. ممنون، رفیق گنده...

در دوباره باز شد و دو سیلفِ رنگ‌پریده و زودگذر با موهای نازک، به داخل اتاق نشیمن شناور شدند. آن‌ها به عنوان دوقلوهایی از قبیله آریند، ائولیا و بوریاس معرفی شدند، اما موقعیت آن‌ها در‌الدر​ قبیله و رابطه‌شان با بانو آریند برای من کمی گیج‌کننده بود. این دو غیرقابل تشخیص بودند. چشمانشان، به رنگ آسمان تابستانی که از میان ابرهای نازک دیده می‌شود، در اتاق چرخید و روی سینی‌های غذایی‌بزرگ​ که آورده شده بود ثابت ماند. بدون اینکه چیزی بگویند، به سمت سفره غذا شناور شدند، هر کدام مشتی توت برداشتند و با حواس‌پرتی شروع به انداختن آن‌ها در دهان‌هایی پر از دندان‌های سوزنی‌شکل کردند.

بعد از تمام‌شوم​ شدن معرفی‌ها گفتم: «از‌مادر​ آشنایی با شما خوشحالم.»

هر دو خیره‌آگرونا​ ماندند و توت‌هایشان را‌احساس​ جویدند. هیچ‌کدام حرفی نزدند.

ریون خندید و در حالی که بلند می‌شد و بین آن دو قرار می‌گرفت، دستانش‌همراه​ را دور گردنشان انداخت. «ائولیا، بورئاس. دیدنتون فوق‌العاده‌ست. به این دو تا اهمیت نده، الی. سیلف‌ها‌مختلف​ به‌ندرت از ابرهاشون پایین میان و حتی وقتی هم میان، حواسشون هنوز همون بالا تو ابراست.»

بادی در اتاق بسته وزید و دوقلوها به نرمی از‌نیت​ لمس باسیلیسک جاخالی دادند. آن‌ها همزمان با هم گفتند: «قبل از‌پناه​ اینکه این ماجرا تموم بشه، همه‌مون تو ابرا زندگی خواهیم کرد.»

«خب. فکر کنم تا زمانی که اصلاً زنده باشیم...» این تلاش ضعیف برای شوخی، به محض بیرون آمدن از دهانم در نطفه‌وزن​ خفه شد. لبخندی نصفه و نیمه و معذب به دوقلوها زدم و بعد به جای آن‌ها به بو نگاه کردم، به دنبال‌رنج​ هر نوع آرامشی در میان خجالتم. او با بدخلقی سرش را تکان داد. «منظورم اینه که، خب، الان برای همه زمان ترسناکیه.»

رایدان غرولند کرد: «برای همینه که باید هر جای دیگه‌ای باشیم جز‌مسئولیت‌های​ اینکه اینجا گیر بیفتیم. بهتون برنخوره لیدی لیوین، اما وقتی سرنوشت قبیله‌ام،‌شفابخش​ یعنی تمام نژادم، به مویی بنده، حوصله چندانی برای گپ زدن ندارم.»

نئسیا با حالت تدافعی جواب داد: «اون می‌دونه، رایدان. خودت می‌دونی که برادر اونه که‌همراه​ برای مقابله با آگرونا به دنیای قدیم فرستاده شده. همه‌مون می‌خوایم کمک کنیم، اما همه‌مون‌جهت​ اینجاییم و کاری رو می‌کنیم که بهمون گفته شده. اینم بخشی از وظیفه‌مونه، مگه نه؟»

رایدان غرولند مبهمی‌افیوتوس​ کرد، اما ریون با‌ایندرات​ اشتیاق گفت: «کاملاً موافقم!»

نفر بعدی ویریا بود که به حرف آمد: «مادرم بهم گفت که بخش‌هایی از افیوتوس همین الانم داره به دنیای‌اژدهایان​ قدیم سقوط می‌کنه. خونه ما داره فرو می‌ریزه و با این کار، خونه اون رو هم نابود می‌کنه.» او دستم‌شکاف​ را گرفت و فشرد. «شاید یه کم گپ زدن دقیقاً همون چیزی باشه که برای آروم کردن اعصابمون بهش نیاز داریم.»

رایدان پوزخند زد: «خیلی خب پس. ما‌احساس​ تقریباً هیچی از آرکان‌های بیرون از قلعه ایندرات‌مادر​ نمی‌دونیم. پس درباره این آرتور لیوین برامون بگو.»

مکث کردم، از این سوال غیرمنتظره غافلگیر شده بودم. «چیز زیادی برای گفتن نیست...» حرفم را قطع کردم‌باعث​ و زبانم را گاز گرفتم. «خب، فکر کنم این درست نیست. فقط واقعاً مطمئن نیستم که دوست دارید‌مامان​ چی بدونید. تصور می‌کنم شما تقریباً هیچی درباره مردمی که بهشون می‌گید پست‌ترها یا دنیای ما نمی‌دونید، درسته؟»

او اخم کرد و فهمیدم که ناخواسته به او توهین کرده‌ام. «منظورم فقط اینه که دلیلی نداشته که شما فرهنگ ما‌پناه​ رو مطالعه کنید. قبل از اینکه به افیوتوس بیام، منم واقعاً هیچی درباره آسوراها نمی‌دونستم. اما خیلی زود چیزهای زیادی یاد گرفتم...»‌خشمگین​ لبخندی ناخواسته گوشه لبم نشست. «مثلاً اینکه رومی مثل یه خرگوش کوهی آهنی خروپف می‌کنه و همیشه تقصیر رو میندازه گردن ریون.»

رومی در حالی که برادرش از‌عنوان​ خنده روده‌بر شده بود، دست به‌فکر​ سینه شد و لب برچید: «هی!»

ادامه دادم و هرچه بیشتر حرف می‌زدم احساس سبکی و راحتی بیشتری می‌کردم: «می‌دونم شاید اینجا جام نباشه. این قضیه آرکان و اینا... می‌دونم که من‌کمک‌کننده​ یه آسورا نیستم. این فقط یه اسمه. آرتور ممکنه چیز دیگه‌ای باشه، اما مطمئن نیستم چی می‌تونم درباره‌اش بهتون بگم که کمکتون کنه قبیله و مردم‌رنج​ ما رو درک کنید. چون من، مادرم... ما انسانیم. در واقع تقریباً خنده‌داره چون زندگی من یه جورایی همیشه همین‌طوری بوده. اینکه همیشه وصله ناجور باشم.»

اینکه وقتی دیدم توجه تمام آسوراهای حاضر در اتاق را به خود جلب کرده‌ام و همه با دقت به من نگاه می‌کنند و گوش می‌دهند، جا نزدم، خودش خیلی‌بالکن‌هایی​ حرف‌ها برای گفتن داشت. «من برای یه انسان خیلی زود بیدار شدم... امم، یعنی هسته‌ام شکل گرفت، در صورتی که نمی‌دونستید. اما فقط به این خاطر زود بیدار شدم که‌تنهایی​ آرتور کمکم کرد. حتی اون موقع هم اون متفاوت بود. و فکر کنم منم متفاوت بودم چون اون متفاوت بود. من تو یه شهر معلق به اسم زایروس بزرگ شدم...»

دوقلوهای سیلف همزمان پرسیدند‌به‌خصوص​ و فوراً سر ذوق آمدند:‌بلندی​ «شما یه شهر معلق دارید؟»

با خوشحالی لبخند زدم و از هیجان آن‌ها به وجد آمدم: «آره! اسمش زایروسه و توسط جادوگران باستانی ساخته شده... یا همون جین‌ها، این اسمیه‌شدت​ که واقعاً بهشون می‌گفتن. یعنی تو گذشته بهشون می‌گفتن. اما زایروس، یه جورایی مثل یه حبابه، یه تیکه از دنیا که از بقیه تمدن جداست.‌شفادهنده​ و بزرگ شدن اونجا، بیدار شدن زودهنگام، همیشه شنیدن درباره برادرم و ماجراجویی‌های دیوانه‌وارش، رفت و آمد مداوم اشراف و حتی مدیر آکادمی جادو به خونه‌مون...»

مکث کردم، می‌دانستم دارم پرحرفی می‌کنم اما هنوز فقط تا حدودی مطمئن بودم که می‌خواهم چه بگویم. «من دختر یه زوج ماجراجوی بازنشسته از یه شهر کوچیکم. آدمای خاصی نیستیم. اما وقتی اوضاع به هم ریخت و آرتور دستگیر شد، آخرش تو یه غار که با جادو‌زخم​ پنهان شده بود زندگی می‌کردم، غاری که توسط یه پیشگو و یه هیولای مانای افیوتوسی محافظت می‌شد، هیولایی که از طرف کسی بهم هدیه داده شده بود که فکر می‌کردم فقط می‌تونه یه خدا باشه. واقعاً، صادقانه بگم نمی‌تونم مثال بهتری برای احساس وصله ناجور بودن بیارم. انگار‌تانی​ زندگی یه نفر دیگه ناگهان زندگی منو تسخیر کرده بود، یا من تو زندگی اونا افتاده بودم. اما اوضاع مدام عجیب‌تر می‌شد. بعد از اون، تو یه قلعه معلق با پادشاهان و ملکه‌ها زندگی کردم، در حالی که توسط بزرگ‌ترین جادوگران انسان، الف یا دورف احاطه شده بودم.»

بو غرش ملایمی کرد و نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم.‌ایندرات​ رایدان یکی از ابروهایش را بالا داد، مشخص بود که‌بخورد​ بخشی از این تبادل نظر بین ما را فهمیده است.

رومی در حالی که گوش می‌داد، با دست‌هایی که پشت سرش گره کرده بود به عقب تکیه داده و‌طبقات​ یک پایش را روی زانوی دیگرش انداخته بود. «پس هر جایی که زندگی کردی معلق بوده؟ این دقیقاً اون‌وجود​ تصویری نیست که از نحوه زندگی پست‌ترها...» رنگ از رخش پرید. «ببخشید، از نحوه زندگی انسان‌ها تو ذهنم داشتم.»

سرم را تکان دادم و گذاشتم لبخندم محو شود. «نه. من خیلی هم زیر زمین زندگی کردم. وقتی جنگ شروع شد، قلعه معلق نابود شد و همه پادشاهان و ملکه‌های ما توسط آگرونا کشته شدن. مادربزرگ رینیا من و‌زخم​ مادرم رو نجات داد... و تسیا رو، برای اونایی که دیدنش... و ما تو یه جور پناهگاه زیرزمینی زنده موندیم، پناهگاهی که توسط جین‌ها ساخته شده بود.» با به یاد آوردن دوستی‌ای که بین من و تسیا شکل گرفته‌خسته​ بود، و تمام دفعاتی که برای دیدن رینیا به تونل‌ها می‌رفتم، و دلداری دادن به مادرم وقتی فکر می‌کردیم آرتور مرده است، با غم به زمین لبخند زدم. «و مدت زیادی هم با دورف‌ها تو پایتختشون، ویلدوریال زندگی کردم.»

هامادریاد ساکت، ایتنه، گفت: «شنیده بودم که مردم شما از سه شاخه‌مسئولیت‌های​ تشکیل شدن. این الف‌ها و دورف‌ها، در کنار انسان‌ها. اونا چیزی شبیه‌شفابخش​ به شاخه‌های منشعب شده از مردم آسورا هستن، مثل اژدهایان، تایتان‌ها و هامادریادها؟»

به سوالش فکر کردم، تا به حال از این زاویه به آن نگاه نکرده بودم. «فکر کنم. من همیشه فکر می‌کردم ما کاملاً از هم متمایزیم. در واقع وقتی تو زایروس زندگی می‌کردم، الف‌ها و دورف‌ها به‌ندرت خارج از دروازه‌های‌چسبیده​ آکادمی به شهر می‌اومدن. ما خیلی وقت پیش با هم تو جنگ بودیم. اما بعدش من باهاشون آشنا شدم. تسیا. مادربزرگ رینیا. دوستم کاملیا. و همه دورف‌ها. و اونا فقط... آدم هستن. مثل من. و بعد با آلاکریایی‌ها هم آشنا‌قدرت‌های​ شدم. مردمی که تحت کنترل آگرونا بزرگ شده بودن و خون اون تو رگ‌هاشون بود. انسان بودن، اما... متفاوت. و...» شانه‌ای بالا انداختم. «خب، اونا هم واقعاً فقط آدم هستن. با وجود اینکه ما تو جنگ بودیم، اونا آدمای خوبی بودن.»

ویریا به پهلو خم شد، انگشتش را روی لب پایینش زد و با دقت مرا برانداز کرد.‌بخورد​ شعله‌های آتش، سایه‌هایی به رنگ آمیتیست مایع را روی موهای صورتی‌اش می‌رقصاندند. «پس داری میگی که در‌تقریباً​ نهایت، همه‌مون فقط آدمیم؟ انسان‌ها، الف‌ها و دورف‌ها با هم برابرن... و با ما آسوراها هم همین‌طور؟»

لبم را خیلی محکم گاز گرفتم و سعی کردم لحنش را بخوانم. ناگهان‌می‌کنم​ و با شدت به یاد تفاوت بسیار زیاد قدرت بینمان افتادم، حتی اگر او‌بیشتر​ از زمانی که دیدمش جز مهربانی و محافظت از من کار دیگری نکرده بود.

اعتراف کردم: «واقعاً سعی نداشتم منظور خاصی رو برسونم.» سپس با‌شوم​ نگاهی گذرا به رایدان اضافه کردم: «فقط یه گپ ساده بود.‌اینکه​ اما... در واقع من با چیزی که الان گفتی موافق نیستم.»

پچ‌پچ‌های متعجبانه‌ای‌فقط​ بینشان رد‌بلکه​ و بدل شد.

سریع گفتم: «منظورم اینه که شاید نباید مدام به ما بگید پست‌ترها. اما اگه مجبورید فضاتون رو با ما شریک بشید، فکر کنم در واقع‌آفتاب‌گیر​ خیلی مهمه یادتون باشه که ما مثل شما نیستیم. حداقل تو قدرت بدنی و جادویی نه. اما ما هنوزم... آدمیم. یه سری فرد. با امیدها،‌اتر​ رویاها و اهداف خودمون. ما... پرستش‌کننده نیستیم. یا برده.» به جین‌ها فکر کردم. «یا گوشت دم توپ. یا هیزمی برای سوختن تو ماشین جنگی بزرگ بعدی.»

با نگاه‌های شوکه‌زده‌ای روبرو شدم و دستانم را به حالت‌جدی​ تدافعی بالا بردم. «هی، من بیشتر عمرم رو تو این‌اژدهایان​ جنگ علیه اگرونا وریترا زندگی کردم. فقط داشتم نظرم رو می‌گفتم.»

یکی از سیلف‌ها که حالا وارونه شناور بود و موهایش طوری زیرش‌مسئولیت‌های​ جمع شده بود که انگار در آب معلق است، گفت: «این جنگ‌شفابخش​ هنوز تموم نشده. ممکنه هنوز هم پایان هر دو دنیای ما باشه.»

ریون در حالی که دست به سینه شده بود و آزرده به نظر می‌رسید، جواب داد: «یه کم بهمون‌دلم​ اعتماد کنید. اولاً، نمی‌دونم چرا هر کدوم از شما واقعاً فکر می‌کنید افیوتوس نابود میشه. تمام بزرگ‌ترین قدرت‌های دنیای‌الدر​ ما دارن برای نجاتش تلاش می‌کنن. من خودم این تلاش‌ها رو دیدم و ایمان دارم که این کار انجام میشه.»

فکر کردم در لحن حرف زدنش نوعی استیصال و‌بلندی​ فوریت حس کردم. انگار نیاز داشت که آخرین اقدام‌اتاقی​ اگرونا وریترا، رهبر سابق نژاد باسیلیسک، به آخرالزمان ختم نشود.

«من قطعاً به برادرم ایمان دارم.» نگاهی تسلی‌بخش به او انداختم. «اعتماد دارم که اون هر کاری از دستش بربیاد انجام میده، اما به‌می‌داد​ حرف‌هایی هم که بهم می‌زنه اعتماد دارم. و اون... فکر نمی‌کنه افیوتوس بتونه دوام بیاره، حداقل نه به این شکلی که الان هست. چه امروز‌سینه​ چه پونصد سال دیگه، بُعد جیبی‌ای که شما ساختید باید فرو بریزه. اون روی شما حساب می‌کنه تا مردمتون رو از این بحران عبور بدید.»

رایدان با تندی پرسید: «و آرتور لیوین کیه که بخواد چنین ادعاهایی بکنه؟ قبیله شما تازه اسم و رسم‌گرفته​ پیدا کرده، نژاد شما اختراع لردهای بزرگ از هیچیه. شما هیچ پیوند و تعهدی به قبایل یا نژادهای دیگه‌روی​ ندارید.» او به بقیه نگاه کرد. «ما باید از لردهای خودمون مشورت بگیریم، نه اینکه مطیع این نیمه‌انسان بشیم.»

نئسیا با تندی گفت و به دفاع از من درآمد: «اوه سخت نگیر. اون همچین حرفی نزد و خودتم اینو می‌دونی. در صورتی که یادت رفته باشه، آرتور لیوین‌بالکن‌هایی​ خودش یه لرد بزرگه. و... اگه اون فکر می‌کنه زمان افیوتوس رو به پایانه...» او طوری مضطرب به نظر می‌رسید که انگار مجبور بود کلمات بعدی را به زور از‌تنهایی​ دهانش بیرون بکشد. «من کنارش جنگیدم، دیدم چه کارهایی ازش برمیاد، و طرز فکر و عملش متفاوته... ماوراییه. مثل چیزهایی که تو داستان‌های آسوراهای باستانی، تو زمان تأسیس افیوتوس می‌شنویم.»

سکوت سنگینی‌بودن​ بر گروه‌به‌خصوص​ حاکم شد.

زلینا که از زمان ورودم زیاد حرف نزده بود اما قدم زدنش را متوقف کرده بود تا به حرف‌هایم گوش دهد، روی یک صندلی خالی روبروی رایدان نشست. انگشتانش‌بگیرد​ دوخت شلوار چرمی‌اش را لمس می‌کرد. «وقتی جوون بودم، قبیله ما بعد از شورش‌های آگرونا اغلب هنوز منزوی بود.» او لبخند محوی به ریون و رومی زد. «پدرم منو به‌دوردست​ جلسات هشت بزرگ نمی‌آورد و من تقریباً کاملاً بین هم‌نوعان خودم بزرگ شدم. و بعد، وقتی بالاخره موافقت کرد که منو به قلعه ایندرات بیاره، فکر کنم فوراً پشیمون شد.»

لبخند واقعی و عمیقی روی لبانش نشست. با وجود پوست آکوامارین و برآمدگی‌های تیره روی شقیقه‌هایش، این حالت باعث شد بسیار جوان و بسیار‌شفابخش​ انسان به نظر برسد. «من با یه ژنرال پانتئون در خدمت لرد ایندرات آشنا شدم و فوراً شیفته‌اش شدم. البته، طبق معیارهای آسورایی من فقط‌مجروح​ یه بچه بودم و فکر نمی‌کنم اون ژنرال اصلاً در ابتدا متوجه من شده باشه. که همین باعث شد بیشتر از قبل تشنه توجهش بشم.»

زلینا به داستانش ادامه داد و حال و هوای گروه دوباره آرام شد. خنده‌ها، همدردی‌ها و شوخی‌های دوستانه به طور مساوی بین همه تقسیم‌پناه​ شد. سپس نئسیا رشته داستان‌گویی را به دست گرفت و زمانی را به یاد آورد که به خاطر جیم شدن به کوهستان با چند‌شاید​ تا از پسرهای اشراف‌زاده و وادار کردن آن‌ها به رقابت با یکدیگر برای جلب توجهش، به یک دهه تمیز کردن خانه قبیله‌شان محکوم شده بود.

رایدان داستانی از اولین شکستش با یک هیولای نگهبان تعریف کرد؛ یک شناگر آسمان که تحمل سواری دادن را نداشت و پای‌برده​ هر کسی را که تلاش می‌کرد گاز می‌گرفت، و اینکه چطور در نهایت مجبور شده بود طبیعت افراد و چیزها را بپذیرد،‌داشت​ چیزی که گاهی اوقات به خاطر سپردنش سخت بود، مخصوصاً وقتی زندگی‌ات حول محور بازسازی چیزهایی می‌چرخید که از قبل وجود داشتند.

به این فکر کردم که وارد بحث شوم و ارتباطی با این لحظه کنونی برقرار کنم. اینکه چطور فرهنگ آسورایی نیاز به تغییر‌بیشتری​ داشت... یا حداقل اجازه تغییر یافتن، اگر قرار نبود کاملاً بازسازی شود. اما به جای آن، درباره خرید در زایروس با مادرم و‌هیچ‌کس​ خانواده هلستیا به آن‌ها گفتم، و اینکه چطور آرتور را مجبور می‌کردیم آن‌قدر لباس امتحان کند تا از شدت کلافگی نفسش بند بیاید.

نیاز نیست متقاعدشون کنم یا تغییرشون بدم.‌احساس​ آرتور گفت من اینجام تا نماینده مردم‌عنوان​ دنیای خودمون باشم، پس همین کار رو می‌کنم.

ویریا در حالی که با ناامیدی به مجموعه غذاهای خوش‌طعم نگاه می‌کرد، گفت:‌نیت​ «خیلی دلم می‌خواد بعضی از این نان‌های شیرین چسبناک که توصیف کردی رو امتحان‌اتاق​ کنم. شاید وقتی این ماجرا تموم شد، بتونی منو برای خرید به زایروس ببری؟»

نئسیا در حالی که روی صندلی‌اش بالا و پایین‌بلندی​ می‌پرید اضافه کرد: «اوه، لطفاً! این همه آدم بدون هیچ‌طبقات​ جادویی چیزهای به این شگفت‌انگیزی می‌سازن. من فقط باید ببینمش!»

پوزخندی زدم.‌قایم​ «فکر کنم‌مسئولیت‌های​ ایده خیلی خوبیه.»

گفتگو در اتاق ادامه‌روبرو​ یافت و به نظر‌خردکننده​ می‌رسید ساعت‌ها طول کشید.

بورئاس در اواسط داستانی درباره خواب رفتن و باد برده شدن به دشت‌های لاجوردی پیش از‌برخورد​ بیدار شدن دوباره، با وجود سرزنش‌های مادرش، گفت: «و بعد، این گربه بزرگ که کاملاً از‌باز​ علف‌های برنده ساخته شده بود، پنجاه فوت تو هوا پرید و دیوانه‌وار می‌خواست یه گاز بگیره...»

اتاق لرزید و مرا از روی صندلی‌ام‌ایندرات​ به زمین پرت کرد، جایی که با سینی‌باعث​ لیوان‌ها و چند نوع مختلف شیرینی بمباران شدم.

همه در یک چشم به هم زدن روی پاهایشان ایستادند.‌جدی​ ویریا قبل از اینکه بو او را به کناری هل‌اژدهایان​ دهد، مرا بدون هیچ تلاشی از روی زمین بلند کرد.

در حالی که بین چشمانش را می‌خاراندم‌احساس​ و با نگرانی به اطراف نگاه می‌کردم،‌عنوان​ گفتم: «من خوبم. حداقل، امیدوارم که باشم.»

اتاق دوباره لرزید. این بار، حباب‌هایی از باد ظاهر شدند تا‌صدای​ به عنوان ضربه‌گیر از ما محافظت کنند. هر چهار مجسمه با‌طبقات​ صدای بلندی سرنگون شدند و یک میز کوچک به داخل آتش افتاد.

ریون در حالی که به اطراف نگاه می‌کرد، انگار که‌نیت​ به دنبال راهی از میان دیوارهای ابسیدین می‌گشت، غرولند کرد:‌بالا​ «نمی‌تونم هیچ چیزی رو از پشت این سد لعنتی حس کنم.»

درها با شتاب باز شدند و الدر مایر به داخل قدم گذاشت. او چندین آسورا را به دنبال خود داشت که بیشترشان رنگ‌پریده و‌می‌داد​ آشفته به نظر می‌رسیدند و سایه‌های تاریکی زیر چشمانشان بود. یک لحظه طول کشید تا متوجه مادرم در میان آن‌ها شوم، چرا که او‌دست​ یک سر و گردن از بیشتر آن‌ها کوتاه‌تر بود. وقتی از پشت دو اژدهای محتاط سرک کشید و دست تکان داد، نفس راحتی کشیدم.

الدر مایر در حالی که تمام گرمای وجودش از بین رفته بود و ردای یک حاکم را بر تن کرده بود، گفت: «وقت رفتنه. خودتون رو آماده‌برای​ کنید تا به داخل بُعد جیبی کشیده بشید.» بدون اینکه به عقب نگاه کند، به بقیه اشاره کرد تا وارد شوند. به نظر می‌رسید برخی مانند مادرم‌هیچ‌کس​ به ما می‌پیوندند، در حالی که بقیه همراهان طوری خودشان را مرتب کردند که انگار قرار بود از هر کاری که مایر قصد انجامش را داشت پشتیبانی کنند.

مادرم با عجله به سمتم آمد و دستم را گرفت. ویریا دستش را‌نیت​ روی شانه مادرم گذاشت و در حالی که کف زمین با شدت زیر‌بودم​ پاهایمان تکان می‌خورد، هر دوی ما را در یک لایه محافظ از مانا پوشاند.

الدر مایر با صدایی جدی ادامه داد: «نمی‌تونم بهتون بگم چقدر خارج از فضا و‌باعث​ زمان خواهید بود. و نه می‌تونم بگم وقتی برگردید دنیا رو تو چه وضعیتی پیدا می‌کنید.‌طرف​ بدون کزس، تنها کاری که از دستمون برمیاد اینه که فقط شما رو به داخل بفرستیم.»

چیزی در نحوه گفتن این حرف،‌عنوان​ یک احساس خام و عریان، توجهم‌فکر​ را جلب کرد. «لرد ایندرات کجاست؟»

نگاهش سخت و سنگین روی‌شود​ من و مادرم نشست. «لرد‌قایم​ ایندرات، حاکم دیرینه افیوتوس... مرده.»

«چی؟ این غیرممکنه...»

«...حالا افیوتوس‌بودن​ می‌تونه دوام‌به‌خصوص​ بیاره؟ ما باید...»

«...کار آگروناست؟ اون‌شوم​ چی میشه؟ آرتور‌عنوان​ لیوین چی؟ آیا ما...»

صدای برخورد ناگهانی سوالات و شیون‌ها‌همان​ را که در هم می‌آمیختند شنیدم، اما‌خودش​ آن‌ها را پردازش نکردم. ذهنم خالی بود.

آرتور...

مایر با‌بودن​ قاطعیت گفت: «لطفاً،‌قلعه​ هیچ وقتی نیست.»

آن موقع به او نگاه کردم. واقعاً به او نگاه کردم.‌گرفته​ در چین و چروک‌های رنگ‌پریده چهره پیرش، نوعی فقدان عمیق و اراده‌ای‌بیشتری​ از سر استیصال نوشته شده بود که حتی کلمه‌ای برای توصیفش نداشتم.

او ادامه داد: «ما‌روبرو​ از شکاف عبور کردیم.‌خردکننده​ افیوتوس در حال سقوطه.»

ناولها | novelha.net