---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

آغازِ پس از پایان

چپتر 60: رویارویی • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 60: رویارویی

0

روی نیمکتی در همون نزدیکی نشستم و نفس عمیقی کشیدم. از اونجایی که کلاسم رو کمی زودتر از‌دیدم​ موعد تموم کرده بودم، محوطه آکادمی نسبتاً آروم بود و بیشتر دانش‌آموزها هنوز سر کلاس‌هاشون بودن. خیلی وقت‌روش​ بود که این‌قدر احساس ضعف نکرده بودم، اما بلند شدن و کمی قدم زدن واقعاً حالم رو بهتر کرد.

همون‌طور که بی‌کار نشسته بودم، به سیلوی نگاه می‌کردم‌می‌کنی​ که روی چمن‌های روبه‌روم دنبال یه پروانه می‌دوید. همون موقع‌می‌کنم​ صدای قدم‌هایی رو شنیدم که از سمت راست نزدیک می‌شدن.

«اینجا کسی نشسته؟» سرم رو چرخوندم و شاهزاده‌چرا​ کاتلین رو دیدم که کمی به جلو خم‌البته​ شده بود تا صورتش هم‌سطح صورت من بشه.

گفتم: «نه، بفرمایید.» و آروم کمی به سمت چپ جابه‌جا شدم تا براش جا باز کنم. با دقت دستمالش رو‌شدم​ روی نیمکت پهن کرد و روش نشست و بعد دامن چروک‌شده‌اش رو صاف کرد. تو سکوت همون‌جا نشستیم و هر‌تونست​ دو فقط به سیلوی نگاه می‌کردیم که بالاخره تونست پروانه‌ی چابک رو بگیره و حالا پروانه داشت بین پنجه‌هاش دست‌وپامیزد.

«از برادرم شنیدم که چه‌صدای​ اتفاقی افتاده... متأسفم.» صداش در انتهای‌می‌شدن​ جمله تحلیل رفت و آروم شد.

نگاهم رو روی سیلوی نگه داشتم، اما با خنده‌ی آرومی‌حتی​ جواب دادم: «چرا تو هم داری عذرخواهی می‌کنی؟ حتی اگه‌خانواده‌ام​ تقصیر برادرت هم بود، که البته نیست، خودش قبلاً عذرخواهی کرده.»

«راستش... حس می‌کنم خانواده‌ام عذرخواهی‌های زیادی بهت بدهکارن. به‌خاطر اتفاقی که با سباستین و همین‌طور پدرم افتاد. اون موقع تو عمارت‌می‌کنم​ حراجی... اون معمولاً این‌طوری نیست، اما اونم از روند اتفاقات شوکه شده بود و باید وجهه‌اش رو حفظ می‌کرد و...» برای‌وجهه‌اش​ اولین بار، دیدم که کاتلین دستپاچه شده. چهره‌ی همیشه خونسردش سرخ شد و با حالتی مضطرب سعی می‌کرد منظورش رو بهم بفهمونه.

پوزخندی زدم و گفتم: «فکر کنم این اولین باریه که‌دیدم​ یه تغییر واقعی تو حالت چهره‌ات می‌بینم، شاهزاده. تغییر قشنگیه.»‌شدم​ با این حرفم بیشتر سرخ شد و بدنش رو ازم برگردوند.

در حالی که هنوز روش رو‌قدم‌هایی​ برگردونده بود، گفت: «...لطفاً مسخره‌ام نکن،‌اینجا​ آرتور. انتظار نداشتم همچین آدمی باشی.»

سرم رو از روی‌جواب​ کنجکاوی کج کردم: «اوه؟‌عذرخواهی​ انتظار داشتی چطور آدمی باشم؟»

بدون اینکه روش رو برگردونه، زمزمه کرد: «خـ-خب،‌چرا​ وقتی اولین بار تو مراسم حراجی دیدمت، متوجه‌البته​ شدم که خیلی پخته و بالغ رفتار می‌کنی...»

«وقتی تازه هشت سالت بود متوجه رفتار و طرز برخورد آدما‌جلو​ می‌شدی؟» خوندن زبان بدن و رفتار دیگران چیزی بود که حتی بزرگسال‌های‌کنم​ باهوش هم تازه بعد از سال‌ها معاشرت با آدم‌های مختلف یاد می‌گرفتن.

«آره... وقتی تنها شاهزاده‌ی یه پادشاهی باشی، ناخودآگاه این مهارت رو خیلی زود یاد می‌گیری. از طرفی،‌کاتلین​ با توجه به شخصیت‌های خاص پدر و برادرم، بعضی وقتا حس می‌کردم فقط من و مادرم آدمای‌نیمکت​ عادی این خانواده هستیم.» حالا دیگه شاهزاده کاتلین روش رو برگردونده بود و به من نگاه می‌کرد.

«اوه؟ من که چیز غیرعادی‌ای تو برادرت ندیدم. به نظرم‌حتی​ خیلی کاریزماتیک می‌اومد.» یاد اولین دیدارم با کورتیس تو عمارت‌خانواده‌ام​ حراجی افتادم. نسبت به اون موقع، خیلی پخته‌تر شده بود.

همون‌طور که هر دومون داشتیم نبرد کوچیک سیلوی با یه حشره‌ی دیگه رو تماشا می‌کردیم، آهی کشید و گفت: «آره، خیلی بهتر شده. همین که‌بهت​ تونست ازت عذرخواهی کنه نشون می‌ده. تا چند وقت پیش، به‌خاطر غرورش انجام همچین کاری براش خیلی سخت بود.» بعد ادامه داد: «وقتی اولین بار‌همیشه​ دیدمت، همون لحظه فهمیدم که با بقیه خیلی فرق داری. چطور بگم؟ خیلی برام جالب بودی...» همون‌طور که حرف می‌زد، سرش رو کمی پایین انداخت.

با به یاد آوردن اتفاقات چهار سال پیش، خنده‌ی آرومی کردم‌جلو​ و گفتم: «هاها... واقعاً؟ من که دقیقاً برعکس فکر می‌کردم، چون‌باز​ تو تمام اون مدت هیچ واکنش یا تغییری تو صورتت ندیدم.»

«معذرت می‌خوام. مـ-من تو استفاده‌ی درست از عضلات صورتم خیلی مهارت ندارم.»‌اینجا​ در حالی که با انگشت‌هاش گونه‌هاش رو بالا و پایین می‌کشید تا‌بشه​ به زور حالت‌های مختلفی به صورتش بده، به نظرم خیلی بامزه اومد.

«دقیقاً! از بس صورتت بی‌حالت بود، کم‌کم داشتم فکر‌می‌کنی​ می‌کردم نکنه ماسک زدی.» وقتی لبخند زدم، سنگینی نگاهش رو‌می‌کنم​ روی صورتم حس کردم که باعث شد کمی معذب بشم.

شاهزاده کاتلین ناگهان برای خودش سر تکون داد‌چرا​ و گفت: «...تمرین می‌کنم.» متوجه شدم که حالت‌البته​ چهره‌اش کمی مصمم‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

«پوف! مطمئن نیستم این چیزی باشه که بشه تمرینش کرد. فقط کافیه احساساتت رو سرکوب نکنی و بذاری صورتت همون‌طوری که حس می‌کنی،‌کنم​ واکنش نشون بده. وقتی ناراحتی، صورتت ناخودآگاه می‌خواد اخم کنه. وقتی خوشحالی، ناخودآگاه می‌خواد لبخند بزنه. این‌طوری نگاه کن!» حالت‌های صورتم رو بیش‌بین​ از حد اغراق‌آمیز کردم و از یه اخم زشت به یه لبخند گشاد تغییر حالت دادم، که باعث شد ناگهان روش رو ازم برگردونه.

اوه. زیاده‌روی کردم؟

زاویه دید کاتلین گلایدر:

نباید هیچ ضعفی از خودم نشون می‌دادم. به‌عنوان تنها دختر خانواده‌ی سلطنتی به جز مادرم،‌برادرت​ وظیفه‌ای داشتم که باید بهش عمل می‌کردم. وقتی مردها به دیدنم می‌اومدن تا توجهم رو جلب‌افتاد​ کنن، هیچ نقطه‌ضعفی نشون نمی‌دادم که بتونن ازش علیه من استفاده کنن. این مبارزه‌ی من بود.

نمی‌تونستم ذهن بخونم، اما فهمیدن این موضوع سخت نبود که تمام مردهایی که سمتم می‌اومدن، چه هم‌سن و سال‌های خودم‌شدم​ و چه اونایی که خیلی بزرگ‌تر بودن، انگیزه‌های پنهانی داشتن. اصالت سلطنتی، استعداد بالا و ظاهر زیبا... چیزهایی که همه‌تونست​ فکر می‌کردن زندگی رو راحت‌تر می‌کنه، برای من مثل غل و زنجیرهایی بودن که آزادیِ مورد علاقه‌ام رو ازم گرفته بودن.

با این حال، الان اینجا بودم، کنار پسری هم‌سن خودم که خیلی بااستعدادتر و سرشناس‌تر بود، اما بازم‌دیدم​ این‌قدر... سرزنده بود. اون‌چنان درخششی داشت که دلم می‌خواست شبیهش باشم. چی باعث می‌شد این‌قدر با من فرق‌روش​ داشته باشه؟ چطور می‌تونست احساساتش رو این‌قدر آزادانه بروز بده بدون اینکه بترسه بقیه در موردش چه فکری می‌کنن؟

وقتی آرتور صورتش رو اون‌طوری کج‌چرا​ و معوج کرد، نتونستم جلوی خنده‌ام رو‌برادرت​ بگیرم. خیلی بامزه و مسخره شده بود.

بعد از این خنده‌ی ریز،‌آرومی​ فوراً دستم رو گذاشتم رو‌عذرخواهی​ دهنم تا لبخندم رو پنهان کنم.

«دیدی! اون‌قدرها هم سخت نبود!»‌کسی​ لبخند اغراق‌آمیزش به لبخندی ملایم‌دیدم​ تبدیل شد که بهم آرامش می‌داد.

«من به جای کلاس دستکاری مانا باید همچین چیزایی رو‌نزدیک​ درس بدم، مگه نه؟» خنده‌ی تلخی کرد و خم شد‌شده​ تا پیوندش رو که بین پاهاش نشسته بود، نوازش کنه.

«راستی یادم افتاد. طلسم گلوله‌ی بادی که برای نمایش استفاده کردی، در مقایسه با دومی، تقریباً شبیه طلسم یه افسون‌گر بود. دقیقاً چطوری این‌بدهکارن​ کار رو کردی؟ برام سؤال شده که چرا از افسون‌گرها خواستی سعی کنن طلسم رو دوباره به بدن‌شون جذب کنن. تا حالا نشنیده بودم‌همیشه​ افسون‌گرها همچین کاری بکنن.» مثل یه بچه‌ی هیجان‌زده پشت سر هم سؤالاتی که ذهنم رو پر کرده بود پرسیدم و بعدش از کارم خجالت کشیدم.

«اوه! پس برای همین اومدی پیشم؟‌جواب​ دنبال جواب اینا بودی؟» با حالتی‌حتی​ شوکه، خودش رو کمی به عقب کشید.

«نـ-نه! البته که نه! اصلاً قصدم این نبود!» وای نه! من‌جلو​ که مثل اون مردهایی نبودم که با انگیزه‌های خاصی سمتم می‌اومدن.‌باز​ فقط دیدم اونجا نشسته و دلم خواست... اصلاً چرا خواستم کنارش بشینم؟

متوجه شدم دستم کمی با‌صدای​ بازوش تماس پیدا کرده، برای‌نزدیک​ همین سریع دستم رو عقب کشیدم.

«هه، معلومه که داشتم شوخی می‌کردم، شاهزاده. البته مطمئن نیستم که باید بهت بگم‌البته​ یا نه. خیلی منصفانه نیست که این‌طوری بهت تقلب برسونم، مگه نه؟» چشمک کوچیکی‌پدرم​ بهم زد که باعث شد یهو قفسه‌ی سینه‌ام سنگین بشه. این دیگه چه حسی بود؟

به آرومی جواب دادم: «فـ-فکر کنم‌جواب​ حق با توئه. بی‌انصافیه که جواب‌حتی​ تکلیفی که خودت دادی رو بهم بگی.»

«ممم... خب، فکر کنم بتونم به یه همکار تو کمیته‌ی انضباطی یه راهنمایی کوچیک‌هم‌سطح​ بکنم. حالا خوب نگاه کن.» سرم رو بالا آوردم و دیدم که تمرکز کرده و‌نشست​ هر دو دستش رو در حالی که کف دست‌هاش رو به بالا بود، بلند کرد.

دست چپش شروع به درخشش کرد و بادهای ملایمی دور دستش به چرخش دراومدن. اما تو دست راستش، فقط بخش کوچیکی از‌هم‌سطح​ مرکز کف دستش می‌درخشید. بادی که سمت این دست جمع شده بود، کل دستش رو احاطه نکرد، بلکه به شکل یه کره درست‌فقط​ بالای کف دستش شروع به چرخیدن کرد. با یه حرکت سریع مچ‌هاش، تندبادهای کوچیک هر دو دست رو به سمت جلو شلیک کرد.

بادی که دست چپش رو احاطه کرده بود بعد از چند متر پخش‌برادرت​ شد، اما باد کروی شکلی که با دست راستش ساخته بود، چندین برابر‌سباستین​ دورتر رفت و در نهایت با یه صدای آرومِ «پاپ» از هم پاشید!

«اینم از راهنماییِ مربوط به تکلیف تقویت‌کننده‌ها. در مورد تکلیفی هم‌می‌کنی​ که به افسون‌گرها دادم، برعکس فکر کن.» همون‌طور که داشتم به‌خانواده‌ام​ کاری که تازه انجام داده بود فکر می‌کردم، از جاش بلند شد.

«من دیگه باید برم. اگه بازم برای حالت‌های چهره به کلاس‌جلو​ نیاز داشتی بهم خبر بده.» یه اخم اغراق‌آمیز و بعد یه لبخند‌کنم​ شیطنت‌آمیز تحویلم داد که باعث شد دوباره تا مرز خندیدن پیش برم.

«آخی... این دفعه نخندیدی. حیف شد.» آروم قدم برداشت و دور شد، در‌کسی​ حالی که پیوندش هم کنارش می‌دوید. وقتی تنها روی نیمکتی که حالا برای‌بفرمایید​ یه نفر خیلی بزرگ به نظر می‌رسید نشستم، ناخودآگاه احساس خلأ و تنهایی کردم.

زاویه دید آرتور لیوین:

«پیس. شنیدم همون روز اول کلاس آسیب دیدی. خوبی؟» همون‌طور که وسط کلاس خم‌تقصیر​ شده بود سمتم و درِ گوشم زمزمه می‌کرد، عینک ته‌استکانی امیلی روی بینیش پایین‌سباستین​ اومد. داشتیم در مورد اجزای پایه‌ای که انواع مختلف آرتیفکت‌ها رو می‌ساختن یاد می‌گرفتیم.

ناگهان یه تیکه گچ مستقیم به‌سرم​ سمت امیلی پرتاب شد و یه‌شده​ جایی لابه‌لای موهای فرفریش ناپدید شد.

گیدئون سرفه‌ی مصلحتی‌ای کرد، در حالی که دستش بعد از پرتاب‌می‌شدن​ گچ هنوز تو هوا دراز بود. «خانم واتسکن، لطفاً کلاس رو‌هم‌سطح​ در مورد اجزای مختلف یه آرتیفکتِ پایه‌ی تولیدکننده‌ی نور روشن کنید.»

«آرتیفکت پایه‌ی تولیدکننده‌ی نور از کریستالِ پایه‌ی فلورنیت ساخته می‌شه که به وفور تو‌البته​ حومه‌ی ساپین و همین‌طور پادشاهی دارف پیدا می‌شه. بعد از اینکه فلورنیت تصفیه می‌شه، دائماً‌افتاد​ یه نور ضعیف از خودش ساطع می‌کنه، برای همین به‌منظور کنترل خروجی این سنگ معدن...»

«باشه باشه، همون‌قدر کافیه. بابا من فقط اسم‌چرا​ موادش رو پرسیدم.» گیدئون در حالی که پرید‌البته​ وسط توضیحات امیلی، چیزی زیر لب غرغر کرد.

امیلی شونه‌ای بالا انداخت و کاغذی برای نوشتن بیرون آورد، در‌جلو​ حالی که هم‌زمان داشت تلاش بی‌فایده‌ای می‌کرد تا تیکه گچی رو‌باز​ که یه جایی تو اعماق موهاش گم شده بود، پیدا کنه.

کمی با هم یادداشت رد و بدل کردیم و در مورد‌می‌شدن​ اتفاقاتی که افتاده بود برای هم نوشتیم. سعی کردم زیاد وارد جزئیات‌صورت​ نشم، اما به نظر نمی‌رسید این روش در مورد اون جواب بده.

در نهایت، به‌خاطر اینکه اطلاعات زیادی بهش ندادم،‌عذرخواهی​ نتونست چیز خاصی از ماجرا دستگیرش بشه و‌خودش​ همین باعث شد حسابی کلافه و کنجکاو بشه.

بعد از اینکه وسایلمون رو جمع کردیم و از کلاس بیرون اومدیم، با دقت بهم نگاه کرد و گفت: «یه چیزی این وسط می‌لنگه...» برای تکلیف هم، یه جور مینی‌پروژه بهمون داده بودن که باید توش یه آرتیفکت تولیدکننده‌ی نور، یا به‌اختصار LPA، می‌ساختیم.

ناولها | novelha.net