---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

آغازِ پس از پایان

چپتر 524: فصل 524 • ⏱ 31 دقیقه

چپتر 524: فصل 524

0

عقب کشیدم و‌ذخیره‌شده​ حضورم را از‌بردارد​ لبه‌ی رلیک‌تومز جمع کردم.

سیستم‌هایم با نور و انرژی‌ای که این تجسم از ذهن آگاهم را شکل داده و حفظ می‌کرد، سوسو زدند. حالا کریستال جایگزین ماده‌ی خاکستری و نرمی شده‌باشد​ بود که زمانی افکار، خاطرات و شخصیتم را در خود جای می‌داد. اما چرا؟ چرا آن دسته از ما که قرار بود بمانند، چنین کاری کردند؟ تمام‌شدند​ نژاد جین هرچه داشتیم را برای ساخت رلیک‌تومز فدا کرده بودیم، اما من و بقیه به معنای واقعی کلمه همه‌چیزمان را برای حفظ این پروژه‌ی ابدی‌مان داده بودیم.

این فکر با تلخی از ذهنم‌ترک​ عبور نکرد. این سوال را برای‌دیگر​ شک کردن به کارهای خودم نپرسیدم.

اما به خودم جواب دادم.

برای اینکه مطمئن شویم دانشمندمان باقی می‌ماند. برای محافظت از‌اتر​ آن. برای پیدا کردن کسانی که شاید بتوانند از آن به‌مکث​ روش‌هایی استفاده کنند که ما نمی‌توانستیم، حتی برای نجات دادن خودمان.

تمام دلیل وجود من این بود که مطمئن شوم مجموع دانش نژاد ما همراه با خودمان منقرض نمی‌شود. حتی اگر‌بودم​ تنها یک فانوس درخشان از دانش و امید می‌توانست اطلاعات ذخیره‌شده در دایره‌المعارف عظیم ما را بردارد و این دنیا را‌اتفاق​ ترک کند—تا دانش اتر را با موجودات دنیاها و زمان‌های دیگر به اشتراک بگذارد—همین هم شبیه به انجام موفقیت‌آمیز وظیفه‌ام بود.

شبیه؟

مکث کردم و روی این کلمه گیر کردم. مدتی را در لبه‌ی نیستی شناور ماندم و دور کلمه‌ی «شبیه» چرخیدم. منظورم کلمه‌ی «نشانگر» بود. با‌کار​ این حال آن را به کار نبرده بودم. چنین اشتباهی می‌توانست پیش‌درآمدی بر نقص مکانیسم‌های پیچیده و جادویی باشد که ذهنم را حفظ می‌کردند، اما‌تناقض‌ها​ به احتمال زیاد، مدرکی از نتایج متناقضِ پردازش‌های فکری همزمان و موازی‌ای بود که درون ماتریکس مغزم اتفاق می‌افتاد. این تناقض‌ها را با دقت بررسی کردم.

در همین حین، آرتور لیوین و همراهانش برای اجرای نقشه‌شان دست به کار شدند. درک من از کارهایشان محدود بود، چرا که برای رسیدن به اوج این بررسی‌ها، به‌کلمه‌ی​ زمانی دور از کنجکاوی‌های تسیا ارالیث نیاز داشتم. روشی که او می‌توانست با آگاهم ارتباط برقرار کند و آن را حس کند—وقتی که برای تماشای آن‌ها خودم را کاملاً‌می‌افتاد​ در فضای لبه‌ی رلیک‌تومز تجسم می‌کردم—مورمورکننده بود. اما خب، او مرا به عنوان لگاسی دیده بود و به همین دلیل بیشتر از من آگاهی داشت. باید انتظارش را می‌داشتم.

نقشه‌ی آن‌ها به توانایی وارای اوره در متوقف کردن و مهار فشار مداوم مانا بستگی داشت، تا به آرتور لیوین فضای لازم را بدهد‌مکانیسم‌های​ که از رودخانه‌ی اتر استفاده کند و با تا کردن فضای رلیک‌تومز، سوراخی به قلمروی فیزیکی باز کند. با توجه به همگام‌سازی اخیر این‌آرتور​ زن انسانی و قدرت کشش رودخانه که توانایی‌های آرتور لیوین را محدود می‌کرد، محاسبات اولیه‌ام نشان می‌داد شانس موفقیت آن‌ها بیشتر از سی درصد نیست.

البته این فقط مربوط به ایجاد‌ترک​ یک راه خروج بود. تواناییِ واقعی‌دیگر​ برای خارج شدن، مسئله‌ی کاملاً متفاوتی بود.

وقتی احساس کردم دوباره آماده‌ی تمرکز هستم، آگاهم به فضای بین رودخانه‌ی اتری، رلیک‌تومز‌گیر​ و نیستیِ مطلق برگشت. خودم را در اعماق لبه‌ی تاریک نگه داشتم، جایی که می‌دانستم‌پیش‌درآمدی​ بدون اینکه ذهنشان در برابر چیزی که می‌بینند پس بزند، نمی‌توانند به آن نگاه کنند.

تسیا ارالیث کنار وارای اوره چمباتمه زده بود و غرق در‌موجودات​ گفتگو بودند. آن فرم حیات تجسم‌یافته، رجیس، کنار آن دو نشسته بود‌گیر​ و گوش‌هایش با هر صدایی که ایجاد می‌شد، به آن سمت می‌چرخید.

زن انسانی داشت می‌گفت: «نه، به نظر نمیاد خنثی کردنِ خالی فایده‌ای داشته باشه. این می‌تونه به خاطر درک ناکافی‌بودم​ از ساختار طلسم باشه، یا شاید هم قدرت خالص نیتی که مانا رو تو فرم فعلیش نگه داشته. چرخش مانا،‌مغزم​ همون‌طور که آرتور پیشنهاد داد، به نظر می‌رسه بهم کمک می‌کنه تا... با طلسم ارتباط برقرار کنم، اما روند کندیه.»

تسیا ارالیث ساعد زن را فشرد. «بعضی وقتا‌اتر​ درک و بینش آروم‌آروم به دست میاد، بعضی‌انجام​ وقتا هم یهو فوران می‌کنه. تونستی ذرات رو ببینی؟»

«دارم تو ذهنم تصورشون می‌کنم، در‌اشتراک​ حالی که حواسم حرکتشون رو دنبال‌مکث​ می‌کنه، اما در واقع نمی‌تونم ببینمشون.»

الف جوان متفکرانه اخم کرد و‌بردارد​ با انگشتانش چیزی روی ماسه‌ها کشید.‌دنیاها​ «رجیس؟ می‌تونم چیزی بهت نشون بدم؟»

رجیس با بالا انداختن شانه‌هایش به نشانه‌ی تایید اما‌نیستی​ بی‌خیالی جواب داد، و سپس پیش از آنکه فرم فیزیکی‌اش‌نبرده​ را با او پیوند دهد، در حالت غیرمادی ذوب شد.

«این همون چیزیه که‌بردارد​ می‌خوای، جی-ئه؟ پایان تمام‌اتر​ حیات—تمام حیات‌های بالقوه—توی این دنیا؟»

این سوالی بود که این زن جوان پس از رویای‌موفقیت‌آمیز​ آن اژدهای نوجوان از من پرسیده بود. جواب من ساده و‌چرخیدم​ واضح بود، اما هنوز هم در درک معنای آن تقلا می‌کردم.

در نهایت، همه‌چیز به ریاضیات ختم می‌شد. من تنها یک هدف داشتم. از نظر آماری، هر‌بگذارد—همین​ اقدام خاصی احتمال موفقیتم را کم یا زیاد می‌کرد، و یکی از مزایای بزرگ وضعیت فعلی‌ام این‌حال​ بود که کاشته شدن درون ماتریکس محفظه، مرا در محاسبه‌ی احتمالات به موجودی خارق‌العاده تبدیل کرده بود.

برای مدت طولانی، کارهای آگرونا در رلیک‌تومز—که تمرکز اصلی دایره‌المعارف ما در فرهنگی بود که او ساخته بود—بهترین و عموماً تنها روشی به حساب می‌آمد که احتمالاً‌باشد​ به درک واقعی و انتشار دانشی که ذخیره کرده بودیم منجر می‌شد. سیلویا ایندرات نمایانگر یک شبکه‌ی انشعابی و بالقوه از احتمالات بود، و با اینکه نمی‌توانستم‌شدند​ ظهور آرتور لیوین را پیش‌بینی کنم، اما از آن زمان فهمیده بودم که چرا چنین تغییر عظیمی در ماهیت احتمالات را از سوی سیلویا حس کرده بودم.

و از آن زمان، هر اقدامی از سوی آگرونا یا آرتور لیوین، آن‌ها را‌بگذارد—همین​ بیشتر به تعادل رسانده بود. دو مسیر متفاوت برای موفقیت. مسیرهایی که... شبیه یکدیگر‌چرخیدم​ بودند. با این حال، در واقعیت کاملاً متفاوت بودند. معادلات ریاضی تغییر کرده بود.

زمانی که افیوتوس به طور کامل از جیب ابعادی‌ای که در آن قرار داشت بیرون کشیده می‌شد، آگرونا احتمالاً تنها بازمانده‌ی این دنیا می‌بود. هیچ تمدنی برای ادامه‌ی تحقیقات جین‌ها روی اتر باقی نمی‌ماند. اما هدف من‌زیاد​ نیازی به مردم این دنیا نداشت. من و آگرونا می‌توانستیم با هم دانش نژاد جین را برداریم و به دنبال مردمان دیگری با جادوهای دیگر بگردیم که شاید برای درک آن مجهزتر باشند. چرا که هیچ شکی‌ارتباط​ وجود نداشت که وقتی جیب اتریِ شکل‌گرفته درون پوسته‌ی این دنیا در نهایت پاره می‌شد، اتر راه خود را به تمام گوشه‌های جهان پیدا می‌کرد، حتی دورتر از جایی که چشمان مردم من قادر به دیدنش بودند.

نمی‌توانستم هیچ‌گونه احتمال موفقیت صادقانه یا‌بردارد​ واقع‌بینانه‌ای را به درستی محاسبه کنم.‌دنیاها​ مجهولات به وسعت فضای بین ستاره‌ها بودند.

و بعد آرتور لیوین بود. اگر او موفق می‌شد، نژادهای جدید این دنیا—الف‌ها، دورف‌ها و انسان‌ها—در کنار آسوراها زنده می‌ماندند. قلمروی‌اشتباهی​ اتری هماهنگ با نیازهای این مردم آزاد می‌شد، نه اینکه در تضاد با جانشان باشد. در این سناریو مجهولات کمتر بودند، اما‌تناقض‌ها​ محاسبه‌ی احتمال موفقیت به همان اندازه دشوار بود—یا بهتر است بگویم، احتمالش پایین بود و من از اعتراف به آن طفره می‌رفتم.

از خودم پرسیدم: چرا دارم این‌قدر... انسانی‌کند—تا​ رفتار می‌کنم؟ و برای لحظه‌ای رو برگرداندم‌بگذارد—همین​ تا ثبات داخلی محفظه‌ام را بررسی کنم.

البته از نظر فیزیکی و ساختاری حالم خوب بود. اما از نظر احساسی،‌روی​ متوجه شدم که متزلزل شده‌ام. محاسبه‌ی احتمالات با دیدن رویای دنیایی بی‌جان در میان‌بودم​ شعله‌های آتش، بسیار متفاوت بود. این چیزی بود که از زمان... به یاد نمی‌آوردم.

ناگهان تصویری در افکارم‌دایره‌المعارف​ درخشید: دنیایی در آتش، اما‌کند—تا​ نه در آینده. در گذشته.

شروع به گسستن کردم، تمام افکارم را خاموش‌مدتی​ کردم و صرفاً به عنوان یک ناظر منفعل نسبت‌حال​ به آنچه در حال رخ دادن بود، عمل کردم.

آرتور لیوین به آن دو زن نزدیک شده بود. گفتگوی آن‌ها متوقف شده بود و با اضطراب به‌وظیفه‌ام​ کلر بلیدهارت، خلبان ماشینی که به آن اکسوفروم می‌گفتند، نگاه می‌کردند که در حال مبارزه با یک شبح‌پیش‌درآمدی​ اتری بود. کلر به سرعت آن را از پا درآورد و توجه آن‌ها دوباره به گفتگوشان جلب شد.

درخشش ملایمی از پایین کمر آرتور لیوین ساطع می‌شد و از زیر پیراهنش می‌تابید. از تغییر مسیر نامحسوس نگاهش مشخص بود که به فشار‌حال​ مداوم مانایی نگاه می‌کرد که رودخانه‌ی اتر را به پایین می‌راند. رجیس از تسیا ارالیث به وارای اوره منتقل شده بود، کسی که چشمانش‌اتفاق​ همان مسیر نگاه آرتور لیوین را دنبال می‌کرد. حالت چهره‌اش در ابتدا نامطمئن بود، اما بعد چشمانش از روی تعجب و هیجان گشاد شد.

بایرون وایکس از کشیک خود برگشت. فکش قفل شده بود و چشمانش‌دنیاها​ با اضطراب بین وارای اوره و آرتور لیوین می‌چرخید. گفتگوی آن‌ها بالا گرفت‌نیستی​ و پیشرفتشان شتاب پیدا کرد. مثل سنگی که از تپه‌ای به پایین می‌غلتد.

احتمال موفقیتشان افزایش یافت. آن‌ها در مسیر درستی بودند و حتی بدون کمک من‌چرخیدم​ هم به نتیجه‌ی لازم می‌رسیدند. وقتی این موضوع را پردازش کردم، به خودم آمدم. اگر‌احتمال​ بدن فیزیکی داشتم، لرزه‌ای از ستون فقراتم عبور می‌کرد و مو به تنم سیخ می‌شد.

وقتی وارای شروع به چرخاندن مانا درون خودش کرد و آن را در یک چرخه‌ی مداوم‌انجام​ به طور همزمان جذب و دفع می‌کرد، بقیه عقب ایستادند و گفتگویشان آرام گرفت. از این‌کار​ فرصت استفاده کردم و از آن فضا بیرون آمدم و حواسم را به تایگرین کائولوم برگرداندم.

آگرونا منتظرم بود.

محل نگهداری آثار باستانی تغییر کرده بود. سالن‌های باریک و ده‌ها اتاق کوچک و قفل‌شده، حالا‌بگذارد—همین​ کاملاً باز بودند؛ فضای خالی، وسیع و تختی در اطراف محفظه‌ی کریستالی من. بدون آن پالس‌های کوچک‌حال​ اما مداوم جادوی آرتیفکت‌ها و آثار باستانیِ اطراف، این فضا خالی و حتی خلوت به نظر می‌رسید.

آگرونا به من نگاه کرد، مشخص بود که توجهم را حس کرده است. اجزای صورتش تیز و دقیقاً شبیه به همان گولم گوشتی‌ای بود که از بدن کائرنوس وریترا تراشیده بود و ذهنش برای مدت طولانی‌همزمان​ در آن ساکن بود. گوشه‌های لبش در اخمی پرسشگرانه به پایین متمایل شده بود. قرمزی چشمانش، به رنگ زرشکیِ خونین، از لبه‌های مردمکش بیرون زده بود. او بیش از حد به خودش فشار آورده بود و مانا‌کاملاً​ را در مقادیری جذب و مصرف می‌کرد که حتی خودش هم برای همگام شدن با آن تقلا می‌کرد. حداقل زره‌اش را پوشیده بود: یک زره کامل از فلس‌های اژدهای سفید که لبه‌هایشان به رنگ قرمز درآمده بود.

گفتم: «باید خودت رو جمع و جور کنی.» می‌دانستم که نباید با او مدارا کنم. صدایم در آن فضای باز، توخالی و طنین‌انداز بود. «اونا از اولین مانع عبور کردن. کسانی که با آرتور‌بودم​ لیوین به داخل پورتال کشیده شدن، توانایی‌های مکملی فراتر از چیزی دارن که خودش می‌تونست به تنهایی انجام بده. شکی نیست که خودش هم برای رویارویی با چیزهایی که در پیشه، توانمند ظاهر می‌شه.‌شدند​ اونا هنوز مانع نهایی رو نمی‌بینن، اما من محاسبه می‌کنم که حالا نود و پنج درصد احتمال داره قبل از اینکه افیوتوس به طور کامل از شکاف پاره‌شده بیرون بیاد، خودشون رو آزاد کنن.»

او به طرز نمایشی‌ای آهی کشید و یکی از دستانش به سمت شاخش رفت، اما زحمت جایگزین کردن تزئیناتی که معمولاً از آن‌ها آویزان بود را به خود نداده بود. دستش روی صورتش پایین آمد و انگشتانش‌زیاد​ روی لبه‌ی فکش ضرب گرفتند. «خب، مهم نیست. فکر کنم ناپدید کردنش تو یه فضای خالی و غیرقابل فرار، اون پایان هیجان‌انگیزی نبود که حماسه‌ی ما لیاقتش رو داره، مگه نه؟» خندید و بعد رویش را برگرداند، طوری‌برقرار​ که انگار به هیچ‌چیز نگاه نمی‌کند. «اینجا همه‌چیز آماده‌ست. همین الان می‌خواستم برم و پاداش پیروزی سریس رو با انداختن یه کوه روی سرش و تمام خائنین هم‌خونش بدم، اما فکر کنم می‌تونه یه کم بیشتر صبر کنه.»

می‌خواستم از او بپرسم که آیا از مسیرش مطمئن است یا نه، اما می‌دانستم که این کار فقط بی‌ثباتیِ خودم را در این فرآیند‌مدتی​ آشکار می‌کند. آگرونا هرگز خودش را زیر سوال نمی‌برد یا به تصمیماتش شک نمی‌کرد. این یکی از بزرگ‌ترین نقاط قوتش بود. هیچ تغییری در‌نتایج​ مسیر او ایجاد نمی‌شد. اما من هم واقعاً چنین چیزی نمی‌خواستم. همان خلوص دیدگاهش بود که احتمال موفقیتش را تا این حد بالا می‌برد.

نوری در محفظه‌ی کریستالی‌ام تپاند و دوباره به ارتباطم با رلیک‌تومز‌ماندم​ برگشتم. به سرعت از میان ده‌ها بخش عبور کردم تا به‌پیش‌درآمدی​ انتهایی‌ترین لبه‌ی رلیک‌تومز رسیدم، فضایی که شکل گرفته اما ساخته نشده بود.

زمان برای آرتور‌عظیم​ لیوین و همراهانش‌ترک​ به سرعت گذشته بود.

فوراً متوجه تغییر در جریان مانا شدم. وارای اوره در فاصله‌ی بیست فوتی از زمین شناور بود، درست بالای جایی که رودخانه به ماسه‌های سیاه‌کار​ می‌رسید. دستانش با ریتمی مداوم و بافنده در مقابلش حرکت می‌کردند و او توالی تکرارشونده‌ای از وردهای تمرکزی را زیر لب زمزمه می‌کرد. مانا به‌تناقض‌ها​ همان اندازه‌ای که وارد بدنش می‌شد، به بیرون رانده می‌شد، در حالی که نیروی اراده‌اش به فشار مانایی که رودخانه را محدود می‌کرد، تکیه داده بود.

آرتور پایین‌تر از او ایستاده بود و پشتش به رودخانه بود. هر بار که رودخانه‌اشتراک​ به ساحل می‌خورد، آب‌های اتری پاهای برهنه‌اش را نوازش می‌کردند و فقط با او تماس‌چرخیدم​ پیدا می‌کردند. با هر تماس، جرقه‌های بنفش‌رنگی مانند انعکاس ستاره‌ها روی آب، روی پوستش می‌درخشیدند.

او اتر را جذب می‌کرد، هر بار‌گیر​ فقط یک تماس، و با هر برخورد‌چرخیدم​ تنها ذره‌ای از آن را بیرون می‌کشید.

تسیا، بایرون و سیلوی در گوشه‌ای ایستاده بودند و در حالی که توجهشان بین‌بگذارد—همین​ آن دو جادوگر و نگهبانشان—که در حال مبارزه با سه شبح رودخانه بود—تغییر می‌کرد، نگاه‌های‌منظورم​ مضطربی رد و بدل می‌کردند. به نظر می‌رسید رجیس دوباره در اربابش ذوب شده بود.

اتر داشت بی‌قرار می‌شد و برای دفاع از خودش حرکت می‌کرد. نه تنها از حضور آن‌ها متنفر‌شناور​ بود، بلکه در تلاشش برای نابودی آن‌ها مستأصل‌تر می‌شد. اگر قوانین رلیک‌تومز به این فضا نشت نمی‌کرد‌باشد​ و اتر را مهار نمی‌کرد تا قدرت را با قدرت پاسخ دهد، احتمالاً آن‌ها تا الان مرده بودند.

با خودم فکر کردم: خشم، اما مهارشده. اگر زمان کافی می‌گذشت،‌موجودات​ اتری که به شکل این اشباح درمی‌آمد احتمالاً متوجه می‌شد که مجبور‌گیر​ نیست از قوانینی که برای بقیه‌ی موجودات رلیک‌تومز نوشته شده، پیروی کند.

همان‌طور که آرتور اتر را در فوران‌های کوچکی از رودخانه جذب می‌کرد و از آن برای‌نشانگر​ دستکاریِ خود فضا استفاده می‌کرد، فضا درون دیواره‌ی بی‌فضا و بی‌حس شروع به تا خوردن کرد.‌نتایج​ موهای روشنش از روی سرش به بالا شناور شدند و رون‌های جین از زیر چشمانش درخشیدند.

دور زدم تا بهتر‌بردارد​ ببینم چه کار می‌کند.‌اتر​ تسیا فوراً مرا دید.

صدای ذهنی‌اش نرم بود: «برگشتی.‌دیگر​ فکر کردم شاید تصمیم گرفتی‌موفقیت‌آمیز​ ما رو اینجا ول کنی.»

کنارش ایستادم و جواب دادم: هدف من فقط نظارت بر شماست. تسیا و همراهانش با معذب بودن ایستاده‌انجام​ بودند؛ به خاطر سرگیجه‌ای که به آن‌ها دست می‌داد، نمی‌توانستند به طور کامل به آرتور نگاه کنند و‌بودم​ از طرفی هم کاملاً مایل نبودند چشم از رودخانه بردارند، جایی که کلر هنوز به خاطر آن‌ها می‌جنگید.

فشار وارای روی مانا به آرامی قوی‌تر شد و به آرتور اجازه داد اتر بیشتری از رودخانه جذب کند. این کار واکنش اشباح را‌مکانیسم‌های​ بیشتر کرد، که مثل درن‌های هار که به سمت دستگاه خرمن‌کوب بروند، خودشان را به سمت کلر پرتاب می‌کردند. سیلوی با یک پا در آب‌لیوین​ ایستاده بود، چشمانش بسته بود اما زیر پلک‌هایش می‌چرخید. بایرون بی‌حرکت بود، اما الکتریسیته‌ی ساکن روی پوستش جمع می‌شد و گهگاه روی زره‌اش جرقه می‌زد.

صدای سیلوی‌دایره‌المعارف​ دور و مضطرب‌دنیا​ بود: «آرتور، آب‌ها...»

حالا رودخانه با هر حرکت به سمت ساحل، به مچ پاهای‌وظیفه‌ام​ آرتور برخورد می‌کرد. بقیه با اضطراب عقب رفتند. درخشش بنفش‌رنگ و‌منظورم​ اتری از زیر پوست آرتور می‌تابید و کانال‌هایش را نمایان می‌کرد.

فضای در حال تغییر، که تحت استفاده‌ی آرتور از اتر مانند تارهای ویولن زیر آرشه‌ی یک موسیقی‌دان چیره‌دست حرکت می‌کرد، شروع به سفت شدن کرد. چیزی‌شناور​ از دلِ هیچ. دانه به دانه، مثل پرده‌ای از شیشه‌ی بنفشِ تیره کریستالی شد. هر کریستال تیز و شکننده بود. با وجود کنترل او، یک پالس‌همزمان​ ساده از مانا یا اتر احتمالاً کل این سازه را فرو می‌ریخت و او را در معرض وزن کامل فضای غیرقابل درکِ آن سوی آن قرار می‌داد.

حالا سیلوی هر دو پایش را محکم تا ساق در آب گذاشته بود. رودخانه‌چرخیدم​ به بیرون موج می‌زد و دوباره برمی‌گشت، جزر و مدی که از کشش و فشار‌احتمال​ مانا و اتر ایجاد شده بود. با هر موج، آب بالاتر از پاهای آرتور می‌آمد.

سیلوی با لحنی که رگه‌ای از‌ترک​ استیصال در آن بود گفت: «این‌دیگر​ خیلی زیاده! آرتور، نمی‌تونی کنترلش کنی!»

او از میان دندان‌های‌زمان‌های​ به هم کلیدشده‌اش جواب‌شبیه​ داد: «دقیقاً... حق انتخابی... ندارم.»

صدای تسیا‌اطلاعات​ در افکارم طنین‌انداز‌عظیم​ شد: «کمکش کن!»

صادقانه به او‌موفقیت‌آمیز​ جواب دادم: کاری‌روی​ از دست من برنمیاد.

در حالی که آرتور به بیرون کشیدن انرژی از رودخانه و خروج آن از طریق رون‌های روی پشتش‌وظیفه‌ام​ برای شکل دادن به فضا ادامه می‌داد، فشار در اطراف و درون او در حال افزایش بود. او‌پیش‌درآمدی​ دندان‌هایش را روی هم فشرد و با ظاهر شدن تاجی درخشان روی سرش، نور بنفش در چشمانش درخشید.

طلسم اتری‌اش لرزید و پرده‌ی کریستالی مانند شیشه جرینگ‌جرینگ کرد.‌موفقیت‌آمیز​ چند دانه از آن افتادند و روی زمین ترک خوردند، و‌چرخیدم​ پیش از آنکه در ماسه‌های سیاه حل شوند، از بین رفتند.

داره اتر خیلی زیادی رو به رودخونه‌دنیا​ از دست میده. نمی‌تونه طلسمش رو حفظ‌دیگر​ کنه. این را در افکارم به تسیا گفتم.

سیلوی پشت سرش رفته بود و آگاهی‌اش با آب‌های اتری در‌ماندم​ هم آمیخته بود. حس می‌کردم که سعی دارد مسیر جریان را تغییر‌نقص​ دهد تا امواج متلاطمش را آرام کند. «وارای! کمکم کن مهارش کنم...»

وقتی وارای تمرکزش را از هدایت اتر رودخانه به بیرون برداشت، مانا با‌اشتراک​ کندی واکنش نشان داد. او در عوض دیواری بازدارنده ساخت تا جلوی بلعیده‌دور​ شدن اتر خالص آرتور را بگیرد؛ حتی اتری که هنوز درون هسته‌اش بود.

تاک‌های سبز زمردی از میان شن‌ها بیرون زدند و‌انجام​ با پیچ‌وتاب خوردن، سدی ایجاد کردند، اما آب از میان‌دور​ شکاف‌ها نشت می‌کرد یا از بالای آن به بیرون می‌پاشید.

بایرون دستش را به سمت‌عظیم​ آرتور دراز کرد، ظاهراً با این‌موجودات​ قصد که او را کنار بکشد.

آرتور دستور داد: «صبر کن!» و تمام همراهانش خشکشان زد. چیزی‌ماندم​ درونش تغییر کرد و حس کردم جریان خروج اتر از بدنش‌پیش‌درآمدی​ و بازگشتش به رودخانه شدت گرفت. نفسش از سر درد بند آمد.

هسته‌اش...

انگار می‌توانستم نوری را ببینم که از میان استخوان جناغش می‌تابید؛ نوری ساطع‌شده از هسته‌ای با سه‌شناور​ لایه اتر سخت و متراکم که دور پوسته شکسته یک هسته مانا پیچیده شده بود. این نور هر‌می‌کردند​ خط و هر ترک را چنان واضح نشان می‌داد که گویی هسته را از سینه‌اش بیرون آورده بودند.

و حالا داشت به شدت ترک برمی‌داشت. دوباره‌ترک​ در حال فروپاشی بود. مقدار اتری که در‌بگذارد—همین​ بدنش جریان داشت، بیش از حد توانش بود.

با شیفتگی نزدیک‌تر رفتم، از تسیا گذشتم، از آب‌های طوفانی عبور کردم و وارد بدنش‌منظورم​ شدم. نگاهم به هسته‌اش افتاد. رجیس، توده‌ای تاریک از انرژی با چشمانی درخشان، دور آن‌زیاد​ پرسه می‌زد و با هل دادن و کشیدن اتر، سعی داشت هسته را تقویت کند.

توده انرژی با استیصال فکر کرد:‌ترک​ هیچ‌کدوم جواب نمیده. بعید می‌دانستم رجیس‌دیگر​ بداند که می‌توانم صدایش را بشنوم.

آرتور جواب داد: ما قبلاً این کار رو کردیم.‌انجام​ صدای ذهنی‌اش به اندازه بدن فیزیکی‌اش تحت فشار بود. درست‌دور​ مثل وقتیه که لایه دوم رو ساختم، یادته؟ فقط باید...

ولی اون موقع با یه رودخونه‌ی لعنتیِ هم‌اندازه‌ی یه‌کند—تا​ جهان طرف نبودیم که از خدایانِ خشمگینِ اتر پر‌انجام​ شده باشه و بخواد سر به تنت نباشه، بودیم؟!

کشش و رانش جریان اتر متزلزل‌روی​ شد و سپس فوران کرد. عقب کشیدم‌کلمه‌ی​ و به جایگاهم در کنار تسیا برگشتم.

پوست آرتور شروع به شکافتن کرد و صاعقه‌هایی به رنگ سفید مایل به بنفش از درون زخم‌هایش بیرون جهیدند و به رودخانه‌ای که حالا تا‌ماندم​ زانوهایش بالا آمده بود، برخورد کردند. بقیه تا الان حسابی عقب کشیده بودند، به جز سیلوی و وارای. صاعقه‌ها یکی پس از دیگری جرقه می‌زدند و‌موازی‌ای​ با فاصله‌ای مویی از کنار سیلوی رد می‌شدند. تاک‌ها محو شده بودند و وارای در تلاش برای مقابله با طغیان مانا، می‌لرزید و به خود می‌پیچید.

و سپس... همه‌چیز به سمت داخل کشیده شد. زخم‌ها التیام می‌یافتند، دوباره می‌شکافتند و باز ترمیم می‌شدند. نور به جای اصابت به اطراف، دور او پیچید؛ دیگر شبیه به صاعقه نبود، بلکه مانند شنلی‌باشد​ از انرژی خالص از پشتش آویزان شده بود، هر جا که با آب برخورد می‌کرد جرقه می‌زد و چنان موج برمی‌داشت که گویی در بادی که فقط بر او می‌وزید، به رقص درآمده است. نور‌تسیا​ به درونش بازگشت، در استخوان‌هایش شعله کشید و آن‌قدر متراکم شد تا اینکه تمام آن روشنایی در سینه‌اش مهار گشت. دیگر نمی‌توانستم شکل هسته یا ترک‌هایش را ببینم؛ تنها چیزی که دیده می‌شد، نور بود.

پرده‌ی کریستالی طوری تاب خورد که گویی نسیمی از میانش‌اتر​ وزیده باشد و من ناگهان راحت‌تر نفس کشیدم، چرا که‌وظیفه‌ام​ در حضور این درگاه، پیوندم با محفظه‌ی اصلی‌ام قوی‌تر شده بود.

آرتور از آب بیرون آمد و در هوا شناور شد؛ موهایش سیخ شده بود، چشمانش از شدت قدرت می‌درخشید، تاج روی‌اشتباهی​ سرش تلالو داشت و شنلی از انرژی خالص و درخشان تا پایین پاهایش امتداد یافته بود. وارای کنترلش را رها کرد‌می‌افتاد​ و در حالی که بدنش شل شده بود، پایین آمد تا هم‌سطح او قرار بگیرد. در زیر پایشان، رودخانه عقب‌نشینی کرد.

کلر در حالی که از سمت رودخانه نزدیک‌اتر​ می‌شد، با صدای ضعیف و فلزی‌اش پرسید: «الان‌انجام​ چی شد؟» دیگر هیچ شبحی به سراغشان نمی‌آمد.

آرتور با‌موجودات​ صدایی خشن‌زمان‌های​ گفت: «تموم... شد.»

رجیس دوباره ظاهر شد و روی شن‌های سیاه قدم زد.‌اتر​ «ایول پسر. دو ماه طول کشید تا لایه‌ی سوم رو‌وظیفه‌ام​ برای هسته‌ت بسازی، ولی لایه‌ی چهارم فقط دو دقیقه زمان برد.»

تسیا در حالی که انگشتانش را روی جناغ سینه‌اش،‌نیستی​ درست بالای هسته‌ی خودش فشار می‌داد، پرسید: «این یعنی چی؟»‌نبرده​ گویی هسته‌ی او نیز هنگام تماشای آرتور ترک برداشته بود.

رجیس به جای او جواب داد:‌ترک​ «یعنی قراره دخل آگرونا رو بیاریم.» پهلوهایش‌اشتراک​ از شدت خستگی بالا و پایین می‌رفت.

آرتور و وارای روی زمین فرود آمدند. سیلوی‌شبیه​ از میان آن‌ها گذشت، اما نگاهش به شریک‌نیستی​ پیوندش نبود. چشمانش به تسیا دوخته شده بود.

سیلوی با صدایی که به زحمت از یک زمزمه‌کند—تا​ بلندتر بود، گفت: «ازش بپرس چیکار می‌تونیم بکنیم. حالا‌انجام​ که پورتال شکل گرفته، چطوری باید ازش رد بشیم؟»

با دیدن نگاه سردرگم تسیا، احساس همدلی کردم؛ موجی از ترحم.‌ماندم​ او از سیلوی خواست حرفش را تکرار کند، چرا که واضح‌پیش‌درآمدی​ بود فکر می‌کرد اشتباه شنیده است. سپس رو به من کرد.

فقط سرم را تکان دادم.‌دنیا​ «خودش می‌دونه. اون رو دیده.‌دنیاها​ فقط نمی‌تونه باهاش کنار بیاد.»

تسیا حرف‌هایم را منتقل کرد و اژدهای جوان‌شبیه​ با شدت سرش را تکان داد و با‌نیستی​ نگاهی غضبناک، به نقطه‌ای در امتداد من خیره شد.

تسیا پرسید: «موضوع چیه؟» اما سیلوی جوابی نداد‌ترک​ و من هم سکوتم را حفظ کردم. این وظیفه‌ی‌شبیه​ من نبود که بهای نهایی فرارشان را فاش کنم.

پرده‌ی کریستالی در هوا‌وظیفه‌ام​ معلق بود؛ چیزی واقعی‌مدتی​ در دلِ فضایی غیرواقعی.

سیلوی نگاهی غیرقابل‌فهم به بقیه انداخت. البته برای آن‌ها‌موجودات​ غیرقابل‌فهم بود. من دقیقاً می‌دانستم چه حسی دارد، چرا‌وظیفه‌ام​ که او پیش‌تر نتیجه را در رودخانه‌ی زمان دیده بود.

در حالی که همه در سکوتی معذب‌کننده ایستاده‌شبیه​ بودند، بایرون پرسید: «منتظر چی هستیم؟ نیروهای ما‌نیستی​ ممکنه هنوز در حال جنگ باشن. باید برگردیم!»

آرتور با همان لحن خشن، طوری‌بردارد​ که انگار کوره‌ی آتشی در ته‌دنیاها​ گلویش روشن بود، گفت: «سیلوی اول میره.»

سیلوی دندان‌هایش را روی هم فشرد و قدمی به جلو برداشت. دستش را دراز کرد تا پرده را کنار بزند و پرده به لرزه افتاد. اما وقتی به جلو قدم گذاشت،‌مدرکی​ چیزی در برابرش مقاومت کرد. ناگهان چهره‌اش در هم رفت و به عقب تلوتلو خورد؛ ذرات اتر که با چشم غیرمسلح برای همه قابل دیدن بود، از درون پوستش بیرون کشیده‌تسیا​ شد، از بدنش جدا گشت و جذب رودخانه شد. حس کردم که کنترلش را به شدت روی خودش متمرکز کرد تا جریان را قطع کند، چرا که رودخانه داشت انرژی‌اش را می‌بلعید.

وارای در حالی که مشت یخی احضارشده‌اش‌کند—تا​ را گره می‌کرد و هاله‌ای از بخار‌بگذارد—همین​ از آن بلند می‌شد، پرسید: «اون چی بود؟»

سیلوی گفت: «این کشش رودخونه روی اتره.» و بدین ترتیب تأیید کرد که‌روی​ مشاهداتش با محاسبات من هم‌خوانی دارد. «فکر می‌کنم عبور از پورتال، اتر درون‌نبرده​ بدن ما رو بی‌ثبات می‌کنه و بعد رودخونه اون رو از ما بیرون می‌کشه.»

مکث طولانی و سنگینی به وجود‌بردارد​ آمد. بقیه به هم نگاه می‌کردند،‌دنیاها​ اما تسیا به من خیره شده بود.

وارای شروع کرد: «اگه من و آرتور با هم همکاری کنیم تا‌دور​ مانا و اتر رو عقب نگه داریم، همون‌طور که برای ساختن پورتال‌مکانیسم‌های​ این کار رو کردیم...» اما ادامه‌ی حرفش در تأملی خاموش محو شد.

آرتور با قاطعیت‌عظیم​ گفت: «ارزش امتحان‌ترک​ کردن رو داره.»

و با هم آن را امتحان کردند. وارای دوباره طغیان خردکننده‌ی‌وظیفه‌ام​ مانا را بی‌ثبات کرد و آرتور از کوچک‌ترین بخش اتر رودخانه بهره‌نشانگر​ گرفت تا سدی دافع احضار کند که نیروی رودخانه را پس می‌زد.

سیلوی دوباره تلاش کرد، اما نتیجه همان بود. بایرون بعد از او جلو رفت، با این‌بگذارد—همین​ استدلال که کسی که کنترلی روی اتر ندارد ممکن است کمتر تحت تأثیر قرار بگیرد، اما‌نشانگر​ نتیجه کاملاً خلاف نظریه‌اش را ثابت کرد. او روی زمین افتاد و تسیا مجبور شد احیایش کند.

بعد از یک سکوت طولانی، آرتور توجهش‌گیر​ را به سیلوی معطوف کرد. «موضوع چیه؟‌چرخیدم​ تو چیز دیگه‌ای دیدی، اما داری پنهانش می‌کنی.»

سیلوی لبش را گاز گرفت و سرش را‌اتر​ پایین انداخت؛ طره‌ای از موهای بلوند گندمی‌اش روی‌انجام​ صورتش ریخت. «من فقط یه راه برای عبور دیدم.»

تسیا در حالی که اضطراب صدایش را‌بگذارد—همین​ منقبض کرده بود و چشمان گشادش بین من‌مدتی​ و سیلوی در نوسان بود، پرسید: «اون چیه؟»

سیلوی ادامه داد: «اما این به این معنی‌ترک​ نیست که فقط همون یه راه وجود داره. با‌شبیه​ این حال، اگه بهتون بگم، تبدیل به واقعیت میشه.»

چیزی که می‌گفت کاملاً دقیق نبود. هیچ حالت کوانتومی‌ای وجود نداشت که در آن آگاهی از یک‌حال​ روش، نتیجه‌ی آن را تضمین کند. اما احتمال بسیار بالایی وجود داشت که وقتی بقیه متوجه وضعیتشان‌پردازش‌های​ و کلید احتمالی فرار و بقایشان می‌شدند، دیگر نمی‌توانستند فراتر از آن فکر کنند و راه‌حل دیگری بیابند.

اما من این مکان را دقیقاً به همین دلیل انتخاب‌دنیاها​ کرده بودم. اگر آرتور اینجا تنها بود، یا حتی فقط رجیس‌گیر​ و سیلوی را به همراه داشت، این فرار بسیار دشوارتر می‌شد.

حالا بخشی از وجودم در حال بررسی انتخاب‌هایی بود که همه‌ی ما را به این نقطه کشانده بود. احساساتم را کاوش کردم‌منظورم​ و به دنبال حس پشیمانی یا اندوه گشتم، اما وقایع همچنان در مسیری پیش می‌رفتند که بیشترین احتمال را برای رسیدن به یک‌درون​ نتیجه‌ی مثبت داشت. یا حداقل این چیزی بود که به خودم می‌گفتم؛ شاید برای آرام کردن کرم‌های خیالی‌ای که در معده‌ی ناموجودم می‌لولیدند.

وارای با درک درستِ‌دایره‌المعارف​ ناراحتی سیلوی گفت: «یکی‌ترک​ از ما باید اینجا بمونه.»

سیلوی لب‌هایش را محکم روی هم‌روی​ فشرد، سرش را کمی کج کرد و‌کلمه‌ی​ چشمانش همچنان به پورتال دوخته شده بود.

تسیا بی‌مقدمه گفت: «اما چرا؟ این کار چه‌اتر​ کمکی می‌کنه؟» او به سمت من چرخید و‌انجام​ در افکارم فریاد زد: گفتی بهمون کمک می‌کنی!

جواب دادم: نه. من فقط‌دیگر​ موافقت کردم که نابودی‌ای که‌موفقیت‌آمیز​ دیدیم، چیزی نیست که دلم بخواد.

سیلوی صاف ایستاد و دندان‌هایش را روی هم فشرد. او بسیار پخته‌تر و بزرگ‌تر به نظر می‌رسید. «من فقط می‌تونم چیزی رو که دیدم بهتون بگم. این جوابِ سؤالِ‌کلمه‌ی​ "چرا" رو نمیده. تو مدتی که شما در حال تلاش بودید، من بیشترِ وقتم رو صرف ارتباط با این اشباح اتری کردم که مدام بهمون حمله می‌کنن؛ سعی کردم‌می‌افتاد​ باهاشون ارتباط برقرار کنم تا به یه درک متقابل برسیم. اما تنها چیزی که اینجا وجود داره، خشمِ مردگانِ بی‌شماریه که ماهیتشون به شکل این هیولاها تجسم پیدا کرده.»

هاله‌ای از نور اتری روی بازوهای آرتور جریان یافت. «موجوداتی‌شناور​ که اینجا ظاهر میشن، در برابر کشش رودخونه مقاوم هستن.‌بودم​ اگه نبودن، به پایین‌دست رودخونه کشیده می‌شدن و هرگز حمله نمی‌کردن.»

«توی آینده‌های احتمالی‌ای که دیدم، یه‌ترک​ شبح اتری تونست اترِ خودمون رو‌دیگر​ در برابر کشش رودخونه محافظت کنه.»

آرتور دستش را لای موهایش کشید و چهره‌اش‌شبیه​ در هم رفت. «وقتی سعی کردی از پورتال‌نیستی​ رد بشی، اترت داشت از بدنت بیرون کشیده می‌شد...»

سیلوی سر تکان داد و‌عظیم​ دیدم که درک کاملِ ماجرا‌اتر​ در چهره‌ی آرتور نمایان شد.

بایرون در حین صحبتِ آن‌ها، با دقت به چهره‌هایشان خیره شده بود. چرخ‌دنده‌های ذهنش به وضوح در حال چرخش بود و تلاش می‌کرد با مکالمه‌ای همراه‌جادویی​ شود که در آن تنها نیمی از منظورِ واقعی به زبان می‌آمد. سپس دیدم که او نیز به درک کامل رسید. در حالی که حواس بقیه پرت‌دست​ بود، چرخید و به پورتال نگاه کرد؛ گویی به آرواره‌های خود مرگ می‌نگریست و کریستال‌ها دندان‌هایی بودند که او را می‌جویدند و به شکل دیگری بیرون می‌انداختند.

او با قدم‌هایی‌عظیم​ بلند به سمت‌ترک​ پورتال حرکت کرد.

وارای مچ دستش‌دنیاها​ را گرفت و‌اشتراک​ فریاد زد: «بایرون!»

بایرون به او نگاه نکرد و از تلاقی نگاهشان طفره رفت. چهره‌اش مصمم، فکش منقبض و شانه‌هایش استوار بود. او تصمیمش را گرفته بود. «همه‌تون سهم خودتون رو انجام دادید. همه‌چیز‌منظورم​ خیلی دقیق و حساب‌شده بود؛ به همه نیاز بود و هر کسی نقش خاصی رو ایفا کرد. فکر می‌کنم سرنوشت هنوز داره باهامون بازی می‌کنه. و مشخصاً، این نقش منه.» وقتی‌همین​ وارای رهایش نکرد، دستش را به آرامی اما با قاطعیت بیرون کشید. «من یه سربازم، وارای. یه سپر بین کسانی که تحت محافظتم هستن و خطری که می‌خواد بهشون آسیب برسونه.»

دستش آزاد شد. برای لحظه‌ای طولانی‌روی​ به چشمان وارای خیره ماند و‌دور​ سپس نگاهی گذرا به چهره‌ی بقیه انداخت.

تسیا با یک دست دهانش را پوشاند؛ اشک‌های نریخته در چشمانش حلقه زده بود.‌بگذارد—همین​ ابروهای سیلوی در هم گره خورد، اما حرکتی برای متوقف کردن او نکرد. کلر،‌چرخیدم​ در درون سازوکاری که از او محافظت می‌کرد، با درک و قاطعیت سر تکان داد.

آرتور قدمی به جلو برداشت و دستش را دراز‌انجام​ کرد. لب‌هایش کمی از هم باز شد، اما چیزی‌ماندم​ نگفت. هزاران کلمه‌ی ناگفته در قفس طلایی چشمانش محبوس ماند.

مقاومت بایرون در هم شکست و در حالی که دست آرتور را‌دنیاها​ می‌فشرد، پوزخندی تلخ زد. «به‌خاطر من مراقب ویریون باش. اون پیرمرد به اندازه‌ی‌نیستی​ کافی سختی کشیده.» او یک قدم به عقب برداشت. «برای ساپین. برای دیکاتن.»

و سپس‌انجام​ با قدم‌هایی استوار‌مکث​ وارد پورتال شد.

پورتال به لرزه درآمد و او را به عقب پس زد. کریستال‌ها ارتعاش کردند و ساحل را از صدای جیرینگی‌روی​ شبیه به شکستن شیشه پر کردند. جریان‌هایی از اتر مانند صاعقه‌ای که در آسمان منجمد شده باشد، از پشت او‌جادویی​ ساطع می‌شد. سپس بدنش سطح پورتال را شکافت و ناگهان به جلو پرتاب شد و پورتال او را با خود برد.

اما بایرون وایکس، لنسِ ساپین و دیکاتن،‌بگذارد—همین​ همان‌جا باقی ماند. یا بهتر است بگویم، تمام‌مدتی​ چیزهایی که هویت او را می‌ساخت، جا ماند.

رودخانه از همین حالا در حال کشیدن او بود. فرمی نامشخص و شبح‌وار‌زمان‌های​ به شکل بایرون کش آمد و بال‌های صاعقه‌مانندِ پشت سرش گسترده شد. بقیه‌شناور​ به طور غریزی عقب رفتند تا با این شبح اتری تماسی نداشته باشند.

اجزای صورتش که از‌وظیفه‌ام​ اتر خالص شکل گرفته بود،‌نیستی​ بی‌حالت و چشمانش بسته بود.

سیلوی فریاد زد: «بایرون!»

چشمان شبح بایرون ناگهان باز شد؛ گوی‌هایی سفید در چهره‌ای درخشان به رنگ ارغوانی.‌گیر​ بال‌های صاعقه‌ای‌اش زبانه کشیدند، در پشت سرش گسترده شدند، به آسمان رسیدند و سپس روی‌پیش‌درآمدی​ شن‌ها فرود آمدند تا با پیچیدن به سمت جلو، بقیه را کاملاً در آغوش بگیرند.

با حواسم که در سراسر فضا گسترده شده بود، حس کردم که چگونه توجه رودخانه—تمرکز نیرو‌بگذارد—همین​ و فشار مانای آن—کاملاً به سمت بقایای بایرون معطوف شد. آخرین ذرات آگاهی‌اش، تنها با نیروی‌نشانگر​ کشش در کنار هم باقی مانده بود. با این اتفاق، کشش رودخانه در بقیه‌ی نقاط کاهش یافت.

سیلوی بدون اینکه به عقب نگاه کند، به درون پورتال پرید. وارای به دنبال او رفت، هرچند در لبه‌ی پرده متوقف‌اشتباهی​ شد و با چهره‌ای سنگی به طوفانی که زمانی هم‌رزمش بود، خیره ماند. سپس، او نیز عبور کرد. تسیا دست آرتور‌می‌افتاد​ را فشرد و کلر و اکسوفروم بزرگش را به درون پورتال هدایت کرد. رجیس کنار پورتال ایستاد و منتظر آرتور ماند.

آرتور به طوفانی که بایرون وایکس بود‌کند—تا​ خیره شد. «ممنونم، ارباب رعد.» و سپس او‌شبیه​ نیز رفت و رجیس را با خود برد.

بال‌های بایرون به پشت سرش و به درون آب کشیده‌موفقیت‌آمیز​ شد. بدنش کش آمد، فرم خود را از دست داد‌کلمه‌ی​ و اتری که وجودش را ساخته بود، در رودخانه حل شد.

پورتال شروع به فروپاشی کرد. کریستال‌ها روی شن‌ها ریختند، در هم‌موجودات​ شکستند و درست همان‌طور که بایرون به بخشی از رودخانه تبدیل‌روی​ شده بود، آن‌ها نیز به بخشی از خط ساحلی بدل شدند.

من تنها نبودم. چرخیدم و نگاهم به موجودی انسان‌نما از نور خالص افتاد. دست و پا، بالاتنه و سرِ‌نبرده​ بدون چهره‌اش از رشته‌های طلاییِ در هم تنیده ساخته شده بود و به نظر می‌رسید نور آن، تاریکیِ سیاه‌گون‌درون​ و بنفش قلمرو اتری را تحریف کرده و پس می‌زند. هزاران—ده‌ها هزار—رشته تا دوردست‌ها در پشت سرش امتداد یافته بود.

حسِ این حضور را می‌شناختم؛ پیش‌تر نیز آن را حس کرده بودم. نه فقط زمانی‌شبیه​ که با من صحبت کرد و مرا از پس‌زدن مانای ناشی از نابودی شبیه‌ساز آگرونا‌نشانگر​ نجات داد، بلکه در ارتباطم با جادوی گسترده‌تر این جهان نیز آن را حس کرده بودم.

وقتی لب به سخن گشود، نوری که از بدنش ساطع می‌شد، موج برداشت و تپید.‌مدتی​ «تو دست نگه داشتی. هیچ مداخله‌ای نکردی؛ نه برای مانع‌تراشی و نه برای کمک. تو‌نقص​ خودت رو در نقطه‌ی تعادلی بین دو نیرو قرار دادی؛ اگرونا وریترا و آرتور لیوین.»

جواب دادم: «احتمال پیروزی هر کدوم‌بردارد​ از اون‌ها روی لبه‌ی تیغ قرار داره.»‌زمان‌های​ می‌دانستم که منظورم را به خوبی می‌فهمد.

پرسید: «آیا می‌تونی اون بخشی از وجودت رو که تسلیم نفرت از کزس ایندرات شده، از‌نشانگر​ خودت جدا کنی؟ آیا می‌تونی این تعهد به وظیفه‌ت رو حفظ کنی؟ یا در نهایت ثابت‌نتایج​ می‌کنی که چیزی بیشتر از همین ارواح اتری که اینجا به هر چیزی چنگ می‌ندازن، نیستی؟»

با دقت به پاسخم فکر کردم. «من نمی‌تونم نتیجه‌ی درگیری پیش رو رو محاسبه کنم، پس از درگیر کردن خودم تو این ماجرا هیچ سودی نمی‌برم.‌دور​ همه‌چیز باید همون‌طور که مقدر شده پیش بره... اما تو این رو می‌دونی، چون داری این اطلاعات رو از من پنهان می‌کنی.» با درکی ناگهانی یکه‌درون​ خوردم. «یا شاید خودت هم هیچ دید یا درکی فراتر از این لحظه نداری. آیا تلاقی این قدرت‌ها واقعاً اون‌قدر بزرگه که تمام آینده بهش گره خورده؟»

سرنوشت پاسخی‌موجودات​ نداد. نیازی هم‌دیگر​ به پاسخ نبود.

یک رشته‌ی منفرد از سینه‌ام امتداد یافت تا به آن موجود‌موجودات​ متصل شود. دست ناملموسم را که در واقع تنها تجلی‌ای از‌روی​ آگاهی‌ام بود دراز کردم و با انگشت اشاره‌ام روی آن رشته نواختم.

نور در هر دو جهت‌مکث​ تپید و جرقه‌ای از درک‌شناور​ را در وجودم حس کردم.

«تو از همون اول از من استفاده کردی، اما همیشه این کار رو با پیوند دادنِ نیازهای خودت به هدفِ من انجام دادی. نابودی‌شناور​ این دنیا، احتمال رسیدن به یه نتیجه‌ی موفقیت‌آمیز رو برای من کمتر می‌کنه، حتی اگه تحقق خواسته‌های خودت رو تضمین کنه و اترِ محدودشده‌پردازش‌های​ رو آزاد کنه. اما تهدیدِ این نابودی، موفقیت آرتور تو اهدافش رو محتمل‌تر می‌کنه. دو طرف تو نقطه‌ی تعادل قرار گرفتن؛ یه تعادلِ تقریباً بی‌نقص.»

صدا پاسخ داد: «هیچ مسیر واحدی برای پیمایش در رودخانه‌ی زمان‌وظیفه‌ام​ وجود نداره؛ تنها مسیرهایی هستن که با انتخاب‌های فردی، آسون‌تر یا‌منظورم​ سخت‌تر میشن. انتخاب‌های تو در دستیابی به اهدافت نقش تعیین‌کننده‌ای خواهند داشت.»

و سپس، آن پیکر شروع به محو شدن کرد. برای مدتی همان‌جا در‌زمان‌های​ تاریکی ماندم؛ زمزمه‌ی رودخانه و کششِ جهانی وسیع‌تر، اجازه داد تا برای لحظه‌ای‌شناور​ فراموش کنم که به چه چیزی تبدیل شده‌ام و چه کاری باید انجام دهم.

ناولها | novelha.net