چپتر 161: چرا گریه میکنی؟
0«خب نیکو، حالا کجا بریم؟» این راتصادفاً پرسیدم و با خوشحالی کیسههای پلاستیکی پرهمان از لوازم مدرسه را کنارم تاب دادم.
سسیلیا در حالی که کتاب درسی رامیخورد مثل یک نوزاد در آغوش گرفته بود،متنفر جواب داد: «هنوز باید فرمهامون رو بگیریم، درسته؟»
نیکو جواب داد: «هنوز دو ساعت هم از وقتی که اندازههامونبودند رو گرفتن نگذشته. اون رو میذاریم برای آخرین کارمون.» نگاهی بهبالای دفترچه یادداشت کوچکش انداخت و گفت: «باید کولهپشتی و ماشینحساب بخریم.»
هر سه نفرمان با خیالی آسوده در پیادهروی شهر قدم میزدیم. خیابانها قدیمی و کجوکوله بودند و سنگفرشهایشان زیر وزن عابران پیاده لقطرز میزدند و جابهجا میشدند. ساختمانهای دلگیر بالای سرمان قد برافراشته بودند و در پسزمینهی آسمان خاکستری و تیره محو میشدند. رگبار اخیر، بویهستیم گند همیشگی منطقه را با عطر تازهی خاک پوشانده بود و گودالهای آب در چالهچولههای خیابانهای به حال خود رها شده، جمع شده بودند.
آرکاستد به هیچ وجه شهر دلپذیر یا جذابی نبود. با این حال، در این لحظه، همه چیزِ اطرافم حداقل قابل تحمل بود. ازمیرسیدند افراد بیخانمانی که پشت سطلهای زباله در کوچهپسکوچهها پنهان شده بودند گرفته تا سربازان اخمویی که هر رهگذری را که تصادفاً تنهاش بهطرد تنهشان میخورد به دستگیری تهدید میکردند؛ همان مناظر همیشگی که تا این حد ازشان متنفر بودم، حالا به طرز عجیبی جذاب به نظر میرسیدند.
نیکو آهی کشید و مرا از خیالاتم بیرون آورد: «شاید فرمهامونهمان مثل بقیه باشه، اما اگه با کولهپشتیهای کهنه بریم اونجا، کاملاً مشخصمرا میشه که یتیم هستیم. ترجیح میدم بقیه دانشآموزا ما رو طرد نکنن.»
کوتاه آمدم و گفتم: «باشه.»شهر و دنبال نیکو که ازکجوکوله خیابان عبور میکرد راه افتادم.
وقتی خرید تمام لوازم ضروری برای شروع زندگی جدیدمان به عنوان دانشآموز تمام شد، دیگر خورشید غروب کرده بود. هرچه بیشتر به سمت حومهی آرکاستد میرفتیم،نظر از تعداد سربازان گشتی و چراغهای خیابان کاسته میشد و همین موضوع باعث میشد بیشتر حواسمان را جمع کنیم. من و نیکو منطقه را آنقدر خوبکوتاه میشناختیم که بتوانیم از دست هر دزد یا آدمربای احتمالی فرار کنیم، اما همراه بودن سسیلیا با ما، مسیر برگشت به یتیمخانه را به مراتب پرتنشتر میکرد.
نیکو به امید پر کردناخمویی سکوت معذبکننده، به آرامی پرسید:میخورد «برای رفتن به مدرسه هیجانزدهای، سسیلیا؟»
ابروهایش در هم گره خورد و به فکر فرو رفت،میکردند اما در نهایت با لبخندی که این اواخر بیشتر روی لبهایشآهی مینشست، سر تکان داد و گفت: «مضطربم و میترسم، اما آره.»
درست وقتی میخواستم من هم چیزی بگویم، صدای خشخش ضعیفی توجهم را جلب کرد.وزن وانمود کردم که دارم داخل کیسه پلاستیکی لوازم مدرسه دنبال چیزی میگردم و دزدکیتیره نگاهی به پشتمان انداختم؛ سایهای را دیدم که به سرعت به پشت یک کوچه خزید.
نیکو بهبیخانمانی بازویم زد:سطلهای «—درسته، گری؟»
سرم راکوچهپسکوچهها به سرعت بهاخمویی جلو برگرداندم: «ها؟»
نیکو با سرزنش گفت: «پسر، تو هپروتمیخورد نرو. میدونم صدها بار از این منطقه ردبودم شدیم، اما هنوزم خطرناکه که اینطوری خیالپردازی کنی.»
پشت سرم راآسوده خاراندم و خندهیقدم کجوکولهای تحویلش دادم. «شرمنده.»
نیکو آهی کشید و گفت: «وکوچهپسکوچهها من تازه داشتم به سسیلیا میگفتم کهتنهشان اگه اتفاقی براش بیفته، ما هواشو داریم.»
سسیلیا که در سمت دیگر نیکورهگذری راه میرفت، ریز خندید، اما همانتهدید موقع صدای ضعیف دیگری به گوشم خورد.
لرزی به جانم افتاد. حس میکردم قلبم چنان به قفسهی سینهام میکوبد که انگارمتنفر میخواهد راهی برای فرار پیدا کند. ناگهان، به طرز عجیبی متوجهی نفس کشیدنم شدم.بقیه همان نفسهای کمعمق و بریدهبریدهای که بارها در فیلمها، وقتی شخصیت اصلی میترسید، شنیده بودم.
ترسیده بودم. نمیدانستم از چه چیزی،قدم اما بدنم به من میگفت کهسنگفرشهایشان فرار کنم... که از اینجا دور شوم.
از گوشهی چشمم دیدم که چیزی با سرعت در زیررهگذری نور سوسوزن چراغ خیابان برقی زد، و یک بار دیگر،ازشان به نظر رسید که دنیا در اطرافم کند شده است.
خودم را به پهلو پرتاب کردمرهگذری و هم نیکو و هم سسیلیاتهدید را به کف کثیف خیابان انداختم.
با شنیدن صدای تقهیتصادفاً بارگذاری پرتابهی دیگری از میانتهدید تاریکیها، فریاد زدم: «فرار کنید!»
نیکو با وجود اینکه جا خورده و گیج شده بود،کجوکوله اما توانست حواسش را جمع کند. او کیسههایش را رهاساختمانهای کرد و دوست سردرگممان را به سمت کوچهی مجاور کشید.
انگار شخص دیگری کنترل بدنم را در دست گرفته بود؛ به طور غریزی خم شدمدستگیری و کتاب درسی سسیلیا را برداشتم. کتاب ضخیم با جلد سختش را تا روی سینهام بالاخیالاتم آوردم و درست در همان لحظه، نیروی برخورد پرتابه باعث شد تلوتلوخوران به عقب رانده شوم.
نگاهی گذرا به پایین انداختم و شیء سرنگمانندی را دیدممیخورد که در کتاب درسی فرو رفته بود. مایع شفافی ازعجیبی انتهای فرو رفتهی آن بیرون میزد و روی زمین میچکید.
گلوله نبود.اخمویی از این بابتتنهاش کاملاً مطمئن بودم.
خاطرهی رفتنم به باغوحش با مدیر ویلبک درخیابانها ذهنم جرقه زد. این یکی از همان سوزنهایی بودمیزدند که برای بیهوش کردن حیوانات به سمتشان شلیک میکردند.
سوزن را از کتاب بیرونزباله کشیدم و به دنبال نیکورهگذری و سسیلیا وارد کوچهی باریک شدم.
صدای خشنی از پشتم دستور داد:رهگذری «بگیریدشون! برام مهم نیست با پسرا چیکارمیکردند میکنید، فقط دختره رو زنده نگه دارید.»
فریاد زدم: «به دویدن ادامه بدین!» در حالی که میدویدم،میکردند از زیر نردبانهای زنگزدهی اضطراری جاخالی میدادم و از روی سطلهایآهی زباله میپریدم، صدایم در میان دیوارهای سنگی و فرسوده طنینانداز شد.
طولی نکشید که به دوستانم رسیدم،قدم و این یعنی زمان زیادی هم نمیبردزیر تا خلافکارانِ پشت سرمان به ما برسند.
نیکو حالش خوب بود، اما به خاطر دویدن، رد خونی از خراشها و بریدگیهای روی پاها ومیکردند بازوهایش به پایین سرازیر شده بود. سطلهای زبالهی فلزی و جعبههای دور ریخته شده را زمین میانداختم وبقیه در تلاشی ناامیدانه برای کند کردن سرعت تعقیبکنندگان، هر چیز سفت و سختی را به سمتشان پرتاب میکردم.
نیکو که دیگر نفسشسربازان بالا نمیآمد، بریدهبریده گفت:تنهاش «اونا... دارن... بهمون میرسن.»
سسیلیا در حالی که تمام انرژی و تمرکزش راتهدید به کار گرفته بود تا پایش به چیزی گیر نکندنظر و زمین نخورد، نفسنفسزنان پرسید: «چرا اونا دنبال ما هستن؟»
سرم را تکان دادم؛ من هم بهمیزدیم جز چیزی که آن مرد گفته بود، چیزیعابران نمیدانستم. «نیکو، هنوز اون دستکش رو همرات داری؟»
«باید داشته باشم...پشت صبر کن، توکوچهپسکوچهها که جدی نمیخوای...»
حرفش را قطع کردم واخمویی با صدایی آکنده از بیصبری گفتم:دستگیری «راه دیگهای هم به ذهنت میرسه؟»
با اشارهی نیکو، به سمت چپ و داخلدستگیری یک کوچهی باریک پیچیدیم. صدای پای تعقیبکنندگان هر لحظهعجیبی که به ما نزدیکتر میشدند، بلندتر به گوش میرسید.
نیکو با بیمیلی جیبهای کاپشنش را گشت. وقتی آنقدیمی را پیدا کرد، دستش را دراز کرد تا دستکش رامیشدند به من بدهد، اما سسیلیا آن را از دستش قاپید.
نیکو با تعجب گفت: «سسیلیا؟»
سسیلیا در حالی که دستکشاخمویی سیاه و پرزدار را دستش میکرد،دستگیری با لکنت گفت: «مـ-من انجامش میدم.»
از شجاعت ناگهانی او حیرتزده شدم و نزدیک بود پایم بههمان تپهای از لباسهای دور ریخته شده گیر کند و زمین بخورم.کشید «خیلی خطرناکه. تازه تو هنوز نمیتونی انرژی کی رو کنترل کنی!»
سسیلیا با عصبانیت نفسش را بیرون داد و گفت:قدیمی «من و نیکو هر دو شنیدیم که اون مردهجابهجا چی داد زد. اونا اجازه ندارن منو بکشن، درسته؟»
برای کمک گرفتن نگاهی بهزباله نیکو انداختم، اما او همرهگذری نتوانست حرفی برای مخالفت پیدا کند.
زیر لب ناسزایی گفتم واخمویی مشتم را دور سرنگی کهمیخورد در دست داشتم، محکمتر کردم.
«باشه. نیکو، نقشهای داری؟»
چشمان دوستم دقیقاً مثل وقتهایی کهقدم فکر میکرد، ریز شد. به آرامیسنگفرشهایشان دستور داد: «از اونجا میپیچیم سمت راست.»
از روی شانهام به عقب نگاه کردمپنهان و دو تعقیبکنندهی سیاهپوش را دیدم کهمیخورد در فاصلهی کمتر از بیست فوتیمان بودند.
به سرعت به داخل کوچهپسکوچهی پهنی در پشتتنهاش یک رستوران قدیمی پیچیدیم. انتظار داشتم به دویدن ادامهمتنفر دهیم، اما نیکو آستینم را کشید و نگهم داشت.
نیکو در حالی که مرا به پشت چند سطل زبالهیمیکردند فلزی میکشید، هیسهیسکنان گفت: «سسیلیا، با شکم بیفت روی زمین، انگارآهی که پات به چیزی گیر کرده. گری، تو با من بیا.»
قلبم مثل طبل میکوبید؛پیادهروی آنقدر بلند که نگرانخیابانها بودم تعقیبکنندگانمان صدایش را بشنوند.
تنها چند ثانیه طول کشید تا دوپنهان مرد سیاهپوش سر پیچ ظاهر شوند ومیخورد با کشیدن پاهایشان روی زمین، متوقف شوند.
مرد سمت راستی درسربازان مچبندش صحبت کرد: «قربان،تنهاش دختر رو تو دیدمون داریم.»
تعقیبکنندهی سمت چپی پرسید: «دختره زمینتنهشان خورده و به نظر میرسه پسرامناظر ولش کردن و رفتن. اجازهی پیشروی میدین؟»
برخلاف خلافکارانی که چند ماه پیش سعی کرده بودند از من و نیکو خفتگیری کنند،عابران کاملاً مشخص بود که این دو نفر حرفهای هستند. آنها با احتیاط به سمت سسیلیا قدماخیر برداشتند، اما در کمال تعجب ما، دوست ترسو و ساکتمان شروع به گریه و زاری کرد.
«بچهها! تنهام نذارین!» سسیلیا در حالیکوچهپسکوچهها که روی زمین به عقب میخزید،تنهاش با گریه ناله کرد: «خواهش میکنم!»
مرد سمت راستی در حالی که سرش راتنهاش تکان میداد، پوزخند تمسخرآمیز و محوی زد. جلوازشان رفت و پایش را محکم روی پای سسیلیا گذاشت.
با شنیدن فریاد سسیلیا دندانهایم را روی هم ساییدم، اما برایهمان اولین بار، نیکو از من هم عصبانیتر به نظر میرسید. در چشمانشمرا چنان خشم وحشیانهای موج میزد که حتی مرا هم به وحشت انداخت.
در حالی که مردی که برای پیشروی اجازه خواسته بودکجوکوله چند قدم دورتر ایستاده بود، تعقیبکنندهی سمت راستی خم شد ودلگیر سسیلیا را از یقه پشتی کتش چنگ زد و بالا کشید.
او دستگاه ارتباطی رویسطلهای مچ دیگرش را بالاسربازان آورد و گفت: «گرفتیمش.»
سسیلیا از این فرصت نهایت استفادهرهگذری را کرد؛ تقلا کرد و دستتهدید دستکشدارش را محکم روی صورت تعقیبکننده کوبید.
جیغ گوشخراشی از گلوی سسیلیا خارج شد. مثل تمام دفعاتی که کنترلش را از دست میداد، موجی از انرژینظر کی از بدنش فوران کرد. اما این بار، بخشی از این کی افسارگسیخته در امتداد بازویش جریان یافت ویتیم به دستش رسید. جریان قدرتمندی از الکتریسیته از دستکش مشکیرنگ بیرون جهید و کوچه تاریک و کثیف را روشن کرد.
تعقیبکنندهای که سسیلیا را گرفته بود،قدم با تشنج شدیدی که به جانسنگفرشهایشان بدنش افتاد، حتی فرصت نکرد فریاد بکشد.
در حالی که سسیلیا خودش را ازپنهان چنگ او بیرون میکشید، گودال کوچکی ازمیخورد مایعات بین پاهای مرد روی زمین شکل گرفت.
نیکو بازویم را فشرد و بلافاصله وارد عملتنهاش شدیم. نیکو به سمت پاهای تعقیبکنندهی سالم شیرجهازشان رفت و من قفسه سینهاش را هدف گرفتم.
فکر میکردم آن درخشش ناگهانی نور به قدری حواسش را پرت کردهمناظر باشد که بتوانیم کار را سریع تمام کنیم، اما او خیلی زودترخیالاتم از حد انتظار به خودش مسلط شد و به حملهمان واکنش نشان داد.
با یک قدم به پهلو از تیررس نیکو خارجقدیمی شد، دوستم را با لگدی به عقب پرت کردجابهجا و همزمان دست راستش را به سمت پایین تاب داد.
با یک قدم به عقب از ضربهاش جاخالیسربازان دادم و بلافاصله فاصلهام را کم کردم تاتهدید به گلوی بیحفاظش ضربه بزنم و غافلگیرش کنم.
با اطمینان از اینکه ضربهام به هدف مینشیند جلوتنهشان رفتم، اما او ناگهان سرش را پایین انداخت و باطرز سرعتی وحشتناک، دست چپش را به سمت گردنم دراز کرد.
دست سرد مرد دور گلویم حلقهتنهشان شد و مرا از زمین بلند کرد؛ازشان نفسم بند آمد و به سرفه افتادم.
در حالی که مرا به صورتشقدم نزدیک میکرد، پوزخند زد: «پتانسیل خوبیسنگفرشهایشان داری بچه. حیف که باید همینجا بمیری.»
حالا که فاصلهمان کمتر از یک دست بود، توانستم برای اولین بار صورتش را ببینم.دستگیری بینی و دهانش با ماسکی پوشانده شده بود، اما اهمیتی نداشت. با آن چشم چپِمرا قهوهایِ جایِزخمدار و چشم راست سبزرنگش، میتوانستم او را از یک کیلومتری هم تشخیص دهم.
چشمانم داشت سیاهی میرفت و حس میکردمتصادفاً توان از بدنم خارج میشود، اما باهمان وجود این شرایط، به مردِ دوچشم پوزخندی زدم.
در حالی که به هر قدرت برتریمیخورد که میتوانست کمکم کند التماس میکردم، سوزنمتنفر سرنگ را در گردن مرد فرو کردم.
نفسش برید و گفت:پیادهروی «چی—» مرا رها کردخیابانها و روی زمین افتاد.
بدون اتلاف وقت، با عجله نیکویکوچهپسکوچهها بیهوش را بیدار کردم و بهتنهاش سسیلیا کمک کردم تا روی پاهایش بایستد.
سسیلیا در حالی که برای حفظ تعادلش به من تکیهمیخورد داده بود، زمزمه کرد: «تـ-تونستیم.» پاهایش میلرزید، نه از سرما،عجیبی بلکه از ترس، و رد اشک روی گونههایش نقش بسته بود.
نیکو در حالی که بازوی دیگر سسیلیامیخورد را روی شانهاش میانداخت تا کمکش کند،متنفر با صدایی ضعیف گفت: «کارتون عالی بود بچهها.»
سرم را تکان دادم: «آره، تونستیم.قدم حالا بیاین بریم. باید قبل ازسنگفرشهایشان اینکه بقیهشون سر برسن از اینجا بریم.»
«بهتره ما روپشت بکشید و تاکوچهپسکوچهها میتونید دور بشید، تولهسگها.»
سرم را برگرداندم و مردی بارهگذری چشمان قهوهای و سبز را دیدمتهدید که روی زمین به خود میپیچید.
به خاطر تاثیر آن مایع شفاف، زبانشمیخورد میگرفت و نامفهوم زمزمه کرد: «شماها هیچجامتنفر رو ندارید که برید. خودم ترتیبش رو دادم.»
نیکو در حالی که دستش را دورمیزدیم سسیلیا محکمتر میکرد تا تعادلش را حفظوزن کند، با اصرار گفت: «بیا بریم، گری.»
در مسیر برگشت به یتیمخانه، هیچکداممان حرفی نزدیم. خیابانها هم در سکوت فرو رفته بودند و تنها صدای آژیرهایی از دوردست به گوش میرسید. انگار نمیخواستیم اتفاقی که برایمان افتادهمرا بود را بپذیریم؛ اینکه بیهیچ دلیلی تا پای مرگ رفته بودیم. میخواستم به آینده نگاه کنم. در عوض، میخواستم به این فکر کنم که به زودی قرار است در شهریافتادم جدید به مدرسه برویم. باید وسایل جدیدی میخریدیم، اما این مهم نبود. به محض اینکه به یتیمخانه میرسیدیم و مدیر ویلبک ما را از آرکاستد بیرون میبرد، همه چیز درست میشد.
بعد از گذشت چند چهارراه، سسیلیا توانست روی پاهایتنهشان خودش راه برود؛ این پیشرفت بزرگی بود، چرا کهبودم قبلاً بعد از فوران انرژی کی، تا ساعتها بیهوش میافتاد.
سسیلیا سکوت را شکست و در حالی که با خجالت بقایای دستکش مشکی را به نیکوطرز پس میداد، زمزمه کرد: «ممنون بابت کمکت.» دستکش شوکآوری که دوستم ساخته بود، بر اثر فشار بیشکهنه از حد کی سسیلیا، به یک گلوله پشمی سوخته تبدیل شده بود. «ببخشید که دستکشت خراب شد.»
نیکو باقیماندهی دستکشش را در جیب کاپشن کهنهاش چپاند و بابودند پوزخندی به من نگاه کرد: «نگرانش نباش. حداقل به لطف توبالای تونستم ببینم چه قدرتی داره. گری که اصلاً به هیچ دردی نخورد.»
در حالی که برای نیکو زباندرازی میکردم، باسربازان غرور گفتم: «هر چقدر دلت میخواد مسخرهام کن؛تهدید ولی من بودم که امروز جونتون رو نجات دادم.»
برخلاف انتظارم، نیکو با لحن جدیایرهگذری جواب داد: «حق با توئه. منتهدید تو اون مبارزه هیچ کمکی نکردم.»
با احساس گناهی که درتنهاش سینهام چنگ میانداخت، به تتهپتهمیکردند افتادم: «هـ-هی، من فقط شوخی کردم.»
سسیلیا برای دلداری دادن به اوقدم گفت: «نیکو، به لطف دستکش توسنگفرشهایشان بود که تونستیم از دستشون فرار کنیم.»
من هم سریع تایید کردم و جلوتر از آنهااخمویی راه افتادم: «آره! تازه شرط میبندم وقتی بریم مدرسه،همان میتونی ساختن ابزارها و سلاحهای خیلی بهتری رو یاد بگیری!»
با حرفهای ما، چهرهی درهمرفتهی نیکو از هم باز شد. بقایای دستکش شوکآور راهمان بیرون آورد و با اشتیاقی تازه در چشمانش، آن را محکم در دست فشرد.بیرون «اول از همه باید یه سری وسایل جدید بگیریم. مدیر ویلبک قراره حسابی قاطی کنه!»
سسیلیا ریز خندید: «حتیتصادفاً ممکنه فردا صبح مجبورموندستگیری کنه برگردیم تا پیداش کنیم!»
در حالی که آن دو پشت سرم از خنده ریسه میرفتند، گذاشتم از لحظاتشانوزن لذت ببرند. شبهای تابستان معمولاً گرم بود، اما این بار حسی متفاوت داشت. هواتیره خشک بود و بوی دودی به مشام میرسید که لحظه به لحظه غلیظتر میشد... چرا؟
از نبش خیابان پیچیدم وزباله وارد خیابان یتیمخانهمان شدم، ورهگذری جواب سوالم را پیدا کردم.
نیکو و سسیلیا از پشت سر به من نزدیکتر شدند،میخورد اما صدای قدمهایشان در سرم میپیچید و صدایشان در میانعجیبی تپش کرکنندهی خون در گوشهایم، گنگ و نامفهوم شده بود.
ناگهان حرفهای آن مردِ چشمدورنگتنهاش در سرم طنینانداز شد: «شماهامیکردند هیچجا رو ندارید که برید.»
با قفل شدن نگاهم روی منظرهی یتیمخانهای که در میانکجوکوله شعلههای آتش میسوخت و خاکستر میشد، سر جایم خشکم زد.ساختمانهای ماشینهای پلیس، ماشینهای آتشنشانی و آمبولانسها جلوی خانهمان تجمع کرده بودند.
و بعد او را دیدم.
داشتند او را روی برانکارد میبردند. یکی از امدادگرانتنهشان تازه پارچهای رویش کشیده و صورتش را پوشانده بود،بودم اما من او را دیدم. من مدیر ویلبک را دیدم.
نیکو و سسیلیا را پشت سر گذاشتم و بهتهدید سمتش دویدم. از میان ماموران پلیسی که محوطه راجذاب محاصره کرده بودند جاخالی دادم و امدادگران را کنار زدم.
آدمهای اطرافم فریاد میزدند، اما نمیفهمیدمقدم چه میگویند. تنها چیزی که میشنیدم،سنگفرشهایشان صدای کوبش خون در پردهی گوشم بود.
پارچهای که رویپشت مدیر ویلبک کشیده شدهپنهان بود را کنار زدم.
خون... خیلیکوچهپسکوچهها زیاد بود.سربازان چشمانش بسته بود.
چرا بسته بود؟
تکانش دادم. باید بیدار میشد.
من، نیکو و سسیلیا مورد حملهی آدمهایپنهان بد قرار گرفتیم، اما تونستیم فرار کنیم.میخورد قرار بود الان همه چیز درست بشه.
او را خیلی محکم تکاناخمویی دادم. دستش بیجان از لبهی برانکارددستگیری پایین افتاد. چشمانش هنوز بسته بود.
حرفهای آن مرد یک بار دیگر، همچونمیخورد میلهای آهنی و گداخته در جمجمهام طنیناندازمتنفر شد: «شماها هیچجا رو ندارید که برید.»
آرتور لیوین
«آرتور!»
چشمانم ناگهان از هم بازاخمویی شد، در حالی که اشکمیخورد همچنان روی صورتم جاری بود.
همه چیز هنوز تار بود، اما متوجه شدم که حالا درهمان اتاقم در قلعه شناور هستم. نفسهایم همچنان کوتاه و نامنظم بودکشید و دست چپم چیزی نرم و گرم را محکم در مشت میفشرد.
همان صدای آشناآسوده و آرامشبخش دوبارهقدم صدایم زد: «آرتور.»
سرم را چرخاندم و بازباله پلک زدن، اشکهایی که هنوز درتصادفاً چشمانم حلقه میزد را کنار زدم.
در کنارم، تسیا نشسته بود و دستم راتنهاش در دست داشت. چشمانش سرخ شده بود وازشان اشک در چشمان او نیز حلقه زده بود.
با صدایی خشکرهگذری و گرفته گفتم:تنهشان «تسیا؟ چرا گریه میکنی؟»
در حالی که اشک روی گونهاش میغلتید،میزدیم خندهاش را فروخورد و با لبخند گفت: «خنگول.عابران منم میتونم همین سوال رو از تو بپرسم.»