چپتر 55: چپتر 55: شروع مسابقه
0با فکر کردن به اینکه با آن بچه پررو، لوکاس، در یک کلاس افتادهام، آن هم از بیناین اینهمه کلاس در یک کلاس مبارزه تیمی، بدنم از خشمِ سرکوبشده به لرزه افتاد. طنز تلخِ همکلاسی شدن بااندامی آن خائن، آن هم در کلاسی که تمرکزش روی یادگیری انسجام تیمی در نبردها بود، تقریباً داشت خندهام میانداخت.
نگاهمان به هم گره خورد، اماکاری او با بیتفاوتی به من نگاهسعی کرد، انگار که حشرهای روی زمین باشم.
ناگهان صدای بلندی در میدان طنینانداز شد: «خوبه! همه اینجان!» درحالیکه همه دانشآموزان سرشانهیولای را میچرخاندند تا منبع صدا را پیدا کنند، من مستقیم به بالا نگاه کردم وبال یک هیولای مانای عظیمالجثه شبیه به شاهین را دیدم که بر فراز میدان پرواز میکرد.
طول این هیولا حداقل ۴ متر بود و فاصله بین دو بال بازش به بیش از ۸سرم متر میرسید. هیولا درحالیکه چنگالهای تیزش را زیر شکمش جمع کرده بود، آرامآرام پایین آمد و زنی باسمت اندامی ورزیده را نمایان کرد که شمشیر غولپیکری به پشتش بسته بود و روی پشت شاهین ایستاده بود.
«خوش اومدید! اسم من پروفسور گلوریه، وکردم من قراره به همه شما بچهپروها آموزش بدم!پرواز این شاهین شعله هم تورچ، پیوند ارزشمند منه.»
اولین کاری که کردم این بود که سطح هسته مانای پروفسورمان را بسنجم، اما به محض اینکه سعی کردم سطحش را بررسی کنم، پروفسور گلوری نگاهش راخیره به سمتم چرخاند و درد تیز و ناگهانیای در سرم احساس کردم. او با لبخندی مطمئن به سمتم خیره شد. از روی شاهین شعلهاش پایین پرید وعنصری در میان گروه دانشآموزان کلاسش قدم زد. درحالیکه دانشآموزان را هنگام عبور بررسی میکرد، به بعضی از آنها نگاه دقیقتری انداخت و در نهایت به سمت من آمد.
برای جادوگرها، بهخصوص سطحبالاترها، غیرعادی نبود که برای پنهان کردن سطح هستهشان موانع دفاعی ایجاد کنند. همچنین پنهان کردن عنصری که استفاده میکردندطول خیلی سختتر بود، چون ذرات مانای عنصرشان بهطور طبیعی آنها را احاطه میکرد. بیشترشان نیازی به پنهان کردن ویژگی عنصری خود نمیدیدند، بنابراین حتیغولپیکری اگر هم نمیتوانستند این کار را بکنند، مسئله مهمی نبود. اما نیازی به گفتن نیست که دیدن قدرت دفاعی پروفسور گلوری واقعاً غافلگیرکننده بود.
نمیتوانستم بفهمم سطح هستهاش یا حتی ویژگی عنصریاش چیست. با اینکه من قلقِ پنهان کردن سطح هستهام را یاد گرفتهمطمئن بودم، اما برای پنهان کردن کامل ویژگیهای عنصریام باید از مهر و مومها استفاده میکردم. مطمئن نبودم که او هم مثلنبود من از مهر و موم استفاده میکند یا نه، اما یک چیز قطعی بود: او میدانست که من داشتم بررسیاش میکردم.
او بعد از بررسی لوکاس اعلام کرد: «باید بگم که شماها سطح توقع روفراز برای بقیه کلاسها خیلی بالا بردید.» بررسی اعضای کمیته انضباطی و شورای دانشآموزی برایشتیزش کمی بیشتر طول کشید و هر از گاهی سرش را به نشانه تایید تکان میداد.
پروفسور گلوری با پوزخندی شیطنتآمیز، انگار که برای سرپروفسورمان به سر گذاشتنم بیتابی میکرد، گفت: «خب خب، ببینیدسمتم کی اینجاست، همکار جدیدم، آرتور لیوین. از دیدنت خوشحالم.»
دانشآموزان با گیجیدرحالیکه شروع به پچپچ کردنمنبع در میان خود کردند.
یکی از پسرهای سالبالایی دستشمحض را بالا برد و پرسید:گلوری «پروفسور گلوری، منظورتون از همکار چیه؟»
«آه! احتمالاً بیشترتون امروز صبح تو مراسم افتتاحیه دیدینش، اما این پسر، افسر سالاولیِ کمیتهپرواز انضباطیه. به جرئت میتونم بگم یه نابغه واقعیه. اون همچنین پروفسورِ تازهمنصوبشده برای کلاس دستکاریشکمش عملی ماناست؛ همون کلاسی که همهتون تو سالهای پایینتر گذروندینش.» و بعد محکم به پشتم کوبید.
«چی؟!!»
«پروفسور، شوخیتون گرفته!»
«اگه اون بچهپروفسورمان یه پروفسوره، پسسعی منم پادشاه این قارهام!»
«این آکادمی به چیکنند تبدیل شده که یه سالاولیمانای رو بهعنوان پروفسور قبول میکنه؟»
«آخه چطور ممکنه؟ این روزا حتیکاری بهترین سالبالاییها هم برای پروفسور شدنسعی انتخاب نمیشن، اونوقت این سالاولی انتخاب شده؟»
صداهای مختلف اعتراض باعث شد آهی بکشم. بالاخره که میفهمیدند، اما بابالا توجه به اینکه سالبالاییها اطلاعات زیادی درباره کلاسهای مقاطع پایینتر دریافت نمیکردند،این قرار بود کمی بیشتر طول بکشد تا این خبر به گوششان برسد.
«گرررر~» موهای بدن سیلوی سیخ شد وسطحش با لحنی هشداردهنده به سمت گروه دانشآموزان غرید.تیز 'بابا از همه شما روی هم رفته قویتره!'
تا الان دیگر همه سیلوی را دیده بودند، چه در حال عبور از آکادمیفراز و چه در مراسم افتتاحیه امروز صبح؛ برای همین هیچکس اهمیت چندانی به این هیولایزیر مانای کوچولوی روی سرم نمیداد که میتوانست آنقدر بزرگ شود که همهشان را درسته ببلعد.
«خب، خب! قبل از اینکه یکراست بریم سراغ شکایت کردن، باید به تصمیم مدیربررسی اعتماد بیشتری داشته باشیم. اون با شکست دادن پروفسوری که قبلاً این کلاس روشعلهاش درس میداد، تا حدودی صلاحیت خودش رو ثابت کرده!» او چشمکی به من زد.
«اما پروفسور گلوری! پروفسورهای سالپایینیها که همچین آش دهنسوزی هم نیستن! شرط میبندم بعضی ازمانای دانشآموزهای سالبالاییِ اینجا میتونن بیشترشون رو شکست بدن!» دور دیگری از اعتراضات شروع شد کهبازش باعث شد خوابم بگیرد. احتمالاً اثرات سنگینیِ ناهار بود که داشت خودش را نشان میداد.
«هاها! راستش رو بخوای پسر، خودم هم بدجوری دلم میخواد امتحان کنم ببینم واقعاً چقدر قوی هستی!سرم متأسفانه مدیر گوداسکای صراحتاً بهمون گفته که این کار رو نکنیم. پس! این دانشآموزهایی که اینجان، بهنهایت جای من تو رو امتحان میکنن!» او درحالیکه از روی هیجان پوزخند میزد، دستهایش را به کمرش زد.
در این لحظه، متوجه آتش خشم ناگهانیای شدم که در چشمانشبیه بعضی از دانشآموزان پسر هنگام نگاه کردن به من شعلهور شده بود.بال تقریباً میتوانستم کلماتی را که در ذهنشان میگذشت، حکشده روی صورتشان ببینم.
'من این عوضی رو میکشم.'
'این بچهاینجان پررو فکردانشآموزان کرده کیه؟'
'قتل، قتل، قتل، قتل...'
'حسودیم میشه. آخهپیدا چرا قیافهاش همبالا خوبه؟ اون باید بمیره.'
از طرف دیگر، دانشآموزان دختر نگاهی در چشمانشان داشتند که مرا حتی بیشتر میترساند. خیره شدنشانگلوری مرا یاد کفتارهایی میانداخت که به گوشت تازه نگاه میکردند، طوری که انگار برای این «جنسکلاسش ناب» که ناگهان برایشان به آن تبدیل شده بودم، آب از لب و لوچهشان آویزان شده بود.
با نگاهی گذرا به تس، متوجه شدم که چهرهای غافلگیرشده دارد و لبهایشکردم با کمی غرور به بالا متمایل شده است، اما وقتی متوجه شد کهحداقل دارم به او نگاه میکنم، سریع نگاهش را دزدید و گوشهایش کمی سرخ شد.
هوف، میدونی... اصلاًپروفسورمان عجیب نیست اگهسعی باهام حرف بزنی.
از طرف دیگر، کلایو با تحقیر اخم کرده بود، درحالیکه لوکاسشبیه با ابروهای بالا رفته و علاقهای تازهبیدارشده به من نگاه میکرد؛فاصله انگار که از یک حشره به یک پستاندار ارتقا پیدا کرده باشم.
سعی کردم خودم را از این مخمصه بیرون بکشم: «مدیر گوداسکای بهم گفت تابررسی زمانی که با مدرسه سازگار بشم، تو کلاسهای مقاطع بالاترم سخت نگیرم. هرچی باشهشعلهاش امروز روز اولمه.» مبارزه با این نوجوانهای هورمونی قرار نبود پایان خوشی داشته باشد.
او فریاد زد: «اوه، بیخیال! اینطوری که اصلاً کیف نمیده، مگه نه؟ برای اینکه احترام لازمعظیمالجثه رو به دست بیاری، باید تا حدودی مهارتت رو نشون بدی، میدونی که؟ این فقط برای اینهچنگالهای که بهمون ثابت کنی واقعاً توانایی حضور تو این کلاس مقطع بالا رو داری. مگه نه بچهها؟»
«آره!»
اینجا پادگان نظامی بود یا همچین چیزی؟کردم چرا همیشه در هر موقعیتی که پیشفراز میآمد، دلیلی برای اثبات خودم وجود داشت؟
با تسلیم شدن گفتم: «هوف... چه نقشهای تو سرتونه، پروفسور گلوری؟»محض این ماجرا قرار نبود تمام شود و من هم نمیخواستم نفسم راسرم برای بحث کردن با آدمهایی که نمیخواستند منطق را بشنوند، هدر بدهم.
او با صدایدرحالیکه بلندی گفت: «نترس! منمنبع زنی عادل و منصفم!»
عادل و منصف، ارواح عمهاش.
احساس کردم انگار ذهنم را خوانده است، چون بازوی خوشفرمش را دورشاهین گردنم انداخت و فشار داد. برخلاف سینه آنجلا از گروه شاخهای دوقلو،بازش سینه او عضلانی و سفت بود و تفاوت چندانی با یک مرد نداشت.
«ما این ترم رو با یه بازی کوچیک شروع میکنیم! مگه من چقدر میتونم خوبکنم باشم؟» از حالت چهرهاش مشخص بود که خودش بیشتر از همه برای این موضوع هیجانزدهمیان است. او ادامه داد: «خب! چه جور بازیای باید بکنیم... یه نبرد تیمی آزمایشی؟ جنگ؟»
کورتیس دستش را بالا برد و درحالیکه کلر در کنارش با تکان دادن سر موافقتمانای میکرد، گفت: «نظرتون چیه هر سه تا افسر کمیته انضباطی تو یه تیم باشن، پروفسور؟بازش حس میکنم این میتونه راه خوبی باشه تا ما هم روی کار تیمی تمرین کنیم.»
«همم، ایده بدیپروفسورمان نیست!» او درحالیکه چانهاشسطحش را میخاراند جواب داد.
پسر نوجوان قدبلند و مو مشکیای اعتراض کرد: «اما پروفسور،عظیمالجثه کورتیس و کلر جفتشون از دانشآموزهای برتر این آکادمیان! عادلانهحداقل نیست که هر دوشون با اون توی یه تیم باشن.»
«درسته... آها! فهمیدم! برای تیم کمیته انضباطی، آرتور نقش پادشاه رو بازی میکنه؛ یعنی اگه از دورنگاهش مبارزه خارج بشه، تیمشون بلافاصله میبازه. فکر کنم اینطوری عادلانه باشه. حالا، تیم مقابل چطور؟» انگار کههنگام داشت با خودش حرف میزد، شروع کرد به زمزمه کردن اسم کاندیداهای احتمالی، که ناگهان دستی بالا رفت.
کلایو پیشنهاد داد: «پروفسور،دانشآموزان نظرتون چیه من وصدا رئیس شورای دانشآموزی حریفشون بشیم؟»
«چی؟» تسیا با تعجب سرش را به سمتبررسی کلایو چرخاند. اما قبل از اینکه فرصت اعتراضناگهانیای پیدا کند، پروفسور گلوری دستانش را به هم کوبید.
«اوه! حالا داره جالب میشه! ولی اینطوری بیانصافیههیولای که فقط شما دو نفر جلوی اون سهمیکرد نفر قرار بگیرین.» او نگاهی به جمع دانشآموزان انداخت.
کلایو با جدیت گفت: «اگه قانون باختسطح فوری در مورد آرتور لیوین اجرا بشه،بررسی فکر کنم من و رئیس کافی باشیم.»
لوکاس وایکز درحالیکه به عصایش تکیهمیچرخاندند داده بود، با آرامش گفت: «منم داوطلبکردم میشم که توی تیم شورای دانشآموزی باشم.»
«همم، آقای وایکز، اون یکی سال اولی نابغهمون... بسیار خب! اینطورینگاهش فرصت خوبی پیش میاد تا تواناییهای شما رو هم در عملشعلهاش ببینیم!» میفهمیدم که تهدلش کمی تردید دارد. شاید شایعاتی دربارهاش شنیده بود.
بعضی از دانشآموزها از اینکه فرصت کتک زدن من و همتیمیشبیه شدن با رئیس شورای دانشآموزی را از دست داده بودند، با ناامیدیبال غرولند کردند، اما مشخص بود که همه برای دیدن این مسابقه هیجانزدهاند.
«مسابقه ۳۰ دقیقه محدودیت زمانی داره و بعدش یه بحث و بررسی کوتاهسطحش دربارهاش خواهیم داشت. لطفاً تجهیزاتتون رو بپوشین!» با این حرف، تودهای از وسایلیمطمئن که شبیه تجهیزات تمرینی بود، از حلقه ابعادی پروفسور گلوری روی زمین افتاد.
چهرهاش جدی شد و شروع به توضیح داد: «اینها تجهیزات ویژهای هستن که توسط صنعتگرها طراحی شدن تا میزان آسیب واردشده رو اندازه بگیرن. اگه آسیبی که به این تجهیزات وارد میشه از حد نصابی که براشون تعیین شده بالاتر بره، فعال میشن و صدای جیغمانند بلندی تولید میکنن. اگه کسیایستاده بخواد این هشدار رو نادیده بگیره و به مبارزه یا اجرای طلسم ادامه بده، بلافاصله از کلاس من اخراج میشه و ممکنه عواقب دیگهای هم برای موندنش توی این آکادمی به همراه داشته باشه. این قانون برای تمام کلاسهای مبارزه ردهبالای این آکادمی صدق میکنه، پس خوب توی مغزتون فرو کنین. همهتونسمت توی سطحی هستین که محافظت از خودتون با مانا نباید براتون مشکلی باشه. دوباره تکرار میکنم، این تجهیزات از شما محافظت نمیکنن، پس بهعنوان یه وسیله دفاعی بهشون تکیه نکنین.» او این حرفها را خطاب به بقیه کلاس هم اعلام کرد. پروفسور گلوری گلویش را صاف کرد و فریاد زد: «مفهوم بود؟!»
«بله!»
«خوبه! حالا شما شش نفر تجهیزاتتون روکردم بپوشین.» او دوباره سوار پیوندش شد وفراز بقیه دانشآموزها به سمت سکوی تماشاچیها رفتند.
کورتیس به سمتم آمد و قبل از اینکه تجهیزاتش را بردارد، دستی به پشتمبررسی زد. «خب، انگار قراره یه جلسه تمرین زودهنگام داشته باشیم! بیا تمام تلاشمون رو بکنیم،پرید آرتور. هنوز یادمه که اون موقعها یه شمشیر میخواستی. حالا وقتشه ببینیم چقدر مهارت داری!»
کلر درحالیکه تجهیزاتش را برمیداشت، پوزخند شیطانیای زد و گفت:کنند «نمیتونیم اسم کمیته انضباطی رو زیر سؤال ببریم، مگه نه؟ تمرینهایپرواز هر کسی رو که در حد استانداردها نباشه، حسابی سخت میکنم!»
کلایو و لوکاس بیتفاوت از کنارم گذشتند و من هم به دنبالشانسمتم رفتم تا تجهیزاتم را بردارم. این تجهیزات از یک ژاکت تنگ و یکسریگروه بند تشکیل شده بود که باید آنها را دور دست و پاهایم میبستم.
داشتم با بستن بندهای دستم کلنجار میرفتمکردم که تسیا بیسروصدا جلو آمد و کمکمفراز کرد تا بندها را دور دست راستم ببندم.
درحالیکه گذاشته بودم کارش رااولین بکند، پوزخندی زدم: «ایرادی نداره پرنسسمحض تسیا اینطوری به من کمک کنه؟»
نگاه غضبناکی به من انداخت و بندها را محکم کشید، طوری که دستمکردم به سمتش کشیده شد. «تمومش کن آقای نابغه. بههرحال اونا اونطرفن. هوف... دیگهحداقل نمیتونم تحمل کنم و جوری رفتار کنم که انگار نمیشناسمت.» نگاهش نرمتر شد.
شانهای بالا انداختم و گفتم:محض «میدونی که، اونا بالاخره میفهمن.گلوری چرا اینقدر اصرار داری پنهانش کنی؟»
«یعنی... برات مهم نیست؟ مادربزرگ سینتیا بهم گفتههیولای بود که میخوای زیاد جلبتوجه نکنی، برای همینمیکرد فکر کردم...» چهرهاش دستپاچه شد و به لکنت افتاد.
«پوف... خب، تا الان که تو این کارهسته خیلی موفق نبودم، مگه نه؟» نتوانستم جلوی خندهام رانگاهش بگیرم و این کار تسیا را بیشتر گیج کرد.
«مشکلی نیست. فقط چندتا چیز هست که واقعاً میخوام پنهانشون کنم.مستقیم تا وقتی اونا مخفی بمونن، بقیه چیزها زیاد مهم نیست. مثلاً، متوجهطول چیز خاصی نشدی؟» سینهام را جلو دادم تا بتواند دقیقتر نگاهم کند.
«نمیفهمم منظورت... آه! نمیتونم... ممففف!»
صدایش داشت خیلی بلند میشد، برای همین مجبور شدم دستم را روی دهانش بگذارم. صورتم را نزدیکش بردم و زمزمه کردم: «آره، همون. و البته هویت واقعی سیلوی. فعلاًزیر دارم بیشتر تواناییهام رو مخفی نگه میدارم، پس تو هم باید حواست باشه. شاید مخفی نگه داشتن این موضوع که من به پادشاهیتون اومده بودم ایده خوبی باشه، ولیپیوند مجبور نیستی من رو نادیده بگیری، تس.» دستم را از روی دهانش برداشتم و دستی به سرش کشیدم که باعث شد سرخ شود و مرا به عقب هل بدهد.
تسیا درحالیکه سرش رامنه پایین انداخته بود، زیرهسته لب منمن کرد: «خ-خیلی ن-نزدیکی.»
صدای پروفسور گلوری از بالا هر دوی ما راپیدا غافلگیر کرد: «شما دوتا، لاس زدنتون اونجا تموم شد؟»شاهین من هم بهسرعت تنظیم کردن بندها را تمام کردم.
«آه! آرتور. پیشنهاد میکنم اگه پیوندت نمیتونه مثل پیوندکنم کورتیس توی مبارزه کمکت کنه، اون رو توی یهاحساس جای امنتر بذاری.» و به سکوی تماشاچیها اشاره کرد.
سیلوی بهصدا نشانه اعتراضکنند صدا کرد: «کیو!»
درحالیکه سر کوچکش را نوازشاولین میکردم، گفتم: «فکر کنم بهتر باشهمحض توی این یکی شرکت نکنی، سیلو.»
«آوو... باشه.» از روی سرمسرشان پایین پرید و با عجلهکنند از زمین مبارزه خارج شد.
تسیا تازه پوشیدن تجهیزاتش را تمام کردهسطحش بود که به سمتش رفتم. «بیا جفتمون تمامتیز تلاشمون رو بکنیم. میخوام ببینم چقدر پیشرفت کردی.»
او لبخند مطمئنی زد و جواب داد: «پسهیولای بهتره حسابی مراقب باشی.» و بعد به سمت دیگرطول زمین، جایی که کلایو و لوکاس ایستاده بودند، دوید.
من هم به سمت کورتیس و کلرسطح رفتم. کلر داشت حرکات کششی انجام میداد وکنم کورتیس سوار شیر جهان خود، گراودر، شده بود.
کلر درحالیکه پایش را به عقب میکشید و به شمشیرِ از غلاف درآمدهاش تکیه داده بود، گفت:شبیه «حتی با وجود گراودر، ما بازم توی موضع ضعفیم، چون اونا دوتا افسونگر دارن و کلایو همتیزش یه تقویتکننده دوربرده. اینکه اگه تجهیزات تو فعال بشه ما بلافاصله میبازیم، گزینههامون رو بهشدت محدود میکنه.»
کورتیس درحالیکه گراودر را نوازش میکرد، جواب داد: «حق با توئه. من و کلردرد چیزی از سبک مبارزه تو نمیدونیم، برای همین خودمون رو با سرعت تو هماهنگهنگام میکنیم. اولویتمون محافظت از توئه، تا وقتی که بتونیم بهشون نزدیک بشیم و ضربه بزنیم.»
نگاهم را چرخاندم تا تسیا، کلایو و لوکاس را پیدا کنمشبیه و آنها را در فاصله چند دهمتری دیدم. انگار تا وقتیفاصله که بهشون نزدیک میشدیم، قرار بود سیبل تمرینیشون باشیم. جالب میشد.
خونم به جوش آمده بود و نمیتوانستم جلوی پوزخندم را بگیرم.محض زدن چند ضربه حسابی به لوکاس در طول مسابقه واقعاً میچسبید، هرچندسرم مطمئن بودم لوکاس و کلایو هم دقیقاً به همین موضوع فکر میکردند.
شمشیر سرود دان را بیرون کشیدم ومنبع حواسم بود که غلافش را درنیاورم. کورتیسهیولای و کلر هم سلاحهایشان را آماده کردند.
کلر درحالیکه به تیغه شمشیرم خیره شده بود، سوتی کشید و گفت:سمتم «شمشیر زیبایی داری، آرتور.» سپس هاله جنگی قدرتمندی از خودش ساطع کردمیان و مانای عناصر باد و آتش را به درون بدنش جریان داد.
باید اعتراف میکردم که کورتیس همبالا با آن شمشیرهای دولبهاش، درحالیکه سوارشاهین بر پیوندش بود، واقعاً ابهت خاصی داشت.
من هم رو به جلو چرخیدم و مانای باد و خاک راسعی به درون بدن و شمشیرم تزریق کردم. موها و لباسهایم در هوااحساس به اهتزاز درآمدند و زمین زیر پایم به فرمان من به تپش افتاد.
صدای قدرتمند پروفسور گلوری درسرشان میدان مبارزه طنینانداز شد وکنند فرمان شروع را صادر کرد:
«مسابقه رو شروع کنین!»