چپتر 521: چپتر ۵۲۱: آرامش در درون خود
0نور خاکستریدورتر بُعد جیبی، درهدف تاریکی بلعیده شد.
مانا از میان سیاهی تراوش میکردحسی و حواس رلمهارت را مثل مه میپوشاند؛برخورد تمام نشانههای کزس یا آگرونا ناپدید شد.
باد در گوشهایم زوزه کشید. اتر - که متعلق به خودم نبود - سنگین روی دست و پاهایم نشست وآگاهیام تمام حسهای فیزیکیام را از بین برد. برای یک لحظه، به آن برهوت خالی و بیشکل از اولین سقوطم در رلیکتومزبیحسی برگشتم، انگار که اصلاً بدنی نداشتم. از میان تمام حواسم، تنها بو و طعم تلخ و زننده فساد باقی مانده بود.
چیزی به سینهام کوبیده شد و به عقب پرتاب شدم. این اتفاق آنقدر محکم وپرتاب سریع رخ داد که پیش از آنکه حس درد از بدنم به مغزم برسد، درشکستن حال در هم شکستن دیوارهای دوردست بودم. روی پسزمینه تاریکی، ستارههایی در میدان دیدم منفجر شدند.
با کندی و سستی، گاد استپ را فعال کردم. شبکه بافتهای متصلکننده درون بُعد جیبی در نگاهم روشن شد، و از یک نقطه بهمرگی عقب تلوتلو خوردم تا از نقطهای دیگر چرخان بیرون بیایم. شمشیرهای اتری به شکل دایرهای دورم متراکم شدند و به هر طرف تاب میخوردند.وزن تیغهها مثل شاخکهای حسی، آگاهیام را کمی دورتر گسترش دادند و حس کردم که به هدف برخورد کردند. بوی آهنی خون در هوا پیچید.
باد شدیدی که هنوز گوشم را کر میکرد، تیزتر شد و من روی یک زانو افتادم. حتی با وجود بیحسی بدنم از فشار اتر، هجوم مرگی را کهبیحسی درست از بالای سرم گذشت حس کردم؛ کشش نامحسوس موهایم را وقتی چند تار مو از سرم بریده شد، احساس کردم. شمشیرهای خودم مثل یک گردباد دورم میچرخیدند. ازجلو طریق دستها و کف پاهایم که روی زمین فشرده شده بودند، لرزش نزدیک شدن وزن عظیمی را حس کردم. به جلو خم شدم و دوباره وارد مسیرهای اتری شدم.
نقاط به هم پیوستهای که گاد استپ نشان میداد، برای دیدن و دنبال کردن آسان بودند، اما ارتباطشان با فضای فیزیکی دروندورتر بُعد جیبی تقریباً بیمعنی بود. با این حال، میتوانستم لبههای دوردست حباب بزرگی که ما را در بر گرفته بود تشخیص دهم،مرگی و با اینکه نسبیت فضا به معنای سنتیاش در بُعد جیبی تقریباً وجود نداشت، این موضوع درک کوچکی از مکانمان به من میداد.
دوباره و دوباره با گاد استپ جابهجا شدم،باقی هر بار به یک مکان مشخص درون بُعدشدم جیبی، تا برای خودم لحظهای فرصت فکر کردن بخرم.
آگرونا و کزس هر دو محاسبات این مبارزه را انجام داده بودند؛ فقط زمان بیشتری طول کشیده بود تا به همان جوابی برسند کهمرگی من از هفتهها پیش میدانستم. من حالا برای هر دوی آنها بیش از حد خطرناک بودم. همانطور که سریس مدتها پیش برنامهریزی کرده بود،وزن این دو پادشاه خداگونه یکدیگر را تهدید بزرگتری دیده بودند و خودشان را به مرز نهایی رسانده بودند تا این مبارزه را سریع تمام کنند.
اما محاسبات تغییر کرده بود. کزس و آگرونا هر دو میدانستند که اگر به مبارزه با یکدیگر ادامه دهند، در نهایت منگوشم فرد پیروز را خواهم کشت. مجبور بودم. هیچ انتخاب دیگری نبود. اگر آگرونا یا کزس زنده میماندند، نمیتوانستم مردم دیکاتن، آلاکریا وگردباد افیوتوس را نجات دهم. بنابراین، آنها اول مرا نابود میکردند. هر کدامشان فکر میکردند وقتی من بمیرم، میتوانند دیگری را شکست دهند.
واضح بود که فقطدیگر یکی از ما سهشمشیرهای نفر میتوانست حق داشته باشد.
گاد استپ مرا دقیقاً به نقطه مرکزی کُرهی بُعد جیبی آورد. در میان جادوی مانعشونده، هم تاریکی و هم مانا و اتر خفهکننده، تارآنکه و پودی از جادو وجود داشت. همانطور که در اطراف فضا جابهجا میشدم، جهتگیری طلسمها را هم حس میکردم و به دنبال نقطه مبدأ آنهادرون میگشتم. کزس، به طور خاص، در پنهان کردن کامل خودش مهارت نداشت، و دستکاریهای اتری او نشانههای واضحی در این فضای مهآلود به جا میگذاشت.
با به کارگیری اتر همچون یک چاقوی جراحی، سعی کردم با دقت رشتههای طلسمها را ببرم و آنها را خنثی کنم. واکنش آگرونا فوری و به همان اندازه ظریف بود؛ او با تخصیص مجدد مانایبریده خفهکننده مقابله کرد، و طلسمش مثل موجی که از روی صخرهها میگذرد، از روی تلاشهای من لغزید و رد شد. دوباره جابهجا شدم، و طلسم او در واکنش به من تغییر کرد، اما تاریکی باحباب این تلاش به وضوح پیچ و تاب خورد، و برای یک لحظه اژدهایی سفید-نقرهای را دیدم که به سمتم هجوم میآورد، و حس کردم بادی که احاطهام کرده بود لبههای برندهای به خود گرفته است.
با گاد استپ دور شدم، اما رجیس جا ماند. از طریق پیوندمان، حس کردم کهبوی با تخریب شعلهور شد. او از چنگالهای اژدها جاخالی داد و سعی نکرد ضربه متقابلیهجوم بزند. در عوض، تخریب را روی زمین و در هوا پخش کرد؛ شعلهای در قلب طلسم.
با دنبال کردن تار و پود جادو از طریق مسیرهای اتری، رشتههای قدرت آگرونا را بریدم، از نیزههای خونآهنی شکوفا شونده، سیلابهای مانای خالص وهدف داسهای بادِ خلأ که تعقیبم میکردند جاخالی دادم، و بعد دوباره با سرعت دور شدم. با هر ضربه، آگرونا خودش را تطبیق میداد، اما تسلطشنامحسوس روی تاریکیِ پوشاننده در حال از بین رفتن بود. غرش طوفان با هر گاد استپ آرامتر میشد و سیاهی بیشتر به یک ابر خاکستری تبدیل میگشت.
کزس غرید: «این تاریکی دیگه کافیه!» و صدای شکافته شدن وحشتناکی بهسینهام گوش رسید. خاکستریِ در حال محو شدن، مثل یک پرده پاره شدآنکه و روی زمین افتاد، جایی که مثل دودی روغنی بین سنگها فرو رفت.
تخریب از مرکز میدان نبرد ما به بیرون زبانه میکشید. سنگ، هوا، مانا و اتر، همگی در حال سوختن بودند دربیحسی حالی که رجیس تمام قدرتش را روی بیرون ریختن تخریب متمرکز کرده بود. حالا که تاریکیای برای بلعیدن وجود نداشت، بافشرده شعلهای سهمگین هجوم آورد، به سقف رسید و به طبقات پایینتر سرازیر شد. بخشهای کاملی از قلعه در حال فرو ریختن بود.
لبهی این حریق بزرگ ناگهان بیحرکت شد. مثل بادی کهگسترش از میان علفزار میوزد، تمام آتشهای بنفش به سمت من برگشتندهنوز و در موجی که من را هدف گرفته بود، منجمد شدند.
با بیرون کشیدن اتر خودم، قدرتم رابیایم به درون قدرت او هدایت کردم وطرف سعی کردم آن را در هم بشکنم.
سایهای تاریک به چشمانم خنجر زد و نیزههایی از درد در سرم فرو رفت.عقب افکارم خالی شد در حالی که گامبی پادشاه با لرزش، این حس را بارهابرسد و بارها بزرگنمایی میکرد. زمان، همچون مشتی با دستکش فولادی، به دورم فشرده شد.
اترم در کانالهایم یخ زده بود. نمیتوانستمکردند واکنشی نشان دهم، نمیتوانستم در برابر هنرهنوز اتری که مرا نگه داشته بود مقابله کنم.
به نظر رسیدمیخوردند صحنه به جلو پریدآگاهیام و سرم گیج رفت.
آگرونا مستقیماً روبهرویم ایستاده بود، با یک خنجر خونآهنی که در استخوان سینهام فرو رفته بود. درستتیغهها زمانی به خودم آمدم که نوک خنجر از روی سطح سخت هستهام لغزید. پشت سر آگرونا، تخریب زبانهگوشم میکشید؛ شعلههای بنفش با سرعت پیش میرفتند تا تمام بُعد جیبی را که در برابر آگاهیام میلرزید، ببلعند.
با دست چپ احضار شدهام مچش را گرفتم، ضربهای به گلوی آگرونا زدم، قدمی به جلو برداشتم و آرنجم را توی صورتشداد کوبیدم، پایم را پشت پایش حلقه کردم و او را به زمین انداختم؛ در حالی که بازویش به شکلی غیرطبیعی در چنگمفعال پیچ میخورد. انگشتانش دچار اسپاسم شد و تیغه را رها کرد، که من آن را بیرون کشیدم و محکم به پشت سرش کوبیدم.
خونآهن پیش از آنکه ضربه فرود بیاید ذوب شد، اما صورتش همچنان با صدای شکستن خشنی از روی زمین کمانهوجود کرد. دوباره دستم را بالا بردم و یک شمشیر اتری در آن شکل گرفت؛ کوتاه و بینقص برای فرو کردن.دستها آن را پایین آوردم، اما دستی چنگالدار از جنس باد و سایه از شانه آگرونا بیرون آمد و بازویم را گرفت.
تیغه را چرخاندم تا پشت این عضو سایهای را ببرم، اما دنیا چرخید و خودم را به پشت رویپیچید زمین یافتم، در حالی که داشتم به آگرونای سه دست نگاه میکردم. با یک دست بازوی شمشیردارم را میخکوب کردهوقتی بود و ساعدش را روی گلویم فشار میداد، و عضو شبحوار و سایهایاش را در زخم استخوان سینهام فرو کرد.
دردی داغ و ناگهانی، از درون سینهام زبانه کشید. من با یک ضربه انفجاری از فاصله صفر به شبکه خورشیدی آگرونا جوابش راگسترش دادم. قدرت فوران کرد و بین ما شکافته شد، و او از روی من به عقب پرتاب شد. به عقب و درون گادبالای استپ افتادم و در مرکز فضا کنار رجیس ظاهر شدم، در حالی که دردی بیمارگونه و سوزان هستهام را در چنگ گرفته بود.
بدنم در حالتنها ترمیم نبود و هستهامفساد ضربه مستقیمی خورده بود.
رجیس با حس کردن درماندگیام، آخرین فشار رابوی با تخریب وارد کرد، در بیجسمی محو شد وزانو مثل رشتهای از میان پوستم به سمت هستهام لغزید.
او پیش از آنکه در درونم شعلهور شود، نالید: «اَه،گسترش چندشآوره.» او فساد را سوزاند و به اترم اجازه دادشدیدی تا گوشتم را ترمیم کند. «ولی به نظر میاد هستهت سالمه.»
صدای خرد شدن کرکنندهای به گوش رسید و نگاهم به سرعت بالا رفت: قلعه در حال فرو ریختنشاخکهای بود و نمیتوانست با این حجم از خرابی که توسط تخریب بلعیده شده بود، خودش را سر پا نگهزانو دارد. بادهایی با رگههای سیاه، آجرها را میکشیدند و سنگهای در حال سقوط را به سمت من هدف میگرفتند.
اتر را نزدیک خودم کشیدم در حالی که نیمی از تایگرین کائولوم روی سرم آوار میشد. غرش این بهمن پرده گوشم را میکوبید. گرد و غبار ریههایم را پر کردشکستن و چشمانم را سوزاند. با بازوی اتری احضار شدهام که بالای سرم بود، دریچههای هستهام را باز کردم و هرچه در توان داشتم را به درون سپر محافظتی فرستادم درشمشیرهای حالی که خروارها سنگ از بالا به من برخورد میکرد؛ منتظر ماندم، جستجو کردم... و بعد با گاد استپ دور شدم و بالای آخرین بقایای در حال ریزش ظاهر شدم.
لرزشی بیمارگونه در وجودم دوید، چرا که امواج قبلی تخریب همچنان در حال گسترش بودند و حالا از دیوارهای بُعد جیبی بالا میرفتند. برای یک لحظه،بالای فکر کردم شاید تخریب تمام فضا را ببلعد و آگرونا و کزس را با هم نابود کند، اما درک سرد حقیقت به سرعت به سراغم آمد:وارد تخریب دقیقاً دیوارهای بین این واقعیت و دنیای بیرون را میشکافت و این مبارزه را در قالب امواجی از آتش ارغوانی، به تایگرین کائولوم واقعی سرازیر میکرد.
رجیس جریان را قطع کرد.شاخکهای در تمام اطرافمان، نور بنفشگسترش و روشن شعلههای گرسنه خاموش شد.
ریزش متوقف شد. خودم را دوباره ایستاده روی زمینی سفت یافتم، هرچنددورم هوا به شدت از گرد و غبار خفه شده بود. امضاهای مانایدادند آگرونا و کزس در غیاب تخریب، مثل فانوسهای دریایی به چشم میآمدند.
گرد و غبار به اطراف شلاق خورد که توسط بالهای نقرهای-سفید آشفته شده بود. پیش از آنکه قدم در مسیرهای اتریسریع بگذارم، تنها یک لحظه فرصت داشتم تا متوجه شوم که قلعه دوباره در اطرافم شکل گرفته است. پشت سر کزس ظاهر شدماستپ اما فوراً دوباره ناپدید شدم، و درست در حالی که او با یک شمشیر طلایی بلند در دستش میچرخید، روبهرویش ظاهر شدم.
تیغه اتری خودم به سمت دندههای بیحفاظش یورش برد، اما ارباب آسوراهاپیچید سریع بود. شمشیرش در فضایی که تازه خالی کرده بودم فرو رفت،مرگی اما دست خالیاش به عقب چرخید و سلاح مرا در هم شکست.
شمشیر با گرفته شدن کنترلم از دستم، حل شد. با تعجب تلوتلو خوردم، و تیغه طلایی با صدای ترقوترقپیچید اتری از دست راستش به دست چپش منتقل شد. ضربه بعدی را با پشت دست چپم مهار کردم، اما تیغهوقتی دیگری به پهلویم برخورد کرد؛ این یکی از پشت سر بود، و قصد کشتار آگرونا ناگهان در پشتم سایه انداخت.
شمشیر جدیدی در دست راستم متراکم شد که با گرفتنِ معکوس به سمت عقبطرف امتداد یافته بود. آن را به عقب و به سمت آگرونا چرخاندم در حالیبوی که رجیس دوباره آن را آغشته کرد و تیغه با شعلههای تخریب به چرخش درآمد.
سلاح فقطحواسم هوای خالیطعم را شکافت.
مشت چپ احضار شدهام دور تیغه طلایی کزس حلقه شده بود، اما وقتی او آن را چرخاند، این بازو هموجود درست مثل سلاحم خرد شد. او شمشیر را با ژست یک رقصنده شمشیر به عقب برد، و وقتی دوباره بهدستها جلو یورش برد، تجلی اژدهاگونه در اطرافش قد علم کرد و خیز برداشت؛ چنگالهای عظیمش به سمت من فرود میآمد.
برای گاد استپ دست به کار شدم. کزس زمان و فضا را فشرد تا مرا همانجاآهنی نگه دارد. چون این بار انتظارش را داشتم، با یک غرش آن را از هم دریدم وبالای در مسیرهای اتری ناپدید شدم، و در سمت مقابل بُعد جیبی، غرق در صاعقههای اتری ظاهر شدم.
من در حالت تدافعی بودم. قدرت خام کزس قابل انتظار بود، اما این تواناییاش در مختل کردن تشکیلات اتری من نه. تا زمانی که با دستکاری زمان او غافلگیرآهنی نمیشدم، میتوانستم در برابر قویترین تواناییاش مقاومت کنم، و نه کزس و نه آگرونا هیچ پاسخ غیرقابل عبوری برای تخریب نداشتند. تا زمانی که رجیس بیش از حد به فرمطریق فیزیکی خودش - و در نتیجه به ذخیره خودش - متکی نمیشد و درون من یا شمشیرم میماند، نباید اترش را که بسیار محدودتر از اتر من بود، تمام میکرد.
همچنین واضح شد که این جفت پادشاه خداگونه از ناتوانی در همکاری با یکدیگر رنج میبردند. چه امتناع آشکار، چه یک ناسازگاریداد طبیعی، یا شکست در تلاشی استراتژیک، میدانستم که این موضوع ممکن است در نهایت راه نجات من باشد. فقط مسئله این بودفعال که گامبی پادشاه را روی حملات آنها متمرکز نگه دارم و به دنبال راهی بگردم تا این خودتخریبی را علیه خودشان استفاده کنم.
وقتی دوباره به میدان نبرد قدم گذاشتم، پهلویم از درد زبانه کشید. بریدگی عمیقی در زره آنزانو قسمت و زخم کمعمقی در زیرش وجود داشت. شعلههای سیاه درون زخم میسوختند. با بازویی که تازهتار احضار کرده بودم به سمتش دست بردم، اما هیچ زمانی برای رسیدگی به آتش روح وجود نداشت.
تجلی اژدهای نقرهای-سفید منتظرم بود و فورانی از مانای خالص روی من پاشیده شد. با حالت تهاجمی به سمت حمله متمایل شدم و حقههای کزس را معکوس کردم.بیحسی او میتوانست جادوی اتری مرا تا حدی باطل کند، اما من هم میتوانستم همین کار را با مانای او انجام دهم. در دل این شعله، شکلگیری یک طلسمعظیمی وجود داشت؛ مانایی که به یک نیت تبدیل شده بود. با به کارگیری اتر همچون یک جفت دستکش، ریشه طلسمش را بیرون کشیدم و به آن شکل تازهای دادم.
مانای محیطی به درون مانای خالصِ بازسازی شده نفوذاتری کرد و چهار شمشیر شکل گرفتند که دور من شناورحسی شدند: هر کدام از جنس باد، آتش، خاک و صاعقه.
وقتی حس کردم مانای نوع زوال زیر پایم در حال شکلگیری است، اتر را به درون آن پرتاب کردمآنقدر و همان کار را انجام دادم؛ پیوند بین زوال بومیِ ناشی از نفوذ آگرونا و خود مانا را شکستم.منفجر به جای نیزههای سیاهی که از زمین به بالا شلیک شوند، دیواری سنگی برای محافظت از پشتم بالا آمد.
با تیغه سوزان، پشت سرم و اطراف دیوار را شکافتم. لبهی باریک و خمیده باد به پهلوی کزس ضربه زد،وجود در حالی که شمشیر بلند و درخشان ابسیدین درست به جایی یورش برد که انتظار داشتم گلویش در هنگام جاخالی دادنزمین آنجا باشد. تیغه صاعقه زردِ ترقوترقکنان منفجر شد، و با اینکه چشمانم را بسته بودم، بازتاب آن در شبکیه چشمانم سوخت.
کزس از حمله اول با قدمی به پهلو جاخالی داد و تیغه طلاییاش بالا آمد تا شمشیر خاکیهوا مرا خرد کند. شمشیر آتشین که هیچ هدفی پشت سرم پیدا نکرده بود، چرخید و برگشت و مثل یکنامحسوس گیوتین به سمت گردن کزس فرود آمد. وقتی او آن را دفع کرد، آتش درون سلاح طلاییاش بلعیده شد.
اژدها که نفسش علیه کزس برگشته بود، در نور ذوبشکل شد و با سرعت به سمت او بازگشت. کزس آنآگاهیام را دوباره جذب کرد و امضایش ناگهان قویتر و متمرکزتر شد.
دیوار سنگی خرد شد، و من پشتم را به کزس کردم تا مچ آگرونا را بگیرم، در حالی که او همان مانوری را تکرار میکرد که قبلاً مرابرسد زخمی کرده بود. خنجرش چند اینچ با پهلویم فاصله داشت. اتر دور مشتم پیچید و ضربهای زدم، اما او چرخید و دور شد، و طوری از چنگم لیزدیگر خورد که انگار با روغن پوشیده شده بود. او همزمان به چپ و راست جاخالی داد، و دوباره در هر قدم، نسخههایی بازتابیافته از خودش را به نمایش گذاشت.
میتوانستم حس کنم که فرم فیزیکی کزس در حال تقویت شدن است، چرا که مانا و اتر درافتادم عضلاتش متمرکز میشدند؛ نشانهای از اینکه او در حال حفظ قدرت باقیماندهاش بود. یک نبرد فیزیکی مثل شمشیرزنی، انرژیگردباد کمتری نیاز داشت تا اینکه بخواهد به پرتاب جادوهایی ادامه دهد که میتوانست تمام تایگرین کائولوم را سرنگون کند.
ارادهام را از طریق رون اسپاتیوم به پایین کوبیدم، فضا را سخت کردم و به یک مانع جداکننده تبدیل کردم که مسیر آگرونا را قطع کرد و برای مدت کوتاهی ما را از کزس جدا ساخت. صدای برخوردی آمد، فضا پیچتار و تاب خورد، و برای یک لحظه دو آگرونا وجود داشتند، یکی در سمت چپم، یکی در سمت راستم، که هر دو تلوتلو میخوردند. گاد استپ را هدایت کردم و آماده شدم تا تیغه تخریب را در هر دو تصویر آگرونا فرونسبیت کنم، اما با نفوذ عمیقتر آتش روح به درون سیستم بدنم، زخم پهلویم شوکی از درد سوزان به من وارد کرد. رجیس به طور غریزی از تیغه عقب کشید و به درون بدنم سرازیر شد تا با آتش روح آگرونا مبارزه کند.
تیغه شمشیر اتریام را در شبکه به هم پیوسته گرههای فضایی فرو کردم، و در حالی که آگروناها به هم میپیوستند، دو بخش ازدادند آن از درون آنها بیرون زد. آگرونا فوراً به همان جایی که شروع کرده بود برگشت و ایستاد، انگار که واقعیت دوباره سر جای خودکشش برگشته باشد. یک بریدگی صاف، زرهش را در پهلوی چپ و شانه راستش خراب کرده بود و خون به راحتی از درون آن جاری بود.
با چهرهای در هم کشیده، دهانش را باز کرد. هیچ صدایی بیرونسینهام نیامد، اما دیدم تار شد و دردی گیجکننده در پردههای گوشم فروآنکه رفت. گلویم منقبض شد. زانوهای لرزانم تهدید میکردند که مرا به زمین بیندازند.
حتی در حالی که چشمانم در سرم میچرخید، امواج مانایی که از آنها ساطع میشد را پیدا کردم و زوال را بیرون کشیدم،هجوم مثل کندن یک علف هرز از ریشهاش. هوا با شکافهای دندانهدار صاعقه زرد روشن شد. در حالی که دیوار فضای متراکم شده ترک خوردشدن و در برابر تیغه کزس که پشتم بود تسلیم شد، صاعقه را از بالای سرم پرتاب کردم تا در تمام اطراف او فرود بیاید.
افساری که آگرونا را به آتش روحش متصل میکرد، پاره شد درهدف حالی که رجیس شعلههای تحلیلبرنده را با امواج تخریب خودش از بدنمزانو سوزاند. آتش سیاه نیز در میان زخمهای آگرونا میسوخت و آنها را میبست.
کزس عجله نکرد، بلکه به آرامی نزدیک شد. تئوری من این بود که داشت به من زمانتیغهها میداد تا آگرونای منزوی شده را بیشتر ضعیف کنم. خود آگرونا مثل یک حیوان در قفس بههنوز این طرف و آن طرف قدم میزد و با حالتی تقریباً حیوانی، منتظر بود تا زخمهایش بهبود یابند.
اجازه دادم این لحظه طولتلخ بکشد در حالی که داشتمبود به مشکل سلاحهای اتریام فکر میکردم.
کزس ثابت کرده بود که به راحتی میتواند سلاحهای احضارشدهام را دقیقاً در بدترین لحظات از بین ببرد. نمیتوانستم با سلاحی بجنگم که کنترل کاملی رویش نداشتم. با اینکه از زمان تشکیل هسته اتر، دلیلی برایاحساس استفاده از اصول دستکاری مانا در مبارزات نداشتم، اما درسهای زندگیام قبل از رلیکتومز—از پدر و مادرم، ویریون، اساتید آکادمی زایروس، لنسها، الدر هستر، بوند و کاموس، و خیلیهای دیگر—به راحتی در ذهنم تداعی شد. باگرفته در هم شکستن طلسمهایی که کزس و آگرونا به سمتم پرتاب میکردند، میتوانستم مشکل شمشیر اتریام و این واقعیت را که نمیتوانستم با تمام قوا از تخریب استفاده کنم، جبران کرده و حواسشان را پرت کنم.
با این حال،میخوردند هنوز به یکحسی سلاح نیاز داشتم.
گادرون اسپاتیوم فعال شد و تکهای از فضای متراکم را در مشتم شکل داد. این «سلاح» که کاملاً سیاه و غیرقابلنفوذ بود،دورتر در دستم هیچ وزنی نداشت. در واقع، فقط از دستم استفاده میکردم تا به ذهنم در حفظ شکل آن کمک کنم، درستمرگی مثل جادوگری که وردی را زیر لب زمزمه میکند. شکل آن تنها با اراده من و گادرون حفظ میشد و حرکت میکرد.
مچ دستهای آگرونا چرخید و یک خنجر دندانهدار از جنس آهن خونین در هر مشتش شکل گرفت. با صدای زوزه مانای متمرکز، به جلو هجوم آورد و به چیزی جز یک رگه سایهمانندبودم تبدیل نشد. سلاحم را با هر دو دست محکم گرفتم، یکی از تیغههایش را مهار کردم، به عقب قدم برداشتم، تیغه دوم را دفع کردم، با یک ضربه کوتاه و مشتمانند گلویش راطرف هدف گرفتم، با جاخالی دادن از دو ضربه دیگر دور شدم، سپس ضربه نیزهمانند کزس را دفاع کردم و حملهاش را به سمت آگرونا منحرف کردم تا جلوی ضربه خنجر او را بگیرم.
اما تمرکزم به هم خورد، چرا که حفظ و مانور دادن با آن تیغه دشوار بود. اسپاتیوم در دستانم از هم پاشید. آگرونا دومرگی خنجر سیاه را پرتاب کرد که با حرکتی چرخشی در هوا به پرواز درآمدند. یک انفجار اتری رها کردم و هر دو سلاح راوزن در هم شکستم، سپس مانا را بیرون کشیدم، گلولههایی از جنس گرانیت شکل دادم و آنها را به صورت کمانی در اطرافم پرتاب کردم.
بدون سلاح، به جلو هجوم بردم، انگار میخواستم این حمله را با دستان خالی ادامه دهم، اما درست به سمت دیگر حریفانم گاد استپ زدم و با یک شمشیرفشار اسپاتیومِ تازهاحضارشده ظاهر شدم که داشت روی شانه کزس فرود میآمد. او یک شیلد مانای سفید و درخشان ایجاد کرد، اما تیغه اسپاتیوم طوری آن را شکافت که انگاردوباره شیلد از جنس دستمال کاغذی بود. کزس در آخرین ثانیه جاخالی داد و برای لحظهای وقارش را از دست داد، در حالی که سوسویی از ترس در چهرهاش نمایان شد.
تیغه دوباره ازنقطهای هم پاشید وبیرون ذهنم به تکاپو افتاد.
شمشیر اسپاتیوم بیش از حد مفهومی بود و هیچمانده اتصالی به واقعیت نداشت. شاید با گذشت زمان یاد میگرفتمآنقدر شکلش را حفظ کنم، اما زمان چیزی بود که نداشتم.
شمشیر طلایی کزس از این فرصت استفاده کرد و به سمتم یورش آورد، و حالا نوبت من بود که جاخالی بدهم.بیحسی انفجاری از مانا از نوک شمشیرش خارج شد، اما یک برش سریع از اتر، طلسم را مختل کرد. بهسرعت آن رافشرده به شکل اسپری ظریفی از آب درآوردم که قبل از یخ زدنِ ناگهانی روی پوستش، مانند مه دور او را گرفت.
چون انتظار حمله غافلگیرانه آگرونا را داشتم، از قبل در حال حرکت بودم و وقتی به سمتم شلیک شد، بخشی از شتابش را دزدیدم و تیغههایش هوا را شکافتند. یک انفجار اتری به صورتش شلیک کردم، اما او مستقیماً آن راتار دریافت کرد و به پیشروی ادامه داد، خنجری را چرخاند و آن را به سمت گردنم نشانه رفت. خواستم از گاد استپ استفاده کنم، اما موجی آبشاری از اتر از جایی که کزس یخها را شکسته بود ساطع شد و تعادلماینکه را به هم زد. با کشیدن خودم به کنار، خنجر به جای گردنم در شانهام فرو رفت. آتش روح در زخم شعلهور شد و در مجاریام به سمت داخل هجوم آورد، اما رجیس بلافاصله آن را سوزاند و از بین برد.
وقتی آگرونا خنجر دوم را زیر چانهام آورد، پیروزی در چشمانش شعلهور شد. لبخند کینهتوزانه و کریه او یکحسی لحظه بعد به خشم و درد تبدیل شد، زمانی که پایم با یک ضربه انفجاری به بیرون پرتاب شدافتادم و با تمام قدرتِ دهها تخلیه اتری که از پاها و لگنم جریان یافته بود، به کنار زانویش برخورد کرد.
او روی یک زانو افتاد و من دستانم را بالا بردم، این بار نه با استفاده از رون اسپاتیوم، بلکه با هدایت اتر، که به شکل شمشیری در آمد و فوراً با تخریببودم شعلهور شد. اگر نمیتوانستم تمرکزم را روی شمشیر اسپاتیوم حفظ کنم، شاید حداقل تخریب میتوانست جلوی توانایی کزس در مختل کردن شمشیر اتریام را بگیرد. با آن، ضربهای به پشت گردن آگرونا زدم.طرف فوراً، نیروی شکافنده خنثیسازی اتری کزس به آن برخورد کرد. همانطور که تیغه در هوا قوس برمیداشت و دنبالهای دندانهدار از تخریب پشت سرش سوسو میزد، رجیس تسلطش را روی شکل آن محکمتر کرد.
رجیس که به شدت درون شکل شمشیر تخریب پیچیده شدهخون بود، وقتی تسلطش بر اتری که در آن آمیخته شدهوجود بود از بین رفت، موجی از وحشت را ارسال کرد.
در حالی که از آگرونا دور میشدم، فورانهایی از شعلههای بنفش روی صورت و بازوهایم پاشید. درد سوزانی مراپیچید فرا گرفت و پسزدن روانیِ وحشت وجودی رجیس مثل خنجرهایی در مغزم فرو رفت. او به هزاران تکه جداموهایم از هم متلاشی شده بود و روح زندهاش درون شعلههای کوچکی که در سراسر میدان نبرد پراکنده بودند، میسوخت.
به نظر میرسید زمان متوقف شده است، در حالی که ذهن من که توسط گامبی پادشاه به بخشهای مختلف تقسیم شده بود، سعی میکرد همزمان روی صدها جزئیات تمرکز کند. از جاییپیچید که بر اثر انفجار پرتاب شده بودم، به سختی میتوانستم آگرونا را در فاصله پنجاه فوتی ببینم که روی زمین به خود میپیچید. کزس کمی عقبتر ایستاده بود و از انفجار تخریببودند در امان مانده بود. کاملاً مطمئن بودم که آن عوضی برای این کار برنامهریزی کرده بود تا با استفاده از تواناییهای خودم، ضربهای مرگبار را همزمان به من و آگرونا وارد کند.
با این حال، در آن لحظه اصلاً برایم مهم نبود، چراچیزی که سعی میکردم تمرکزم را به سمت رجیس هدایت کنم—یا بهترداد است بگویم، به سمت تکههایی از او که هنوز میتوانستم حسشان کنم.
پژواک درد و ترس او از هر طرف به سمتم میآمد، اما قویترین آنهاهنوز از تخریبی بود که حتی در همان حال که روی زمین افتاده بودم، داشتگذشت گوشت و زرهام را میبلعید. اما بدون او، نمیتوانستم از رون تخریب استفاده کنم، نمیتوانستم...
امید همراه با قلب تپندهام در سینهام به صدا درآمد. رجیس، در چیزی کهکردند انگار یک عمر پیش بود، گادرون را گرفته بود تا مرا از سوختن وبیحسی نابودی توسط آن نجات دهد. اگر او هنوز اینجا بود، پس گادرون هم همینجا بود.
اتر از درونم تراوش کرد و وارد آتشی شد که به بدنم چسبیده بود. آن را در شعلهها فرو بردم و قبل از اینکهدادند انرژی از بین برود، جرقهای از آگاهی رجیس را حس کردم. آن آگاهی در پاسخ به من چنگ انداخت و چیزی را به سمتمگذشت هل داد. با ناامیدی آن را گرفتم و اتر به عقب کشیده شد و به درونم بازگشت، و آن غنیمت را به فرم فیزیکیام برگرداند.
و حسش کردم. گادرون، نمادی از بینش، که اول مال من بود، بعدکوبیده مال رجیس شد و سپس بین ما به اشتراک گذاشته شد. این گادرون درونمغزم تکه شکستهای از همراهم جای گرفته بود، چیزی کمتر از یک رشته اترِ خودهدایتشونده.
با یک حدس حسابشده،دادند اتر را جذب کردم. گادرونآهنی تخریب نیز همراه آن آمد.
زمان به جلو شتافت. به سختی بازوی احضارشدهام را بالا آوردم تا شمشیر طلاییای که در حال فرود آمدن بود را مهار کنم. صدای شکستی شبیه بهوجود رعد و برق بلند شد، اتر من لرزید و سپس بازویم از هم پاشید. شمشیر از زرهام عبور کرد و بین دندههایم فرو رفت. حس کردم نوکشدن آن به سنگ زیرینم برخورد کرد. نور از تیغه ساطع شد و مرا از درون روشن کرد، و مانای کزس به شکل بخار از پوستم بیرون زد.
مقاومت کردم، مانا را گرفتم، پیوندهایش را باز کردم و به واسطه اتر خودم آن را به چیز دیگریحسی تبدیل کردم. این مانا از منافذ پوستم به شکل بخاری بیرون ریخت که به پوست او چسبید، در یکافتادم چشم به هم زدن به شدت داغ شد و سپس توسط کنترل برتر او پس زده و پراکنده شد.
اما این فقط برای پرت کردن حواسش بود. در درونم، داشتم برای به دست آوردن گادرون تخریب چنگ میانداختم و سعی میکردم کنترلش را به دست بگیرم. بدنمبرسد به شدت درد میکرد، چرا که رون روی پشتم میسوخت، انگار بخشی از آن هنوز سعی داشت مرا از هم بدرد. ناگهان، تمام تخریبی که هنوز در حالدیگر بلعیدن این بُعد جیبی بود، در ذهنم شفاف شد. میتوانستم تغذیهاش کنم و به شعلههایش دامن بزنم، یا میتوانستم متوقفش کنم و آن را به سمت دشمنانم برانم.
در عوض، آن را به درون کشیدم وبوی تمام آن تخریب را به سمت خودم احضار کردم.زانو رجیس هنوز در آتش زنده بود و من باید...
شمشیر کزس چرخید و اتر و مانا بین پوست بیدفاعم و زره رلیک منبسط شد،بوی که باعث شد زره متلاشی شده و به هر طرف پرتاب شود. نفس در گلویمهجوم حبس شد. دیدم تار شد و به نظر میرسید هستهام در جناغ سینهام فشرده میشود.
انتظار کلمات تلخ یا طعنهآمیز را داشتم. انتظار یک سخنرانی پیروزمندانه را داشتم. زمان، هر چیزی که به من زمان بدهد. امادورتر کزس با خونسردی تمام کارآمد بود و از دادن تنها چیزی که نیاز داشتم امتناع کرد. در عوض، شمشیر طلایی را ازمرگی بدنم بیرون کشید، دستش را به نرمی روی آن تنظیم کرد و سپس دوباره آن را به سمت گودی گلویم پایین آورد.
به دنبال گاد استپ، شمشیرم، زرهام و ارتباطم با رجیس گشتم—برای همه آنها به یکباره تلاش کردم، در حالی که هر شاخهداد از گامبی پادشاه برای ظرفیت محدود بدن فیزیکیام رقابت میکرد. انگار در حال سقوط بودم و سعی میکردم دستی را بگیرم کهفعال خیلی دور بود. قدرتم از بین انگشتانم لغزید و شمشیر به هدف نشست، از درونم عبور کرد و عمیقاً در زمین فرو رفت.
هیچ دردی وجود نداشت...
کزس با نفسهای بریده و چشمانی گشادشده، در حالی که بند انگشتانش دور دستهای که به آن تکیه داده بودشدیدی سفید شده بود، ایستاده بود. قطرهای عرق برای یک ثانیه از بینیاش آویزان شد و سپس افتاد. تماشا کردم کهچند چطور سقوط کرد و روی شانهام نشست. یا بهتر است بگویم، از شانهام عبور کرد و روی زمینِ زیر پایم پاشید.
من کمی سایهمانندنقطهای و به طرزبیرون مبهمی غیرمادی شده بودم.
«آه!»
صدای رجیس مثل یک پارگی صوتی در گوشت پشت چشم چپم بودپیچید و من تکان خوردم، خودم را جمع کردم و بدنم طوری از شمشیردرست دور شد انگار که شمشیری آنجا نبود. یا انگار که من آنجا نبودم.
آتش بنفش به فرم غیرمادیام چسبید و وقتی ایستادم، مرا در تخریب احاطه کرد. رجیس را نه به عنوان یک فرم کوچک و مهآلود که درون هستهام پنهان شده باشد، بلکه به عنوانبالای هزاران ذره که در سراسر بدنم پخش شده بودند، حس کردم که با من یکی شده بودند، بخشی از من. انفجار قبلی او را از هم دریده بود، و در عواقب ناامیدکننده آن،دنبال وقتی او را کنار هم جمع کرده بودم، او کاملاً با من ادغام شده بود؛ نه تنها افکار، اتر یا گادرون را به اشتراک گذاشته بود، بلکه به یک موجود واحد تبدیل شده بودیم.
او مرا نجات داده بود. در آخرین ثانیه، مرا تغییر شکل داده بود. حالا، ازتاب طریق گادرون تخریب، تمرکز کردم تا او را در جای خود نگه دارم و بخشهایخون پراکندهاش را در درونم حفظ کنم تا زمانی که بتواند به درستی خودش را بازسازی کند.
در همان زمان، دست چپم را بررسی کردم،باقی که حالا نه به عنوان یک عضو اتریشدم احضارشده، بلکه به شکل تخریب خالص وجود داشت.
کزس از چیزی که به اشتباه فکر میکرد حواسپرتی است استفاده کرد و به جلو هجوم آورد، و شمشیرش دوباره گلویم رافشار هدف گرفت. دستم به سرعت بالا رفت و آن را از وسط گرفت. تخریب شمشیر را بلعید و آن را به دوبودند نیم کرد. نوک شمشیر روی زمین بین ما به سوختن ادامه داد، در حالی که کزس دسته آن را به دور انداخت.
پشت سر او، آگرونا در تلاش بود تا روی پاهایش بایستد. باسیلیسک به شدت مجروح شده بود، زرهاش در بسیاری ازهنوز نقاط سوخته و سوراخ شده بود و گوشت زیر آن نه تنها سوخته، بلکه کنده شده بود. آتش تاریک در لبههایبریده زخمهایش سوسو میزد و تقلا میکرد تا آنها را التیام بخشد. یکی از شاخهایش نیمی از شاخکهایش را از دست داده بود.
میتونی این فرم رو نگه داری؟ با فشار آوردناتری به ذهنش از رجیس پرسیدم، در حالی که نگرانشاخکهای این بودم که چقدر پراکنده و ناقص به نظر میرسید.
او با نفسنفس زدن در ذهنم گفت وباقی صدایش مثل یک پژواک دیوانهکننده بود: «فقط چند لحظه...این بیشتر از اون دیگه فقط... داری باهاش بازی میکنی.»
یک قدم به سمت کزس برداشتم. او مانای خالص تقویتشده با اتر را به بیرون راند و شیلدی بین ما ایجادبیحسی کرد. وقتی دوباره قدم برداشتم، وارد مسیرهای اتری شدم و در عوض جلوی آگرونا ظاهر شدم. او لعنتی فرستاد و زمینِفشرده زیر پایم با نیزههای سیاهی فوران کرد که از بدن غیرمادیام عبور کردند و در تخریب سوختند و از بین رفتند.
دستم را با خونسردی دراز کردم. انگشتانی که از تخریب شکل گرفته بودند، زره و گوشت را شکافتند و سپس دورهنوز هستهاش حلقه زدند. چشمانش گشاد شد و لبهای رنگپریده و خونآلودش بیمعنی تکان خوردند. هستهاش را به آرامی نگه داشتم، دربریده حالی که حل میشد و توسط تخریب از بین میرفت. او قبل از اینکه بدنش از روی بازویم بیفتد، مرده بود.
بدنش با حالتی از پایان قطعی به سنگهای شکسته برخوردشکل کرد. چشمان بیجانش با حالتی سرزنشآمیز به من خیره شدهآگاهیام بودند، انگار فکر میکرد این پایان به نوعی ناعادلانه است.
برگشتم تا کزس را پیدا کنم که خلع سلاح شده و در پایان توانش، به جسد آگرونا خیره شده بود. «پس. بالاخره، اگروناپیش وریترا مُرد.» کلماتش سنگین بودند. اولین کلماتی که پس از مدتی به زبان میآورد. با تأسف سرش را تکان داد. «و با اینشبکه حال، دسیسههایش هنوز هم پایانِ هر چیزی که برایش تلاش کردهام را تهدید میکند. فکر میکردم در مرگ او کمی آرامش پیدا کنم.»
با صدایی که توسط تخریبهدف تحریف شده بود گفتم: «شایدخون در مرگ خودت آرامش پیدا کنی.»
اما همانطور که برای آگرونا گاد استپ زده بودم، برای او این کار را نکردم. میتوانستم تقلاهای رجیس و تحلیل رفتن آخرین قطرات توانش را حس کنم.وجود حفظ فرم تخریب برای مدت طولانیتر، به معنای گرفتن همه چیز از او بود. سوزاندن او مثل هیزم برای چند ثانیه قدرت بیشتر. و با این حال،شدن حتی با وجود منطق سرد گامبی پادشاه که مرا هدایت میکرد، اصلاً به آن فکر نکردم. او فقط یک سلاح نبود که آنقدر تابش دهم تا بشکند.
تکههای اوخوردم را بهدیگر بیرون راندم.
در میان اعوجاجهای پرشتابِ سایههای متعددم، یک توله گرگ کوچک از تاریکی شکل گرفت. رون تخریب را رها کردم ومحکم شعلهها محو شدند، در حالی که دوباره به گوشت و استخوان متراکم شدم. درد بدن فیزیکیام بازگشت و خون دوبارهکندی از بازوی چپ قطعشدهام فواره زد. اتر به درون زخم—و تمام زخمهای دیگر—سرازیر شد تا کار درمانم را آغاز کند.
کزس سرش را به یک طرف کج کرد و نگاهش برای لحظهای روی رجیس مکث کرد، قبلزانو از اینکه به دنبال شمشیرش بگردد. چشمانم مسیر نگاهش را دنبال کرد و تکه کوچک و کدریتار از یک دسته شمشیر را پیدا کرد، تمام چیزی که از آن سلاح زیبای طلایی باقی مانده بود.
سرم را تکان دادم. «تو هنوزحسی هم پدر سیلویا و پدربزرگ پیوندهدف من هستی. خودت رو مسلح کن.»
کزس با پوزخندی که به نظر میرسید کاملاً با شخصیتش در تضاد است، خم شد و دسته شکستهاش را برداشت. پیچشی از اتر ایجاد شدهدف و به نظر رسید طلا از کف دستش به سمت دسته و تیغه شکسته جریان یافت و سپس به شکل اولیه شمشیر درآمد. در عرض چندموهایم لحظه، سلاح کاملاً تعمیر شد. او برای لحظهای به آن خیره شد و سپس با حرکتی نمایشی، با نوک شمشیر به دستان خالی من اشاره کرد.
من هم به دستانم نگاه کردم. چند بار در این موقعیت قرار گرفته بودم؟ ایستاده در مقابل رهبر یک ملت بزرگ دیگر، در حالی که سرنوشت میلیونها نفر رویحال لبه تیغههای در هم گرهخورده ما قرار داشت. به عنوان یک پادشاه، در طول سالها با دهها شمشیر مختلف جنگیده بودم. هیچکدامشان ویژگی خاصی نداشتند. اما اینجا، در اینبیرون زندگی، من فقط و فقط یک شمشیر را به معنای واقعی کلمه در دست گرفته بودم. دانز بالاد، که قطعات آن در جعبهای ظریف درون فضای ذخیرهسازیِ بُعدیام قرار داشت.
حتی قبل از اینکه به آن فکر کنم، رشتههای مختلف ذهنم این پازل راهنوز کنار هم قرار داده بودند. باید زودتر به آن فکر میکردم، اما شاید جای کمیکشش ارفاق وجود داشت. من داشتم برای زندگیام میجنگیدم. با این حال، حالا خیلی واضح بود.
هسته خودم کلید ماجرا بود.
رون ذخیرهسازیام با یک فکر باز شد و جعبه در کنارم ظاهر شد که توسط اتر متراکم نگه داشته شده بود. درِ جعبه باز شد و قطعات بیرون آمدند، دور جعبههوا چرخیدند و سپس حرکت کردند تا تقریباً در شکل طبیعی خودشان، لبه به لبه در هوا شناور بمانند. گادرون اسپاتیوم نور طلایی رنگی ساطع کرد، در حالی که من تکهای ازفشرده فضای سختشده را دور دانز بالاد شکل دادم و از آن برای متمرکز کردن شکل تیغه استفاده کردم، درست همانطور که هسته اترِ خود را حول قطعات هسته مانای شکستهام ساخته بودم.
حالت چهره کزس غیرقابلخواندن بود. او سلاحش را به نشانهبود نوعی ادای احترام بالا آورد و با لحنی غمگین گفت:محکم «امیدوارم یک مرگ دیگر، راه را برای آیندهای بهتر باز کند.»
به آرامی دانز بالاد را در دست گرفتم. نور خاکستری روی قطعات نشستشدیدی و پرتوهای سبزآبی را از میان تیغه ساطع کرد و درخششی نیمهشفاف به آنسرم بخشید. ادای احترام او را تکرار کردم. «من هم دقیقاً همین فکر رو میکنم.»
همزمان حرکت کردیم. او به جلو یورش برد و شمشیر بلندش را مثل یک شمشیر باریک تاب داد، بهپیچید طوری که تیغه به یک هاله طلایی تبدیل شد. دانز بالاد را بالا آوردم تا تیغهاش را مهار کنم. جرقههایوقتی طلایی به پرواز درآمدند و سپس از کنار هم عبور کردیم. برگشتم و خودم را برای ضربه بعدی آماده کردم.
رد باریکی از خون ازچرخان روی دانز بالادِ آمیخته باشکل اسپاتیوم به پایین سرازیر شد.
کزس برگشت تا به من نگاه کند، در حالی که دوباره فقط دسته یک شمشیر را در دستاتفاق داشت. لحظهای طول کشید تا مانا و اتر متراکم از جایی که گوشت از قبل شکافته شده بود،میدان آزاد شود. او روی زمین افتاد، در حالی که دقیقاً از وسط هستهاش به دو نیم تقسیم شده بود.
به بقایای جنهایی فکر کردم که به من آموزش داده بودند، به جی-ئه. به هانول و بانو سه-آرئوم فکر کردم. و پدر چول.هجوم و بعد به تمام تمدنهای دیگری فکر کردم که کزس نابود کرده بود. فکر نمیکردم هیچکدام از آنها آرزو داشتند مرگ او به اینشدن سرعت اتفاق بیفتد. اما برای من، مرگ او یک مجازات نبود. درست مثل جدا کردن لگاسی از سسیلیا، این فقط قدم ضروریِ بعدی بود.
شمشیر اسپاتیوم از هم پاشید و بقایای دانز بالاد قبل از ناپدید شدن در فضای ذخیرهسازی بُعدیام، دوباره به درون جعبهشان شناور شدند. سپس، درافتادم نهایت، گادرون را به طور کامل رها کردم و اجازه دادم فضای متراکمِ اطراف بُعد جیبی منبسط شده و به حالت عادی بازگردد. تأثیر آنشده درون بُعد جیبی فوری بود. دیوارها با فروپاشی این فضا شروع به حل شدن کردند و میتوانستم حس کنم که دارم به دنیای فیزیکی بازگردانده میشوم.
رجیس لنگلنگان به کنارم آمد و من خم شدم تا اودایرهای را بلند کنم. او در آغوشم افتاد. فکم را در برابردورتر حس ناخوشایند فروپاشی فضا منقبض کردم و خودم را آماده نگه داشتم.
در آخرین لحظه قبل از اینکه بُعد جیبی از بین برود وسینهام ما به تایگرین کائولوم برگردیم، رجیس سرش را کج کرد و آخرین نگاهدرد خستهاش را به آن دو جسد انداخت. «به نظر میاد شمشیرزن بهتری بودی...»