---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

آغازِ پس از پایان

چپتر 526: فصل 526 • ⏱ 34 دقیقه

چپتر 526: فصل 526

0

تمام رنگ‌ها از بُعد جیبی محو شد. نوری رنگ‌پریده به شکل یک اژدها به دور کزس پیچید، در حالی که شعله‌های تاریک، سایه‌ها را به سمت اگرونا می‌کشیدند. خود کزس‌بخش​ تکان نخورد، اما آرواره‌های اژدها کاملاً باز شد. اگرونا که در میان شعله‌ها احاطه شده بود، تکثیر شد؛ تصویرهای تکراری از او به سرعت در سمت چپ و راست پدیدار‌کوتاه​ می‌شدند و طوری حرکت می‌کردند که انگار قصد محاصره کردنمان را داشتند. آتشی سفید درخشید و برای لحظه‌ای کورم کرد و فضایی را که اگرونا در آن ایستاده بود، بلعید.

بدون اینکه پلک بزنم، اتر را به درون گامبیت پادشاه سرازیر کردم و قابلیت‌های گادرون‌سرازیر​ را فراتر از تمام تمریناتم تحت فشار گذاشتم. درکم سرعت گرفت و زمان و حرکات‌آن‌قدر​ آن دو پادشاه-خدای آسورایی را آن‌قدر کند کرد که به زحمت می‌توانستم مسیرشان را دنبال کنم.

سر اژدها به یک سمت چرخید و حلقه‌ی در حال گسترشِ اگروناهای سایه‌وار و سوسوزن را دنبال‌نظر​ کرد؛ مانای خالص، هوا، سنگ و سایه‌ها را به یکباره از بین می‌برد. چشمان خود کزس حلقه را‌درست​ در جهت مخالف دنبال می‌کرد و هر تصویر با برخورد نگاه او، در احتراقی از اتر شعله‌ور می‌شد.

حواسم که با رلم‌هارت تقویت شده بود، در فوران‌کردم​ مانا غرق شد. به نظر می‌رسید اگرونا و کزس در‌زمان​ یک آن، همه‌جا حضور دارند. برخورد لجام‌گسیخته‌ی قدرت‌هایشان خفه‌کننده بود.

سنگ زیر پایم جابجا شد، چرا که نفس اژدها کف زمین را بلعید. خودم را‌قدرت‌هایشان​ از اتر محیطی اندکی که در بُعد جیبی بود جدا کردم و درست در لحظه‌ای‌بخش​ که کف زمین فرو ریخت و به بخش پایینی قلعه سقوط کرد، در هوا شناور ماندم.

اتر از درونم بیرون ریخت و به شکل یک سکوی عمودی کوچک زیر پاهایم متراکم شد. درست وقتی کف پاهایم را روی آن محکم کردم، اتر در تمام بدنم نیز انباشته و‌زحمت​ متراکم شد، تا اینکه انفجاری ناگهانی در عضلاتم رخ داد. به سمت عقب پرتاب شدم و موج ضربه‌ای در میان مانا و اتر به جا گذاشتم؛ همزمان، تیغه‌ای کوتاه در دستم شکل‌تقویت​ گرفت. دومین موج انفجارها از بازو و شانه‌ام عبور کرد و تیغه را با چنان نیرویی به یک ضربه‌ی رو به عقب راند که حس کردم استخوان‌هایم مثل تار عنکبوت ترک برداشتند.

ضربه به یک نیروی متقابل غیرقابل‌حرکت برخورد کرد و شتابم متوقف شد؛ تکانی به من داد و دردی تا مغز استخوان در تمام بدنم ایجاد کرد. به‌جابجا​ پایین نگاه کردم و دستی با دستکش سفید را دیدم که مچم را گرفته بود. نگاهم به سرعت بالا آمد و با چشمان اگرونا تلاقی کرد؛ او‌بدنم​ یکی از ابروهایش را کمی بالا برد. در مقابلم، غرش رعدآسایی به گوش رسید، چرا که هوای شکافته‌شده از حرکت مافوق صوت من، دوباره به هم برخورد کرد.

سپس حمله‌ی‌پلک​ کزس ما‌اتر​ را بلعید.

در آتشی‌می‌شد​ سفید از مانای‌تقویت​ خالص ناپدید شدیم.

سایه‌ای سیاه از میان سفیدی چنگ انداخت و من بازوهایم را برای دفاع از خود بالا آوردم.‌قابلیت‌های​ شدت برخورد مرا به عقب و بیرون از شعله‌ها پرتاب کرد. تا وقتی توانستم تعادلم را حفظ کنم،‌دنبال​ اتر در امتداد زخم‌هایم جمع شده بود و استخوان‌های شکسته و گوشت‌های پاره‌شده را به هم پیوند می‌داد.

شعله‌ها فروکش کردند و برای لحظه‌ای، به هسته‌ی توخالی تایگرین کائولوم نگاه می‌کردم. کف زمین و چندین طبقه زیر آن،‌حضور​ به تلی از آوار دودکنان فرو ریخته بود. در حالی که سقف هنوز در حال ریزش بود، اتاق‌های بالای سرمان‌قلعه​ در لبه‌ها پیچ و تاب می‌خوردند و ذوب می‌شدند، انگار که به طور کامل در این فضای فراابعادی شکل نگرفته بودند.

کزس هنوز تکان نخورده بود، جز اینکه چند فوت در هوا شناور شده بود. لباس‌های فاخرش‌گذاشتم​ دست‌نخورده باقی مانده بود و حتی یک تار مویش هم جابجا نشده بود. چشمانش، مثل دو‌حال​ درخش روشن از رعد و برق بنفش، آوار را جستجو کرد، اما هیچ اثری از اگرونا نبود.

نگاه سفید و داغش روی‌تقویت​ من ثابت ماند و کوچک‌ترین‌می‌رسید​ اخمی لبانش را جمع کرد.

یک لحظه‌کورم​ بعد، نفوذ ذهنی‌ایستاده​ را احساس کردم.

رجیس با تعجب فریاد زد: «گاه! لعنتی!» سپس همراهم با زور از بدنم بیرون رانده شد؛ ابتدا روی‌می‌رسید​ سنگ‌های شکسته جمع شد و بعد فرم فیزیکی‌اش را به خود گرفت. موهای پشتش سیخ شده بود و‌فرو​ غرش آرامی از ته گلویش به گوش می‌رسید، در حالی که با نگاهی تهدیدآمیز به من خیره شده بود.

گلویم بسته شد و ناگهان نتوانستم آب دهانم را قورت دهم. «صرف‌نظر از اینکه بخواهی کمکم کنی یا نه،‌زمان​ این کار را خواهی کرد.» کلمات از دهان من خارج شدند، اما صدا مال من نبود، یا حداقل، فقط‌خالص​ مال من نبود. دو صدای بم و غنی روی هم پژواک می‌شدند؛ یکی صدای من و دیگری صدای اگرونا.

دستانم مشت شدند و می‌لرزیدند. گردنم به شکلی ناراحت‌کننده چرخید و به کزس خیره شدم که‌خفه‌کننده​ حالت چهره‌اش به بی‌احساسی مطلق تغییر کرده بود. «ادامه بده، کزس. اون هر دوی ما رو اینجا‌سقوط​ گیر انداخته. روده‌هاش رو بکش بیرون، گوشت رو از استخون‌های ضعیفش ذوب کن. خودت رو آزاد کن.»

کزس نه تکان خورد و نه حرفی زد.‌اینکه​ چشمانش در چشمانم فرو رفت، انگار می‌توانست مستقیماً‌کردم​ کشمکش بین کنترل من و اگرونا را ببیند.

شمشیری از اتر در مشتم متراکم شد.‌نگاه​ شمشیر دندانه‌دار و تاریک بود و فساد‌فوران​ مثل قطرات خون سیاه از آن می‌چکید.

رجیس به جلو پرید و من چرخیدم و تیغه را به سمت گلویش فرو بردم. او تبدیل به سایه و اتر، و سپس شعله شد، و حریق بنفش در‌کنم​ امتداد شمشیر به حرکت درآمد. تمام تمرکزم که با گامبیت پادشاه تقویت شده بود، به یکباره به درونم کوبیده شد و فرم فیزیکی‌ام را برای یافتن هر ذره از جوهره‌ای‌مانا​ که متعلق به من نبود، جستجو کرد. سپس مثل سیلی که از یک کانال عبور کند، آن جوهره را به جلو راندم و مجبورش کردم در یک نقطه جمع شود.

تیغه‌ی تخریب در مفصل شانه‌ی چپم بالا رفت، درست در همان لحظه‌ای که زره اتری کنار رفت و پوستم را نمایان‌نفس​ کرد. عبور تیغه از میان پوست، عضله و استخوان بی‌دردسر و تقریباً بدون درد بود. گوشت فاسدشده روی زمین افتاد و‌متراکم​ با تخریب سوخت، و آن مقاومت، آن نیروی عذاب‌آور از درون - اگرونا که برای کنترل بدنم می‌جنگید - ناپدید شد.

زره‌ام روی حفره‌ی سمت چپم رشد کرد و آن را پوشاند. دود تاریک و آتش از بازویی که تا‌فراتر​ یک ثانیه پیش به آنجا متصل بود، بلند می‌شد. تیغه‌ام را عقب کشیدم؛ با تسلط دوباره‌ام، شمشیر صاف‌تر و‌حلقه‌ی​ روشن‌تر شد و سپس آن را به سمت هسته‌ی جایی که اگرونا در حال شکل‌گیری مجدد بود، فرو بردم.

تخریب در قلب ابر رقصید و به دنبال چیزی برای بلعیدن گشت. دود و آتش عقب‌نشینی کردند، به دو ابر مجزا، سپس به چهار، و بعد به‌جابجا​ هشت ابر تقسیم شدند. هر ابر درون خود جرقه‌ی کوچکی از تخریب را حمل می‌کرد، اما همان کافی بود تا بلعیدنشان از درون آغاز شود. ابرها بارها‌بدنم​ و بارها از هم شکافتند، انگار که باد طوفانی آن‌ها را می‌برد، تا اینکه جرقه‌ی تخریبی که حمل می‌کردند آن‌قدر پخش شد که به هیچ تبدیل گشت.

تیغه‌ام را به پهلو چرخاندم؛ گاد استپ ده‌ها نقطه‌ی اتصال را باز کرد که هر کدام به بخش کوچکی از تیغه‌ی تخریب اجازه‌ی عبور‌کند​ می‌دادند و هر کدام به یکی از تجلی‌های اگرونا ضربه می‌زدند. در یک چشم به هم زدن، ده‌ها مورد از فرم‌های ابری او با‌می‌کرد​ شعله‌های ارغوانی تخریب شعله‌ور شدند و سوختند و از بین رفتند، اما تمام ابرهای دیگر به هم پیوستند و اگرونایی بدون جراحت را شکل دادند.

همزمان، اژدهای اثیری نقره‌ای-سفیدِ دور کزس، یکی‌مانا​ از پنجه‌هایش را به زمین کوبید و این‌قدرت‌هایشان​ انعکاس دنیای دیگر از تایگرین کائولوم را لرزاند.

سفت شدن زمان را در اطرافم حس کردم، انگار پنجه‌ی اژدها مرا به زمین میخکوب می‌کرد. برای یک لحظه، تردید کردم. تمایلی نداشتم‌گذاشتم​ در دام قدرت کزس بیفتم، اما نمی‌خواستم طلسم را کاملاً بشکنم و راهی برای فرار به اگرونا بدهم. از طریق شاخه‌های درهم‌تنیده‌ی افکار‌هوا​ گسترده‌ام که در ماتریس شکل‌گرفته توسط گامبیت پادشاه حفظ می‌شدند، به آرامی حقیقت این درگیری را لمس کردم. غریزه‌ی حفظ بقا پیروز شد.

با پس زدن هنر اتری کزس همان‌طور‌نگاه​ که قبلاً انجام داده بودم، توقف زمان‌فوران​ اتری او را از خود دور کردم.

اگرونا سکندری خورد و ناگهان بی‌حرکت شد. پارگی‌ای در تار و پود زمان رخ داد، سپس او در حال حرکت بود - حرکت کرده بود - و بعد دوباره بی‌حرکت شد. اگرونا‌حال​ هم داشت در برابر طلسم مقاومت می‌کرد. اما فقط زمان نبود که سفت می‌شد؛ هوا و فضا در حال متراکم شدن به چیزی سنگین و ملموس بودند. جو در اطراف او متبلور‌حضور​ شد؛ پوسته‌ای کمی مرواریدگونه از الماس شفاف که فرم لرزانش را مثل یک تابوت سنگی در بر گرفت. درست در لحظه‌ای که تابوت کاملاً او را احاطه کرد، چشمانش به حرکت عادی برگشتند.

با دیدن او در تله، روی یک زانو افتادم. دست‌می‌رسید​ راستم را روی برش تمیزی که بازوی چپم را از‌چرا​ آنجا قطع کرده بودم، فشار دادم. خوب می‌شد، اما زمان می‌برد.

وقتی کزس بالاخره رضایت داد که حرکت کند، و به آرامی روی زمینی که زیر پاهایش دوباره شکل می‌گرفت به سمت اگرونای به دام افتاده قدم برداشت، اتر را از هسته‌ام هدایت کردم و به‌دنبال​ آن شکل دادم. زره مهر و موم شده روی شانه‌ی چپم دوباره باز شد و اتر از آن بیرون زد؛ گوشت تازه‌ای شکل نداد، بلکه به سمت بیرون کشیده شد و به شکل یک بازوی‌همه‌جا​ مصنوعی بنفش با درخششی ملایم درآمد. ایستادم و این عضو جدید را منقبض کردم، انگشتانش را تکان دادم و مفاصلش را چرخاندم. در ذهنم، می‌توانستم آن را طوری حس کنم که انگار بازوی خودم است.

تا وقتی که بازوی‌می‌کرد​ واقعی‌ام دوباره رشد کند،‌احتراقی​ کارم را راه می‌انداخت.

ایستادم و با دقت اگرونا و کزس را تماشا‌کردم​ کردم. باسیلیسک از درون زندان کریستالی به اژدها خیره‌گرفت​ شد. اژدها هم با خشونت به او نگاه کرد.

کزس با صدایی آرام اما سخت‌فوران​ مثل فولاد گفت: «برای دخترم.» دستش‌حضور​ را بالا آورد و مشت کرد.

تابوت کریستالی مثل یک قوطی حلبی به سمت داخل مچاله شد. سنگ شفاف‌گامبیت​ و مرواریدگونه در یک چشم به هم زدن به رنگ زرشکی درآمد؛ بدن‌زمان​ اگرونا متلاشی شد و خون و احشای او در آن به دام افتاد.

همزمان، کزس از درد ناله‌ای کرد، چرا‌نگاه​ که میخ سیاهی به دنده‌هایش فرو رفت‌فوران​ و مانا و اتر او را سوراخ کرد.

او چرخید و نگاه خشمگینش روی تنها چیزی که می‌توانست ببیند‌گادرون​ ثابت ماند: من. می‌توانستم محاسباتی را در پس چشمانش ببینم که‌آسورایی​ داشت بررسی می‌کرد آیا من به او حمله کرده‌ام یا نه.

مشتم را دور دسته‌ی تیغه‌ی تخریب فشردم،‌مانا​ سرم را تکان دادم و دهانم را‌لجام‌گسیخته‌ی​ باز کردم تا به سوال ناگفته‌اش پاسخ دهم.

پشت سر او، کریستال خرد شد و مثل یخ ذوب گشت.‌اتر​ خون و تکه‌های گوشت طوری ناپدید شدند که انگار هرگز آنجا‌فشار​ نبوده‌اند، و خنده‌ای تاریک و سرگرم‌کننده در سراسر بُعد جیبی طنین‌انداز شد.

ناگهان شاخک‌های کاوشگر باد خلأ و مانای صوت را در سرم تشخیص دادم و فهمیدم که این‌نظر​ یک توهم است. رشته‌ها را از ذهنم بریدم، سپس در امتداد طولشان به سمت منبع برگشتم. با‌جدا​ استفاده از اصول خنثی‌سازی مانا، مانا را با اتر خود تحریک کردم و طلسم را در هم شکستم.

تپشی بنفش در فضا موج زد و توهم را فرو ریخت، اما زمانی برای دیدن نتیجه نبود. گردبادی از میخ‌های سیاه به طول دستم،‌کند​ از میان مرکز تپش من فوران کرد و بُعد جیبی را پر کرد. صورتم را پشت خمیدگی بازوی اتری‌ام پنهان کردم که مثل یک شیلد‌تصویر​ در اطرافم گسترش یافت؛ در حالی که از هر طرف مورد اصابت قرار می‌گرفتم، در هر ثانیه صد بار ترک می‌خورد و دوباره شکل می‌گرفت.

امضای مانای کزس شعله‌ور شد و نوری سفید مثل رنگی از یک قلم‌مو در سراسر بُعد جیبی پخش شد. هوا آرام گرفت. وقتی نور‌محیطی​ کم شد، به نظر می‌رسید قلعه آسیبی ندیده است؛ تمام خسارات نبرد ما ناگهان خنثی شده بود. بوی باران تازه و خاک حاصلخیز در‌انباشته​ هوا مانده بود که به نوعی آرامش‌بخش بود. میخ‌های چرخان محو شده بودند و اگرونا دقیقاً همان‌جایی ایستاده بود که قبل از شروع مبارزه بود.

تمام حواسم را - گامبیت پادشاه و رلم‌هارت، حس‌پلک​ اتر هسته‌ام، و چشم‌ها، گوش‌ها و شهود خودم را -‌فراتر​ روی اگرونا متمرکز کردم. خودش بود؛ توهمش شکسته شده بود.

اگرونا کمی رنگ‌پریده بود و عرق می‌کرد. روبروی او، کزس از زخم‌رلم‌هارت​ پهلویش خونریزی داشت. طلسم اتری ضعیفی به او چسبیده بود و اثرات‌خفه‌کننده​ هر فساد تضعیف‌کننده‌ای را که در رگ‌هایش نفوذ کرده بود، سرکوب می‌کرد.

وقفه‌ای ایجاد شد. اگرونا که مثل همیشه نمی‌توانست جلوی حرف زدنش را بگیرد، سکوت را شکست: «کزس. کزی. من قرن‌ها برای این لحظه آماده شدم. فکر نمی‌کنی که قصد داشتم کل نژاد اژدها رو منقرض کنم بدون اینکه یاد بگیرم‌سنگ​ چطور در برابر بزرگترین سلاحت از خودم محافظت کنم، مگه نه؟ مخصوصاً بعد از فاش شدن توانایی‌های آرتور...» حالت آرام چهره‌اش تاریک شد و تمرکزش به سمت من چرخید. «و اما تو، آرتور. داری خودت رو عقب می‌کشی. قدرتت رو‌فرو​ نگه می‌داری. فکر می‌کنی تا کی می‌تونی این کار رو ادامه بدی؟ احمقانه بود که با ما اومدی داخل. کار هوشمندانه این بود که من رو بفرستی داخل و در رو پشتم ببندی و بذاری ما دو تا با هم بجنگیم.»

حالت چهره‌ی اگرونا به پوزخندی مکارانه تغییر کرد. «اما نمی‌تونی بی‌خیال بشی، مگه‌دارند​ نه؟ بی‌خیال اون عقده‌ی قهرمان‌بازیت. باید خودت اینجا می‌بودی تا مطمئن بشی کارم‌جدا​ واقعاً تموم شده. اگه می‌تونی، خودت انجامش بده.» ابروهایش بالا رفت. «خب؟ می‌تونی؟»

با یک انفجار متمرکز اتر از کف دست بنفش و شفافم به او پاسخ دادم. صدای هیس پایینی آمد و سپس‌تحت​ با انفجار مخروطی از انرژی بنفش به سمت او، غرشی به گوش رسید. او به سرعت به عقب و خارج از برد‌سوسوزن​ آن پرید، سپس مسیرش را برگرداند و مستقیماً به سمت من پرواز کرد، در حالی که تیغه‌ای سیاه در دستش ظاهر شد.

پشت سرم، کزس روی یک حمله‌ی در حال شکل‌گیری تمرکز کرده بود. فشار سفید و داغ آن به قدری زیاد بود که تقریباً متوجه نقاط سوزن‌مانند مانایی که از سایه‌ی‌زمین​ خودم در زیر پایم متراکم می‌شدند، نشدم. به جای آماده شدن برای دفع ضربه‌ی اگرونا، بیست فوت به عقب گاد استپ زدم و ردیفی از فلس‌های زره‌ام را در جایی که‌عقب​ چندین میخ به نازکی سوزن به سمتم پرتاب شده بودند، جا گذاشتم. دوباره استپ زدم، و دوباره؛ میخ‌ها هر جا که سعی می‌کردم باشم ظاهر می‌شدند و مثل دندان گاز می‌گرفتند.

اگر گامبیت پادشاه نبود، هرگز نمی‌توانستم از همه‌ی آن‌ها جاخالی دهم. حملات اگرونا خیلی سریع‌تر از آن‌درکم​ بود که فقط با بینایی یا حس مانا قابل تشخیص باشد. افکارم، توجهم، در اطرافم پخش شده‌اگروناهای​ بود و گامبیت پادشاه به من اجازه می‌داد همزمان روی صد نقطه‌ی خاص و جزئی تمرکز کنم.

اژدهای نقره‌ای-سفید جلو آمده بود و بال‌هایش را دور کزس پیچیده بود تا هر میخی را که او را هدف می‌گرفت، دفع کند. او‌محیطی​ هنوز در همان نقطه ایستاده بود، اما چشمانش بسته بود. در حالی که من بارها و بارها در فضا جابجا می‌شدم و توسط میخ‌های اگرونا‌انفجاری​ که از زمین، سایه‌ی خودم و حتی هوا رشد می‌کردند به شدت تحت فشار بودم، به نظر می‌رسید کزس در بی‌خبریِ سعادتمندانه‌ای به سر می‌برد.

اما نه، این کاملاً درست نبود. تپش‌های زمان که به‌بزنم​ سرعت تند و کند می‌شدند و من و اگرونا را‌تمریناتم​ هل می‌دادند و می‌کشیدند، بیش از یک بار نجاتم دادند.

و با این‌مخالف​ حال، هنوز به‌برخورد​ اندازه‌ی کافی سریع نبودم.

تازه ظاهر شده بودم و رعد و برق اتری در نمای بیرونی زره‌ام می‌دوید، که میخی کف پایم را سوراخ کرد و از بالای زانویم بیرون زد. زخم‌دنبال​ در یک چشم به هم زدن از حالت عذاب‌آور به بی‌حسی تغییر کرد، دیدم تار شد و تسلطم روی گادرون‌هایم شروع به لغزش کرد. درد شدیدی در لگن،‌رلم‌هارت​ قفسه سینه و گردنم شکوفا شد. به پایین نگاه کردم و دیدم در چندین نقطه توسط میخ‌های نازکی که مایع سیاه رنگی از آن‌ها ترشح می‌کرد، سوراخ شده‌ام.

رجیس در‌می‌شد​ درونم فریاد‌رلم‌هارت​ زد: «تخریب! بسوزونش-»

تمرکز مغز مه‌آلودم به سمت پرتویی از نور سفید و داغ کشیده شد که از مرکز اتاق وسیع به بالا پرتاب شد. کزس هدایت طلسمش‌گرفت​ را تمام کرده بود و حالا دستش را به سمت سقف برده بود و پرتو از دست او ساطع می‌شد. سنگ‌های بالا و پایین او‌می‌برد​ در موجی که به سمت بیرون حرکت می‌کرد، در حال فرو ریختن بودند. چشمانش باز شد، روی اگرونا قفل شد و تنگ گشت. دستش پایین آمد.

پرتو، قلعه را به دو نیم کرد؛ مثل شمشیری که از ریشه‌های جهان تا آسمان بالا کشیده شده بود و‌حضور​ با نور و گرمای خورشید شعله‌ور بود. حتی از میان حالت کاتاتونیم، حس می‌کردم که پوستم را می‌سوزاند. چشمانم پر از‌سقوط​ اشک شد، اما نمی‌توانستم آن‌ها را ببندم؛ صورتم بی‌حس شده بود. کف زمین زیر پایم فرو ریخت. شروع به سقوط کردم.

لحظه‌ای رسید که می‌توانستم دو نیمه‌ی قلعه را ببینم که برابرم سایه انداخته بودند؛ به طور مساوی تقسیم شده و به‌خدای​ آرامی از یکدیگر جدا می‌شدند. نور خورشید از فاصله‌ای دور در بالا، از میان خاکستری تیره و تار سد بیرونی بُعد‌بین​ جیبی به داخل نفوذ می‌کرد. سپس دو نیمه‌ی قلعه مثل دست‌های سنگی غول‌پیکری به هم کوبیده شدند و نور قطع شد.

بدنم در هوا چرخید و از میان صدها طبقه به پایین نگاه کردم؛ طوری تقسیم شده بودند‌زیر​ که انگار خطوط گسل جابجا شده و زمین شکافته بود و خلأ تاریکی به جا گذاشته بود. داشتم‌ماندم​ به درون آن فضای خالی سقوط می‌کردم، در حالی که دیگر قادر به کنترل بدن یا جادویم نبودم.

سایه‌ها دورم پیچیدند و سقوطم کند شد. همه‌جا تاریک بود به جز یک نور بنفش‌سرازیر​ سوسوزن. نور قوی‌تر شد و متوجه شدم شعله‌هایی در سراسر بدنم پخش می‌شوند. در فاصله‌ی‌آن‌قدر​ بین یک نفس بریده و نفس بعدی، بی‌حسی سوخت و جای خود را به درد داد.

فریاد کشیدم.

تخریب. آتش بنفش در‌اتر​ خونم بود. داشتم از‌سرازیر​ درون به بیرون بلعیده می‌شدم.

درد فروکش کرد و در حالی که اتر برای‌نظر​ التیام سیستم گردش خون ویران‌شده‌ام هجوم می‌آورد، نفسی نفس‌زنان و‌جابجا​ خفه کشیدم. دیدم مخدوش بود و افکارم کند و گیج.

صدایی آشنا از بالای‌فضایی​ سرم زمزمه کرد: «آروم‌اینکه​ باش پرنسس، سخت نگیر.»

در حالی که‌مخالف​ حواسم برمی‌گشت، در تاریکی‌نگاه​ بالا و پایین می‌رفتم.

صدای برخورد و انفجار از‌درون​ بالا به گوش می‌رسید و‌قابلیت‌های​ آوار بیشتری از کنارمان سقوط می‌کرد.

حس کردم ذهن رجیس ذهن مرا کاوش می‌کند و سعی دارد بفهمد‌حضور​ آیا حالم خوب می‌شود یا نه. در غیاب گامبیت پادشاه که مثل بیشتر‌اندکی​ گادرون‌های هدایت‌شده‌ی دیگرم از بین رفته بود، حضور او در سرم راحت‌تر بود.

فوراً از نظر ذهنی دست و پا زدم؛‌اینکه​ افکاری را که نباید به آن‌ها فکر می‌کردم چنگ‌قابلیت‌های​ زدم و آن‌ها را به درون تاریکی پس زدم.

او با احتیاط گفت: «اوه، آروم باش پرنسس،‌احتراقی​ فقط منم.» و کمی عقب کشید. با توجه به‌نظر​ اینکه او مرا نگه داشته بود، حرکت ناشیانه‌ای بود.

گلویم را صاف کردم، خون را از چشمانم پاک کردم و کنترل پرواز خودم را به دست گرفتم و از چنگ او بیرون آمدم. او فرم‌می‌توانستم​ تخریب خود را به خود گرفته بود و بال‌های ضخیمش به سرعت به هم می‌خوردند تا او را در هوا معلق نگه دارند. سنگ‌های تاریک از‌احتراقی​ هر چهار طرف و از بالا ما را احاطه کرده بودند. خلأ در زیر پایمان امتداد داشت. هر چند ثانیه یک بار، دیوارها و سقف می‌لرزیدند.

«مجبور بودم سم اگرونا رو از بدنت بسوزونم و بیرون بکشم.» رجیس در‌دارند​ حالی که مغزم در حال التیام بود و افکارم برای درک شرایط به‌جدا​ تکاپو افتاده بودند، توضیح داد: «سقف دوباره بالای سرمون رشد کرد و بسته شد.»

با هدایت اتر به درون رلم‌هارت، به‌بدون​ دنبال کزس و اگرونا گشتم، با این انتظار‌سرازیر​ که نبردشان را در ارتفاعات بالا حس کنم.

اما در عوض، هیچ‌چیز حس نکردم. حتی بدون فعال بودن گامبیت پادشاه‌رلم‌هارت​ هم می‌توانستم حدس بزنم که اگرونا ما را به گوشه‌ای از این‌خفه‌کننده​ بعد جیبی رانده و آن را دورمان جمع کرده تا محبوسمان کند.

همچنین می‌توانستم حدس بزنم که این نوعی تله است. آرام آرام، در حالی که توانایی‌هایم را پس از جریان یافتن تخریب در رگ‌هایم - چه رگ‌های خونی و چه رگ‌های‌چرخید​ مانا - می‌سنجیدم، اتر تازه‌ای را به درون گامبیت پادشاه نیز فرستادم. با درخشش تاج بر روی پیشانی‌ام، ذهنم از افکار و احتمالات شعله‌ور شد. «اون می‌خواد من سوراخی به‌غرق​ سمت بقیه‌ی این فضای ایزوله باز کنم. بعد جیبی پاره می‌شه و اون از این فرصت برای فرار استفاده می‌کنه و سعی می‌کنه من و کزس رو همین‌جا گیر بندازه.»

رجیس در حالی که‌رلم‌هارت​ شعله‌های تخریب بین دندان‌هایش‌غرق​ سوسو می‌زد، پرسید: «جواب می‌ده؟»

فقط توانستم شانه‌هایم را بالا بیندازم، که باعث شد بدنم در خلأ بالا و‌پادشاه​ پایین برود. «اگه مطمئن بودم می‌تونم جفتشون رو تا وقتی که بپوسن اینجا گیر بندازم،‌آسورایی​ حتماً این کار رو می‌کردم. ولی این ساخته‌ی اگروناست. اون بهتر از من درکش می‌کنه.»

علاوه بر این، جدا از ارتباطم با رجیس، پیش خودم فکر کردم‌رلم‌هارت​ که اگر رویاهایم از آخرین کی‌استون همان‌طور که دیده بودم پیش بروند، در‌زیر​ هر صورت نمی‌توانستم این بعد جیبی را برای مدت طولانی‌تری بسته نگه دارم.

برای لحظه‌ای کوتاه، مرزهای بعد جیبی را با گادرون اسپاتیوم جدیدم بررسی کردم. سپس اتر به درون مرثیه آروا رانده‌حرکات​ شد. نوری طلایی و ملایم از میان نور بنفش و خشمگین شعله‌های رجیس عبور کرد و ذرات گادرون در امتداد‌سنگ​ بازویم جریان یافتند و به فضای خالی وارد شدند و در امتداد دیوارها و سقف تجمع کردند. کمی طول کشید.

به نظر می‌رسید سنگ در حال فرو ریختن است، گویی آن ذرات درخشان ده‌هزار حشره بودند که آن را می‌خوردند. صدای برخورد و ضربات نبرد بلندتر‌جدا​ شد و دیوارها با شدت بیشتری لرزیدند. طبقه‌های شکسته و نیمه‌شکل‌گرفته روی دیوارها موج برداشتند و سقف به سرعت باز شد، دوباره مهر و موم شد‌داد​ و باز هم شکست. با وجود اینکه ما حرکتی نمی‌کردیم، ناگهان به نظر رسید که داریم از میان ریشه‌های ویران‌شده‌ی تایگرین کائولوم به سمت بالا شلیک می‌شویم.

دیوارها و سقف ذوب شدند و من دوباره روی کف ترک‌خورده اما یکپارچه‌ی تالار اشیای مقدس، جایی که نبرد آغاز شده بود، ایستاده بودم. هیچ اثری از حمله‌ی فاجعه‌بار کزس باقی نمانده‌زحمت​ بود؛ همان تکنیک شبیه به جهان‌خوار که کل این دژ دروغین را ویران کرده بود. در عوض، نیزه‌های سیاه و عظیمی مانند ستون‌های زاویه‌دار از کف تا سقف فرو رفته بودند و گوشه‌ای‌فوران​ از تالار به چیزی شبیه به مواد مذاب سیاه تبدیل شده بود. مهره‌های درخشان و سفید مانند گرده در هوا پراکنده بودند و به محض ظاهر شدنم، نزدیک‌ترین آن‌ها به سرعت دور شدند.

به‌طور غریزی حس کردم که نباید‌برخورد​ به آن مهره‌ها که نیت قتل‌رلم‌هارت​ کزس را ساطع می‌کردند، دست بزنم.

اگرونا از سمت راستم گفت: «اوه آرتور، تو چقدر پیوسته موفق می‌شی هم‌زمان هم ناامیدکننده باشی و هم‌گرفت​ تأثیرگذار.» دست‌به‌سینه ایستاده بود و پوزخندی کج روی صورتش نقش بسته بود. اما تمام نیمه‌ی چپ بدنش، هم‌سوسوزن​ پوستش و هم زرهی که زمانی سفید بود، طوری سیاه شده بود که انگار به شدت سوخته است.

کزس در سمت چپم ایستاده بود. هنوز هم با خونسردی ایستاده بود و هوای اطرافش وزوز می‌کرد. اما جنبه‌ی سفید و نقره‌ای اژدها دورتر‌محیطی​ و نامشخص‌تر به نظر می‌رسید، و او دو زخم کوچک دیگر هم داشت که به نظر می‌رسید خونریزی شدیدی داشته‌اند. رگ‌های سیاه و محوی‌انباشته​ از گردنش بالا رفته و روی گونه‌اش کشیده شده بودند و پوستش در اطراف لبه‌های این رگ‌ها رنگ سبز بیمارگونه‌ای به خود گرفته بود.

اکنون حس کردن امضای مانای هر دوی آن‌ها آسان‌تر بود. حتماً برگشتنم بیشتر از آنچه فکر می‌کردم طول کشیده بود، چرا که هر دو آسورا تخلیه‌شده به نظر می‌رسیدند، گویی نبردشان‌کند​ روزها طول کشیده بود. اما بعد، همان‌طور که شاخه‌ی دیگری از افکارم متوجه شد، مانا یا اتر چندانی برای هیچ‌کدامشان وجود نداشت که از درون این بعد جیبی بیرون بکشند. خود‌حواسم​ این زندان داشت به آن‌ها گرسنگی می‌داد و ضعف فزاینده‌شان را سرعت می‌بخشید. با وجود تمام رجزخوانی‌های اگرونا مبنی بر اینکه اینجا قلمروی اوست، به نظر نمی‌رسید وضعیتش بهتر از کزس باشد.

شانه‌ی دردناک و قطع‌شده‌ام را چرخاندم و روی بازسازی بازوی اتری تمرکز کردم. ذخیره‌ی خودم که درون‌نظر​ هسته‌ی چهار لایه قرار داشت، قابل‌توجه بود اما بی‌نهایت نبود. با این حال، تمرکز آسوراها روی یکدیگر‌جدا​ به این معنی بود که همان‌طور که قصد داشتم، داشتم گلیم خودم را از آب بیرون می‌کشیدم.

رجیس بین من و اگرونا‌درون​ حرکت کرد؛ شعله‌هایش به شکلی‌قابلیت‌های​ ناهموار و غیرطبیعی زبانه می‌کشیدند.

کزس با صدایی نفس‌نفس‌زنان که رگه‌ای از درد در آن موج می‌زد،‌حضور​ پرسید: «قصد داری تا ابد به این مبارزه ادامه بدیم، اگرونا؟ دو‌محیطی​ جاودانه که داخل یک بعد جیبی حبس شدن و برای بقیه‌ی ابدیت می‌جنگن؟»

اگرونا خندید و سرش را برای کزس تکان داد. «شاید‌بزنم​ از خاکی که افیوتوس رو شکل داده هم پیرتر باشی،‌تمریناتم​ اما جاودانه نیستی. در واقع، کاملاً قابلیت مردن رو داری!»

ناگهان دستانش را بالا برد. خطوط سیاه و دندانه‌داری دیواری بین او و ما تشکیل دادند و نقاط سفید را هر جا که لمس‌خفه‌کننده​ می‌کردند، تبخیر می‌کردند. همان انرژی دندانه‌دار از دیوار به یکی از ستون‌ها جهید، که به دو ستون دیگر منشعب شد و هر کدام به ستون‌های‌پاهایم​ دیگر ادامه یافتند. ذرات سفید به سمت خطوط سیاه دندانه‌دار پرواز کردند و با برخورد این دو نیرو، صدای هیس‌هیس و ترق‌ترق به گوش رسید.

برای استفاده از گاد استپ اقدام کردم، اما مسیرها هر جا که از یکی از این‌گذاشتم​ خطوط می‌گذشتند، قطع می‌شدند. با این حال، با دیدن این صحنه متوجه شدم که انرژی تاریکی‌حال​ که از ستونی به ستون دیگر می‌پرید، تصادفی نبود، بلکه شکل یک رون را به خود می‌گرفت.

چشمانم گشاد شد و قدم‌تقویت​ به مسیرهای اتری گذاشتم، اما‌می‌رسید​ بلافاصله از آن‌ها خارج نشدم.

فشار باورنکردنی، خردکننده و غیرممکن بود. داشتم به ذات درونی‌ام متراکم می‌شدم و‌گامبیت​ با یک جرقه‌ی ذهنی، فهمیدم که اگر بیشتر بمانم، به سرنوشت بایرون دچار خواهم‌حرکات​ شد؛ ذات اتری‌ام از بدنم فشرده شده و به درون خلأ کشیده خواهد شد.

با دست‌وپا زدن، سقوط کردن، بالا رفتن و‌احتراقی​ پرواز به سمت نزدیک‌ترین نقطه‌ی اتصال، تلوتلوخوران به اتاق‌نظر​ برگشتم، در حالی که عرق از صورتم سرازیر بود.

ستون‌های آهن خونی خرد شده بودند، ذرات سفید ناپدید شده بودند و اگرونا اکنون روبه‌روی کزس که روی یک زانو افتاده بود، ایستاده بود. اگرونا دستش را‌مسیرشان​ روی سر کزس گذاشت، سپس وقتی متوجه حضور دوباره‌ام شد، برگشت تا نگاهم کند. «جالبه بدونیم که این بعد جیبی به قلمروی اتری هم نشت می‌کنه، هرچند‌می‌شد​ فکر نمی‌کنم اهمیت این کشف کوچیک برای مدت طولانی به درد بخوره. با این حال، اگه کشتنت منو آزاد نکنه، شاید بتونم از اون راه جیم بشم.»

نادیده‌اش گرفتم و در حالی که اثرات نزدیک شدن به مرگم را از خود دور می‌کردم، روی کزس متمرکز شدم. علامتی تاریک و خونین‌محیطی​ به شکل رونی که بین ستون‌ها کشیده شده بود، روی گردن کزس خودنمایی می‌کرد. جادویی را که اگرونا به تازگی استفاده کرده بود کاملاً درک‌انفجاری​ نمی‌کردم، اما می‌توانستم قدرت رون را به خوبی بخوانم. اگرچه پیچیده‌تر بود، اما به وضوح شبیه رون‌هایی بود که روی دستبندهای سرکوبگر مانا استفاده می‌شد.

چشمان کزس با چشمانم تلاقی کرد. با وجود‌اینکه​ جادویی که قدرتش را درونش به دام انداخته بود‌قابلیت‌های​ و حالت تسلیم‌گونه‌اش، چشمانش پر از حس فرمانروایی بود.

اگرونا در حالی که مانند یک کودک یا حیوان خانگی به سر کزس ضربه‌ی آرامی می‌زد، شروع کرد:‌می‌رسید​ «خب، آرتور. می‌تونی این کار رو از راه آسونش انجام بدی و منو آزاد کنی، یا اینکه می‌تونم شکمت‌ریخت​ رو سفره کنم و تو روده‌هات دست و پا بزنم تا وقتی که طلسمت از بین بره. کدومش قراره...»

گاد استپ مرا بین کزس و اگرونا آورد. دست سالمم را روی گردن کزس فشار دادم و بازوی اتری را به سمت صورت اگرونا بالا‌زحمت​ بردم و انفجار دیگری از اتر را رها کردم. دست اگرونا روی دستم قفل شد و آن را چرخاند تا انفجار فقط از روی پهلوی از‌نگاه​ قبل سوخته‌اش عبور کند. دست دیگرش با سرعت خنجری را بالا آورد که مچم را به دو نیم کرد، چرخید و به سمت گردنم پایین آمد.

با یک شاخه از آگاهی‌ام، اتر را به درون مرثیه آروا راندم. با شاخه‌ای دیگر، سد‌خفه‌کننده​ و زره اتری‌ام را تقویت کردم. و با شاخه‌ای دیگر، دست احضارشده‌ای را که به تازگی‌قلعه​ جدا شده بود بازسازی کردم، در حالی که هم‌زمان مسیر ضربه‌ی برق‌آسای اگرونا را محاسبه می‌کردم.

شانه‌ام را پایین انداختم و حدود یک اینچ به عقب خم شدم. تیغه‌ی سیاه روی سطح زره لغزید‌گادرون​ و چند فلس را کند اما خونی نریخت. آرواره‌های آغشته به تخریب دور شانه‌ی اگرونا بسته شدند و‌کنم​ رجیس، در حالی که فرم تخریبش بر اگرونا سایه انداخته بود، سعی کرد آسورا را به عقب بکشد.

ذرات درخشان گادرون در امتداد علامت روی گوشت کزس رقصیدند. جایی برای شک کردن به اینکه آیا می‌توانم این کار را انجام دهم‌قدرت‌هایشان​ یا نه، وجود نداشت. می‌دانستم تنها محدودیت قابلیت‌های گادرون، بینش خودم است. می‌دانستم که اگرونا این علامت غیرطبیعی را شکل داده و به‌سکوی​ گردن کزس منتقل کرده است، و فقط چند لحظه پیش آنجا نبوده است. به خودم گفتم که می‌دانم همین برای معکوس کردنش کافی است.

ذرات در علامت فرو رفتند و‌گامبیت​ خود زمان را روی مانایی که آن‌تمریناتم​ را شکل داده بود، به عقب برگرداندند.

پشت سرم، به نظر رسید اگرونا برای لحظه‌ای در دود و سایه ذوب شد و‌قدرت‌هایشان​ از چنگ رجیس بیرون لغزید. بال‌های تاریکی پشت اگرونا باز شدند. وقتی بال زدند، باد‌بخش​ سیاهی از آن‌ها وزید و رجیس را مانند برگی در طوفان به هوا پرتاب کرد.

نور سفید، خالص و درخشانی از کزس سرازیر شد که رگه‌های بنفش، دندانه‌دار و خشمگینی‌سرازیر​ از میان آن می‌گذشت. هر جا که نور به اگرونا برخورد می‌کرد، شکاف‌هایی روی گوشت و‌کند​ زرهش پخش می‌شد. بال‌های تاریک متلاشی شدند. او دستش را بالا آورد تا چشمانش را بپوشاند.

یک تیغه‌ی اتری احضار کردم و سعی کردم به جلو یورش ببرم، اما بال‌های تاریک‌مانا​ دوباره با انفجاری به وجود آمدند؛ دو شکل خمیده و سیاه در پس‌زمینه‌ای از سفیدی. بال‌ها‌خودم​ به سمت جلو خنجر زدند و من برای لحظه‌ای بین نور و تاریکی متضاد له شدم.

بیشتر از آنکه ببینم، حس کردم قلعه در اطرافمان در‌قابلیت‌های​ حال فروپاشی است. ما در کره‌ای از خلأ وجود داشتیم،‌حرکات​ که هیچ‌چیز درونش نبود جز تعادل ناقص نور و تاریکی-

واقعیت دوباره هجوم آورد. روی زانوهایم افتاده بودم و در غلافی از‌حضور​ اتر محافظ پیچیده شده بودم. زره‌ام به تکه پاره‌هایی تبدیل شده بود. هزاران‌اندکی​ بریدگی کوچک، ردپای ظریفی از خون را در سراسر بدنم جاری کرده بودند.

روبه‌رویم، اگرونا در‌کرد​ هم شکست. پشت سرم،‌بدون​ قدرت کزس اوج گرفت.

جنبه‌ی اژدهای غیرمادی تجلی یافت و به جلو یورش برد، یکی از بال‌های تاریک اگرونا را در‌نظر​ آرواره‌هایش گرفت و آن را پاره کرد. اگرونا مچی را که هنوز خنجر را در دست داشت‌جدا​ تکان داد و خنجر از میان انگشتانش پرید و با انفجاری به هزاران تیغه‌ی مشابه تبدیل شد.

با دسترسی به گاد استپ و رون اسپاتیوم، یک مسیر اتری را شکافتم و هم‌زمان فضا را‌درکم​ تا کردم و مسیر آن را تغییر دادم. دیوار خنجرها در فضا ناپدید شد، سپس از بالا روی‌سایه‌وار​ اگرونا بارید. هر جا که او را لمس می‌کردند، بدون هیچ آسیبی ذوب شده و به بدنش برمی‌گشتند.

کزس یک قدم به جلو برداشت و اژدهای اثیری هجوم برد؛ چنگال‌های عظیم نقره‌ای-سفیدش اگرونا را از شانه‌ها گرفت و او را‌زمین​ به زمین کوبید. کزس قدم دوم را برداشت و اژدها دهانش را باز کرد و پرتویی از مانای خالص را بیرون داد‌روی​ که قامت اگرونا را بلعید. دست احضارشده‌ام را بالا آوردم و از میان آن نگاه کردم تا نور کورکننده را کاهش دهم.

درون قلب این شعله‌ها، زنی دست و پا می‌زد. او در‌اتر​ سنین میان‌سالی بود، با موهای بلوند روشن و علائم طلایی روی‌فشار​ صورتش. پرتره‌ی او را دیده بودم که در قلعه‌ی ایندرات آویزان بود.

چشمانش گشاد شد و جیغ کشید؛ صدایی دلخراش‌احتراقی​ که باعث شد زرداب در انتهای گلویم بالا‌غرق​ بیاید. «پدر، خواهش می‌کنم! کافیه، پدر! داری منو می‌کشی...»

چهره‌ی کزس به نقابی از خشم تبدیل شد و به جلو خم شد. اژدها به سمت پایین یورش برد و آرواره‌هایش دور تصویر سیلویا‌کند​ بسته شد، کف زمین را یک بار دیگر خرد کرد و در گودال فرو رفت. کزس نفس‌نفس زد، به سرعت پلک زد و سعی کرد‌تصویر​ عقب بکشد و قدرتش را جمع کند، اما زنجیرهای سیاهی دور اژدها پیچیده شده بودند و آن را بیشتر و بیشتر به عمق گودال می‌کشیدند.

کزس دستش را روی سینه‌اش فشرد؛ چشمانش از ترس و دردی گشاد شده بود که هرگز‌خفه‌کننده​ پیش از این در آن‌ها ندیده بودم. گامبیت پادشاه چند نقطه را برایم به هم وصل کرد.‌سقوط​ با چهره‌ای در هم کشیده، به درون گودال پریدم و به دنبال اژدها و اگرونا پایین رفت.

سایه‌ای بالای سرم ظاهر شد و رجیس به حالت غیرمادی در‌اتر​ آمد و از میان پوستم گذشت و وارد هسته‌ام شد. صدای‌فشار​ خنده در میان ویرانه‌های دژ طنین‌انداز شد و ما سقوط کردیم.

در حین سقوط ما، دیوارها خرد شدند و قطعات شکسته به نیزه‌هایی از آهن خونیِ‌مانا​ سوزان تبدیل شده و در بدن اژدهای شفاف فرو رفتند. قدرت این تجلی در حال‌زمین​ تحلیل رفتن بود و هرچه بیشتر سقوط می‌کردیم و زخم‌های بیشتری برمی‌داشت، بیشتر تخلیه می‌شد.

می‌توانستم ببینم که مانا و اتر به سمت بالا و به سوی کزس‌تمریناتم​ جریان دارند، در حالی که او برای پس گرفتن قدرتش تقلا می‌کرد. بخش عظیمی‌مسیرشان​ از آن درون این تجلی گنجانده شده بود. بدون آن، او حریف اگرونا نمی‌شد.

پایین‌تر از من، اژدها در برابر زنجیرها می‌جنگید، به‌نظر​ خود می‌پیچید، دندان قروچه می‌کرد و به سایه‌ی اگرونا در‌جابجا​ زیرش چنگ می‌زد. نفسش بیهوده در اطراف ما پخش می‌شد.

سپس، در فاصله‌ی یک تپش قلب بین دو فوران مانای خالص، حس کردم که جریان دوگانه‌ی‌کردم​ مانا به سمت پایین کشیده می‌شود؛ دور از کزس و به درون اگرونا. او داشت مانای‌زحمت​ کزس را جذب می‌کرد و در حالی که کزس را ضعیف می‌کرد، به خودش قدرت می‌بخشید.

با دست اتری‌ام، به سمت اتصال بین کزس و جنبه‌ی اژدهایی تجلی‌یافته‌اش دست بردم. همان‌طور که قبلاً با رشته‌های طلایی‌حضور​ انجام داده بودم، لبه‌های انگشتانم را تیز کردم و اتصال را بریدم. فریاد دردی از بالا در گودال طنین‌انداز شد‌قلعه​ و اژدها در مانای خامی ذوب شد که چرخید و گرداب‌وار به سرعت پراکنده شد. اگرونا با تعجب پلک زد.

یک دوجین تیغه‌ی اتری در هوای اطرافم شکل گرفتند که هر کدام توسط یک وجه از گامبیت پادشاه‌گرفت​ کنترل می‌شدند. تیغه‌ها با هماهنگی کامل چرخیدند، بریدند و ضربه زدند. نیزه‌های آهن خونی، سپرهایی از باد خلأ‌سوسوزن​ متراکم و شلاق‌هایی از آتش روح در اطراف اگرونا چرخیدند و ضربات را با همان دقت دفع کردند.

در همان لحظه‌ی‌حواسم​ حواس‌پرتی، فضای زیر پای‌مانا​ او را تا کردم.

او با تمام سرعت به آن برخورد کرد، پیش از آنکه حتی متوجه حضورش شود. این برخورد،‌قابلیت‌های​ فضای تا شده را خرد کرد و کل بعد جیبی طوری لرزید که گویی در حال فروپاشی‌مسیرشان​ درونی است. دژ خردشده نیز همراه ما شروع به سقوط کرد و همه‌چیز به غبار تبدیل شد.

کاملاً مطمئن نبودم که شتاب ما کِی متوقف شد. ما فرود نیامدیم،‌رلم‌هارت​ فقط از سقوط باز ایستادیم. دستم را در هوا تکان دادم و‌خفه‌کننده​ فضا را طوری خم کردم که دیگر غباری در هوای اطرافمان نباشد.

اگرونا روی زمین افتاده بود و سرش خونریزی داشت. او روی یک آرنج تکیه داده بود و با چشمانی پر‌حرکات​ از خون به من خیره شده بود. روبه‌روی او، کزس روی یک زانو افتاده بود، یک دستش را روی زانوی دیگرش‌یکباره​ گذاشته بود و بدنش کمی می‌لرزید. بعد جیبی بوی ازن می‌داد؛ ناشی از تمام قدرتی که در اینجا خاموش شده بود.

من بالای سر این دو پادشاه-خدای خسته ایستاده بودم، گویی مجبور شده بودند در برابرم تعظیم کنند. طنز ماجرا کاملاً ملموس بود. مجبور شدم میل به گفتن این موضوع‌ریخت​ به آن‌ها را فرو بخورم؛ میل به اینکه به خاطر جنایاتشان سرزنششان کنم، با غرور شکست‌های جمعی‌شان را به رخشان بکشم و به هر جایی که اشتباه کرده بودند‌همزمان​ اشاره کنم. افکارم که به لطف گامبیت پادشاه در یک لحظه باز می‌شدند، همان مسیری را دنبال کردند که وقتی برای اولین بار وارد بعد جیبی شدیم طی کرده بودند.

در سمت چپم، اگرونا. او مرا به این دنیا آورده بود تا لنگرگاهی برای تناسخ نهایی سسیلیا باشم و به طور پیش از موعد به زمان من در زمین پایان‌آن‌قدر​ داده بود. او خانه‌ام، خانواده‌ام و دوستانم را به سلاحی علیه من تبدیل کرده بود. تأثیر او بر زندگی من چیزی جز عذاب مداوم نبود. اما او دلیل داشتن خانواده‌ام‌شعله‌ور​ و پیوندم با سیلوی بود. به سختی در این دنیا بیدار شده بودم که فهمیدم واقعاً چیست: یک شانس دوم. شانسی که به خاطر کارهای اگرونا به دست آورده بودم.

در سمت راستم، کزس. او این دنیا - خانه‌ی من - را برای نیات ظالمانه‌ی خودش تحریف کرده بود؛ مردم خودش - خانواده‌اش - را به مکانی امن عقب کشیده بود در حالی که در‌درست​ دنیایی که پشت سر گذاشته بود، تمدن‌ها را یکی پس از دیگری می‌ساخت و نابود می‌کرد. او ثابت بود، در امنیتِ قدرت قرار داشت و هرگز به معنای واقعی زیر سؤال نرفته یا به چالش‌دومین​ کشیده نشده بود. او دنیایش را در یک رکود کنترل‌شده نگه داشته بود، وضعیت موجودی که هرگز تغییر نمی‌کرد، وجودی چنان باثبات که مردمش حتی اگر برای بقا نیاز به تغییر داشتند، نمی‌توانستند تغییر کنند.

اگرونا خندید. فرمی که روی زمین افتاده بود ذوب شد و نشان داد که او تنها چند فوت دورتر از آن توهم ایستاده است. «چرا تردید می‌کنی، پسر؟» او از کنار من به جایی که کزس با لرزش ایستاده بود نگاه کرد. «داری تصمیم‌چشمان​ می‌گیری اول کدوممون رو بکشی؟» پیش از آنکه بتوانم جوابی بدهم، ادامه داد: «بریدن اون حجم از قدرت کزس حقه‌ی هوشمندانه‌ای بود. از همون اول برنامه‌ت همین بود، یا فقط یه فرصت شانسی برات پیش اومد؟ هوشمندانه بود، اما یکم تابلو بود. می‌ذاری ما‌درونم​ همدیگه رو ضعیف کنیم و دنبال جا و زمانی می‌گردی که پاهامون رو از زیرمون قطع کنی. زحمت انکار کردنش رو به خودت نده. الان می‌تونم افکار واقعیت در مورد اون رو به وضوح تو ذهنت ببینم، آرتور. کنترلت رو از دست دادی، پسر جان.»

با تمسخر پوزخندی زدم.

کزس زمزمه کرد: «احمقانه است.» با اخم، نیم‌نگاهی به او انداختم اما یک چشمم را روی اگرونا نگه داشتم. او به من خیره شده بود. «همیشه می‌دونستم که اون نوع نوع‌دوستیِ کوته‌فکرانه‌ت باعث می‌شه بعید باشه که هرگز‌حلقه‌ی​ واقعاً همه‌چیز رو از دید من ببینی. وقتی همه‌چیز تموم می‌شد، انتظار داشتم مجبور بشم تو و خانواده‌ت رو حذف کنم، البته با این فرض که کسی از شما از این ماجرا جون سالم به در می‌برد. با‌زیر​ این حال، تا الان کار شجاعانه‌ای تو پنهان کردن نیات واقعیت انجام دادی. شاید من حتی امید کوچیکی داشتم که واقعاً بتونیم تو آینده با هم کار کنیم. اما تو هرگز قصد انجام این کار رو نداشتی، مگه نه؟»

چهره‌ام در هم رفت و شروع به عقب رفتن کردم تا مستقیماً بین دو آسورا نباشم. به انکار کردنش فکر کردم؛ تلاش برای نجات دادن رابطه‌ام با کزس‌چرا​ فقط به اندازه‌ای که این کار را تمام کنم. اما آن‌قدر دروغ اتحادمان را نگه داشته بودم و هرگز نیات واقعی‌ام را حتی در افکار خودم هم تأیید نکرده‌انفجاری​ بودم، که دیگر به سادگی نمی‌توانستم به این کار ادامه دهم. می‌دانستم این به چه معناست، اما لبخند تیزی که روی صورتم شکل می‌گرفت به من می‌گفت که آماده‌ام.

«نه. نداشتم.»

کزس با پوزخندی لباس‌هایش را تکاند، سپس به اگرونا نگاه کرد. اگرونا‌حضور​ هم در جواب به او پوزخند زد. هر دو ارباب آسورایی، رهبران‌محیطی​ قبیله‌ها و نژادهایشان، شاید دو موجود قدرتمندتر این دنیا، به سمت من برگشتند.

ناولها | novelha.net