چپتر 527: فصل 527: جشنها و افشاگریها
0سنگ رو توی دستم چرخوندم و به ترکهایی که تا عمق سطح چندوجهیاش نفوذ کرده بودن خیره شدم.مسیرش یه تپش تیز و کوتاه از قدرت، و سنگ خرد شده بود. اما لازم بود. با در نظر گرفتنرفتن همه چیز، فداکاری کوچیکی به حساب میاومد. بالاخره وقتی هدفش رو برآورده کرده بود، دیگه چه نیازی بهش بود؟
به این فکر کردم که از مرثیه آروا استفاده کنم. با هدایت اتر از طریق هنر ایووم، میتونستم فرسایش زماناولین رو به عقب برگردونم و این رلیک رو ترمیم کنم. اما مردد شدم. با یه آه، سنگ رو روی میزپنل کنار تختم گذاشتم و بلند شدم، و جوری به اطراف اتاق خیره شدم که انگار برای اولین بار داشتم میدیدمش.
اتاق خواب اصلی توی خونهی جدیدم یه فضای باز و وسیع بود. تخت خواب سایباندار و بیش از حد بزرگم، یه دیوار رو کاملاً اشغال کرده بود، در حالی که دیوار مجاورش یه پنلجادویی شفاف از مانا بود که هم به عنوان پنجره و هم در عمل میکرد و بهم اجازه میداد تا به بالکنی که دور تا دور خونهی جدیدم در حومه اشبر کشیده شده بود، برم.جادوییتر تو اون لحظه، کل ملک زیر سایهی یکی از حلقههای افیوتوس پوشیده شده بود، اما میدونستم که تو چند دقیقهی آینده و قبل از اینکه سر و کلهی همه پیدا بشه، این سایه هم میگذره.
یه آبشار از دیوار روبهرویی پایین میریخت و حوضچهای رو پر میکرد که آبش به بخشهای دیگهی خونه سرازیر میشد و تو مسیرش بهخونهی شکل جادویی تصفیه میشد. دو تا میز تحریر دوقلو برای من و تسیا اونجا بود، به همراه یه مجسمهی هماندازهی واقعی و کاملاً مشابهبالکنی از رن کاین چهارم تو گوشهی اتاق؛ مجسمهای که قصد داشتم بعد از رفتن همه، به یه جای خیلی کمتر تو چشم منتقلش کنم.
این عمارت خیلی مجللتر از چیزی بود که بهش عادت داشتم. بزرگتر و باشکوهتردیگهی از خونهی هلستیا تو زایروس، راحتتر از قلعهی پرنده، و جادوییتر از کاخ الفی زستیرواقعی بود، اما با گذشت فقط چند هفته، هنوز کاملاً حس یه «خونه» رو بهم نمیداد.
از دیوار مانایی رد شدم و پا به بالکن گذاشتم؛ بالکنی که مشرف به یه دریاچهی وسیع و تو فاصلهای دورتر،بار کوهستان بزرگ بود. نگاهم رو کمی بیشتر به سمت جنوب چرخوندم و تونستم خط باریک اسپایر رو ببینم؛ صدها مایل دورتر بودعنوان اما تا جایی که حلقههای افیوتوس در آسمون معلق بودن بالا رفته بود، انگار که داشت اونها رو تو هوا نگه میداشت.
این عمارت و زمینهای اطرافش دقیقاً همون جایی قرار داشتن که خونهی روستایی و کوچیک پدر و مادرم بود؛ همون خونهای که وقتی فقط سه سالمآبش بود و بیدار شدم، منفجرش کرده بودم. بیشتر بخشهای اشبر تو مراحل پایانی جنگ متروکه شده بود و جمعی از دوستان و آشنایانی که همهی اینهاجای رو ترتیب داده بودن، نصف شهر رو به اسم من خریده بودن. حالا، هر روز میدیدم که دهها گاری از اونجا رد میشن و مردم دارن برمیگردن.
هنوزم مطمئن نبودم چه حسی باید داشته باشم. من چندان به هدیهبلند گرفتن عادت نداشتم و باهاش راحت نبودم، چه برسه به اینکه یهخونهی عمارت عظیم و بینهایت مجلل به همراه زمینهای اطرافش رو بهم داده باشن...
با خندهای به معذب بودن خودم، روی نردهها خم شدم و به پایین و دریاچه خیره شدم. سایهی عظیمی رو تماشا کردم که درست از زیر سطحمجسمهی آب رد میشد و درخشش محوی از رنگ طلایی، از میون اون آب بیش از حد آبی به چشم میخورد. بو روی ساحل نشسته بود و باجادوییتر یکی از پنجههای گندهاش به آب ضربه میزد، انگار که منتظر فرصتی بود تا اون ماهی قرمز غولپیکری که تو این دریاچهی احضارشده زندگی میکرد رو بگیره.
گلایدرها از طریق نمایندههاشون، خرید زمینهای اطراف اون قطعه زمین کوچیک متعلق به مادرم رو ترتیب داده بودن. لردهای دورف هم یه صندوق مالی راه انداخته بودن تا هزینهی نگهداری و رسیدگی به زمینها رو تا زمانی که یک لیوین اینجا زندگی میکنه، پرداخت کنن. بخش زیادی از عمارت بهبالکنی جای اینکه ساخته بشه، توسط تیمی از تایتانها و همادریادها با همکاری الفهای فرستاده شده از النوار، رشد داده شده بود. انرژی تمام عناصر جادویی توسط کریستالهای مانای بزرگی تأمین میشد که سریس بعد از پس گرفتنشون از خزانهی آگرونا، به ما اهدا کرده بود. خود وروهن دریاچه رو شکل دادهچهارم بود و اون رو با آب اقیانوسِ کنار خونهاش پر کرده بود؛ اقیانوسی که حالا تبدیل به نوار آبی شده بود که در امتداد یکی از لبههای پایینترین حلقهی افیوتوس جریان داشت. تو شمال دریاچه هم یه دشت پر از ووگارت بود که آلاریک و دارین اوردین زحمتش رو کشیده بودن.
اینها فقط چندتا از ویژگیها، هدایا و اضافاتی بودن که برای خونهی جدیدم فراهم شده بود. رجیس وقتی برای اولین بار چشممون به اینجا افتاد گفته بود: «جای بدی برای درمیشد کردن خستگی بعد از نجات دنیا نیست.» مامان زده بود زیر گریه، در حالی که الی که هنوز به خاطر حبس شدنش تو اون بُعد جیبی کمی گیج و منگ بود،باشکوهتر با لحنی بیش از حد رک و راست پرسیده بود که آیا باید خودش رو برای آرتورها و تسیاهای کوچولویی که قراره تو عمارت اینور و اونور بدون آماده کنه یا نه...
با یادآوریعقب این خاطرهرلیک لبخند زدم.
اتاقهای دائمی برای مامان، الی و سیلوی، و تعدادیپایین اتاق مهمان وجود داشت؛ هرچند که برای جا دادن تمامشکل مهمونهایی که تو چند روز آینده منتظرشون بودیم، کافی نبودن.
چرخیدم و از طریق دیوار مانایی، دوباره به اتاق خوابی که حالا با تسیا شریک بودم خیره شدم. شبیه یه رویا بود. انگار نمیتونستخواب کاملاً واقعی باشه؛ انگار نباید باورش میکردم. سرنوشت هر لحظه ممکن بود فرش رو از زیر پام بکشه و بیدارم کنه. اون رفته بود،اجازه و من هیچوقت نمیتونستم این حس رو کاملاً از خودم دور کنم که شاید هر بار که میبینمش، بار آخر باشه. اگه برنمیگشت چی؟
افکارم دوباره به سمت اون سنگ پرید و برای یهمیدونستم لحظه، دوباره وسوسه شدم که با مرثیه آروا ترمیمش کنم وآبشار ازش برای چک کردن حال تسیا استفاده کنم. چی میشد اگه...
این میل به غرق شدن تو افکار منفی رو پس زدم. اون فقط رفته بود شهر تا یه سری خرید کنه. با اینکه حالا چندتا خدمهفضای داشتیم که دستمزد خوبی میگرفتن تا بهمون کمک کنن، تسیا اصرار کرده بود و الی رو هم با خودش برده بود تا کمی «وقت خواهرانگی» بگذرونن.کشیده با این حال درکش میکردم. بعد از اون همه ماجرا، انجام یه کار روزمره و پیشپاافتاده مثل خرید کردن تو بازار کوچیک اشبر حس خوبی داشت.
کنترل کردن ذهنم کار سختی شده بود. خارش و وسوسهی استفادهی مداومآبش از گامبیت پادشاه، چیزی بین یه اعتیاد و حس فانتومِ یه عضوتسیا قطعشدهی بدن بود. بدون اون، احساس میکردم ذهنم آشفته و حواسم پرته.
انگشتهام رو روی استخون سینهام فشار دادم، اما این کار هیچ کمکی به تسکین درد هستهام نکرد. از زمان برگشتن از آلاکریاداشتم دیگه از جادو استفاده نکرده بودم. هستهام دیگه اتر جذب نمیکرد و ذخیرهام تقریباً به طور کامل خالی شده بود. با اینکهپنجره هیچ مدرکی نداشتم، اما به طور غریزی حس میکردم که وقتی آخرین ذرهی اتر هم تموم بشه، هستهام از هم میپاشه و من...
گلوم رو صاف کردم و خودم رو مجبور کردم کمی صافتر بایستم، بعد بالکن رو ترک کردم و به سمت داخل خونه رفتم. تمام اتاقهای طبقهی بالا توسطدیگهی یه نیمطبقه به هم وصل میشدن که به حیاط مرکزی مشرف بود. درختی از یه قطعه خاکِ گرد که از کوه ژئولوس آورده شده بود، رشد کرده بود؛ شاخههایعمارت پهنش باز شده بودن و پوشیده از برگهای صورتی و میوههای درخشان رنگینکمونی بودن. با اینکه میدونستم میوهها پر از مانا هستن، اما بدون رلمهارت دیگه نمیتونستم حسشون کنم.
به خودم گفتم ارزشش رو داشت؛ جملهای که تو این چند هفتهی گذشته به نوعی تبدیل به یه مانترا برام شدهمیدیدمش بود. هر بار که به حلقههای افیوتوس نگاه میکردم یا چشمم به اسپایر میافتاد. یا لرزش هستهام رو حس میکردم. یاپنجره به مادرم، یا خواهرم نگاه میکردم. یا رجیس، یا سیلوی. یا لمس شبحوار روح پدرم روی شونهام رو به یاد میآوردم.
مهم نبود از اینجا به بعدمیگذره چه اتفاقی میافته، مهم نبود چه بهاییبخشهای پرداخته بودم، در نهایت ارزشش رو داشت.
«آرتور؟»
متوجه شدم که سر جایم خشکم زده و در حالی که به شاخههایآینده درخت افیوتوسی، هدیهای از قبیله اینتیرا، خیره شده بودم، افکارم سرگردون شده بودن. مامانبخشهای از اتاقش بیرون اومده بود، بدون اینکه حتی صدای باز شدن در رو بشنوم.
پرسیدم: «خوب خوابیدی؟» ورلیک سعی کردم لبخند آرامشبخشی بزنمکنار تا نشون بدم حالم خوبه.
چشماش رو چرخوند و گفت: «داشتم کتاب میخوندم. نمیخواستم خوابممیریخت ببره.» خمیازهای کشید و دستهاش رو بالای سرش کش داد.جادویی «فکر کنم این بلاییه که بالا رفتن سن سرت میاره.»
با خنده بازوش رو گرفتم و با هم به طبقهی پایین رفتیم، جایی که آشپزمون، هلا، یه ناهار سبک عصرونه آماده کرده بود. هلا زن جوونیخونهی بود که تو اشبر بزرگ شده بود و کل خانوادهاش رو تو حملهای که به کاروان لیلیا شد، از دست داده بود. اون مستقیماً رفته بودحومه پیش آسوراهایی که داشتن خونه رو شکل میدادن و پرسیده بود که آیا به کمک نیاز داریم یا نه، و مامان هم با اشتیاق استخدامش کرده بود.
در حالی که پشت پیشخون آشپزخونه - به جای اون اتاقچند غذاخوری بزرگ - غذا میخوردیم، گپ میزدیم و درست وقتی کهروبهرویی داشتیم غذامون رو تموم میکردیم، اولین صدای در زدن بلند شد.
مامان با صدای بلند رو بهمردد کل خونه گفت: «من باز میکنم!» وجوری بعد با عجله از آشپزخونه بیرون رفت.
با خنده، سریع اونجا رو تمیز کردم و دنبالش رفتم. در حالی که مامان با هیجان در ورودی رو باز میکرد، به دیوار حیاط مرکزی تکیه دادم. جاسمین فلیمزورت، هلن و دوردنچهارم تو چهارچوب در ایستاده بودن، و برای یه لحظه، خاطرهای جلوی چشمم نقش بست و انگار داشتم تمام اعضای شاخهای دوقلو رو میدیدم: آدام کرنش، که نیشخند میزد و موهاش رو بهبالکن هم میریخت؛ آنجلا رز، که لبخند میزد و از همین حالا دستهاش رو برای یه آغوش خفهکننده باز کرده بود؛ و... بابا، بدون ریش و جوون، که میخندید و با آدام شوخی میکرد.
«آه، خیلی خوشحالم که همهتون تونستیدرلیک بیاید. نگران بودم که چون بازنشستهتختم شدید، حوصلهی این سفر رو نداشته باشید.»
صورت جاسمین تو یه اخم مصنوعی جمعحلقههای شد، در حالی که چشمهای قرمزش از سرگرمیاینکه میدرخشید. «شاید مجبور شدیم یکم دستش رو بپیچونیم.»
دوردن با خندهای که من رو مستقیماً به کوهستان بزرگ برد، جایی کهجوری اردو زده بودیم و به حرفها و خندههای پدرم با دوردن و بقیهفضای گوش میدادم، گفت: «خب، من فقط همین یدونه رو دارم! باید مراقبش باشید.»
هلن مامان رو بغل کرد و با لحنی که نشون از خستگی راه ودیگهی کلافگی داشت، زمزمه کرد: «خواهش میکنم آلیس لیوین، بگو که یه نوشیدنی خیلی قوی وواقعی گرونقیمت داری تا بعد از یه سفر طولانی با این دوتا، خستگیم رو در کنه.»
مامان طوری ریز خندید که انگاررلیک پونزده سال جوونتر شده بود. «هلن عزیزم،گذاشتم اصلاً خبر نداری چی برات کنار گذاشتم.»
جاسمین همونطور که از کنار مامان رد میشد، آروم به شونهاش زد و به اطراف نگاه کرد؛ ابروهاشبشه تا خط رویش موهاش بالا رفت. «واو. عجب جاییه.» بعد بالاخره متوجه من شد. «آه، شاگرد بیعرضهی من. ناامیدیِدوقلو قرن. هیچ دستاوردی نداشتی، نه؟ هیچیِ هیچی.» گوشهی لبش با یه پوزخند که به سختی پنهانش کرده بود، لرزید.
در حالی که از دیوار فاصله میگرفتم و سرم رو پایین میانداختم، با یه آه نمایشیانگار جوابش رو دادم. «کاملاً حق با توئه. من هیچوقت مدرسهام رو تموم نکردم، حتی نتونستم یه سالدیوار تو دوتا شغل تدریس مختلف دووم بیارم، تمریناتم تو افیوتوس رو هم زودتر از موعد ول کردم...»
پوزخندی زد و چیزیبشه رو پرت کرد کهروبهرویی تو هوا برقی زد.
خنجر رو اززمان دستهاش گرفتم و باترمیم گیجی بهش خیره شدم.
«یکی از خنجرهای اصلیمه، مال همون موقعی که تو سفر از اشبر به زایروس با هم تمرین میکردیم.» نگاهش رو دزدیدآبشار و به پایین انداخت، کمی خجالتزده به نظر میرسید. «فکر کردم شاید بخواییش. میدونی، یه جایی تو این عمارت به طرزهماندازهی مسخرهای بزرگت نصبش کنی. تا یادت بمونه یه زمانی فقط یه بچهی عجیب و غریب و بیش از حد بااعتمادبهنفس بودی.»
خندهای از ته دلم جوشید و بخشیروی از تنشم آب شد. «جاسمین، اون موقعیاطراف که به زور حرف میزدی بیشتر دوستت داشتم.»
«بوی دعوا میاد.» گارد مبارزهسایه گرفت و مثل یه بوکسورمیریخت روی پنجهی پاهاش به جلو پرید.
مامان در حالی که لبش رو گازترمیم میگرفت تا جلوی لبخندش رو بگیره، بابلند تشر گفت: «برید بیرون دعوا کنید، شما دوتا!»
جواب دادم: «خونهی خودمه،» اما به جلو خیز برداشتم، مچ پای جاسمیندقیقهی رو گرفتم و پرتش کردم رو زمین، بعد در حالی که خنجرمیریخت رو تو دستهای مامان رها میکردم، مثل تیر از در بیرون پریدم.
وقتی باسن جاسمین به زمین خورد و صدای «آخ!»کنار ازش دراومد، مامان فقط پلک زد، و بعد جاسمیناولین با بادی که زیر پاهاش جریان داشت، افتاد دنبالم.
قبل از اینکه در بسته بشه، صدای هلنروبهرویی رو شنیدم که زیر لب گفت: «بچهها،» و بهمیشد دنبالش صدای خندهی از ته دل دوردن بلند شد.
من و جاسمین چند دقیقهای رو به شوخی و مبارزه گذروندیم تا اینکه بو - که از جا موندن حوصلهاش سر رفته بودمیدیدمش - با سرعت به سمتمون یورش آورد، من رو زمین زد و چندتا ضربهی بیخطر هم به جاسمین زد. ما هم به اون هیولایبهم نگهبان حملهور شدیم و با همکاری هم، هیکل عظیمش رو به زمین کوبیدیم و اون رو تبدیل به یه تودهی نفسنفسزن و خسخسکننده کردیم.
صدای خواهرم تو حیاط پیچید ویکی باعث شد همهمون سرمون رو بالادقیقهی بیاریم: «هی! از روی باندم بلند شید!»
الی و تسیا به همراه هر سه عضو خانوادهی هلستیا که سوار یه کالسکهی اسکیترکش بودن، داشتن نزدیک میشدن. وقتی بومیدیدمش از جاش پرید و با قدمهای سنگین چند قدم به سمتشون رفت، اسکیترها رم کردن، اما الی سریع بهش دستور دادپنجره عقب بکشه و از کنار کالسکه پایین پرید و در حالی که چیزی رو پشتش قایم کرده بود، به سمت باندش رفت.
به جاسمین کمک کردم بلند بشه و بعدروبهرویی رفتم تا با بقیه احوالپرسی کنم. «وینسنت، تابیتا.سرازیر لیل. از همهتون ممنونم که این سفر رو اومدید.»
در حالی که کالسکهشون رو تا جلوی در آوردن، کمی دربارهی سفرشون گپ زدیم. جیمسون، که زمانی تو مرکزبرای حراج هلستیا کار میکرد اما حالا سرپرست خدمهی خونهی من بود، با عجله بیرون اومد تا به هلستیاها خوشامدحالی بگه و بعد کالسکهشون رو به کنار خونه برد تا اسکیترها رو تو اصطبل ببنده و وسایلشون رو خالی کنه.
وینسنت همونطور که جلوی خونهی جدیدم ایستاده بود، سوت آرومی کشید. «من نقشهها رو دیدم - میدونی، یکی از دوستای معمارم تو زایروس تومیریخت کشیدنشون کمک کرد - اما بازم عظمت اینجا رو کاملاً درک نکرده بودم. این آسوراها واقعاً میدونن دارن چیکار میکنن.» کمی جلو اومد ومجسمهای با آرنج به پهلوم زد. «شاید بتونی یه ملاقات ترتیب بدی. میتونم ببینم که کالاهای ساخت آسوراها تو مرکز حراج فروش خیلی خوبی خواهند داشت.»
لیلیا باعقب لحنی خستهرلیک گفت: «پدر...»
در ورودی باز شد و مامانمیگذره بیرون اومد و با لبخند درخشانی بهبخشهای هلستیاها نگاه کرد. «رسیدید! سفر چطور بود؟»
وینسنت غرولند کرد: «اگهعقب تنر میتونست چندتا بلید وینگروی جور کنه، خیلی بهتر میشد.»
لیلیا دوباره گفت: «پدر! میدونی کهیکی بلید وینگ و خلبان کافی برایدقیقهی حمل و نقلهای معمولی وجود نداره.»
هر کسی که با یه هیولای مانای پرنده باند داشت - یا توانایی پرواز با اونها رو بدون داشتن باند داشت - تو این روزهاجدیدم به شدت سرش شلوغ بود. اینکه هلستیاها اصلاً تونسته بودن خودشون رو به اینجا برسونن، فقط به خاطر جریان مداوم پروازها از سطح زمین بهحومه زایروس بود. جای تعجب نداشت که حتی اونها هم نتونسته بودن کسی رو پیدا کنن که حاضر بشه اونها رو تا شمال ساپین پرواز بده.
تابیتا در حالی که مادرم رو به آرومی بغل میکرد، گفت: «بهش اهمیت نده. سواری در واقع خیلیمسیرش هم خوب بود. خیلی وقت بود که اینطوری معمولی سفر نکرده بودیم و دیدن اینکه چطور همه توبعد سرتاسر ساپین دارن اینقدر سخت کار میکنن، واقعاً لذتبخش بود. یه انرژی واقعی اون بیرون جریان داره، آلیس. امید.»
مامان در حالی که با هیجان گرم صحبت بود، هلستیاها رو به داخل راهنمایی کرد. الی هم بهشونانگار رسید و بو رو رها کرد تا استخون بزرگی که از شهر آورده بود رو بجوه. تسیا دستشکاملاً رو دور کمرم حلقه کرد و سرش رو روی شونهام گذاشت و با کمی اضطراب به داخل نگاه کرد.
با شوخی گفتم: «نگران نباش، اینجا اونقدر بزرگ هست کهمیدونستم اگه به یه لحظه تنهایی نیاز داشتی، بتونی غیبت بزنه.میگذره تازه، سیلوی هم باید به زودی با ویریون ارالیث برگرده.»
تسیا در حالی که دستش رو تو دستم گره میکرد وگذاشتم من رو محکم فشار میداد، گفت: «مهمونی نیست که نگرانم میکنه.خواب من برای جشن گرفتن با همه هیجانزدهام. بالاخره تولدته. اما... بعدش.»
میدونستم منظورش چیه. این چند هفتهی گذشته که فقط بهمون اجازه داده شده بود در کنار هم زندگی کنیم، فوقالعاده بود، اما دنیا داشت دوباره بهمون نزدیک میشد. ویریون ارالیث -کاین و در واقع تمام مردمش - تو النوار بهش نیاز داشتن. الفها هنوز در تلاش بودن تا رهبرانی رو از بین خودشون پیدا کنن. کار کردن دوشادوش قبیله اسکلپیوس، مدیریت روابطنمیداد با پناهندگان آلاکریایی که مونده بودن، پیش بردن توافقات با گروههای کاری دورفها، و حتی برقراری ارتباط با آسوراهای افیوتوس - الفها به شدت به خدمتگزاران عمومی و رهبران فداکار نیاز داشتن.
به تسیا نگاه کردم و حس کردم گلوم فشرده شد. اولین ملاقاتش با موردین باعث شکلگیری یه دوستی نزدیک شده بود و موردین همونطور که زمانی به رینیای پیر آموزش میداد، حالاسایباندار داشت به تسیا آموزش میداد. تسیا یه پیشگو نبود، اما موردین واقعاً تو کمک به جادوگران جوون برای باز کردن قفل قدرتهای خودشون استعداد داشت. پناهندگان آلاکریایی از همین حالا به خاطرپوشیده اینکه تونسته بود از تبدیل شدن به ظرفی برای تناسخ سسیلیا جون سالم به در ببره، بهش احترام میذاشتن و اون بیشتر از اکثر الفها در کنار لردهای قبیلههای دورف وقت گذرونده بود.
و شاید خودش کاملاً متوجه این موضوع نبود، اما دریافتکنندهی یه مروارید سوگواری بودن... خب، چشمهای تمام جمعیت آسوراها مرتباً به سمت اون میچرخید تا ببینن بابخشهای این شانس دوبارهای که برای زندگی بهش داده شده، چه دستاوردی خواهد داشت. وروهن حتی اشاره کرده بود که بیشترشون باهاش به عنوان یک فرد برابر رفتارکمتر خواهند کرد، انگار که اون هم یک آسورا بود. حس کردم لبخندی رو لبم نشست. وقتی ازدواج میکردیم، اون به عضوی از قبیله لیوین تبدیل میشد. یک آرکان.
تسیا در حالی که بهم نگاه میکرد ومیز ابرویی بالا میانداخت، پرسید: «به چی پوزخند میزنی؟ فکربرای اینکه من دارم میرم النوار واقعاً اینقدر خوشحالت میکنه؟»
بغلش کردم و از زمین بلندش کردم کهروبهرویی باعث شد جیغ کوتاهی بکشه. «قلبم با فکر کردنمیشد بهش میشکنه، اما دنیا بهت نیاز داره، تسیا ارالیث.»
اونم در حالی که با انگشترلیک شستش به بینیم میزد، با شوخیتختم جواب داد: «به جفتمون نیاز داره.»
تا زمانی که همه رسیدن، حتی خونهای به بزرگی «عمارت لیوینِ» جدید هم به نظر میرسید دارهپیدا از در و دیوار منفجر میشه. صدای همهمهی صحبتها تو هر گوشه از خونه میپیچید و متوجهجادویی شدم که شاید واقعاً هیچ جایی برای قایم شدن از دست این سر و صداها وجود نداشته باشه.
خودم رو تو اتاق غذاخوری گیر افتاده دیدم، جایی که تو فواصل نامنظم گردو تو دهنم میانداختم و بین گیدئونداشتم و رن کاین ساندویچ شده بودم. اونها در حال یه بحث پرشور دربارهی چند ایدهی جدید بودن که بعد ازمانا اتفاقی که از همین حالا بهش «تلاقی» میگفتن - یعنی ادغام دنیای ما با افیوتوس - بینشون شکل گرفته بود.
گیدئون ناگهان در حالی که از زیر ابروهایروبهرویی سفید و تکهتکهاش بهم خیره شده بود، پرسید:سرازیر «آرتور، داری گوش میدی؟ این چیزا خیلی هیجانانگیزن، پسر!»
در حالی که نگاهم رو از تسیا که اونروی طرف اتاق با لیلیا و امیلی واتسکن میخندید میگرفتم،انگار گفتم: «شنیدم چی گفتی. همون ایدهی قدیمی قطار بخارم. یادمه.»
رن کاین ضربهای بهم زد و گفت: «باافیوتوس مشکلاتی که تو مسیریابی این دنیای جدید وجودکلهی داره، این سیستم 'قطار' میتونه یه متعادلکنندهی بزرگ باشه.»
«من از قبل اون طرحهای اولیهای که در موردشون حرف زدیم رو گسترش دادماطراف - کِی بود، یه دهه پیش؟ - اما با وجود جنگ، هیچوقت عملی نبود.وسیع حتی بدون جنگ هم اجرای کاملش بیشتر از یک دههی گذشته زمان میبرد، اما حالا...»
رن کاین گفت: «با کمک قبیله کاین، ما معتقدیم میتونیم کار روی تونلها رو تو عرض چند ماه تموم کنیم!» یادم نمیومد تادوقلو حالا دیده باشم از چیزی اینقدر راضی باشه... هیچوقت. «ساخت خود مکانیزمها، اون هم به تعداد کافی برای راهاندازی مسیرهایی که تمام شهرهایعادت بزرگ رو به هم وصل کنه، بیشتر طول میکشه. اما اولین خط میتونه تا زمانی که کل شبکهی تونلها حفر میشه، عملیاتی بشه.»
با توجه به وضعیت آشفتهای که دولتهای دیکاتن در حالمیز حاضر داشتن، با کنجکاوی زیادی پرسیدم: «و... کی موافقت کردهاولین که اجازهی این پروژه رو بده؟ یا هزینهاش رو تأمین کنه؟»
گیدئون پوزخند تمسخرآمیزی زد. «دورفها عاشق این ایده هستن. چندتا صنف از همین حالا پیشنهادهایی برای مشارکت تو این پروژه دادن.آبشار اونها هنوز دارن برای این... پارلمان جدیدی که طرحریزی کردن رأیگیری میکنن، اما وقتی این موضوع حل بشه و پادشاه جدیدی ازواقعی طریق... محاکماتشون - یا هر اسمی که روش میذارن - انتخاب بشه، شک ندارم که حمایت کاملشون رو دریافت میکنیم. ساپین، خب...»
ساپین صدها سال توسط یه پادشاه و ملکه اداره میشد و بعد برای مدت کوتاهی تحت نظارت شورای سهگانه قرار گرفت - شورایی که متشکل از پادشاهانباز و ملکههای قبلی ساپین، دارف و النوار بود، هرچند که اونها هم در عوض بیشتر به آلدیر جواب پس میدادن. با اینکه دورفها خیلی سریع شکل جدیدیاون از حکومت رو برای دارف پیشنهاد داده، پذیرفته و شروع به کار برای رسیدن بهش کرده بودن، اما مردم ساپین تا الان با مشکلات بیشتری روبهرو شده بودن.
کاتلین گلایدر و کورتیس گلایدر، البته، در صف رسیدن به تاج و تخت بودن، اما از ادعایمیشد اون امتناع کرده بودن. من از همین حالا نامههای متعددی دریافت کرده بودم که توشون ازم راهنمایی خواستهقصد بودن و با لحنی نه چندان ظریف پیشنهاد داده بودن که من باید پادشاه ساپین بشم. علاقهای نداشتم.
گیدئون با لحنی که نیمی از اون ناباوری و نیمی دیگه کلافگی بود، گفت: «گلایدرها اصلاً با هیچ چیزی موافقت نمیکنن و ادعا میکنن تا زمانیخونهی که مسیر ساپین مشخص نشه، هیچ اختیاری ندارن.» بعد با صدای بلندی زد زیر خنده. «یادم رفت بگم: اونها در واقع گفتن که به عنوان 'نایبالسلطنه'،حومه شاید تو بهترین کسی باشی که این تصمیم رو بگیره. وقتی در مورد درخواست بودجه پرسیدم، کورتیس گلایدرِ جوون فقط با سر و صدا طفره رفت.»
با طعنه گفتم: «خب، پس حمایت کامل من رو داری،» اما وقتی یادم اومد دارم با کی حرف میزنم، فوراً حرفم رو پسپایین گرفتم. «گیدئون، از اینجا با این قصد نرو که از اسم من برای پیش بردن زوریِ کارت استفاده کنی. من ازت حمایت میکنم، اماگوشهی 'نایبالسلطنه' هیچچیزی نیستم، و اگه میخوای این کار عملی بشه، باید از راههای درستش وارد بشی، درست مثل کاری که با سپاه هیولا کردی.»
گیدئون غرولندی کرد، تو صندلیش فرو رفت و باکنار حرص شروع به جویدن یه مشت دانهی ذرت سرخشده وبار ترد کرد. «مطمئن نیستم اون قسمت آخر رو شنیده باشم.»
اما رن فقط شانهای بالا انداخت و گفت: «تغییر رهبری به این شکل ممکنهدیگهی تو افیوتوس صد سال طول بکشه. بهت قول میدم که همنوعهای من دارن ازهماندازهی اون بالا به دیکاتن نگاه میکنن و از سرعت سرسامآور پیشرفت شما آدما شگفتزدهن.»
گیدئون با تندی گفت: «خب، منرلیک که ده هزار سال دیگه وقتتختم ندارم تا چشماندازم رو بسازم، مگه نه؟»
رن بدون هیچ احساسی به او نگاه کرد: «خیلیپوشیده شانس بیاری ده سال دیگه دووم میاری، قبل از اینکهسایه این استرسی که به خودت وارد میکنی تو رو بکشه.»
آن دو شروع به جر و بحثروی کردند، اما با ظاهر شدن سیلوی نجاتاطراف پیدا کردم. «آرتور، یه مهمون ناخونده داریم.»
به آن دو مخترعِ در حال بحث گفتم: «آه.پایین خیلی ببخشید، وظیفه صدام میکنه.» سپس در حالی کهمسیرش دور میشدیم، زیر لب به سیلوی اضافه کردم: «ممنون.»
او فقط پوزخندی زد و نگاهی معنادار بهمردد من انداخت، و بعد مرا از میان سالناطراف اصلی به سمت اتاق مطالعهی طبقهی همکف راهنمایی کرد.
مردی قدبلند و چهارشانه با سری تراشیده، پشت به در ایستاده بوددقیقهی و به پرترهی پدرم نگاه میکرد. او همان تونیک سبک و چسبانمیریخت و شلوار گشادی را پوشیده بود که تقریباً همیشه به تن داشت.
با تعجب گفتم: «کوردری. وقتیترمیم بقیه رسیدن، فکر کردم این تمامگذاشتم آسوراهاییه که قراره بهمون ملحق بشن.»
او برگشت و با چهار چشم فندقیاش مرا برانداز کرد و بعد جواب داد: «بهشون خردهسرازیر نمیگیرم که یادشون رفت ازم بخوان برای این مناسبت از افیوتوس پایین بیام. از نظر من،چهارم انگار همین یه لحظه پیش بود که آخرین بار روز تولدت رو با هم جشن گرفتیم.»
لبخند کجی به پانتئونِعقب جدی زدم. «مطمئن نیستم "جشنروی گرفتن" کلمهای باشه که دنبالشی.»
او فقط شانهای بالا انداخت. «بایکی توجه به تمام اتفاقاتی که افتاده،دقیقهی فرصتی برای صحبت کردن پیدا نکردیم.»
حالت چهرهام افت کرد و از اینکه اوضاع آنطورکنار پیش رفته بود، احساس پشیمانی کردم. «کوردری. در مورد آلدیربار متأسفم. امیدوارم بدونی که اتفاقی که افتاد... انتخاب خودش بود.»
او دستهایش را به سینه زد و به عضلات در هم تنیدهای که از زیر پوستش بیرون زده بودند خیره شد. «عجیبه. نمیتونم تو رو بابت هیچکدوم از ایناواقعی سرزنش کنم، آرتور. میدونم که تو فقط کاری رو کردی که لازم بود. تو با آسوراها منصفانهتر از چیزی که شاید لیاقتش رو داشتیم رفتار کردی. نه، چیزی کهگذشت واقعاً میخواستم در موردش باهات صحبت کنم...» او دوباره نگاهش را بالا آورد و چشمانش را به چشمانم دوخت. «از زمان همگرایی تا حالا، چیزی از مایر دیدی یا شنیدی؟»
جواب دادم: «نه، بعد از اون هیچ اثری از اون یا جسد کزسگذاشتم نبود.» البته این اطلاعات از قبل به سایر اربابان عالیرتبه داده شده بود،خونهی اما جای تعجب نداشت که هنوز آن را بین مردم خود پخش نکرده بودند.
«و با ارادهاش چی؟ نمیتونیسایهی حضورش رو حس کنی؟» صدایشمیدونستم به طرز غیرعادیای ملایم شده بود.
از زمان همگرایی دیگر از اراده استفاده نکرده بودم. تنهاتختم حس جادویی که برایم باقی مانده بود، پیوندم با رجیسداشتم و سیلوی بود. حتی آنها هم کمی کمرنگ شده بودند. «نه.»
«میفهمم.» او چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: «دیدنت خوب بود، آرتور،بخشهای اما میترسم حضورم اینجا فقط باعث حواسپرتی از جشنت بشه. لطفاً، بیا وهمراه تو پایان نبرد به دیدنم بیا. مایه افتخار بزرگیه که دوباره باهات تمرین کنم.»
«البته. دوست دارم ساوانای لاجوردی رو از نزدیک ببینم. اما کوردری...» مکث کردم، بعد مجبور شدماطراف از خودم بپرسم چرا، و ادامه دادم: «باید بمونی. مهمه که مردم افیوتوس و آلاکریا باسایباندار هم تعامل داشته باشن. دلت میخواد تمام تصور اونا از آسوراها از ریون کوتان شکل بگیره؟»
چهار چشم کوردری چند بار به من پلک زدند، در حالیچند که چهرهاش بیتفاوت بود. «نکتهی خوبی رو اشاره کردی. شاید بمونم، حتیپایین اگه فقط برای این باشه که تأثیر خوبی روی بقیه مهمونات بذارم.»
با خندهای کوتاه، دنبالش از اتاق بیرون رفتم و وارد سالن اصلی شدم. او به سمتانگار اتاق غذاخوری رفت و متوجه صدای بلند رن کاین شد که به وضوح از روی کلافگیبزرگم بالا رفته بود، اما من برای لحظهای زیر درخت ایستادم و مکالمهمان را در ذهنم مرور کردم.
از گوشهی چشمم، الی را دیدم که رویروبهرویی پلهی پایینی پلههای سالن نشسته بود و ابروهایشسرازیر را با اخم غلیظی در هم کشیده بود.
اسمم از جهت دیگری صدا زده شد و گروه کوچکی از مهمانان برایم دستبلند تکان دادند تا به آنجا بروم، اما ابتدا با دست اشاره کردم که یک دقیقهباز صبر کنند و به سمت الی رفتم و کنارش نشستم. «چی ذهنت رو درگیر کرده؟»
او زیر لب گفت: «هیچی.» وقتی صدای خودش راپوشیده شنید، جا خورد و صاف نشست. «من خوبم. جشنبشه تولد برادر بزرگمه! راستش، داره خیلی بهم خوش میگذره.»
«کاملاً معلومه...»
از گوشهی چشم نگاهی به من انداخت و بعد کمیمیریخت خودش را جمع کرد. «نمیدونم. فقط...» دستش را طوری درجادویی هوا تکان داد که انگار میخواست حشرهای را دور کند. «همهچیز؟»
در حالی که مکالمهام با کوردری هنوز در افکارم پرسه میزد، گفتم: «نمیتونی آروم بگیری. میفهمم. آسوناتاق نیست که یهو سرعتت رو کم کنی. سالهاست که بدون توقف برای زندگیت جنگیدی. یهو دوباره پرت شدیدیوار تو این زندگی "عادی"، چیزی که به سختی یادت میاد. هنوز از حالت جنگ و گریز خارج نشدی.»
او نگاه متعجبی بهزیر من انداخت و بعد لبخندپوشیده شرمندهای روی لبانش نقش بست.
«باشه، نمیدونستمعقب اینقدر فیلسوف شدی،ترمیم ارباب عالیرتبه لیوین.»
چشمانم را چرخاندم. «تو تو این قضیه تنها نیستی، ال. و منظورم فقط خودمدیگهی هم نیست. همین الان، صدها هزار نفر در سراسر جهان دارن همین مسیر روهماندازهی طی میکنن. حتی آسوراها. همه هنوز دارن سعی میکنن بفهمن معنی همهی اینا چیه.»
«البته، اما...» او مکث کرد. «من آماده نیستم به یه زندگی "عادی" برگردم، آرت.» ترس را در چشمانشانگار دیدم. «نمیخوام بخش مهم زندگیم تموم شده باشه و حالا فقط... اصلاً نمیدونم. اینکه بو رو برای پیادهرویکاملاً دور دریاچه ببرم و بقیه همش بهم خدمت کنن؟ تمرین مهارتهایی که دیگه هیچوقت قرار نیست ازشون استفاده کنم؟»
دهانم را باز کردم تا حرفی بزنم، اما او بیوقفه ادامه داد: «نه، گوش کن. اشتباه برداشت نکن، من نمیخوام جنگ یا همچین چیزی بشه. اصلاً. اما من چیزای زیادی رو پشت سرشکل گذاشتم و اینهمه توانایی یاد گرفتم، و حتی این سلاح رو گرفتم که هنوز نمیتونم ازش استفاده کنم... فقط میدونم کارهای خیلی زیادی هست که هنوز میتونم انجام بدم، اما از همین الانقلعهی احساس میکنم تو قفس افتادم. انگار که، هی، همینه، برادرم دنیا رو نجات داد در حالی که من تو یه پناهگاه تو یه بُعد دیگه قایم شده بودم، و حالا همهچیز تموم شده...»
برای حمایت، دستم را روی پایش زدم. «ال، تو احتمالاً قدرتمندترین نوجوون تو این دنیایی؛ دنیایی که همچنان پر از مشکل خواهد بود. و به خاطر کسی که هستی، اگه بخوایبیش قدم پیش بذاری و به اون مشکلات رسیدگی کنی، شک ندارم که از پسش برمیای. چیزی که واقعاً باید بهش فکر کنی این نیست که الان چیکار کنی، بلکه اینه که چطورمیدونستم انجامش بدی. اینکه چطور مسئولانه از قدرت و نفوذت استفاده کنی.» با جدیت به او نگاه کردم. «شاید این همون چیزیه که سیلورلایت هنوز منتظرشه. اینکه ببینه حالا به چی تبدیل میشی.»
او با بیقراریپیدا با ناخنهایش ور رفت،آبشار اما بلافاصله جوابی نداد.
میدانستم که مسئلهی سیلورلایت هنوز ذهنش را درگیر کرده بود، با وجود اینکهگذاشتم سعی میکرد صبور باشد. «میدونی، اون آسورایی که تازه از اینجا رد شد، کوردریجدیدم تایستس بود، برادر آلدیر. شاید اون بتونه چیزای بیشتری بهت بگه. در مورد سیلورلایت.»
سر الی به سرعت بالا آمدیکی و به اتاق غذاخوری خیره شد.دقیقهی «واقعاً؟ آره، شاید. این... خیلی عالی میشه.»
«الی؟ اونعقب دختر کجارلیک غیبش زد؟»
هر دو سرمان را چرخاندیم، درست در همان لحظه نئسیا، دختر نویس آویگنیس، اربابدیگهی عالیرتبهی ققنوسها، از راهرویی ظاهر شد و به اطراف نگاه کرد. چشمانش روی منهماندازهی و خواهرم قفل شد و برقی زد. «همینجایی! زود باش النور، من سؤالای بیشتری دارم...»
الی با سرگرمی لبش را گاز گرفت و آرام شد.میز به سمتم خم شد و گفت: «اون بدجور از چولاولین خوشش اومده و مدام ازم دربارهی... رسم و رسوم خواستگاریمون میپرسه.»
اخم غلیظی روی صورتمزیر نشست. «و تو دقیقاًافیوتوس چی در این مورد میدونی؟»
او پوزخندی زد و عمداً پایش را روی پایم گذاشت و بعد دستش را دور بازوی نئسیا حلقه کرد؛ تمام افکار مربوطخواب به کوردری و سیلورلایت موقتاً از ذهنش پاک شده بود، و سپس خواهرم و آن آسورا از در جلویی بیرون رفتند. میدانستممیکرد چول بیرون در حال بازی کردن نوعی ورزش خشن آسورایی با چند نفر دیگر از مهمانان، از جمله ریون کوتان و میکا بود.
اما فکر کردن به کسانی که حضور داشتند، ناگزیر ذهنم را به سمت تمام کسانی کشاند که آنجا نبودند. خانواده گلایدر نتوانسته بودند اتستین را برای این سفر طولانی به سمت شرق ترک کنند. همین موضوع در موردجای تمام دوستان آلاکریاییام نیز صدق میکرد؛ بدون وجود تلپورت بین قارهها، به جز پورتالهای اعماق مناره رلیکتومز، ما تقریباً بهطور کامل به سفرهای طولانی با کشتیهای بخار یا پروازهای خطرناک وابسته بودیم. چند نفر از قبیلهی موردین حاضر شدهباریک بودند برای دلایل ضروری - مثل جلسهی بین تمام رهبران جهان - افراد را جابهجا کنند، اما من شخصاً تولدم را دلیل کافی برای کشاندن کئرا یا هر کس دیگری از روی پهنهی اقیانوس بر پشت یک ققنوس نمیدانستم.
غیبت ادامهدار رجیس هم نگرانکننده و هم ناامیدکننده بود، اما در چند هفتهی گذشته مجبور شده بودم بهانگار آزادی تازهیافتهاش عادت کنم. او بدون اینکه حرفی بزند غیبش زده بود و فقط گفته بود کار مهمیکاملاً دارد، بدون اینکه بگوید چه کاری، و از آن زمان حتی یک زمزمه از افکارش را هم نشنیده بودم.
با این حال، بیشتر از همه، دلم برای پدرم تنگ شده بود. دیدن دوبارهی او و شنیدن صدایش، چیزی را در درونم شکافته بود. حالا که جنگ بالاخره تمامخونه شده بود، درد نبودنش را واضحتر حس میکردم. میدانستم اگر او اینجا بود، بیرون میرفت و بدون ترس با چول و ریون روبهرو میشد؛ ذات رقابتجوی او اجازهی عقبنشینی راچیزی حتی در برابر خدایان هم به او نمیداد. او عاشق این خانه میشد، اما بیشتر از آن، عاشق این میشد که آن را پر از اینهمه دوست و عزیز ببیند.
مادرم از آنجا رد شد، در حالی که داشت با وانیزی گلوری، کلر بلیدهارت و تابیتا صحبت میکرد. چیزی در مورد نشان دادن باغها به آنها شنیدم،باز و وانیزی نگاهم را شکار کرد و ابروهایش را بالا انداخت، انگار که میگفت: «بد نیست، بچه.» کلر که نگاه وانیزی را به سمت من دنبال کرده بود،لحظه سلام نظامی خشکی داد که من با حالتی غیررسمیتر جوابش را دادم، و بعد آنها بیرون رفتند و صدای مادرم به سرعت در میان همهمهی عمومی محو شد.
صدای قدمهایی روی پلههای پشتم به گوش رسید و وارای جای الی رابخشهای گرفت. او گذاشته بود موهایش دوباره بلند شود و با یک تونیک راحتهمراه و آزاد و شلواری پارچهای، تقریباً شبیه یک آدم دیگر به نظر میرسید.
در حالی که به آرنجهایمبرگردونم تکیه میدادم، پرسیدم: «آدم رومیز به فکر فرو میبره، نه؟»
او در حالی کهزیر نوشیدنیاش را با یخافیوتوس هم میزد، پرسید: «چی؟»
«اینکه اگه اونبرگردونم روز میذاشتی بایرون منروی رو بکشه، چی میشد.»
صدای برخورد یخ به لیوان متوقف شد. «نمیتونمروبهرویی بگم خیلی بهش فکر کردم. خیلی وقته کهسرازیر دیگه اون پسر نیستی. یا شایدم هیچوقت نبودی.»
«به هر حال، خوشحالم که گیرم آوردی. میخواستم بگم...» پشت گردنم را مالیدم وبلند چهرهام را در هم کشیدم. «خب، میخواستم بگم متأسفم. به خاطر اینکه وقتی مجبورفضای بودم وارد آخرین کیاستون جنها بشم، همه رو گمراه کردم. فکر میکردم این تنها راهه.»
حالت چهرهاش تغییری نکرد. «نیازی نیست. تو کاری رو کردی که فکر میکردی جواب میده، و داد.پیدا دشمن و اشتباهات خودم تقریباً من رو به کشتن دادن... اما تو جنگ همین اتفاقا میافته. درجادویی نهایت، من زنده موندم و همگامسازی کردم، و این ارزش بهایِ تا پای مرگ رفتن رو داشت.»
«و حالا کهبرگردونم به مرحله همگامسازیمردد رسیدی، میخوای چیکار کنی؟»
ردی از لبخند روی لبان وارای نشست. «کورتیس گلایدر ازم خواسته تا زمانی که ساپین در مورد رهبری جدیدش تصمیم میگیره، بهعنوان لنسِ اونا باقی بمونم. اما وانیزی گلوری هم در مورد علاقهاش به بازگشایی آکادمی زایروس باهامجای صحبت کرده. اون میخواد که من به دانشآموزای سطح بالا در مورد همگامسازی آموزش بدم.» او شانهای بالا انداخت، حرکتی که اصلاً شبیه وارای نبود. «اما وقتی برای اولین بار با همگامسازیِ خودم درگیر بودم، این تسیا بودتونستم که برای حمایت و کمک به من اونجا حضور داشت. با خودم فکر کردم حالا مدتی رو با اون بگذرونم و تو همین مسیر راهنماییش کنم. مطمئنم که اون با زمان و تلاش میتونه به مرحله همگامسازی برسه.»
با دنبال کردن رشتهی افکارش، بهرلیک آرامی گفتم: «و اونوقت از هرتختم نژاد یه نفر به همگامسازی رسیده.»
او گفت: «طبق تجربهی من، وقتی قدرت همهی طرفها برابر باشه، حفظ صلح آسونتره.» هرچند نتوانست جلویپیدا خودش را بگیرد و چشمانش به سمت سقف کشیده شد. میدانستم که او به سقف منحنی سالنجادویی نگاه نمیکرد، بلکه به حلقههای افیوتوس در آنسوی آن چشم دوخته بود. «حداقل این پایین که اینطوره.»
گفتم: «پروفسور وارای...» طوری که انگار داشتمروی این لقب را مزهمزه میکردم و به آناتاق فکر میکردم. «همیشه پا جای پای من میذاری.»
مشت یخیِ احضارشدهاش بهبشه شانهام کوبیده شد، اما نهپایین آنقدر محکم که دردم بیاید.
خندیدم. بحث را دوباره به سمت تسیا کشاندم و گفتم: «کمک تو برای اون یه دنیا ارزش داره. اون زیاد در موردش حرف نمیزنه، اما از دست دادن قدرت لگاسیوسیع - نه زور و بازو، بلکه روشی که مانا رو میدید و حس میکرد - یهجور حفره تو روحش به جا گذاشته. اون لیاقتش رو داره - و الفها همسایهی بهش نیاز دارن - اگه بتونه به همگامسازی برسه...» حرفم را متفکرانه قطع کردم و تصور کردم اگر تسیا به مرحله همگامسازی برسد، چه چیزهای دیگری ممکن است تغییر کند.
«آرتور؟»
به چهرهی نگران وارای نگاهترمیم کردم و فهمیدم که حتماًتختم اخم کردهام. «ببخشید. چیزی... نیست.»
نگاهی که به من انداخت، نافذ بود. «من به چیزیمیریخت که داری تجربهاش میکنی نمیگم هیچی. فکر میکنی ممکنه توجادویی هم بتونی به نوعی مرحله همگامسازیِ مخصوص به خودت برسی؟»
برای جواب دادن مردد بودم. میتوانستم قضیه را طوری بپیچانم که به او امید بدهم و از خودم محافظت کنم؛ این دقیقاً همان روشی بود که با هرفضای کس دیگری که پرسیده بود - البته به جز خانوادهام - در پیش گرفته بودم. اما با خودم فکر کردم که وارای حق دارد بداند. بعد از من، اولحظه احتمالاً قویترین جنگجو و جادوگر در دیکاتن یا آلاکریا بود. فارغ از اینکه آینده چه چیزی در چنته داشت، وارای در شکل دادن به آن نقش تعیینکنندهای ایفا میکرد.
صدایم را پایین نگه داشتم تا مکالمهمان در سروصدای پسزمینه گم شود وآینده گفتم: «من نمیرسم. وقتی آخرین ذره از قدرتم مصرف بشه، هسته اتر منآبش میشکنه و قطعات هسته مانا دوباره جذب بدنم میشه. جادوی من از بین میره.»
در حالی که صحبت میکردم، او سر تکان دادکنار و هیچ ترحمی نشان نداد و هیچ تلاشی برایاولین دلداری دادنم نکرد. «و این "گادرونها" و فرمهای طلسم چی؟»
سرم را کمی تکان دادم.سایه «بدون دسترسی به مانا یامیریخت اتر، اونا هم بیاثر میشن.»
«و از این بابت مطمئنی؟»
چهرهام را درملک هم کشیدم و لبخندحلقههای دردناکی زدم. «آره، مطمئنم.»
او بلند شد، به سرعت به سمتم چرخید و تعظیم عمیقی کرد. با عصبانیت سالن و راهروها و اتاقهای متصل به آن رااصلی از نظر گذراندم، اما برای لحظهای کوتاه، ما تنها بودیم. «پس فداکاری تو بیثمر نخواهد بود، آرتور. تو و عزیزانت همیشه مورد حمایتاجازه قرار میگیرین، و اونایی از ما که قدرت این کار رو دارن، هرگز از تلاش برای تحقق بخشیدن به چشمانداز تو دست برنمیدارن.»
در حالی که وارای صاف میایستاد، با خنده بلند شدم. «نیازی نیست اینقدر رسمی باشی. تازه،سرازیر من هیچوقت نگفتم که قراره بیقدرت و نیازمند محافظت بشم.» پوزخند شیطنتآمیزی به او زدم، اماچهارم قبل از اینکه بتواند چیز دیگری بپرسد، صدای در زدن از در ورودی به گوش رسید.
درها باز بودند و سه نفر که بلافاصله نشناختمشان در آستانهی در ایستاده بودند. از اتاق عبور کردم و دهانم را باز کردم تا به آنها سلام کنم کهباز بالاخره آنها را به جا آوردم. در صف جلو، مردی ایستاده بود که فقط میتوانستم او را ریزنقش توصیف کنم، با موهای بلوند و چشمان آبی روشن، که بهملک شدت عصبی به نظر میرسید. پشت سر او، زنی کوتاه قد و ورزشکار، و یک جنگجوی بسیار قدبلند و خشن با موهای پریشان که بد شانه شده بود، ایستاده بودند.
«ستانارد! کاریا، دارووس...» وقتی به در رسیدمحلقههای متوقف شدم و چشمانم با شوک رویقبل هر سهی آنها چرخید. «شماها اینجا چیکار میکنین؟»
آنها نگاهی حاکی از آرامش بامردد هم رد و بدل کردند. «آرتور لیوین.جوری خوشحالم که جای درستی رو پیدا کردیم.»
کاریا از پشت سربشه او زیر لب گفت:روبهرویی «پیدا نکردنش سخت بود.»
ستانارد در حالی که دوباره عصبیرلیک شده بود، ادامه داد: «ما... شنیدهتختم بودیم که تسیا ارالیث اینجا زندگی میکنه؟»
لبخندم که هنگام صحبت آنها برای لحظهای شکل گرفته بود، با یادآوری دلیلآینده جدایی تسیا از گروه قبلیاش از میان غبار خاطرات قدیمی، محو شد. «همینطوره.آبش و میتونین دیگه اینقدر نگران به نظر نرسین. اون از دیدنتون بال درمیاره.»
حرفهایم مانند مرهمی برای آن سه جنگجو بود و هر کدام به روش خودشان آراماتاق شدند. میخواستم تسیا را صدا بزنم که او با عجله از اتاق غذاخوری وارد سالنسایباندار شد. وقتی گروه قدیمیاش را دید، صورتش عملاً میدرخشید و چشمانش پر از اشک شد.
او به سمت در دوید، اما درست قبل از اینکه خودش را در یکدیگهی آغوش دستهجمعی بیندازد، متوقف شد. اما کاریا از کنار ستانارد گذشت و بازوهای ورزیدهاش راواقعی دور تسیا حلقه کرد، او را از روی زمین بلند کرد و محکم فشار داد.
هر سه خندیدند و با هیجان شروع به پچپچ کردند و تسیا آنها را به داخل دعوت کرد و به سمت سالنداشتم پذیرایی کشاند تا با هم صحبت کنند و از حال هم باخبر شوند. او از بالای سر کاریا نگاهی قدرشناسانه به من انداخت،عمل لبش را به آرامی گاز گرفت و بعد برایم بوسهای فرستاد که من هم وانمود کردم آن را گرفتم و روی قلبم گذاشتم.
«آه، این حرکت خوبیه.زیر خیلی ازش خوشم اومدافیوتوس و باید یادم بمونه.»
جا خوردم و چرخیدم وترمیم دیدم چول دواندوان خودش راتختم به در رسانده است. «چی؟»
«این فرستادن و گرفتنِ بوسه. من درگیر این بودم که چطور به بهترین شکلدیگهی به نئسیا نزدیک بشم و احساساتم رو بهش ابراز کنم، و از این حرکت خوشمواقعی اومد. باید راههای بیشتری برای دلبری از بانو آویگنیس بهم نشون بدی، برادرِ عاشقپیشهی من.»
با وجود اینکه نمیخواستم، حس کردم گونههایم سرخ شدند و برای پیدا کردن کلمات به تقلااطراف افتادم. خوشبختانه، با درخششی از نور بنفش در آسمان که باعث شد چول چند قدم ناگهانیسایباندار به عقب بدود و با صدای بلندی فریاد شادی سر دهد، از جواب دادن نجات پیدا کردم.
رجیس، در فرم یک گرگ سایهای عظیمالجثه با بالهایی از آتش روشن، با ظرافت در فاصلهی حدود بیست فوتی فرود آمد. او یکپایین مسافر داشت که از روی پشتش پایین سرید و وقتی پاهایش به زمین رسید، کمی خم شد. قبل از اینکه به سمت ماچهارم بچرخد، سعی کرد موهای آبی نفتیاش را که در باد پریشان شده بود مرتب کند و لباس سوارکاری خاکستری تیرهاش را صاف کند.
رجیس با لهجهی اشرافی وترمیم احمقانهای گفت: «معرفی میکنم، بانوتختم کئرا دنوار، از قلمرو مرکزی، آلاکریا.»
کئرا ضربهای به پهلویبشه او زد و بالاخرهروبهرویی به سمت ما چرخید.
«سورپرایز؟»
چول با صدای بلندی گفت: «آره!» و دواندوان جلو رفت تا سر رجیس را زیر بغلشکلهی قفل کند و کئرا را در یک آغوش یکطرفهی خردکننده فشار دهد. «دقیقاً به موقع رسیدیمسیرش تا باهامون "اسکرام" بازی کنی! یه بازی فوقالعاده خشن و چالشبرانگیزه. با شما دو تا و آرتور-»
صدای مادرم در حالی که پشت سرم در سالن ظاهر میشد، حرفش را قطع کرد؛اتاق احتمالاً از باغ دوباره وارد خانه شده بود: «اوه نه، شما این کار رو نمیکنین! اینبیش جشن تولد آرتوره و وقت کیک و کادوهاست! چول، تو برو بقیه رو برگردون تو خونه.»
او با انضباطی نظامیبشه گفت: «چشم، بانو لیوین!» وپایین دوباره شروع به دویدن کرد.
«خوش برگشتی رجیس، و البته کئرارلیک عزیزم، تو هم همینطور. خیلی خوشحالم کهگذاشتم تونست تو رو به موقع برسونه اینجا.»
دستم را دور شانههایش انداختم و با لحنی ملتمسانهپوشیده گفتم: «مامان، من الان انگار نیم میلیون سالمه. فکر کنمسایه دیگه از سن کیک و کادو برای تولدم گذشته باشم.»
مامان با خوشرویی تشر زد: «حرف بیربط نزن. تو پسر کوچولوی منی و برام مهم نیست که هزار بار زندگیداشتم کرده باشی. تازه، سالهاست که تولدت رو درست و حسابی جشن نگرفتیم. حالا هم شلوغش نکن، وگرنه میگم چول و میکاعنوان تو رو به یه صندلی ببندن تا همهمون با خشونت برات تولدت مبارک بخونیم و کیک رو تو صورتت پرت کنیم.»
کئرا در حالی که نزدیک میشد و برای مادرم تعظیم میکرد، باآبش شیطنت گفت: «آره آرتور، لطفاً شلوغش نکن! آلیس. از دریافت دعوتت خیلیتسیا مفتخر شدم، هرچند باید بگم روش حمل و نقل جای کار داشت.»
رجیس در حالی که خودش را میتکاند و بالهایشروی را جمع میکرد، غرزد: «هی!» و با سرش سقلمهایانگار به او زد. «فکر میکردم سفر خیلی خوبی داشتیم.»
او به من نزدیکتر شد و گفت: «آره،افیوتوس چون مدام وانمود میکرد که به قول خودشکلهی "چالههوایی" هست، برای همین مجبور بودم محکمتر بچسبم.»
خندیدم، در حالی که گرمایی از سینهام ساطعمیز شد و تمام بدنم را پر کرد. «هنوزانگار بابت اون قضیهی اسم کینه به دل داره.»
رجیس در حالی که بهسایه سمت داخل خانه میرفت، جواب داد:حوضچهای «سهگانهی شاخدار اسم خیلی خوبی بود.»
کئرا چشمانش را چرخاند. «خیلی حرفا هست که باید بهت بگم، آرتور. ما روی سیستمی توافق کردیم که مناطقبرای محلی برای انتخاب یه نماینده رأی میدن، و بعد همهی اون نمایندهها دور هم جمع میشن و به نوبهیحالی خودشون به کسی که ما بهش میگیم "رئیسجمهور" رأی میدن. خیلی دلم میخواد نظرت رو در این مورد بدونم.»
گفتم: «البته.» و نتوانستمزیر سرگرمی را به طورافیوتوس کامل از صدایم پنهان کنم.
مامان در حالی که مرا به دنبال کئرامیز به داخل میکشید، گفت: «زود باش، زود باش.انگار چرا من بیشتر از تو برای این قضیه هیجانزدهم؟»
پشت گردنم را مالیدم و به صورت مامان نگاهپایین کردم؛ متوجه گونههای برافروخته، چشمان بیتمرکز و لیوان نیمهپُرشمسیرش شدم. «فکر کنم بدونم چرا. اما... ممنون. بابت همهچیز.»
او بازویم را گرفت و مرا به سمتمردد اتاق غذاخوری برد. «خواهش میکنم، آرتور. اما این کاریهاتاق که مادرا باید انجام بدن، مگه نه؟ دوستت دارم.»
«منم دوستت دارم، مامان.»