چپتر 121: چپتر 121
0مایر با سرزنش گفت: «عزیزم، حواست به جادوی پشت سرت نبود. تفسیر درست نوسانات مانا، با حس کردن جادوها درست در لحظهای که روی قلمرو فیزیکی تأثیر میگذارن شروع میشه. بعد ازنداشتند رلمهارت استفاده میکنی تا دقیقاً تشخیص بدی قراره چه شکلی به خودش بگیره. حتی اگه حریفت تصمیم بگیره ورد جادوش رو به زبون بیاره، چیزی که تو ذهنش تصور میکنه در واقعاتفاق همون چیزیه که روی اندازه، شکل و مدت زمان جادوش تأثیر میذاره. تازه با این حال، بعضی از جادوگرها ممکنه از بیان ورد به عنوان یه ترفند برای فریب دادن حریفشون استفاده کنن.»
میتوانستم منظور نصیحتش را بفهمم، اما هرچه خون بیشتری از زخم عمیقی که ترقوهام را سوراخ کرده بود از دست میدادم، هوشیار ماندن برایم سختتر میشد. آسورا در حالی که با استفاده از اتر مراحالی درمان میکرد، به بررسی اشتباهی که باعث ایجاد این زخم شده بود ادامه داد. از زمان شروع تمریناتم، این اولین باری نبود که چنین اتفاقی میافتاد؛ و راستش را بخواهید، حتی هفتمین بار هم نبود.شدم در طی دفعات بیشماری که نتوانسته بودم جریان مانا را پیش از تبدیل شدنش به جادو به درستی تحلیل کنم، متوجه شدم که درمان او با استفاده از اتر، تفاوت بنیادینی با جادوهای شفابخش مادرم دارد.
محدودیتهایی که مادرم، و هر جادوگر شفابخش دیگری داشت، برای مایر اصلاً وجود نداشتند. او میتوانست بیماریها را ازتفاوت بین ببرد، زخمهای عمیق را ببندد و حتی اندامهای قطع شده را دوباره رشد دهد. همین موضوع این سؤالببندد را به وجود آورده بود که: چرا مایر به سادگی پاهایم را قطع نمیکرد تا پاهای جدیدی برایم رشد دهد؟
از چیزهایی که مایر برایم توضیح داده بود، به نظر میرسید استفاده از اتر فراتر از یک حد مشخص، هزینههایی به همراهدرستی دارد. این اتفاق برای تمام جادوهایی که اجرا میکرد، یا حتی بیشتر آنها، نمیافتاد. با این حال، استفاده از اتر برای رشد یکعمیق اندام کاملاً جدید به این معنی بود که او باید اتری را که حیات چیز یا شخص دیگری را حفظ میکرد، استخراج کند.
صدای آسورا مرا از جا پراند و حواسم را جمع کرد: «میدونم وقتی با جادوها روبرو میشی به چی فکرتفاوت میکنی، بچه. عجله نکن و سعی نکن قبل از اینکه جادو شکل بگیره، باهاش مقابله کنی. دههها طول کشید تا منقطع بتونم این کار رو درست انجام بدم، و این بین ما اژدهایان خیلی سریع به حساب میاومد. خب، برای امشب کافیه؟»
به آسمان نگاه کردم؛ در حالی که شب همچنانفریب در حال چیره شدن بود، لایه نازک و نارنجیرنگی درخون افق، تنها چیزی بود که از خورشید باقی مانده بود.
لبخندی زدم و گفتم:بار «فکر خوبیه.» و بهبودم دنبالش وارد کلبه کوچکش شدم.
عجیب بود که چطور هفتهها به لطفاتفاقی تمرینات بیپایان و همراهی این آسورای سالخورده،بیشماری بدون اینکه متوجه شوم سپری شده بودند.
با این حال، یک چیز در طول این چند هفته تمرین با مایر کاملاً روشن شده بود: آن خلق و خوی رام و ملایمیمادرم که این آسورا در زمان پرستاری و بهبودیام وانمود میکرد، تماماً دروغ بود. او در هر موقعیت دیگری همنشین دلپذیری بود، اما در زمین تمرین،چرا شخصیت واقعیاش نمایان میشد و موجودی شیطانی را نشان میداد که حتی تمرینات کوردری در برابرش شبیه به نوازش کردن یک تولهسگ به نظر میرسید.
بدتر از همه اینکه، به خاطر مهارتش در درمان با اتر، تقریباً هیچچیز جلویش را نمیگرفت. او جملهای داشتخون که در موقعیتهای بیشماری تکرارش میکرد و هنوز هم در خوابهایم دست از سرم برنمیداشت: «بهترین دارو برای یکدرمان جراحت، اینه که از همون اول جلوی اتفاق افتادنش رو بگیری. پس اگه نمیخوای بهت آسیب بزنم، جلوش رو بگیر.»
او این حرف را با همان پوزخند موذیانه میزد و بعدتبدیل با مجموعهای رنگارنگ از جادوها به من حمله میکرد که مجبورشفابخش بودم با استفاده از رلمهارت آنها را بخوانم و جاخالی دهم.
البته تمرینات فقط عملی نبودند. او به من یاد داده بود که وقتی یک جادو در حال شکلگیری است، باید مراقب چه چیزهایی باشم. بسته به نوعتفاوت جادویی که قرار بود شکل بگیرد، ذرات مانا نوسانات متفاوتی را شروع میکردند، بنابراین بسیار مهم بود که بدانم در آن فرصت کوتاه دقیقاً باید به چهسؤال چیزی نگاه کنم. نیازی به گفتن نیست که این کار شباهت زیادی به یادگیری یک زبان جدید داشت؛ با این تفاوت که جانت به آن وابسته بود.
در ابتدا آنقدر ناامیدکننده بود که حتی پرسیدم آیا امکان دارد ویندسام اجازه دهد برای صرفهجویی درکنم زمان از گوی اتر استفاده کنم، اما او با این کار مخالفت کرد؛ دلیلش هم این بودبیماریها که گوی اتر اجازه نمیداد درک دقیقی از نحوه عملکرد مانا در قلمرو فیزیکی به دست بیاورم.
با این حال، در کمال تعجب مایر، توانستم در زمینهای که نامش را «تفسیر مانا» گذاشته بودم، پیشرفت چشمگیری داشته باشم. به گفته مایر، چیزی که برای اومیدادم شش ماه طول کشیده بود، برای من کمی کمتر از یک ماه زمان برد. اصلاً در حدی نبودم که بتوانم در یک نبرد واقعی از آن استفاده کنم،بار اما پایهها و اصولش را یاد گرفته بودم. درست مثل خواندن یک کتاب، کلمات را بلد بودم، اما توانایی تندخوانی ممکن بود ماهها یا شاید سالها زمان ببرد.
در این شش هفته گذشته، هر روز صبح با تحلیل مانا شروع میشد؛ به این صورت که مایر جادوهای مختلفیبنیادینی از عناصر گوناگون را به هوا، و گاهی اوقات مستقیماً به سمت من پرتاب میکرد. استفاده مداوم از رلمهارت درقطع حین اینگونه تمرینات، به من اجازه داده بود تا حدودی مدت زمان این توانایی را افزایش دهم، اما نه خیلی زیاد.
بعدازظهرها، اشتباهاتی را که مرتکب شده بودم و ظرایفی را که باید به آنها توجه میکردمبودم تا پیشبینی بهتری از شکل نهایی جادو داشته باشم، بررسی میکردم. مایر در توضیحاتش درباره اینکهدارد چرا مانا اینگونه رفتار میکند بسیار دقیق بود، و همین موضوع به پیشرفت تمریناتم کمک میکرد.
پس از آن، خودم به تنهایی تمرین میکردم و در حین مبارزه با سایه، فرمهای مختلفی را که کوردریشدم در وجودم نهادینه کرده بود، مرور میکردم. شبها، قبل از اینکه بخوابم، همیشه مطمئن میشدم که هسته مانایم راعمیق تمرین دهم، اما بعد از آن پیشرفت عظیم آخری که داشتم، هیچ تغییر چشمگیری در هستهام ایجاد نشده بود.
درست زمانی که هر دویمان خوردن یک خوراکبرای گوشت گاو ساده را برای شام تمام کرده بودیم،اما صدای واضح کوبیده شدن در چوبی به گوش رسید.
مایر در حالی کهبار جرعهای با احتیاط از لیوانشجریان مینوشید، صدا زد: «بیا تو.»
صدای آشنایی در حالیاولین که در را باز میکرد،راستش جواب داد: «ببخشید مزاحم میشم.»
ویندسام بود.
نمیتوانستم بگویم از دیدنش خوشحالم، با وجود اینکه ماهها بود با این آسورا هیچمنظور تماسی نداشتم. آسورای همیشه باوقار، با آن موهای بلوند پلاتینیِ کوتاه و مرتبش، درمیدادم کمال تعجب روی یک زانو نشست و با احترامی آشکار در برابر مایر تعظیم کرد.
با توجه به قدرتهای مایر و اینکه توانسته بود با وجود تمریناتی که قرار بود با ویندساممتوجه داشته باشم، مرا اینجا نگه دارد، حدس میزدم که نفوذ خاصی در خاندان ایندرات داشته باشد. بابین این حال، اینکه او چنین احترام عمیقی به این آسورای سالخورده میگذاشت، سوالاتی را در ذهنم ایجاد کرد.
ویندسام در حالی که نگاهش را پایین انداخته بود گفت: «ازهفتمین اینکه بدون اطلاع قبلی اومدم عذرخواهی میکنم، اما لرد ایندرات از قبلتحلیل مربی بعدی آرتور رو تعیین کرده و اون با بیصبری منتظر شاگردشه.»
لحن سوال مایر بیشتر شبیه به یک اعلامیه غیرقابل انکارجریان بود: «بسیار خب، من میخوام حواسم به این بچه باشه،تفاوت پس مشکلی نیست اگه هر از گاهی بهش سر بزنم، درسته؟»
«البته که نه. حالا دیگه باید بریم.» نگاهبرای ویندسام به سمت من چرخید و اشاره کرد کهاما آماده شوم. «پس با اجازهتون ما رفع زحمت میکنیم.»
مایر انگشتانش را لای موهایم که آنقدر بلند شدهجریان بود که به یال میمانست، کشید و گفت: «بایدشدم بری، آرتور. یادت نره تمریناتت با رلمهارت رو ادامه بدی.»
با لبخندی کودکانه به شوخی گفتم:چنین «البته. تا دفعه بعدی که همدیگهبار رو ببینیم، کاملاً بهش مسلط میشم.»
به دنبال ویندسام از کلبه خارج شدمبیشماری و از میان انبوه درختانی که کلبهجادو کوچک مایر را احاطه کرده بودند، عبور کردیم.
در حین راه رفتن،ممکنه متوجه نگاه ویندسام شدم کهفریب با کنجکاوی مرا برانداز میکرد.
در حالی که ازبار روی یک ریشه بیرونزده قدمجریان برمیداشتم، پرسیدم: «مشکلی پیش اومده؟»
«اینکه بانو مایر وقت گذاشته تا نهتنها تو رو درمانبخواهید کنه، بلکه بهت آموزش هم بده...» صدایش ضعیف شد وشدنش سرش را تکان داد. «شانس تو هنوزم منو شگفتزده میکنه.»
سرم را دزدیدم تا ازبار زیر شاخهای که خیلی پایین بودپیش رد شوم. «اصلاً مایر دقیقاً کیه؟»
ویندسام با تأکید گفت: «بانو مایر.عنوان و اگه خودش بهت نگفته، منکنن تو جایگاهی نیستم که بخوام چیزی بگم.»
در حالی که در اعماق جنگل پیش میرفتیم، باجریان خنده گفتم: «میدونی، وقتی اولین بار دیدمت، فکر میکردم مقامتفاوت و منصب خیلی بالایی داری. اما الان دیگه نه خیلی.»
ویندسام با تندی جواب داد: «مراقب حرف زدنت باش، انسان. حتیهفتمین اگه پایینترین رتبه رو هم در بین آسوراها داشتم، باز همدرستی از هر کدوم از شما نژادهای پستتر در دیکاتن قویتر بودم.»
دستهایم را به نشانههفتمین تسلیم بالا بردم: «تقصیرنتوانسته من بود. انگار بهت برخورد؟»
ویندسام کلافه در سکوت فقط سرش را تکان داد. خیلی زود بهکنن دروازه تلپورت که ویندسام برپا کرده بود رسیدیم؛ دروازهای که با نوریسوراخ درخشان میتابید و مقصدی که برایش تنظیم شده بود را منعکس میکرد.
در حالی که به دروازه نزدیکبیشماری میشدم، پرسیدم: «دوباره یادآوری میکنی چراشدنش دروازه رو اینقدر دور از کلبه ساختی؟»
او در حالی که پای راستش را داخل دایرهراستش درخشان میگذاشت، به سادگی گفت: «میدان محافظتی بانو مایر اینجاتبدیل تموم میشه. حالا بیا. مربیت اصلاً اهل صبر کردن نیست.»
همین که بدن ویندسام درون دروازه ناپدید شد، منبودم هم بلافاصله به دنبالش رفتم. طی این سالها، بهمتوجه حس سرگیجهآور سفر با این روش عادت کرده بودم.
وقتی از دایره تلپورت بیرون آمدم و روی زمین شنی قدم گذاشتم، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و با حیرت به منظره کاملاً متفاوتی که به آن سفر کرده بودیم خیره نشوم. ما در ته چیزی بودیم که به نظر میرسید یک دهانه آتشفشانی عظیم باشد؛ با دیوارهایی باابهت که توسط طبیعتمیافتاد تراشیده شده بودند و از هر طرف بر ما سایه میانداختند. به نظر میرسید زمانی آب این گودال غولپیکر را پر کرده بوده، اما حالا تنها ردپای باقیمانده، شکافهای نقرهای و روبانمانندی بودند که در ارتفاعات مختلف روی دیوارها نقش بسته بودند. در حالی که هوای خشن و خشک به صورتم شلاق میزد،جدیدی به نظر میرسید هیچ حیات گیاهیای – و در کل هیچ حیاتی – در آنجا وجود نداشت. کف ناهموار زمین که تا هکتارها امتداد داشت، به نظر میرسید دائماً در حال حرکت است، چرا که باد میوزید و گرد و خاک و سنگریزهها را بدون هیچ ریتم یا الگوی خاصی به چرخش درمیآورد.
با صدایی که از فکر گذراندن هفتهها یابودم حتی ماهها در اینجا میلرزید، برای اطمینان پرسیدم:کنم «پس جلسه تمرینی بعدی من قراره اینجا باشه؟»
به خاطر تلپورتهای مداوم بین زمینهای تمرینی مختلفم، نمیتوانستم درکبخواهید روشنی از قاره افیوتوس داشته باشم؛ اگر در شرایط بهتریشدنش به اینجا آمده بودم، دلم میخواست سرزمین آسوراها را کاوش کنم.
«تو این نیم سال گذشته رو بیشتر به تمرین مبارزات تنبهتنِ تقویتشده گذروندی. به بیان ساده، مهارتهای مختلفی رو در جنبههای کلیدی لازم برای جنگیدندارد تو یه نبرد صیقل دادی. حالا، قراره تمام اینها رو با هم ترکیب کنی و به یه سبک منسجم برسی که هم از جادوی عنصریتسادگی و هم از مهارتهای مبارزه تنبهتنت استفاده میکنه.» در حالی که آسورا اینها را توضیح میداد، نگاهش دوردستها را میکاوید، انگار که دنبال چیزی میگشت.
من هم اطرافمان را بررسی کردمعنوان و پرسیدم: «و این مربی قرارهکنن تو این کار بهم کمک کنه؟»
ویندسام بیتوجهبخواهید به سوالم اعلامدفعات کرد: «آه، اومد.»
صدای بم و کلفتی به وضوح از بالای دره طنینانداز شد: «پس ایندفعات همونه؟ این همون تولهسگیه که قراره قهرمان باشه و دیکاتن رو به سمت پیروزیتفاوت در برابر ارتشهای پرورشیافته به دست وریترا و اون لسورانهای کوچولوی چندشآورشون رهبری کنه؟»
پیکری که به اندازه یک حشره به نظر میرسید و در لبه دهانه ایستادهجادو بود، در سایه خورشیدی که از پشت به او میتابید به هوا پرید ودیگری در حالی که مانند یک شهابسنگ به سمت ما سقوط میکرد، بزرگ و بزرگتر شد.
با فرود آمدنش، انفجاری از شن و سنگریزه به پا شد که من و ویندسام را مجبور کرد از خودمان محافظت کنیم.عمیقی در حالی که منتظر بودیم تا ابر گرد و غبار بخوابد، دست بزرگی از داخل غبار بیرون جهید و مرا از رویشده زمین بلند کرد. حتی با وجود اینکه با استفاده از مانا تقلا میکردم، چنگال دست غولپیکر دور کمرم حاضر به شل شدن نبود.
همانطور که به داخل ابر گرد و غباربودم کشیده میشدم، صدای محکم و بمی طنینانداز شدکنم که مرا تا عمق وجودم لرزاند: «سلام، تولهسگ.»
وقتی غبار پراکنده شد، توانستم منبع صدااتفاقی و کسی که ناامیدانه تلاش میکردم خودمبیشماری را از دستش رها کنم، تشخیص دهم.