---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

آغازِ پس از پایان

چپتر 520: چپتر ۵۲۰ • ⏱ 34 دقیقه

چپتر 520: چپتر ۵۲۰

0

تمام رنگ‌ها از این بُعد جیبی محو شد. نور رنگ‌پریده‌ای به شکل یک اژدها دور کزس پیچید، در حالی که شعله‌های تاریک، سایه‌ها را به دور آگرونا می‌کشیدند. خود کزس‌ریخت​ تکان نخورد، اما آرواره‌های اژدها کاملاً باز شد. آگرونا که در شعله‌ها غرق شده بود، از هم شکافت و تصاویر تکراری از خودش به سرعت در سمت چپ و راست ظاهر‌کوتاه​ شدند و طوری حرکت کردند که انگار می‌خواستند ما را محاصره کنند. آتش سفیدی درخشید و برای لحظه‌ای کورم کرد، چرا که فضایی را که آگرونا در آن حضور داشت بلعید.

بدون اینکه پلک بزنم، اتر را به درون گامبیت پادشاه سرازیر کردم و قابلیت‌های این گادرون را فراتر‌تمرین​ از هر چیزی که برایش تمرین کرده بودم، تحت فشار گذاشتم. درکم سرعت گرفت و باعث شد زمان‌حرکاتشان​ و حرکات آن دو پادشاه-خدای آسورایی کند شود، تا حدی که به سختی می‌توانستم حرکاتشان را دنبال کنم.

سر اژدها به یک سمت چرخید و حلقه در حال گسترشِ آگروناهای سایه‌وار و سوسوزن را دنبال کرد؛‌جابه‌جا​ مانای خالص، هوا، سنگ و سایه‌ها را به طور همزمان می‌تراشید و از بین می‌برد. چشمان خود کزس‌سکوی​ حلقه را در جهت مخالف دنبال می‌کرد و هر تصویر با نگاه او، در انفجاری از اتر شعله‌ور می‌شد.

حواس من که با رلم‌هارت تقویت شده بود، در‌می‌شد​ فوران مانا غرق شد. به نظر می‌رسید آگرونا و‌دارند​ کزس همزمان همه‌جا حضور دارند. برخورد لجام‌گسیخته‌ی قدرت‌هایشان خفه‌کننده بود.

وقتی نفس اژدها کف زمین را بلعید، سنگ زیر پایم جابه‌جا شد. از اتر جویِ اندکی‌وقتی​ که درون بُعد جیبی وجود داشت برای هل دادن خودم استفاده کردم و درست در لحظه‌ای‌پایینی​ که کف زمین فرو ریخت و به بخش پایینی قلعه آوار شد، در هوا شناور ماندم.

اتر از درونم بیرون ریخت و به شکل یک سکوی عمودی کوچک زیر پاهایم متراکم شد. همان‌طور که کف پاهایم را روی آن محکم کردم، اتر در سراسر بدنم نیز انباشته و متراکم‌حدی​ شد، تا اینکه انفجار ناگهانی در میان عضلاتم رخ داد. به سمت عقب شلیک شدم و موج انفجاری در میان مانا و اتر به جا گذاشتم، در حالی که همزمان یک تیغه‌ی کوتاه‌تقویت​ در دستم شکل می‌گرفت. موج دوم انفجارها از بازو و شانه‌ام عبور کرد و تیغه را با چنان نیرویی به سمت عقب پرتاب کرد که حس کردم استخوان‌هایم مثل تار عنکبوت ترک برداشتند.

ضربه به یک نیروی متقابلِ غیرقابل‌حرکت برخورد کرد و شتابم متوقف شد؛ ضربه‌ی شدیدی به من وارد کرد و دردی تا مغز استخوان در تمام بدنم پیچید.‌ریخت​ پایین را نگاه کردم و دستی با دستکش زرهی سفید را دیدم که مچم را گرفته بود. چشمانم به سرعت بالا آمد و با چشمان آگرونا تلاقی کرد،‌شدم​ و او یکی از ابروهایش را کمی بالا برد. روبه‌رویم، صدای غرش رعدآسایی به گوش رسید، چرا که هوای شکافته‌شده از حرکت مافوق‌صوتم دوباره به هم برخورد کرد.

سپس حمله‌ی‌جهت​ کزس ما‌می‌کرد​ را بلعید.

ما در آتش‌حواس​ سفیدی از مانای‌فوران​ خالص ناپدید شدیم.

سایه‌ای سیاه سفیدی را شکافت و من بازوهایم را برای دفاع از خودم بالا آوردم. شدت ضربه‌برایش​ مرا به عقب و به بیرون از شعله‌ها پرتاب کرد. تا وقتی که توانستم تعادلم را حفظ کنم،‌می‌توانستم​ اتر در امتداد زخم‌هایم جمع شده بود و استخوان‌های شکسته و گوشت‌های شکافته را به هم پیوند می‌داد.

شعله‌ها فروکش کردند و برای لحظه‌ای، داشتم به هسته‌ی توخالی‌شده‌ی تایگرین کائولوم نگاه می‌کردم. کف زمین و چند طبقه زیر آن،‌وجود​ فرو ریخته و به تلی از آوارِ در حال دود کردن تبدیل شده بودند. در حالی که سقف هنوز در حال ریزش‌محکم​ بود، اتاق‌های بالای سرمان از لبه‌ها در هم می‌پیچیدند و ذوب می‌شدند، انگار که در این فضای فراابعادی کاملاً شکل نگرفته بودند.

کزس هنوز تکان نخورده بود، جز اینکه چند فوت در هوا شناور شده بود. لباس‌های فاخرش‌می‌رسید​ دست‌نخورده باقی مانده بود و حتی یک تار مویش هم به هم نریخته بود. چشمانش، مثل‌دادن​ دو درخشش روشن از آذرخش بنفش، آوار را از نظر گذراند، اما هیچ اثری از آگرونا نبود.

نگاه سوزان و سفیدش روی‌تقویت​ من قفل شد و اخم‌همه‌جا​ بسیار کوچکی روی لب‌هایش نشست.

یک لحظه‌بلعید​ بعد، نفوذ ذهنی‌پلک​ را حس کردم.

رجیس با تعجب فریاد زد: «اَه! لعنتی!» سپس همراه من با زور از بدنم به بیرون پرتاب شد؛ ابتدا‌جویِ​ روی سنگ‌های شکسته جمع شد و بعد فرم فیزیکی‌اش را به خود گرفت. موهای پشتش سیخ شده بود و‌کوچک​ غرش آرامی از ته گلویش به گوش می‌رسید، در حالی که با نگاهی تهدیدآمیز به من خیره شده بود.

گلویم بسته شد و ناگهان نتوانستم آب دهانم را قورت دهم. «فارغ از اینکه بخوای کمکم کنی یا نه،‌برخورد​ این کار رو می‌کنی.» این کلمات از دهان من خارج شد، اما صدا مال من نبود، یا حداقل، فقط‌بخش​ مال من نبود. دو صدای بم و غنی روی هم پژواک می‌شدند؛ یکی صدای من بود و دیگری صدای آگرونا.

دستانم مشت شدند و می‌لرزیدند. گردنم با حالتی ناراحت‌کننده چرخید و به کزس خیره شدم که‌وقتی​ چهره‌اش به بی‌حسیِ مطلقی تبدیل شده بود. «یالا، کزس. اون جفتمون رو اینجا گیر انداخته. دل‌پایینی​ و روده‌ش رو بکش بیرون، گوشت رو از استخون‌های ضعیفش ذوب کن. خودت رو آزاد کن.»

کزس تکان نخورد و حرفی نزد. چشمانش‌اتر​ در چشمانم فرو رفت، انگار می‌توانست مستقیماً‌گادرون​ کشمکش بین کنترل من و آگرونا را ببیند.

شمشیری از اتر در مشتم متراکم شد.‌همه‌جا​ شمشیر دندانه‌دار و تاریک بود و فساد‌نفس​ مثل قطرات خون سیاه از آن می‌چکید.

رجیس به جلو پرید و من چرخیدم و تیغه را به سمت گلویش فرو بردم. او تبدیل به سایه و اتر شد، سپس به شعله درآمد و آتش بنفش در‌اندکی​ امتداد شمشیر جریان یافت. تمام تمرکزم که با گامبیت پادشاه تقویت شده بود، یک‌باره به درونم هجوم آورد و فرم فیزیکی‌ام را برای یافتن هر ذره از جوهره‌ای که متعلق‌میان​ به من نبود جستجو کرد، و مثل سیلی که در یک کانال جریان می‌یابد، آن جوهره را به جلو راندم و آن را مجبور کردم در یک نقطه جمع شود.

تیغه‌ی تخریب به سمت مفصل شانه‌ی چپم بالا رفت، در حالی که زره اتری‌ام کنار رفت و پوستم را‌زیر​ نمایان کرد. عبور تیغه از میان پوست، عضله و استخوان بی‌هیچ زحمتی و تقریباً بدون درد بود. گوشت فاسدشده روی‌سکوی​ زمین افتاد و با تخریب سوخت، و آن مقاومت، آن نیروی عذاب‌آور از درون—آگرونا که برای کنترل بدنم می‌جنگید—ناپدید شد.

زره‌ام دوباره روی حفره‌ی سمت چپ بدنم کشیده شد. دود تاریک و آتش از بازویی که تا یک ثانیه‌کرده​ پیش به آنجا متصل بود، بلند می‌شد. تیغه‌ام را عقب کشیدم که با به دست گرفتن دوباره‌ی کنترلم، صاف‌تر‌کنم​ و درخشان‌تر شد، و سپس آن را به سمت مرکز جایی که آگرونا در حال شکل‌گیری مجدد بود، فرو بردم.

تخریب در قلب این توده‌ی ابرگونه رقصید و به دنبال چیزی برای بلعیدن گشت. دود و آتش عقب‌نشینی کردند، به دو توده‌ی جداگانه تقسیم شدند، سپس به چهار‌بخش​ و بعد به هشت توده. هر توده درون خود جرقه‌ی کوچکی از تخریب را حمل می‌کرد، اما همین کافی بود تا بلعیدن آن‌ها از درون آغاز شود. توده‌ها‌موج​ دوباره و دوباره از هم شکافتند، انگار که باد طوفانی آن‌ها را از هم می‌پاشید، تا اینکه جرقه‌ی تخریبی که حمل می‌کردند کاملاً محو شد و به هیچ رسید.

تیغه‌ام را به پهلو چرخاندم؛ گاد استپ ده‌ها نقطه‌ی اتصال را باز کرد که هر کدام اجازه می‌داد تکه‌ی کوچکی از تیغه‌ی تخریب از آن‌زمین​ عبور کند و هر کدام به یکی از تجلی‌های آگرونا ضربه می‌زد. در یک چشم به هم زدن، ده‌ها مورد از فرم‌های ابری او با‌متراکم​ شعله‌های ارغوانی تخریب مشتعل شدند و سوختند و از بین رفتند، اما تمام بقیه دوباره به هم پیوستند و یک آگرونای کاملاً سالم را تشکیل دادند.

همزمان، اژدهای اثیری و نقره‌ای-سفیدِ دور کزس، یکی‌نظر​ از پنجه‌هایش را به زمین کوبید و این‌وقتی​ انعکاسِ فراجهانی از تایگرین کائولوم را به لرزه درآورد.

سخت شدن زمان را در اطرافم حس کردم، انگار پنجه‌ی اژدها مرا به زمین میخکوب می‌کرد. برای یک لحظه مکث کردم. نمی‌خواستم در‌گذاشتم​ دام قدرت کزس بیفتم، اما دلم هم نمی‌خواست طلسم را کاملاً بشکنم و به آگرونا راهی برای فرار بدهم. از میان شاخه‌های درهم‌تنیده‌ی‌مانای​ افکار گسترده‌ام که درون ماتریسِ شکل‌گرفته توسط گامبیت پادشاه حفظ می‌شد، به آرامی حقیقت این درگیری را لمس کردم. غریزه‌ی بقا پیروز شد.

همان‌طور که قبلاً انجام داده بودم، در‌همه‌جا​ برابر هنر اتری کزس مقاومت کردم و‌نفس​ توقف زمانی اتری او را پس زدم.

آگرونا متوقف شد و ناگهان بی‌حرکت ماند. پارگی‌ای در تار و پود زمان رخ داد، سپس او در حال حرکت بود—حرکت کرده بود—و بعد دوباره بی‌حرکت شد. آگرونا هم داشت با این طلسم مقابله‌استفاده​ می‌کرد. اما فقط زمان نبود که سخت می‌شد؛ هوا و فضا در حال متراکم شدن و تبدیل به چیزی سنگین و ملموس بودند. جو در اطراف او متبلور شد و پوسته‌ای شفاف و کمی‌کوتاه​ مرواریدگون از جنس الماس، فرمِ در حال تقلا و بریده‌بریده‌ی او را مانند یک تابوت سنگی در بر گرفت. درست در لحظه‌ای که تابوت کاملاً او را احاطه کرد، چشمانش به حرکت عادی خود بازگشتند.

با دیدن او در تله، روی یک زانو افتادم. دست‌همه‌جا​ راستم را روی بریدگی تمیزی فشار دادم که بازوی چپم‌پایم​ را از آن جدا کرده بودم. خوب می‌شد، اما زمان می‌برد.

وقتی کزس بالاخره رضایت داد تا حرکت کند و با قدم‌هایی سبک روی زمینی که زیر پاهایش دوباره شکل می‌گرفت به سمت آگرونای گرفتارشده رفت، من اتر را از هسته‌ام هدایت کردم و به آن‌می‌توانستم​ شکل دادم. زرهِ بسته‌شده روی شانه‌ی چپم دوباره باز شد و اتر از آن بیرون زد، اما گوشت تازه‌ای شکل نداد، بلکه به سمت بیرون کشیده شد و به یک بازوی شبیه‌سازی‌شده‌ی بنفش و با‌می‌رسید​ درخششی ملایم تبدیل شد. ایستادم و این عضو جدید را خم و راست کردم، انگشتانش را تکان دادم و مفاصلش را چرخاندم. در ذهنم می‌توانستم آن را طوری حس کنم که انگار بازوی خودم است.

تا وقتی که بازوی‌مانا​ واقعی‌ام دوباره رشد کند،‌دارند​ کارم را راه می‌انداخت.

ایستادم و با دقت آگرونا و کزس را تماشا‌می‌شد​ کردم. باسیلیسک از درون زندان بلورین به اژدها خیره‌دارند​ شد. اژدها هم با خشمی تیره به او نگاه کرد.

کزس با صدایی آرام اما به‌فوران​ سختی فولاد گفت: «برای دخترم.» دستش را‌لجام‌گسیخته‌ی​ بالا آورد و آن را مشت کرد.

تابوت بلورین مثل یک قوطی حلبی به سمت داخل مچاله شد.‌سرازیر​ سنگ شفاف و مرواریدگون در یک لحظه به رنگ زرشکی درآمد؛ بدن‌گذاشتم​ آگرونا متلاشی شد و خون و احشای او در آن محبوس ماند.

همزمان، کزس از درد ناله‌ای کرد، چرا‌همه‌جا​ که یک میخ سیاه در دنده‌هایش فرو رفت‌زمین​ و مانا و اتر او را سوراخ کرد.

او چرخید و نگاه خشمگینش روی تنها چیزی که می‌توانست ببیند ثابت ماند:‌فوران​ من. می‌توانستم محاسباتی را که در چشمانش جریان داشت ببینم، در حالی که داشت‌پایم​ بررسی می‌کرد آیا من کسی بوده‌ام که به او حمله کرده است یا نه.

مشتم را دور دسته‌ی تیغه‌ی تخریب محکم‌مانا​ کردم، سرم را تکان دادم و دهانم را‌خفه‌کننده​ باز کردم تا به سوال ناگفته‌اش پاسخ دهم.

پشت سرش، بلور خرد شد و مثل یخ ذوب گشت. خون‌سرازیر​ و تکه‌های گوشت طوری ناپدید شدند که انگار هرگز آنجا نبوده‌اند،‌فشار​ و خنده‌ای تاریک و سرگرم‌کننده در سراسر بُعد جیبی طنین‌انداز شد.

ناگهان شاخک‌های جستجوگرِ باد خلأ و مانای صوت را در سرم تشخیص دادم و فهمیدم که این یک‌جابه‌جا​ توهم بوده است. آن رشته‌ها را از ذهنم بریدم، سپس در امتداد طولشان به سمت منبعِ آن‌ها جستجو کردم.‌عمودی​ با استفاده از اصول خنثی‌سازی مانا، مانا را با اترِ خود متلاطم کردم و طلسم را در هم شکستم.

تپشی بنفش در فضا موج زد و توهم را فرو ریخت، اما زمانی برای دیدن نتیجه نبود. گردبادی از میخ‌های سیاه به طول دست‌نفس​ من، از مرکز تپشِ من فوران کرد و بُعد جیبی را پر کرد. صورتم را پشت خمیدگی بازوی اتری‌ام پنهان کردم که مثل یک سپر‌پاهایم​ در اطرافم منبسط شد؛ در حالی که از هر طرف زیر ضربه بودم، این سپر صد بار در ثانیه ترک می‌خورد و دوباره شکل می‌گرفت.

امضای مانای کزس شعله‌ور شد و نور سفیدی مثل رنگِ یک قلم‌مو در سراسر بُعد جیبی پخش شد. هوا آرام گرفت. وقتی نور کم‌رنگ شد،‌دادن​ به نظر می‌رسید قلعه آسیبی ندیده است؛ تمام خسارات نبرد ما ناگهان خنثی شده بود. بوی باران تازه و خاک حاصلخیز در فضا مانده بود‌انباشته​ و به نوعی آرامش‌بخش بود. میخ‌های چرخان محو شده بودند و آگرونا درست در همان جایی ایستاده بود که قبل از شروع مبارزه حضور داشت.

تمام حواسم را—گامبیت پادشاه و رلم‌هارت، حس اترِ‌درون​ هسته‌ام، و چشم‌ها، گوش‌ها و شهودِ خودم را—روی‌چیزی​ آگرونا متمرکز کردم. خودش بود؛ توهمش شکسته شده بود.

آگرونا کمی رنگ‌پریده بود و عرق می‌ریخت. روبه‌روی او، کزس از زخم‌خفه‌کننده​ پهلویش خونریزی می‌کرد. یک طلسم اتریِ ضعیف به او چسبیده بود و‌استفاده​ اثرات هرگونه فساد تضعیف‌کننده‌ای را که در رگ‌هایش رسوخ کرده بود، سرکوب می‌کرد.

آرامش موقتی برقرار شد. آگرونا که مثل همیشه نمی‌توانست جلوی حرف زدنش را بگیرد، در میان سکوت گفت: «کزس. کزی. من قرن‌ها برای این لحظه آماده شدم. فکر نمی‌کنی که بدون یاد گرفتنِ نحوه‌ی محافظت از خودم در برابر‌پایینی​ بزرگ‌ترین سلاحت، برای انقراض کل نژاد اژدها برنامه‌ریزی کرده باشم، مگه نه؟ مخصوصاً بعد از آشکار شدن توانایی‌های آرتور...» چهره‌ی آرامش تاریک شد و تمرکزش به سمت من تغییر کرد. «و اما تو، آرتور. داری خودت رو عقب نگه می‌داری.‌پرتاب​ قدرتت رو حفظ می‌کنی. فکر می‌کنی تا کی می‌تونی به این کار ادامه بدی؟ عاقلانه نبود که با ما بیای داخل. کار هوشمندانه این بود که من رو بفرستی تو و در رو پشتم ببندی تا جفتمون با هم بجنگیم.»

حالت چهره‌ی آگرونا به پوزخندی مکارانه تغییر کرد. «اما تو نمی‌تونی بی‌خیال بشی، مگه‌قدرت‌هایشان​ نه؟ بی‌خیالِ اون عقده‌ی قهرمان‌بازیت. باید خودت اینجا می‌بودی تا مطمئن بشی که واقعاً کارم‌فرو​ تموم شده. اگه می‌تونی، خودت این کار رو بکن.» ابروهایش را بالا داد. «خب؟ می‌تونی؟»

من با یک انفجار متمرکزِ اتر از کفِ دستِ بنفش و شفافم به او پاسخ دادم. صدای سوت آرامی به گوش رسید و سپس‌درکم​ غرشی بلند، چرا که مخروطی از انرژی بنفش به سمت او منفجر شد. او با سرعتی برق‌آسا به عقب و خارج از برد آن‌هوا​ پرید، سپس مسیرش را برعکس کرد و در حالی که یک تیغه‌ی سیاه در دستش ظاهر شده بود، مستقیماً به سمت من پرواز کرد.

پشت سرم، کزس در حال تمرکز روی یک حمله‌ی در حال شکل‌گیری بود. فشارِ سوزان و سفیدِ آن چنان زیاد بود که تقریباً متوجهِ تراکم نقطه‌های سوزنی‌شکل کوچکی از مانا نشدم که زیر پایم‌درونم​ و از سایه‌ی خودم در حال شکل‌گیری بودند. به جای آماده شدن برای دفع ضربه‌ی آگرونا، با گاد استپ بیست فوت به عقب رفتم و ردیفی از فلس‌های زره‌ام را در جایی جا گذاشتم‌نیرویی​ که چندین میخ به نازکی سوزن به سمتم بیرون زده بود. دوباره و دوباره گاد استپ زدم، اما هر جا که سعی می‌کردم باشم میخ‌ها ظاهر می‌شدند و مثل دندان‌هایی درنده به من حمله می‌کردند.

اگر به خاطر گامبیت پادشاه نبود، هرگز نمی‌توانستم از همه‌ی آن‌ها جاخالی دهم. حملات آگرونا خیلی سریع‌تر از‌دارند​ آن بود که فقط با چشم یا حس مانا قابل تشخیص باشد. افکار و توجهم در اطرافم پخش‌فرو​ شده بود و گامبیت پادشاه به من اجازه می‌داد همزمان روی صد نقطه‌ی خاص و جزئی تمرکز کنم.

اژدهای نقره‌ای-سفید به جلو قدم گذاشته بود و بال‌هایش را دور کزس پیچیده بود تا هر میخی را که او را هدف می‌گرفت دفع کند.‌دادن​ او هنوز در همان نقطه ایستاده بود، اما چشمانش بسته بود. در حالی که من دوباره و دوباره در فضا جابه‌جا می‌شدم و به شدت‌انباشته​ توسط میخ‌های آگرونا که از زمین، سایه‌ی خودم و حتی هوا رشد می‌کردند تحت فشار بودم، به نظر می‌رسید کزس با آرامش کاملاً بی‌خبر است.

اما نه، این کاملاً درست نبود. تپش‌های زمان که به‌پادشاه​ سرعت تند و کند می‌شدند و من و آگرونا را به‌تحت​ جلو و عقب می‌کشیدند، بیش از یک بار مرا نجات دادند.

و با این‌فوران​ حال، هنوز به‌می‌رسید​ اندازه‌ی کافی سریع نبودم.

تازه ظاهر شده بودم و آذرخش اتری روی سطح بیرونی زره‌ام می‌دوید که یک میخ کف پایم را سوراخ کرد و از بالای زانویم بیرون زد. زخم‌پایم​ در یک لحظه از دردی طاقت‌فرسا به بی‌حسی تبدیل شد، دیدم تار شد و کنترلم روی گادرون‌هایم شروع به از بین رفتن کرد. درد شدیدی از لگن،‌سراسر​ قفسه سینه و گردنم شکوفا شد. پایین را نگاه کردم و دیدم در چندین نقطه توسط میخ‌های نازکی که مایع سیاه رنگی از آن‌ها ترشح می‌کرد، سوراخ شده‌ام.

رجیس در‌می‌شد​ درونم نعره‌رلم‌هارت​ زد: «تخریب! بسوزونش-»

تمرکزِ مغز مه‌آلودم به سمت پرتویی از نورِ سفید و سوزان کشیده شد که از مرکز این تالار وسیع به بالا شلیک شد. کزس هدایت طلسمش‌باعث​ را تمام کرده بود و حالا دستش را به سمت سقف دراز کرده بود و پرتو از دست او ساطع می‌شد. سنگ‌کاری‌های بالا و پایین او‌می‌تراشید​ در موجی که به سمت بیرون حرکت می‌کرد، در حال فرو ریختن بود. چشمانش ناگهان باز شد، روی آگرونا قفل شد و تنگ گشت. دستش پایین آمد.

این پرتو، قلعه را به دو نیم کرد، مثل شمشیری که از ریشه‌های جهان تا آسمانِ بالا امتداد یافته بود و‌وجود​ با نور و گرمای خورشید شعله‌ور بود. حتی در میان حالت فلج و بی‌حسی‌ام، حس کردم که پوستم را می‌سوزاند. چشمانم‌روی​ پر از اشک شد، اما نمی‌توانستم آن‌ها را ببندم؛ صورتم بی‌حس شده بود. زمین زیر پایم فرو ریخت. شروع به سقوط کردم.

لحظه‌ای بود که می‌توانستم دو نیمه‌ی قلعه را ببینم که برابرم سایه انداخته بودند، به طور مساوی تقسیم شده و‌لجام‌گسیخته‌ی​ به آرامی از یکدیگر جدا می‌شدند. نور خورشید از فاصله‌ای بسیار دور و از میان تیرگی خاکستریِ سد بیرونیِ بُعد‌قلعه​ جیبی به داخل می‌تابید. سپس دو نیمه‌ی قلعه مثل دستانی سنگی و غول‌پیکر به هم برخورد کردند و نور قطع شد.

بدنم در هوا چرخید و صدها طبقه به سمت پایین را دیدم که از هم شکافته بودند،‌نفس​ انگار گسل‌ها جابه‌جا شده و زمین دهان باز کرده بود و خلأی تاریک به جا گذاشته بود.‌آوار​ من داشتم به درون آن فضای خالی سقوط می‌کردم و دیگر قادر به کنترل بدن یا جادویم نبودم.

سایه‌ها دورم پیچیدند و سرعت سقوطم کم شد. همه‌جا تاریک بود، به جز یک نور بنفشِ‌چیزی​ سوسوزن. نور قوی‌تر شد و متوجه شعله‌هایی شدم که روی بدنم پخش می‌شدند. در فاصله‌ی بین‌شود​ یک نفسِ بریده و نفسِ بعدی، بی‌حسی سوخت و از بین رفت و درد جایگزین آن شد.

فریاد زدم.

تخریب. آتش بنفش در‌می‌کرد​ خونم بود. داشتم از‌شعله‌ور​ درون به بیرون بلعیده می‌شدم.

درد فروکش کرد و با هجوم اتر برای ترمیم‌می‌رسید​ سیستم گردش خون ویران‌شده‌ام، نفس خفه‌کننده‌ای کشیدم. دیدم تار‌زمین​ و تحریف‌شده بود و افکارم کند و گیج بودند.

صدایی آشنا از‌بدون​ بالای سرم زمزمه کرد:‌اتر​ «آروم، پرنسس، آروم باش.»

همزمان با بازگشت‌فوران​ حواسم، در تاریکی‌می‌رسید​ بالا و پایین می‌رفتم.

صدای برخورد و انفجار از‌تصویر​ بالا به گوش می‌رسید و‌حواس​ آوار بیشتری از کنارمان سقوط می‌کرد.

حس کردم ذهن رجیس در حال کاوش در ذهن من است و سعی‌لجام‌گسیخته‌ی​ دارد بفهمد که آیا حالم خوب می‌شود یا نه. در غیاب گامبیت پادشاه‌خودم​ که مثل بیشتر گادرون‌های هدایت‌شده‌ام محو شده بود، حضور او در ذهنم راحت‌تر بود.

فوراً از نظر ذهنی دست و پا زدم،‌درون​ افکاری را که نباید به آن‌ها فکر می‌کردم چنگ‌برایش​ زدم و آن‌ها را به درون تاریکی پس زدم.

او با احتیاط گفت و کمی عقب کشید: «هی،‌برخورد​ آروم باش پرنسس، فقط منم.» با توجه به اینکه‌جابه‌جا​ او مرا نگه داشته بود، این حرکتِ معذبی بود.

گلویم را صاف کردم، خون را از چشمانم پاک کردم و پروازم را خودم به دست گرفتم و از چنگ او بیرون آمدم. او فرم‌زمین​ تخریب خود را به خود گرفته بود و بال‌های ضخیمش به سرعت به هم می‌خوردند تا او را در هوا معلق نگه دارند. صخره‌های تاریک‌متراکم​ از هر چهار طرف و از بالا ما را احاطه کرده بودند. خلأ در پایین امتداد داشت. هر چند ثانیه یک بار، دیوارها و سقف می‌لرزیدند.

همزمان با ترمیم مغزم و تلاش افکارم برای درک‌می‌رسید​ شرایط، رجیس توضیح داد: «مجبور شدم زهر آگرونا رو‌زمین​ از بدنت بسوزونم. سقف دوباره بالای سرمون رشد کرد.»

با هدایت اتر به درون رلم‌هارت، به‌اتر​ دنبال کزس و آگرونا گشتم و انتظار‌گادرون​ داشتم نبردشان را در ارتفاعی بالاتر حس کنم.

در عوض، هیچی حس نکردم. حتی بدون اینکه گامبیت پادشاه‌لجام‌گسیخته‌ی​ فعال باشه هم می‌تونستم حدس بزنم که آگرونا ما رو به‌وجود​ گوشه‌ای از بُعد جیبی رونده و اون رو دورمون جمع کرده.

همین‌طور می‌تونستم حدس بزنم که این یه جور تله‌ست. آروم، در حالی که داشتم توانایی‌هام رو بعد از جریان پیدا کردن تخریب تو رگ‌هام - هم رگ‌های خونی و هم‌اندکی​ مانا - می‌سنجیدم، اتر تازه‌ای رو هم به درون گامبیت پادشاه فرستادم. با درخشش تاج روی پیشونیم، ذهنم از افکار و احتمالات شعله‌ور شد. گفتم: «اون می‌خواد من یه سوراخ‌میان​ به بقیه فضای ایزوله‌شده باز کنم. بُعد جیبی پاره می‌شه و اون از این فرصت برای فرار استفاده می‌کنه و سعی می‌کنه من و کزس رو دوباره این تو گیر بندازه.»

رجیس در حالی که‌رلم‌هارت​ تخریب بین دندون‌هاش سوسو‌نظر​ می‌زد، پرسید: «جواب می‌ده؟»

فقط تونستم شونه بالا بندازم که باعث شد بدنم تو فضای خالی بالا و پایین‌فراتر​ بره. «اگه مطمئن بودم که می‌تونم جفتشون رو تا وقتی که بپوسن اینجا گیر بندازم،‌آسورایی​ حتماً این کار رو می‌کردم. اما این ساخته‌ی آگروناست. اون بهتر از من درکش می‌کنه.»

گذشته از این، جدا از ارتباطم با رجیس، پیش خودم فکر کردم‌خفه‌کننده​ که اگه الهاماتم از آخرین کی‌استون همون‌طور که دیده بودم پیش برن، به‌درست​ هر حال نمی‌تونستم بُعد جیبی رو برای مدت خیلی طولانی‌تری بسته نگه دارم.

برای لحظه‌ای کوتاه، با گادرون اسپاتیوم جدیدم مرزهای بُعد جیبی رو بررسی کردم. بعد اتر رو به درون مرثیه‌برخورد​ آروا فرستادم. نور طلایی ملایمی از میون نور بنفش و خشمگین شعله‌های رجیس پاشید و ذرات گادرون در امتداد‌بخش​ بازم جریان پیدا کردن و به فضای خالی رفتن و روی دیوارها و سقف جمع شدن. کمی زمان برد.

به نظر می‌رسید سنگ داره فرو می‌ریزه، انگار که اون ذرات، ده هزار حشره بودن که داشتن اون رو می‌خوردن. صدای برخورد و ضربات نبرد‌دادن​ بلندتر شد و دیوارها با شدت بیشتری لرزیدن. طبقه‌های شکسته و نیمه‌شکل‌گرفته روی دیوارها موج برداشتن و سقف به سرعت باز شد، دوباره بسته شد و‌انفجار​ باز هم شکست. با اینکه ما حرکتی نمی‌کردیم، ناگهان این‌طور به نظر رسید که داریم از میون ریشه‌های ویران‌شده‌ی تایگرین کائولوم به سمت بالا شلیک می‌شیم.

دیوارها و سقف ذوب شدن و از بین رفتن، و من دوباره روی کف ترک‌خورده اما سالم تالار آثار باستانی، همون‌جایی که نبرد شروع شده بود، ایستاده بودم. هیچ اثری از حمله‌ی فاجعه‌بار کزس‌سختی​ باقی نمونده بود، همون تکنیک شبیه به جهان‌خوار که کل این قلعه‌ی دروغین رو ویران کرده بود. در عوض، نیزه‌های سیاه و عظیمی مثل ستون‌های زاویه‌دار از کف تا سقف فرو رفته بودن و‌مانا​ گوشه‌ای از تالار به چیزی شبیه به مواد مذاب سیاه تبدیل شده بود. مهره‌های سفید و درخشانی مثل گرده در هوا پر بودن و به محض اینکه ظاهر شدم، نزدیک‌ترینِ اون‌ها به سرعت دور شدن.

غریزه‌ام می‌گفت نباید به اون‌نظر​ مهره‌ها که قصد کشت کزس رو‌قدرت‌هایشان​ از خودشون ساطع می‌کردن، دست بزنم.

آگرونا از سمت راستم گفت: «اوه آرتور، تو همیشه موفق می‌شی که هم‌زمان هم ناامیدکننده باشی و هم‌دارند​ تأثیرگذار.» دست‌به‌سینه ایستاده بود و پوزخندی کج روی صورتش نقش بسته بود. اما تمام نیمه‌ی چپ بدنش، هم‌فرو​ پوستش و هم زرهی که زمانی سفید بود، طوری سیاه شده بود که انگار به شدت سوخته باشه.

کزس در سمت چپم ایستاده بود. هنوز هم بی‌تفاوت ایستاده بود و هوای اطرافش زمزمه می‌کرد. اما جنبه‌ی سفید و نقره‌ای اژدها دورتر‌اندکی​ و نامشخص‌تر به نظر می‌رسید و دو زخم کوچیک دیگه هم داشت که به نظر می‌رسید خونریزی شدیدی داشتن. رگ‌های سیاه و کم‌رنگی‌محکم​ مثل مار از گردن و روی گونه‌اش بالا رفته بودن و پوست اطراف اون رگ‌ها، هاله‌ای از رنگ سبز بیمارگونه‌ای به خودش گرفته بود.

حالا حس کردن امضای مانای هر کدومشون راحت‌تر بود. حتماً برگشتنم بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم طول کشیده بود، چون هر دو آسورا تخلیه‌شده به نظر می‌رسیدن، انگار که‌آسورایی​ نبردشون روزها طول کشیده بود. اما بعد، همون‌طور که شاخه‌ی دیگه‌ای از افکارم متوجه شد، مانا یا اتر چندانی تو بُعد جیبی وجود نداشت که هیچ‌کدوم بتونن ازش استفاده کنن.‌نگاه​ خود زندان داشت بهشون گشنگی می‌داد و ضعف فزاینده‌شون رو سرعت می‌بخشید. با وجود تمام لاف‌زنی‌های آگرونا درباره‌ی اینکه اینجا قلمروی اونه، به نظر نمی‌رسید که وضعیتش بهتر از کزس باشه.

شونه‌ی قطع‌شده و دردمندم رو چرخوندم و روی بازسازی بازوی اتری تمرکز کردم. ذخیره‌ی خودم که‌زیر​ درون هسته‌ی چهارلایه قرار داشت، قابل‌توجه بود اما بی‌نهایت نبود. با این حال، تمرکز آسوراها روی‌شناور​ همدیگه به این معنی بود که همون‌طور که قصد داشتم، داشتم موقعیت خودم رو حفظ می‌کردم.

رجیس بین من و آگرونا‌تصویر​ قرار گرفت و شعله‌هاش به‌حواس​ شکلی دندانه‌دار و غیرطبیعی زبانه می‌کشیدن.

کزس در حالی که صداش نفس‌نفس می‌زد و رگه‌ای از درد توش موج‌لجام‌گسیخته‌ی​ می‌زد، پرسید: «قصد داری این مبارزه رو برای همیشه ادامه بدیم، آگرونا؟ دو تا‌استفاده​ نامیرا که تو یه بُعد جیبی حبس شدن و تا ابد با هم می‌جنگن؟»

آگرونا خندید و سرش رو برای کزس تکون داد. «شاید‌پادشاه​ تو از خاکی که افیوتوس رو شکل داده هم پیرتر‌بودم​ باشی، اما نامیرا نیستی. در واقع، کاملاً قابلیت مردن رو داری!»

ناگهان دست‌هاش رو بالا برد. خطوط سیاه و دندانه‌داری دیواری بین او و ما شکل دادن و لکه‌های سفید رو هر جا که لمس می‌کردن‌درست​ تبخیر می‌کردن. همون انرژی دندانه‌دار از دیوار به یکی از ستون‌ها پرید که اون هم به دو ستون دیگه منشعب شد و هر کدوم به‌میان​ ستون‌های دیگه‌ای ادامه پیدا کردن. ذرات سفید به سمت خطوط سیاه دندانه‌دار پرواز کردن و با برخورد این دو نیرو، صدای هیس و ترق‌وتروق بلند شد.

برای استفاده از گاد استپ دست به کار شدم، اما مسیرها هر جا که از‌نظر​ یکی از اون خطوط می‌گذشتن، قطع می‌شدن. اما با دیدن این صحنه، فهمیدم انرژی تاریکی که‌وجود​ از ستونی به ستون دیگه می‌پرید تصادفی نبود، بلکه شکل یه رون رو به وجود می‌آورد.

چشم‌هام گشاد شد و به‌تقویت​ درون مسیرهای اتری قدم گذاشتم،‌همه‌جا​ اما فوراً ازشون بیرون نیومدم.

فشار باورنکردنی، خردکننده و غیرممکن بود. داشتم به درون ذات خودم فشرده می‌شدم‌قابلیت‌های​ و در یک لحظه، فهمیدم که اگه بیشتر از این بمونم، به سرنوشت بایرون‌زمان​ دچار می‌شم؛ ذات اتری‌ام از بدنم بیرون کشیده می‌شه و به فضای خالی برمی‌گرده.

در حالی که برای رسیدن به نزدیک‌ترین نقطه‌ی اتصال دست‌وپا‌لجام‌گسیخته‌ی​ می‌زدم، سقوط می‌کردم، بالا می‌رفتم و پرواز می‌کردم، تلوتلوخوران به‌اندکی​ اتاق برگشتم، در حالی که عرق از صورتم سرازیر بود.

ستون‌های آهن‌خونین خرد شده بودن، ذرات سفید ناپدید شده بودن و آگرونا حالا روبه‌روی کزس که روی یک زانو افتاده بود، ایستاده بود. آگرونا دستش رو روی‌پایم​ سر کزس گذاشت و بعد وقتی حس کرد دوباره ظاهر شدم، برگشت تا نگاهم کنه. «جالبه که این بُعد جیبی به قلمروی اتری هم نشت می‌کنه، هرچند‌سراسر​ فکر نمی‌کنم اهمیت این کشف کوچیک برای مدت زیادی مهم باشه. با این حال، اگه کشتن تو من رو آزاد نکنه، شاید بتونم از اون راه فرار کنم.»

نادیده‌اش گرفتم و در حالی که اثرات نزدیک شدن به مرگ رو از خودم دور می‌کردم، روی کزس تمرکز کردم. علامتی تیره و خونین به‌دادن​ شکل همون رونی که بین ستون‌ها کشیده شده بود، روی گردن کزس خودنمایی می‌کرد. جادویی رو که آگرونا به تازگی استفاده کرده بود کاملاً درک‌انباشته​ نمی‌کردم، اما می‌تونستم قدرت رون رو به خوبی بخونم. با اینکه پیچیده‌تر بود، اما به وضوح شبیه رون‌هایی بود که روی دستبندهای سرکوب‌کننده‌ی مانا استفاده می‌شدن.

نگاه کزس با نگاهم گره خورد. با وجود‌درون​ جادویی که قدرتش رو در درونش حبس کرده بود‌برایش​ و حالت تسلیم‌گونه‌اش، چشم‌هاش پر از حس فرمانروایی بود.

آگرونا در حالی که مثل یه بچه یا حیوون خونگی روی سر کزس می‌زد، شروع کرد: «خب،‌پایم​ آرتور. می‌تونی این کار رو از راه آسونش انجام بدی و من رو آزاد کنی، یا اینکه می‌تونم‌بیرون​ روده‌هات رو سفره کنم و تو دل‌وروده‌هات دست‌وپا بزنم تا وقتی که طلسمت از بین بره. کدومش قراره...»

گاد استپ من رو بین کزس و آگرونا آورد. دست سالمم رو روی گردن کزس فشار دادم و بازوی اتری‌ام رو به سمت صورت آگرونا‌زمین​ بالا بردم و انفجار دیگه‌ای از اتر رو آزاد کردم. دست آگرونا روی دستم قفل شد و اون رو چرخوند تا انفجار فقط از روی‌متراکم​ پهلوی از قبل سوخته‌اش رد بشه. دست دیگه‌اش خنجری رو بالا آورد که مچم رو به دو نیم کرد، برگشت و به سمت گردنم پایین اومد.

با یه شاخه از آگاهی‌ام، اتر رو به درون مرثیه آروا فرستادم. با شاخه‌ای دیگه، سد‌وقتی​ و زره اتری‌ام رو تقویت کردم. و با یکی دیگه، دست احضارشده‌ای رو که تازه قطع‌پایینی​ شده بود بازسازی کردم، اون هم در حالی که داشتم مسیر ضربه‌ی برق‌آسای آگرونا رو محاسبه می‌کردم.

شونه‌ام رو پایین آوردم و حدود یه اینچ به عقب خم شدم. تیغه‌ی سیاه روی سطح زره لغزید،‌تمرین​ چند تا فلس رو کند اما خونی نریخت. آرواره‌هایی که با تخریب پوشیده شده بودن دور شونه‌ی آگرونا‌حرکاتشان​ بسته شدن و رجیس که فرم تخریبش روی آگرونا سایه انداخته بود، سعی کرد آسورا رو به عقب بکشه.

ذرات درخشان گادرون روی علامت هک‌شده روی گوشت کزس رقصیدن. جایی برای شک کردن به اینکه آیا می‌تونم این کار رو بکنم‌دادن​ یا نه وجود نداشت. می‌دونستم که تنها محدودیت قابلیت‌های گادرون، بینش خودمه. می‌دونستم که آگرونا این علامت غیرطبیعی رو شکل داده و‌سراسر​ به گردن کزس منتقل کرده، و فقط یه لحظه قبل اونجا نبوده. به خودم گفتم که می‌دونم همین برای معکوس کردنش کافیه.

ذرات در علامت فرو رفتن و‌نگاه​ خود زمان رو برای مانایی که اون‌فوران​ رو شکل داده بود به عقب برگردوندن.

پشت سرم، به نظر رسید آگرونا برای یک لحظه در دود و سایه ذوب شد‌خفه‌کننده​ و از چنگ رجیس بیرون لغزید. بال‌های تاریکی پشت آگرونا باز شدن. وقتی بال زدن،‌ریخت​ باد سیاهی ازشون وزید و رجیس رو مثل برگی تو طوفان به عقب پرتاب کرد.

نور سفید، خالص و درخشانی از کزس سرازیر شد که رگه‌های بنفش، دندانه‌دار و خشمگینی‌فراتر​ از میانش می‌گذشت. هر جا که نور به آگرونا برخورد می‌کرد، شکاف‌هایی روی گوشت و‌آسورایی​ زرهش پخش می‌شد. بال‌های تاریک متلاشی شدن. او دستش رو بالا آورد تا چشم‌هاش رو بپوشونه.

یه تیغه‌ی اتری احضار کردم و سعی کردم حمله کنم، اما بال‌های تاریک دوباره با‌زمین​ انفجاری به وجود اومدن؛ دو شکل سیاه و خمیده در پس‌زمینه‌ای از رنگ سفید. بال‌ها‌قلعه​ به سمت جلو خنجر زدن و من برای لحظه‌ای بین نور و تاریکیِ متضاد خرد شدم.

بیشتر از اینکه ببینم، حس کردم که قلعه در اطرافمون‌حواس​ خرد شد. ما تو کره‌ای از فضای خالی وجود داشتیم،‌لجام‌گسیخته‌ی​ جایی که هیچ‌چیز توش نبود جز تعادل ناقص نور و تاریکی...

واقعیت دوباره هجوم آورد. روی زانوهام افتاده بودم و تو غلافی از‌برخورد​ اتر محافظ پیچیده شده بودم. زره‌ام پاره‌پاره و ویران شده بود. هزاران بریدگی‌دادن​ کوچیک، ردپای ظریفی از خون رو در سراسر بدنم به جا گذاشته بودن.

روبه‌روم، آگرونا در هم شکسته‌پلک​ بود. پشت سرم، قدرت کزس‌پادشاه​ در حال اوج گرفتن بود.

جنبه‌ی اژدهای غیرمادی تجلی پیدا کرد و به جلو خیز برداشت، یکی از بال‌های تاریک آگرونا‌زیر​ رو تو آرواره‌هاش گرفت و اون رو پاره کرد. آگرونا مچی رو که هنوز خنجر رو نگه‌ماندم​ داشته بود تکون داد و خنجر از بین انگشت‌هاش پرید و به هزاران تیغه‌ی یکسان منفجر شد.

با دست بردن به سمت گاد استپ و رون اسپاتیوم، یه مسیر اتری رو شکافتم و هم‌زمان‌همه‌جا​ فضا رو تا کردم و مسیرش رو تغییر دادم. دیوار خنجرها تو فضا ناپدید شد و بعد‌استفاده​ از بالا روی آگرونا بارید. هر جا که بهش برخورد می‌کردن، بی‌ضرر ذوب می‌شدن و به بدنش برمی‌گشتن.

کزس یه قدم به جلو برداشت و اژدهای اثیری حمله کرد، پنجه‌های نقره‌ای-سفید و عظیمش شونه‌های آگرونا رو گرفتن و اون‌جابه‌جا​ رو به زمین کوبیدن. کزس قدم دوم رو برداشت و اژدها دهانش رو باز کرد و پرتویی از مانای خالص نفس کشید‌متراکم​ که پیکر آگرونا رو بلعید. دست احضارشده‌ام رو بالا آوردم و از میون اون نگاه کردم تا نور کورکننده رو کم کنم.

در قلب این شعله‌ها، زنی دست‌وپا می‌زد. میان‌سال بود،‌گامبیت​ با موهای بلوند روشن و علامت‌های طلایی روی صورتش.‌تمرین​ پرتره‌اش رو دیده بودم که تو قلعه‌ی ایندرات آویزون بود.

چشم‌هاش گشاد شد و جیغ کشید، صدایی دلخراش‌دارند​ که باعث شد زرداب تو ته گلوم بالا‌زیر​ بیاد. «پدر، لطفاً! کافیه پدر! داری من رو می‌کشی...»

صورت کزس به ماسکی از خشم تبدیل شد و به جلو خم شد. اژدها به سمت پایین هجوم برد، آرواره‌اش دور تصویر سیلویا بسته‌نفس​ شد، کف زمین رو دوباره خرد کرد و تو دهانه فرو رفت. کزس نفس‌نفس زد، به سرعت پلک زد و سعی کرد عقب بکشه‌کوچک​ و قدرتش رو جمع کنه، اما زنجیرهای سیاهی دور اژدها پیچیده شده بودن و داشتن اون رو بیشتر و بیشتر به داخل دهانه می‌کشیدن.

کزس دستش رو روی سینه‌اش فشار داد، چشم‌هاش از ترس و دردی که هرگز قبلاً‌خفه‌کننده​ توشون ندیده بودم گشاد شد. گامبیت پادشاه چندین سرنخ رو برام روشن کرد. با چهره‌ای در‌بخش​ هم کشیده، به داخل دهانه پریدم و اژدها و آگرونا رو به سمت پایین دنبال کردم.

سایه‌ای بالای سرم ظاهر شد و رجیس به حالت‌گامبیت​ غیرمادی دراومد و از پوستم گذشت و وارد هسته‌ام شد.‌کرده​ صدای خنده تو ویرانه‌های قلعه پیچید و ما سقوط کردیم.

هم‌زمان با سقوطمون دیوارها خرد شدن، قطعات شکسته به نیزه‌هایی از آهن‌خونین سوزان‌وقتی​ تبدیل شدن و تو بدن شفاف اژدها فرو رفتن. قدرت این تجلی داشت‌فرو​ تحلیل می‌رفت، هرچه بیشتر سقوط می‌کردیم و زخم‌های بیشتری برمی‌داشت، قدرتش بیشتر تخلیه می‌شد.

می‌تونستم ببینم که مانا و اتر دارن به سمت کزس برمی‌گردن، در‌تقویت​ حالی که او تقلا می‌کرد قدرتش رو پس بگیره. بخش زیادی از‌نفس​ اون تو این تجلی گنجونده شده بود. بدون اون، او حریف آگرونا نمی‌شد.

پایین‌تر از من، اژدها با زنجیرها می‌جنگید، به خودش‌می‌رسید​ می‌پیچید، دندون قروچه می‌کرد و به سایه‌ی آگرونا در‌زمین​ زیرش چنگ می‌زد. نفسش بیهوده در اطرافمون پخش می‌شد.

بعد، تو فاصله‌ی کوتاه بین فوران دو توده‌ی مانای خالص، حس کردم جریان دوگانه‌ی مانا‌فراتر​ داره به سمت پایین کشیده می‌شه، دور از کزس و به درون آگرونا. او داشت مانای‌کند​ کزس رو جذب می‌کرد، خودش رو قوی‌تر می‌کرد و در عین حال کزس رو ضعیف می‌کرد.

با دست اتری‌ام، به سمت اتصال بین کزس و جنبه‌ی اژدهایی تجلی‌یافته‌اش دست دراز کردم. همون‌طور که قبلاً با رشته‌های‌اندکی​ طلایی کرده بودم، لبه‌های انگشت‌هام رو تیز کردم و اتصال رو بریدم. فریاد دردی از بالا تو دهانه پیچید و‌متراکم​ اژدها تو مانای خامی ذوب شد که چرخید و گرداب شد و به سرعت پخش شد. آگرونا با تعجب پلک زد.

ده‌ها تیغه‌ی اتری تو هوا دور تا دورم شکل گرفتن که هر کدوم توسط یکی از جنبه‌های گامبیت‌دارند​ پادشاه کنترل می‌شدن. تیغه‌ها با هماهنگی کامل می‌چرخیدن، می‌بریدن و ضربه می‌زدن. نیزه‌های آهن‌خونین، سپرهایی از باد متراکم‌فرو​ فضای خالی و شلاق‌هایی از آتش روح دور آگرونا می‌چرخیدن و ضربات رو با دقتی برابر دفع می‌کردن.

تو همون لحظه‌ی‌حواس​ حواس‌پرتی، فضای زیر‌فوران​ پاش رو تا کردم.

قبل از اینکه حتی متوجه وجودش بشه، با تمام سرعت بهش برخورد کرد. این برخورد فضای‌چیزی​ تاشده رو خرد کرد و کل بُعد جیبی طوری لرزید که انگار ممکنه از درون منفجر‌شود​ بشه. قلعه‌ی خردشده هم همراه ما شروع به سقوط کرد و همه‌چیز به گردوغبار تبدیل شد.

کاملاً مطمئن نبودم کِی شتابمون متوقف شد. ما فرود نیومدیم،‌لجام‌گسیخته‌ی​ فقط سقوطمون متوقف شد. دستم رو تو هوا تکون دادم و‌وجود​ فضا رو تاب دادم تا گردوغبار دیگه تو هوای اطرافمون نباشه.

آگرونا روی زمین افتاده بود و سرش خونریزی داشت. روی یک آرنجش تکیه داده بود و با چشم‌های پر از‌لجام‌گسیخته‌ی​ خون به من خیره شده بود. روبه‌روی او، کزس روی یک زانو افتاده بود، یک دستش روی زانوی دیگه‌اش بود‌قلعه​ و بدنش کمی می‌لرزید. بُعد جیبی بوی ازون می‌داد که ناشی از تمام قدرتی بود که اینجا خاموش شده بود.

بالای سر این دو پادشاه-خدای خسته ایستاده بودم، انگار که مجبور شده بودن در برابرم تعظیم کنن. طنز ماجرا کاملاً ملموس بود. مجبور شدم میل به گفتن این موضوع‌فرو​ به اون‌ها رو پس بزنم، از اینکه به خاطر جنایاتشون سرزنش‌شون کنم، شکست‌های جمعی‌شون رو با غرور به رخشون بکشم و به هر جایی که اشتباه کرده بودن اشاره‌شدم​ کنم. افکارم که به لطف گامبیت پادشاه در یک لحظه آشکار می‌شدن، همون مسیری رو دنبال کردن که وقتی برای اولین بار وارد بُعد جیبی شده بودیم طی کرده بودن.

در سمت چپم، آگرونا. او من رو به این دنیا آورده بود تا لنگرگاه تناسخ نهایی سسیلیا بشم و به طور زودرس به زمانم روی زمین پایان داد. او‌خدای​ خونه، خانواده و دوستانم رو به سلاحی علیه من تبدیل کرده بود. تأثیر او روی زندگی من یک شکنجه‌ی مداوم بود. اما او دلیل این بود که من خانواده‌ام‌می‌کرد​ رو داشتم، پیوندم با سیلوی رو داشتم. به سختی تو این دنیا بیدار شده بودم که فهمیدم واقعاً چیه: یک شانس دوم. شانسی که به خاطر کارهای آگرونا داشتم.

در سمت راستم، کزس. او این دنیا - خونه‌ی من - رو برای مقاصد ظالمانه‌ی خودش تحریف کرده بود، مردم خودش - خانواده‌اش - رو به جای امنی عقب کشیده بود در حالی‌ماندم​ که تمدن پس از تمدنی رو در دنیایی که پشت سر گذاشته بود می‌ساخت و نابود می‌کرد. او ثابت بود، در امنیتِ قدرت بود، هرگز واقعاً زیر سؤال نرفته یا به چالش کشیده نشده‌چنان​ بود. او دنیای خودش رو در یک سکون کنترل‌شده نگه داشته بود، وضعیت موجودی که هرگز تغییر نمی‌کرد، وجودی چنان باثبات که مردمش حتی اگه برای زنده موندن نیاز داشتن هم نمی‌تونستن تغییر کنن.

آگرونا خندید. پیکری که روی زمین افتاده بود ذوب شد و نشون داد که او فقط چند فوت دورتر از اون توهم ایستاده. «چرا تردید می‌کنی، پسر؟» از کنار من به جایی که کزس با لرزش ایستاده بود نگاه کرد. «سعی می‌کنی تصمیم‌ماندم​ بگیری اول کدوممون رو بکشی؟» قبل از اینکه بتونم جواب بدم، ادامه داد: «ترفند هوشمندانه‌ای بود، بریدن اون همه از قدرت کزس. از همون اول برنامه‌ات همین بود، یا فقط یه فرصت خوش‌شانسی برات پیش اومد؟ هوشمندانه بود، اما کمی واضح. بذار ما‌ضربه​ همدیگه رو ضعیف کنیم و دنبال جا و زمانی بگردی تا پاهامون رو از زیرمون قطع کنی. زحمت انکار کردنش رو به خودت نده. حالا می‌تونم افکار واقعیت رو درباره‌اش به وضوح تو ذهنت ببینم، آرتور. گذاشتی کنترلت از دستت در بره، پسر من.»

با تمسخر پوفی کردم.

کزس زمزمه کرد: «احمقانه است.» با اخم، نیم‌چرخی زدم تا بهش نگاه کنم اما یه چشمم رو روی آگرونا نگه داشتم. او با غضب بهم خیره شد. «همیشه می‌دونستم که اون نوع نوع‌دوستی کوته‌بینانه‌ات باعث می‌شه بعید باشه‌کنم​ که هرگز واقعاً همه‌چیز رو از دید من ببینی. وقتی همه‌چیز تموم می‌شد، انتظار داشتم مجبور بشم تو و خانواده‌ات رو حذف کنم، با این فرض که اصلاً کسی از شما از این ماجرا جون سالم به در ببره.‌وقتی​ با این حال، تا الان کار شجاعانه‌ای تو پنهان کردن نیات واقعیت انجام دادی. شاید حتی امید کوچیکی داشتم که واقعاً بتونیم تو آینده با هم کار کنیم. اما تو هرگز قصد انجام این کار رو نداشتی، مگه نه؟»

چهره‌ام در هم رفت و شروع کردم به عقب رفتن تا دقیقاً بین دو آسورا نباشم. به انکار کردنش فکر کردم، به تلاش برای نجات دادن رابطه‌ام با‌بخش​ کزس فقط به اندازه‌ای که این کار رو تموم کنم. اما دروغ اتحادمون رو اون‌قدر طولانی نگه داشته بودم، و هرگز نیات واقعی‌ام رو حتی تو افکار خودم‌موج​ هم تأیید نکرده بودم، که دیگه به سادگی نمی‌تونستم ادامه‌اش بدم. می‌دونستم این به چه معناست، اما لبخند تیزی که روی صورتم شکل می‌گرفت بهم گفت که آماده‌ام.

«نه. نداشتم.»

کزس با پوزخندی خودش رو تکوند و بعد به آگرونا نگاه کرد. آگرونا‌لجام‌گسیخته‌ی​ هم در جواب بهش پوزخند زد. هر دو لرد آسورایی، رهبران قبیله‌ها و‌خودم​ نژادهاشون، شاید دو تا از قدرتمندترین موجودات این دنیا، به سمت من برگشتن.

ناولها | novelha.net