چپتر 201: بدون عنوان
0محوطهای باز روی کوهی واقع در امپراتوری پالادیا. در این مکان کهبودند حضور انسانها از قبل به ندرت دیده میشد، حصاری برای دور نگهوقت داشتن مردم برپا شده بود و آزمایشی مخفیانه در حال انجام بود.
بووووووووم!
و دور اولآنها آزمایش با شکستچیزی به پایان رسید.
«کیااااک!»
«سپر الکتریکی!»
انفجار عظیمی که به جای نتیجهی مورد انتظار رخدیگری داد، به دو نفر هجوم آورد، اما جادوی ایمنیاتفاق به سرعت فعال شد و از آن دو محافظت کرد.
«این بار هم شکست خوردیم؟»
«...انگار همینطوره.»
ایرما آن ایلتا، نخستین شاهدخت امپراتوری... نه، کسی که از ۳ ماه پیش امپراتریس شده بود، باگذشته لحنی بیتفاوت پرسید و کانگ میره، مورد اعتمادترین مشاور امپراتریس و در عین حال کسی که بهآمد بالاترین مقام در میان مردم زمین رسیده بود، در حالی که لبهایش را گاز میگرفت پاسخ داد.
«فکر نمیکنیانجامش ارتباط کاملاًچیزی قطع شده باشه؟»
«این دنیاییه که من توش بهچیزی دنیا اومدم. امکان نداره به این راحتیپوزخند قطع بشه. ارتباط قطعاً هنوز وجود داره.»
«اما حداقل باهمینطوره تواناییهای ما، برقرارینخستین مجدد این ارتباط غیرممکنه.»
«...»
آزمایشی که آنها در حال انجامش بودند، چیزی جز تلاش برای اتصال دو دنیاچند نبود. در گذشته، هر کس دیگری با شنیدن این فکر پوزخند میزد، اما اینتلاشم چیزی بود که تا همین چند وقت پیش به طور طبیعی روی زمین اتفاق میافتاد.
«...با این وجود.»
کانگ میره با شنیدن حرفهایایلتا ایرما کمی احساس ناراحتی کرد، اماامپراتریس به خودش آمد و پاسخ داد.
«فقط میتونم به تلاشم ادامه بدم تا موفق بشه. چهآنها برای مردمی که اینجا تو لانپاس هستن و میخوان به زمینمیزد برگردن، و چه برای اونهایی که تو دنیاهای دیگه گیر افتادن.»
«چرا صادقانه نمیگیبودند که دلت میخواد آقاینبود یو ایلهان رو ببینی؟»
«آره، دلم میخواد ببینمش.»
صداقت کانگ میره، ایرما را بیحرف گذاشت. با این حال،پیش کانگ میره فقط کمی سرخ شد، اما در حالی کهبالاترین به صحبتش ادامه میداد، تغییر چندانی در حالت چهرهاش ایجاد نشد.
«من ۳۶۵ روز سال دلم میخواست ببینمش، پسمجدد نمیتونم بگم که نمیخوام ببینمش. حتی وقتی ۱۰ سالگذشته از یونا دور بودم هم اوضاع اینقدر بد نبود.»
«اوه، هی... ببخشید. من اینو گفتماتصال چون به نظر نمیرسید خودت متوجهشمیزد باشی... هوو، زمان چقدر زود عوض میشه.»
«اشکالی نداره.»
کانگ میره با دیدن صورت سرخ ایرماشاهدخت آن ایلتا ریز خندید. فقط او میتوانستپرسید امپراتریس یک امپراتوری را اینقدر دستپاچه کند.
«مهارتهای مربوطهام دارن به سرعتحداقل بالا میرن، پس باور دارم کهانجامش به زودی میتونم به نتیجه برسم.»
«...آره. منم آرزو میکنم زمین دوبارهاتصال به لانپاس و دنیاهای دیگه وصل بشه.همین بالاخره دلم میخواد تو عروسیت شرکت کنم.»
«عروسی، که اینطور...»
کانگ میره پس از به زبان آوردن این کلمهماه با صدای بلند، خجالتزده به نظر میرسید، اما باز همعین به گونههایش ضربه زد تا به حالت عادی خود برگردد.
«آدمهای شایستهی زیادی دور و برتواناییهای اون شخص هستن. حتی اگه همهچیزبودند خوب پیش بره، نمیتونم مطمئن باشم.»
«پس میره،انجامش تو در موردتلاش همهچیز اینقدر جنگندهای.»
«پس من اول رفع زحمت میکنم.چیزی باید آزمایش بعدی رو بعد از اینکهپوزخند تو چیزهای دیگه نتیجه گرفتم، انجام بدم.»
کانگ میره جادوی حصار اطراف منطقه راشاهدخت بررسی کرد و وسایلش را برداشت. همهچیزپرسید به نوعی برای نبرد طراحی شده بود.
از زمانی که در لانپاس «گیر افتاده» بود، به سیاهچالها و خرابههای جادوییچیزی که هنوز جزو اسرار این دنیا محسوب میشدند میرفت تا راهی برای بازگشتطبیعی به زمین پیدا کند و در کنار آن، تواناییهای خودش را هم ارتقا دهد.
این سیاهچالها سالهای بیشماری پاکسازینشده باقی مانده بودند، بنابراین درجه سختی آنها غیرقابلتصور بود. با این حال، کانگاتفاق میره بزرگترین نابغهای بود که زمین به خود دیده بود (یادداشت ویراستار: ؟؟!! ایلهان؟). علاوه بر نگرش سرسختانهاشمیخوان و حمایت خانوادهی سلطنتی، در عرض تنها یک سال، سه خرابهی کامل به تازگی حفاری و فتح شده بودند.
«میخوای همین الانآنها بری؟ با اینکهچیزی خرابهها تازه حفاری شدن؟»
امپراتریس در حالی کهایرما با چشمانی نگران بهکسی او نگاه میکرد، گفت.
«چرا یک روز استراحت نمیکنی؟ خرابههایتواناییهای جادویی چیزهای سادهای نیستن، ممکنه با یکچیزی لحظه بیاحتیاطی جونت رو از دست بدی.»
«واقعاً احساس خطر میکنم، چون این حرفنبود رو کسی میزنه که نزدیک بود یک امپراتوریوقت کامل رو به خاطر یک خرابه منفجر کنه.»
«باز هم همون قضیه، اَه.»
با یادآوری حادثهای که در خرابههایی رخ داد که جوهرهی اصلی مهندسی جادو در آنکانگ قرار داشت، آن دو لبخندهای کوچکی رد و بدل کردند. در آن زمان، این اتفاقفکر دستکمی از یک فاجعه نداشت، اما حالا فقط خاطرات خوبی بودند. قدرت زمان ترسناک بود.
«پس یک سال گذشته...»
«"فقط" یک سال گذشته... من قصد ندارمنبود اون رو فقط به عنوان یک خاطرهچند رها کنم، و قصد تسلیم شدن هم ندارم.»
«و من فکر کردم تازه وقتچیزی آزادت رو به دست آوردی، اماشنیدن دوباره داری به خودت سخت میگیری؟»
«پس من دیگه میرم.»
با این کلمات، کانگ میره برگشت. برخلاف صدای پرانرژیاش، شانههایآنها ضعیفش بسیار لرزان به نظر میرسیدند و باعث شد امپراتریسپوزخند در حالی که به پشت او نگاه میکرد، آهی بکشد.
«لطفاً نمیر.»
«قصدش رو همآنها ندارم. هنوز آدمهاییچیزی هستن که باید ببینمشون.»
برادر خودش کانگ هاجین، که باعث شد بتواند در دنیای خفهکنندهی جامعهی سطحبیتفاوت بالا و آموزشهای سختگیرانه نفس بکشد. دوستش نا یونا، که در تمام طوللبهایش زندگیاش چه در شرایط خوب و چه بد در کنارش بود. و همچنین...
«اگه اون باشه، تا الان بهتواناییهای رده چهارم نرسیده؟ جاییش آسیب ندیده؟...بودند نکنه یه زن دیگه پیدا کرده باشه؟»
وقتی به یو ایلهان فکر میکرد، دیگر پایانی نداشت. با اینکه حتی اگرهمین هم کاری از دستش برمیآمد، نمیتوانست انجام دهد. او فقط خودش را احمقفقط فرض میکرد، چون حتی با وجود اینکه این را میدانست، نمیتوانست جلویش را بگیرد.
کانگ میره با تکان دادن سرش افکار جزئی را دور ریختدیگری و به جلو قدم برداشت و امپراتریس را پشت سر گذاشت. ایرماکمی آن ایلتا لبخند تلخی زد و صحنهی آزمایش شکستخورده را ترک کرد.
در همین حال، دو نفرایلتا از کسانی که کانگ میره بهامپراتریس آنها فکر میکرد، در حال حاضر...
«درخواست ازدواج با دوشیزه مقدس؟»
«بانوی دوشیزه هم کاملاً به یکی از شهروندان دنیایدیگری ما تبدیل شدن. اعلیحضرت امپراتور نمیخوان این موضوع رواتفاق بیشتر از این به تأخیر بندازن. برای آیندهی دو امپراتوری...»
«من ازغیرممکنه اون پیرمردانجامش خپله متنفرم~!»
«پـ، پیرمرد خپله!؟»
...در وضعیتهنوز بسیار دشواریداره قرار داشتند.
«چطور جرئت میکنی بهچیزی امپراتورِ امپراتوری بزرگ، اعلیحضرتگذشته لی کاتریانا توهین کنی!»
«بلههه به تو!»
«بانوی دوشیزه!»
«اون خپله رو هم بندازین بیرون~!تواناییهای اگه شما این کار رو نکنین،بودند خودم میکنم. با قدرت مقدس بانو لیتینا!»
«اواااااااه!»
نا یونا فوراً فرستادهی امپراتوری خودخواندهی لی کاتریانا را که قدرتش با امپراتوری مقدسمیزد الفورس رقابت میکرد، رد کرد. و این موضوع کوچکی هم نبود، این شخص اخباریفقط مربوط به ازدواج با امپراتوری که مسئول نیمی از قاره بود را آورده بود!
اگرچه فعلاً فرستاده را مجبور به عقبنشینی کردهکسی بودند، اما کاهنانی که از او حمایت میکردند، بااعتمادترین چهرههایی رنگپریده دامن او را چسبیدند و زانو زدند.
«بانوی مقدس،هنوز طرف مقابلداره یه امپراتوره!»
«اونها از قدرتبودند بانو لیتینا نمیترسن.اتصال میخوای چیکار کنی؟»
«منم ازغیرممکنه یه همچینانجامش خپلی نمیترسم!»
برخلاف رفتار بیخیال همیشگیاش، واقعاً خشمگین شدهشاهدخت بود. کاهنان به خاطر برخورد قاطعش عقبپرسید کشیدند و او با ارادهای محکم گفت.
«بهزودی باهامونهنوز وارد جنگ میشن،حداقل پس آماده بشین~.»
«جنگ!؟»
مردم در کمال ناباوریانجامش فریاد زدند، اما نا یونانبود با آرامش سر تکان داد.
«اونها همین الانش هم همهجا پخش شدن و دارن دنبال راهی میگردن تابیتفاوت الفورس رو ببلعن. اگه اون یارو با من ازدواج میکرد، کارش راحتتر میشد،لبهایش و حالا که ردش کردم، از همین بهعنوان بهانهای برای حمله استفاده میکنه~.»
«فکر نمیکنی فقط عاشقت شده...؟»
«اصلاً نیازی نیست به این موضوع فکر کنی.گذشته چه اول من و بعد الفورس، چه اولطور الفورس و بعد من، براش هیچ فرقی نمیکرد.»
اعتمادبهنفس نا یوناآنها امروز هم مثل همیشهتلاش سر به فلک میکشید.
«ما که در هر صورت قرار بود باهاشون بجنگیم، پس آماده بشین. شاید همینپرسید الانش هم ارتششون رو آماده کرده باشن، پس لطفاً اول غیرنظامیها رو تخلیه کنین وپاسخ بقیه ماجرا بمونه برای بعد از اینکه با بانوی اعظم در این باره صحبت کردم.»
وقتی نا یونا از جایش بلند شد، کانگ هاجین، شوالیه محافظش نیز به دنبالش راه افتاد.نبود کاهنان فقط توانستند با حالتی گیج و مبهوت رفتن آنها را تماشا کنند. بااینحال، این حالتناراحتی فقط یک لحظه دوام آورد و سپس با آه و ناله شروع به صحبت با یکدیگر کردند.
«فکر کنم چاره دیگهای نیست.»
«باید از دستورات بانوانجامش پیروی کنیم. تازه، منم ازنبود اون امپراتور زیاد خوشم نمیاومد.»
«منم دلم میخواست صحنه لگد زدن بانوی مقدسکسی به کون اون خوک رو ببینم. ما زیباترینمیره جنگ رو به نام الهه لیتینا به راه میندازیم.»
«خب پس.هنوز بیایید جنگداره رو شروع کنیم.»
ازآنجاییکه بانوی مقدس تصمیمش را گرفته بود، خواستههای آنها اهمیتی نداشت و اینهمین جنگ اجتنابناپذیر بود. اگر اینطور بود، فقط میتوانستند سرنوشت خود را بپذیرند وفقط جنگ را آغاز کنند. اقتدار فعلی نا یونا بر الفورس تا این حد بود.
به این ترتیب،آنها جنگ بین دو کشورتلاش قدرتمند بریا قطعی شد.
«یونا، مشکلی پیش نمیاد؟»
در همین حین، کانگ هاجین با صداییبرقراری نگران از نا یونا که با صدایتلاش تقتق کفشهای پاشنهبلندش در راهرو راه میرفت، پرسید.
«خوب نیستم.»
«.......»
بااینحال، کانگ هاجین که اصلاً انتظار چنین جوابیکسی را نداشت، دستپاچه شد و نا یونا بامیره کوبیدن پایش به زمین، حرصش را خالی کرد.
«اون خپل بیشرم.وجود فقط فکر کردنتواناییهای بهش هم عصبانیم میکنه.»
«تو گذشته هم مردای زیادی بودن که سعی میکردندیگری اینطوری بهت نزدیک بشن. تازه، داریم درباره امپراتور یهاتفاق کشور دیگه حرف میزنیم. نمیتونستی یکم محترمانهتر ردش کنی؟»
«ولی اونها در هر صورت دارن برای جنگ آماده میشن.گذشته مگه اینکه ازدواج رو قبول میکردم، وگرنه در هر حالاتفاق باید میجنگیدیم، پس هیچ نیازی به "رد کردن محترمانه" نیست.»
درست است، هیچ نیازی به این کار نبود. بااینحال، حتی در موقعیتی که نیازیپرسید به این کارها نداشت، نا یونا نقاب به چهره میزد. شاید این نوعی مکانیسممیگرفت دفاعی برای پنهان کردن درون واقعیاش بود، اما باعث میشد خیلیها دچار سوءتفاهم شوند.
«خب، اگه همونطور کهداره گفتی پیش میرفتیم، شاید میتونستیمغیرممکنه جنگ رو به تأخیر بندازیم.»
«خودت هم میدونی.»
و به همینآنها دلیل، او اینچیزی کار را نکرد.
«اما برای این کار، باید حداقل یک بار اون خپل رو میدیدم،لحنی و اون یارو هم ممکن بود نقشهای بکشه. در وهله اول، منرسیده زنی هستم که صاحب داره. عمراً به هیچ مرد دیگهای رو بدم.»
«.......تو هم بهوجود لطف آقا ایلهانتواناییهای خیلی عوض شدی.»
«آخه آقایانجامش ایلهان ازچیزی دروغ خوشش نمیاد.»
«واقعاً که عجب پسر گناهکاریه.»
«دقیقاً. من روهمینطوره برای یه مدتنخستین طولانی اینجا ول کرده.»
نا یونا در تأیید حرفهای کانگتواناییهای هاجین سر تکان داد. سپس، بعد ازچیزی نگاه کردن به کانگ هاجین ریزخندهای کرد.
«حسودیت شده~؟»
«نه. خیالم راحته که بالاخره یه شریک مناسباتصال پیدا کردی... هرچند، برام دردناکه که از بینچند این همه آدم، آقا ایلهان رو انتخاب کردی.»
خب، یو ایلهان واقعاً مرد توانمندی بود. بااینحال، خواهرش که به نظر میرسید در تمامکانگ عمرش هیچ کاری با عشق نخواهد داشت و دوستش، هر دو شیفته او شده بودند.فکر با اینکه تا الان به سرنوشت اعتقادی نداشت، اما حالا چارهای جز باور کردنش نداشت.
بااینحال، نا یونا کهداره انگار از تمام افکارشمجدد خبر داشت، به او خندید.
«میره که در هر صورت نمیتونه مخش رو بزنه~.دیگری ولی قبل از اون، وقتی به نظر میرسه کهاتفاق خانوادههای هردومون رو هوا هستن، دیگه نگران چی هستی؟»
«قبل از اینکه عضو خانوادهام باشم،چیزی بهعنوان یه برادر فقط آرزو میکنم خواهرمپوزخند با کسی که دوستش داره خوشبخت بشه.»
«حتی اگه اینهمینطوره رو هم بگی،نخستین من اونو بهش نمیدم~.»
نا یوناهنوز همانجا ایستادداره و آهی کشید.
«دادنش یا هر چیزچیزی دیگهای. فقط وقتی اینجاستگذشته میتونیم در موردش حرف بزنیم.»
«وقتی هم که باهات بودبودند کاری کردی مگه؟ شنیدم تاگذشته فاجعه بزرگ سوم با هم بودین...»
«هوف.»
بعد از یک آه کوتاه، با پاشنه کفشش لگدی به ساق پایبودند کانگ هاجین زد. ضربه او که با قدرت مقدسی که روزبهروز قویتر میشدطور تقویت شده بود، آنقدر قدرت داشت که یک پالادین را به زانو دربیاورد.
«کرغ!»
«من میرم بانوی اعظم رو ببینمچیزی پس همینجا منتظر بمون~! به اینشنیدن فکر کن که چه اشتباهی کردی!»
«معلومه که،انگار یه کاریایرما کرده... کرغ!»
در همین حین، مردی که در زمیننبود تنها مانده بود درحالیکه افراد بیشماری درچند دنیاهای بیشمار دیگری در حال جنگیدن بودند...
[کوااااااااااه!]
[کیهییییییییه!]
[کوهو، انساااااااااان!]
[داری چیکار میکنی که سیاهچالههاتلاش رو اینطوری پشت سر هم منفجرپوزخند میکنی! کیااااک، طغیان، این یه طغیانه!]
«طغیان! عالیه،غیرممکنه برای شلیکانجامش آماده بشین!»
[کیاااااک!]
...حتی بعد از گذشت یک سال، دست ازمجدد ریشهکن کردن هیولاهای روی زمین برنداشته بود ونبود در حال حاضر مشغول منفجر کردن سیاهچالهها بود.
یادداشت نویسنده
این فصل دویستم است. با اینکه هنوز مسیر طولانی در پیش است،شنیدن اما عدد ۲۰۰ به دلایلی باعث افتخار من است. ممنون که تا الانناراحتی با من بودید و لطفاً در آینده هم هوای من را داشته باشید.
این فصل کاملاً شبیه فصل قبلی است. من چهرههای کانگ میره و نا یونا را که دومین افراد مهم بعدبالاترین از شخصیت اصلی هستند، در یک فصل به شما نشان دادم. با اینکه میدانم بسیاری از شما میخواهید ایلهان راامکان ببینید و ناامید شدهاید، اما نمیتوانستم از این بخش بگذرم... پس قول میدهم. فصل بعدی فقط درباره ایلهان خواهد بود.
من درباره یک رویداد صحبت کردم. چیز پیچیدهای نیست. برای جشن گرفتن فصل ۲۰۰،تلاش یک نظرسنجی محبوبیت برگزار میکنم. لطفاً فقط «یک شخصیت موردعلاقه» را در نظرات بنویسید.میافتاد اگر دلیلش را هم بنویسید ممنون میشوم، اما اگر اشاره نکنید هم مشکلی نیست.
(توضیحات مربوطانجامش به قوانینچیزی رأیگیری و زمان)
(توضیحات مربوط به اعلام نتایج)